حول

بهار شده

و همه چیز دگرگون شده

همه چیز...

حتی من

حول حالنا الی....

الی چی؟؟!!!!

سال نو همگی مبارک

 

هیچی

یک شب تموم که تا صبح آهنگ" آسمان سرخ در شب" از دیوید گیلمور را که گوش بدی، سحرگاه دیگه هیچ چیزی واسه خودت نمی بینی.

خالی شدی از هرچی حس توی دنیاست.

همون حس خلأئی که من عاشقشم و همیشه دنبالشم.

دلم میخواد بتونم این آهنگ را یک شب تا صبح، در حالیکه توی یک قایق کوچولو دراز کشیدم و تو یه دریای آروم در حرکتم گوش بدم.

وقتی دست به هر جایی میندازی و به هر جایی که می خوای تکیه کنی، اون تکیه گاه مقل یه دیوار خشتی بارون خورده ی قدیمی، آوار میشه روی سرت؛ وقتی هیچ پلکانی واسه بالا رفتن، هیچ نوری واسه دیدن، هیچ شونه ای واسه پناه گریه ها شدن، وقتی هیچی هیچی وجود نداشته باشه... اون وقت تویی و تو که باید تصمیم بگیری.درست ترین تصمیم را.

منتها یه مشکلی هست:با این همه هیچی، دیگه هچی از خودت باقی می مونه که بتونی تصمیم بگیری؟!!!

!!!!

به زودی اینجا تیتر خواهد خورد:

این دختر خل شد!

 

پاورقی: مثل اینکه داره جای دوست و دشمن توی همون کوچه پس کوچه های رفاقتم عوض میشه.

بابا این وسط کی به کیه؟؟؟؟

امان

و من این روزها دوباره چه بی قرار شده ام.

همه چیز، همه جا، همه کس مرا یاد تو می اندازد.

راستی، چرا فال شب یلدام اون جوری بود؟؟ یعنی ...

چرا هیشکی مراعات حال منو نمی کنه؟ حتی خواجه حافظ هم اون طور بهم شوک میده!!!

حالم از آشغالهایی که این مدت اطرافم را گرفتند به هم میخوره.

این روزها دارم به زور به روی یکی از به ظاهر دوستانم لبخند میزنم در حالیکه ازش به شدت متنفر شدم. چطور دلش اومد اون طور با من رفتار کنه دختره ی پلید؟!!

همه بوی کثافت میدن، چرا هیشکی یه نور نمیشه وسط این همه تاریکی و ظلمات؟؟!!

این روزها هر چیزی باز هم تو را به یاد من میندازه،و امشب هم یکی از پست های عمو هوشنگ داغونم کرد...

کاش حداقل یک بار...

( امان از دردهای سر به مهر)

وانمود

ثانیه ثانیه ثانیه

شب به شب، روزبه روز...

اصلاً شب و روز و وقت و ساعت چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز مرا یاری نمی دهد تا این درد را التیام ببخشم؟

تنها وانمود می کنم، که خوشم، شادم، بی خیالم.تنها وانمود...

میگذره

داره میگذره...

نمی دونم چه جوری ولی داره میگذره!!

باورت میشه؟!!! من که هنوز باورم نشده. باورم نمیشه هنوز زنده ام!!!

شاید هم زنده نیستم، فقط دارم نفس میکشم، فقط یه خونی توی رگهام جریان داره و فقط همین مشخصه ی مشترک را با یه آدم زنده دارم. فقط همین...

تو را نمی دونم!!!

خدا!!!

دل نمی داند چه می خواهد،

ولی آنچه می گوید،

نشانه های توست...

۰۰۰

ببینم، خدایا، اونجا چه خبره؟داری چیکار میکنی؟!!

تو پرونده های من مثل اینکه یه اشکالاتی به وجود اومده.

خدایا این روزا خدمتکارت خونه ات را تمیز کرده؟ لابد اومده رو میز کارت چند تا فایل را با هم جا به جا کرده!!

این امکان نداره که این تغییر و تحول ها توی فایل من باشه.

خدایا یه کم بیشتر دقت کن. من زیاد وقت ندارما.

این دیگه کیه؟ از کجا اومده؟ واسه چی اومده؟!!!

پازل عقاید

آدم ها توی زندگیشون اهداف و آرمانهای منحصر به فردی دارن. هر چقدر هم که آدم بی برنامه و الکی خوشی باشن ولی بازم اون ته ته های دل و ذهنشون یه چیزهایی هست که آرزو دارن بهش برسن. همراه این اهداف و آرمانها طبیعتاً یک سری عقاید هم به وجود میان که گاهی حتی از خود آرمان هم مهمتر میشن؛ طوریکه حتی ممکنه به خاطر حفظ اون عقاید، اهدافت توی ذهنت کم رنگ تر بشن و جای خودشون را به اون عقاید بدن. درست مثل من، هیچ کس فکرش را هم نمیکنه دختر بچه ی خوش و سر به هوایی مثل من این همه هدف و مشغله ی ذهنی داشته باشه و خب مسلماً یه عالمه عقاید عمیق و محکم هم پشت بند این اهداف. ... این روزها عجیب درگیرم، یه جورایی خیلی قاطی میکنی وقتی چند تا از هدفهات با هم دیگه قاطی پاتی بشن و این وسط ندونی که با عقاید ضد و نقیض هم کدوم از اون هدفها که حالا با هم دیگه قاطی پاتی شدن چیکار کنی!!! تا حالا دیده بودید کسی به سن و سال من این همه درگیری های فلسفی و وجودی داشته باشه؟؟!!! دنبال این بودم که درجه ی اهمیت هرکدوم از هدفهام را مشخص کنم تا ببینم به کدومش بیشتر باید بها بدم و به کدومش کمتر! اما دیدم هرکدومیشون اهمیت خاص خودشون را دارن، از هیچ کدومشون نمی تونم بگذرم و حالا پاک گیج شدم. کسی هست که یه راهکار خوب سراغ داشته باشه؟

قضاوت!!

ازاین به بعد سعی میکنم که دیگه هیچ وقت ندیده و نشناخته در مورد کسی قضاوت نکنم.

این چند روز اتفاقاتی برام رخ داد و من اصلاْ به توصیه ی بالا توجه نکردم و حالا به عذاب وجدان سختی دچار شدم.فقط امیدوارم که این دوست جدید ولی عزیز من را به خاطر افکار زشت و اشتباهم ببخشه.

این هفته تقریباْ هیچی خواب نداشتم. آخر شبا میرم تو اتاق خواب سوئیت و تنهایی تا صبح موزیک گوش میدم.خواب به چشمام نمیاد.

نیوز

سلام.

حرفی برای گفتن نیست. فقط اینکه همچنان گوشیم خرابه. دیگه دق کردم از بس با هیشکی حرف نزدم ۵ روزهخبر بعدی اینکه دارم دق میکنم از دلتنگی. فردا صبح دارم به روش فشنگی میرم خونه.این هفته اولین باری بود که دو هفته پشت سر هم موندم و نرفتم خونه.

آها خبر بعدی اینکه یه کاری جور شده برام. قراره الآن بریم برای صحبت های نهایی. اگه جور بشه خیلی عالیه.دعا کنید همه چیزش راحت پیش بره یه شیرینی مهمون من میشید.

فعلاْ تا خبرهای بعدی:

خوبم

سلام

خوبم. خبر خاصی نیست. هوای یزد ابریست و هوای دلم ابری تر. در این هجوم وحشتناک مسائل، درسها هم به طرز وحشتناکی سخت شده اند.

بچه های خوابگاه طفلی ها خیلی روی روحیه ام کار کردند. خیلی بهترم. تو این چند روز به جبران پست قبل، پستی با فضای بهتر و شاد تر میگذارم براتون.

از محبت همه ممنونم.

از بزرگ شدن می ترسم.

صبح جمعه ی معمولیه ایه. قرار بود خونه تکونی کنیم که اون هم چهارپایه  و چوب جاروی سقف نداشتیم، بی خیالش شدیم.

از صبح که بیدار شدم، یادم اومد یک هفته دیگه بیشتر اینجا نیستم، دلم گرفت. همونطور که دراز کشیده بودم زل زدم به سقف اتاقم. دلم برای گچ بری سقف اتاقمم تنگ شد. توی گچ بری پر از تیکه های آینه است. عادت کرده بودم صبح ها که از خواب بیدار میشدم خودم را تو تیکه های آینه ی سقف ببینم و به خودم یه چشمک بزنم. یه عالمه به خودم کش و قوس بدم و از توی آینه های گچ بری سقف به خودم بخندم و به خوابهایی که شب تا صبح دیدم فکر کنم.

با اینکه شب قبل ساعت 3و نیم خوابیدم ولی ساعت 8 و نیم صبح از خواب بیدار میشم. به این فکر می کنم که خیلی فرصت ندارم: یک هفته.

 هزارتا کار دارم که بکنم. برم تو حیاط قدم بزنم و به صدای گنجشک ها گوش بدم. با گربه های خونگی تازمون گپ بزنم. بیام گوشه ی آشپزخونه به مادر خانومی در حال آشپزی زل بزنم. موقعی که نماز می خونه از گوشه ی در اتاقش نگاهش کنم. آقاجون که از سر کار برمیگرده و خسته جلوی بخاری خوابش میبره را با دل سیر نگاه کنم. به آبجی خانوم که داره  پای تلفن برای شوهرش لاو می ترکونه با لبخند زل بزنم. چشمای معصوم بنیامین جون، لبخند های خوارهانه ی آبجی خانوم بزرگه... همه ی اینا را باید حفظم کنم.

یادمه چند وقت پیش یک دوستی بهم گفت: "وقتی از خونه ی پدریت جدا بشی، مستقل بشی، همون روز بچگیهات را گوشه ی طاقچه های خونه ی پدری جا میذاری. میری که وسط آدمای جور واجور دنیا، بزرگ بشی، مرد بشی، رسم زندگی یاد بگیری و دیگه وقتی برای خندیدن و شیطنت هات نداری.کم کم فراموششون می کنی."

من دلم نمیخواد. من خنده هام را به همه ی دنیا هم نمیدم.

از صبح تلفن را میگیرم دستم. به یکی یکی دوستا و آشناهام زنگ میزنم. احساس می کنم دلم برای همشون تنگ شده. ولی یادم رفته نگاه به ساعت بندازم. صبح جمعه است و مصلماً همه در خواب ناز هستن. به هرکسی زنگ می زنم یا جواب نمیده، یا با یک صدای گرفته و خواب آلود جوابم را میده که حسابی میخوره تو ذوقم: شیدا صداش گرفته بود، تابلو بود خواب بوده ولی گفت بیدار بودم،تو حیاط بودم صدای تلفن را نشنیدم. هرچی باشه آبجی کوچیکه اش را از خواب بیدار کردم. رخی داشت صبحونه می خورد، سه چهارنفری جواب تلفنم را ندادند. دو نفر هم یه عالمه فحشم دادند که:«اینم وقت زنگ زدنه؟؟!! عصر نگ بزن. خوابم میاد.»

چندتایی هم البته رعایت کردن و به روی خودشون نیاوردند که خواب بودن و چقدر الآن دارن تو دلشون به من فحش میدن.

خلاصه اینم از این، یه روزم که دلمون یه هم زبون خواست، همه خیلی محترمانه پیچوندنمون.

وقتی با صدای گرفته و خواب آلود می پرسیدن: حالا چیکار داشتی این موقع زنگ زدی؟؟!! روم نمیشد بگم: دلم برات تنگ شده بود. خواستم صدات را بشنوم.روم نشد بگم می ترسم. روم نشد بگم از این زندگی جدید واهمه دارم. از آدمای جدید، شهر جدید، زندگی جدید، فرهنگ جدید... خیلی آروم گفتم: هیچی، برو بخواب، ببخشید مزاحم شدم بعداً زنگت میزنم.

دلم یه گوش شنوا میخواد به  وسعت یه دشت، به قاعده ی یه غار، یه چاه، یه دره ی عمیق. دلم میخواد جیغ بزنم. دلم می خواد گریه کنم. دلم می خواد دره آغوشش را باز کنه و من را آروم بگیره تو بغلش. آروم برم تو قعر دره. از تنها بودن، ازاینکه خودم را گم کنم، از بزرگ شدن، می ترسم.

چند روز دیگه هم که این 18 سالگی رویایی و قشنگ تموم میشه و نوجوونی را می بوسم میزارم لای آلبوم خاطره هام. کاش همیشه 18 ساله بودم. خیلی سن قشنگ و پر خاطره ای بود. سنی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه: لحظه هاش، خاطره هاش، اتفاقاش، آدماش، دوستاش، خنده هاش، گریه هاش، دلتنگی هاش....

دلم میخواست کوچولو میشدم اندازه ی عکسایی که گذاشتم از بچگیم. مثل وقتایی که تا می ترسیدم و احساس تنهایی می کردم میزدم زیر گریه و 7 تا بچه ی قد و نیم قد پشت سرم بودند که من را بگیرند توی بغلشون. نوازشم کنن و آرومم کنن(خواهر برادرام را میگم). حالا از اون 7 تا بچه هیچ کدومشون فرصتی برای دل نگرانی هام، دلشوره هام، دلهره هام ندارند. هر کدومیشون یه گوشه ی دنیا درگیر روزمرگی های خودشونن. یادشون هم نیست که آبجی کوچولوشون اینجا، گوشه ی همین شهر کوچیک چقدر می ترسه. از اتفاقایی که قراره براش بیفته. یه تکیه گاه می خواد.

شاید اگه مادرخانومی و آقاجون من را (که ته تغاری خانواده ام) این قدر به خودشون وابسته نکرده بودن، الآن این قدر از مستقل شدن واهمه نداشتم.

ولی قول میدم تو بدترین شرایط هم خندیدن را فراموش نکنم. هیچ وقت. قول میدم.

همه جور چرندیاتی که عنوان نداره بابا جون

سلام و حال و احوال و آخ مردم از خستگی و پا درد از بسکی امروز پشت سر هم ۱۰ بار رفتم کلاس و درس دادم و اینا.

از صبح با صدای تلفن از خواب برخاستیم که مدیر باشگاه ما را به خود می خواند که ای دختر کجایی که محتاجتیم. ما هم از صبح تا ۵ عصر یه بند ورزشگاه بودیم. فقط برای نهار خانه آمدیم.

آخ این قدر خسته ام که حوصله تعریف کردن هم ندارم.

قرض (غ.ق-ض.ظ.ذ.ز) از مزاحمت: این سایته را بالاخره یافتم از برای آپلود عکس. ولی یه سوال: من هر کدوم از این لینکایی که میده را میگذارم عکس را نشونم نمیده. میشه یکی من را راهنمایی کنه.

ای خدا کی منو دانشگاه را داد؟؟؟؟ اوونم رشته کامپیوتر؟؟؟؟!!!!

پاورقی: فردا (که همین امروز باشد. آخه الآن بامداده) کفش آهنی می بایست به پا کنیم و دور شهر بگردیم برای جمع اوری مدارکمان برای ثبت نام. از هنرستان به آموزش و پرورش از اونجا به پست. از اون جا هم به بانک.نقشه ی خوب برای بانک زنی سراغ ندارید. چقدر خرج داشته بید این زندگییییی

خرررر پفففف

سلام سلام

وای دیگه دارم منفجر میشم.الآن هر کسی من را ببینه میگه دقیقاً شبیه پلان و طبقه و شیت و پلاتر و کد و نمای داخلی و .... شدم.

من نمی دونم این دانشجوهای تنبل شب تحویل پروژه یادشون میاد کارهاشون آماده نیست، من چه گناهی کردم آخه؟؟!!!

دیشب تا ساعت 11 دفتر داداش خان بودم. دیگه داشت پاهام از درد کنده میشد. حالا شما تصور کنید از عصر اونجا روی پا وایساده بودم، تازه انی عضله درد ناشی از خوابیدنم روی برف ها هم حمله ور شده بود. دیگه از درد و خستگی داشتم میردم. بعد هم که اومدم خونه تا ساعت 4 صبح مثل قنچ نشستم پشت سیستم و یه بند پایان نامه تایپ کردم.

امروز هم دربست دوباره دفتر بودم. تا غروب که پریماه جونم (عچق دوران بچگی) زنگید بهم که :

دختر کجایی؟ به دادم برس. ناسلامتی من دوست جون جونیتم. تو رفتی کارای پسرای مردم را انجام میدی اون وقت دوستت اینجا تک و تنها با این همه پروژه ...؟!!!

بهش گفتم خب کارهات را بردار بیا دفتر. لازم به ذکر میباشد که پریماه مهندسی معماری میخونه و باید یه عالمه شیت و خلاصه دردسر طراحی میکردم براش.

دیدیم اونجا تو دفتر نمیشه، شوهرش (پریماه جون دو سه ماه پیش تازه ازدواج فرموده اند) اومد دنبالمون و ما را آورد خونه ی ما. خلاصه تا ساعت 11ونیم نشسته بودیم اینجا طراحی می کردیم. دیگه آخریا لوچ شده بودما.

ولی خوش گذشت. پری هی جوش میزد و یه خط در میون میگفت: بجــــــــــــــــــنب. من در عین خونسردی یه ماچ آبدارش می کردم و میگفتم: بذار طول بکشه. عوضش بیشت پیش هم می مونیم. مگه بده؟ بعد یه عمر اومدی خونمون این قدر عجله نکن.تازه ساعت 11 بود که یادمون اومد نماز نخوندیم. مثل فشنگ پریدیم فرت فرت نمازامون را خوندیم. اون تیکه نماز خوندن هم خیلی با مزه بود. پری جلو وایساده بود من پشت سرش هی میگفتم: حاج خانووووم، مسئلهٌ. یه عالمه سر نماز خندیدیم. فکر کنم خدا آخراش بهمون گفت نخواستم این دو رکعت نصفه نیمه هم مال خودتون. برید طراحیتون را بکنید.

 

خلاصه الآن بدون اینکه شام بخوره طفلی با اعصابی بس خورد و خاک شیر رفت خونشون.آخه هنوز 4 تا دیگه از شیت هاش مونده. و طبق معمول بنده ی طلفکی باید تا صبح طراحیشون کنم.

اصولاً به دسته ی جغدان پیوسته ایم. تنها با این تفاوت که جغدها روزها می خوابند وشبها بیدارند.ولی من هم روز بیدارم و هم شب  ها.

امروز هم آبجی خانوم بزرگه آخرین امتحاناش را پاس نمود. امروز دو تا امتحان خیلی مهم پشت سر هم داشت. دیشب همین طور تا صبح برای اینکه هردومون خسته نشیم و خوابمون نبره با هم اس ام اس بازی میکردیم و من یه بند جمله های امیدوار کننده و یو کن و اینا می فرستادم.

آخ..رو صفحه کلید خوابم برد.

ما بریم به کارامون برسیم. کار ندارید شما؟؟؟

ماماننننننننننن من خوابم میاد

پاورقی: جواب کامنتاتون را در کامنتدونی هر پست بخوانید. خصوصاْ شیدا و بعضیا که خودشون را ناشناس معرفی میکنن

این هم عکسی دیگر از برف نوردی.

فکر کنم آخرین باری بود که با آبجی خانوم رفتم برف نوردی. و این هم پاهایمان در برف:

پاهایمان در برف

در این مرحله پاهای من سر شده بود اساسی و اصلاً حرکت نمی کرد.: آغاز عضله درد.

اگه گفتین کدوما پات* منه؟ خیلی تابلو خداییش.

پاورقی*: در بچگی بنده به کفش می گفته ام -پات-.

خاطره ی مربوط به پات را در آینده خواهم نوشت.

الو

الو الو

صدا میاد، الو

قطع و وصل میشه

الو؟؟؟

ببین، صدای تو داره میاد.

گوش کن، اگه صدای منو میشنوی، من این چند روز خیلی گرفتارم.

الو، میشنوی؟

قربون معرفتتکه هنوز رو خطی.

ببین، الو، بی زحمت یه چند روز دیگه رو خط باش

زودی برمیگردم.

الو، صدا میاد

ببین، واسم دعا کن. گیر کردم بین یه چند راهی.

الو، الو قطع شد؟؟؟

نه ، نه صدا میاد؟

ببین، جمعه است. آره، جمعه یه عالمه دعا کن.

الو

الوووو.....

قر و قاطی

سلام

گفته بودم دیر به دیر میام ولی مگه این اراذل میزارن؟!!!

البته جا داره از رخی جان تشکر کنم ولی بیشتر جا داره که بهش بگم: بابا تو دیگه عجب ..... هستی!!! یه جمله خبر این همه آتیش سوزوندن داره.

سپس اینکه، بعد از اینکه رخی اون مطلب پائینی را نوشته، با خبر شدیم که این مسابقه نهایی نبوده و داداشی هنوز 3 تا آزمون دیگه هم داره تا جهانی. ولی خب وقتی تا اینجا را با مقام اول اومده، باقی راه هم به امید خدا میره دیگه.

از تبریکات صمیمانه ی کامنتی، پیامکی و تله پاتی آنه ی همگی ممنون. ایشالا نوبت داداشی های شما هم برسه.

 

از احوال خودم هم اگر جویا شوید، خبری نیست جز خبر ها همیشگی البته با شدتی بسیار بیشتر: اضطراب، استرس، نگرانی، پر کاری، بی وقتی، یه عالمه کار نکرده، تنهایی (آّبجی خانوم هنوز در سفر هستند. دیشب یه عالمه اس ام اس های اشک و آه دار تنهایی براش فرستادم بلکه دلش به رحم بیاد ولی انگار نه انگار) و خلاصه یه عالمه اوضاع غاراشمیش و اینها.

این هفته امتحانهای پیش دانشگاهی هم شروع میشه و من هنوز کتاب ادبیات عروض و قافیه را ندارم.

 

پاورقی1: فکر نمی کردم 2، 3 روز دوری از آبجی خانوم این قدر دلتنگم کنه. خوبه که قاب عکساش تو اتاقم هست.

پاورقی2: این خواننده های پاپ هم گاهی یه آهنگ های قشنگی می خوننا که آأم مجبور میشه رو شخصیت موسیقایی خودش پا بذاره و چند روزی بهشون گوش بده. در اولین فرصتی که سرم خلوت شد، در مورد سلیقه ی بی نظیر موسیقایی خودم براتون خواهم نوشت.

در حل حاضر "بابک جهانبخش" آمده و سلیقه ی ما را مختل کرده.ترک محبوب: « به کی داری فکر می کنی؟!!»

پاورقی۳: ا؟!!! امروز چقدر گربه میاد تو حیاط ما!!! نشستم پشت سیستم هی دونه دونه از لب دیوار میان تو یاط. انگار نه انگار من از گربه متنفرم. چه بی حیان این موجودات پشمالوی چندشی

پاورقی3: بازم برام دعا کنید. در حال حاضر به دعای همتون برای پیش برد کارهام نیاز دارم

ته تغاری

سلام

هر چقدر از سر شلوغی های این مدتم بگم و بنویسم کمه.

الآن از مراسم سالگرد پدر دوستم برمیگردم. لحظه ای که رو به روی دوستم ایساده بودم تا باهاش خداحافظی کنم هیچی نتونستم بهش بگم. هر دو بغضمون ترکید. ولی خوشحالم که بودنم آرومش کرد و موقع بیرون اومدن از در حسینیه لبخندی زد و برام دست تکون داد.

خدا، پدر-برادر-زن برادر-دایی- پدر بزرگ و باقی اقوامیش را که تمامشون را در طول یک سال از دست داد رحمت کنه. احساس می کنم خدا خیلی هوای قلب دوستم را داره که تا حالا از غصه نترکیده.

پیاده روی بعد از مراسم با مادر خانومی حالم را حسابی جا آورد.

الآن خوب خوبم. خوشحالم از اینکه زنده ام و نفس می کشم و خانواده ام کنارم هستند.

آبجی خانوم هم به اتفاق تازه دوماد رفتن شیراز. این روزها از اون جمع کثیر فرزندان خانواده، فقط من کنار مادر خانومی و آقا جون موندم. و تنها دلگرمیشونم. اونها هم تنها دلگرمی های من هستن.

راستی، اگر آمدید و ما مدتی دیر به دیر آپ کردیم ببخشید. فقط دعا کنید به خواسته ای که دارم براش تلاش می کنم برسم.ممنون

"زمستون کریستالیتون خوش"

بای

شولوغ و پولوغ

سلام

امشب می خوام همه چیز را همین جا تموم کن. اکی؟ پس تموم شد؟ بی خیال این سر کچل ما شدین؟ آفرین.

خب برمی گردیم سر بحث شیرین خل بازی های خودم.

همون جایی که هیچ کسی اطلاع نداره من این روزها خودم را خفن درگیر یک سری کارکردم. س فردا -۱۰ دی- امتحانات پیش دانشگاهیم شروع میشه ولی هنوز کتابهاشم ندارم. از اون طرف ۲۷ دی یه آزمون دارم که خب فعلاً سکرته. ( اگه تو نظرا بگی میام خفت میکنما. لو ندیا. آره دیگه با تو ام اکسل)

خلاصه اون آزمون هم هنوز هیچی آمادگیشو ندارم و بی نهایت برام مهمه.

از اون طرف مدام برام کار طراحی و تایپ و اینا می فرستن که من دو درش میکنم. حالا چند روز پیش یه خانمی زنگیده التماس که بیا بهم کامپیتر یاد بده.

خانومه تازه ۲ هفته بود کامپیوتر خریده بود و هیچی ازش سرش نمید.حالا من ۳ روز قت داشتم ایشون را برای یه آزمون استخدامی در حد دکترای کامپیوتر فول کنم.

ترکیدم.هر روز رفتم خونشون. خیلی خانوم ماهی بود. بچه اش ماه تر. یه پسر کوشمول به اسم محمد حسامخیلی بچه ی شیرینی بود.

این ماجرای تدریس من خیلی خنده داره. ولی امشب چون اصلاً نه وقت دارم و نه به خاطر بعضی کامنت ها اعصاب ندارم میزارمش برای یه وقت دیگه.

فردا ۲۰ نفر مهمون داریمولی خوش میگذره.

همه الآن رفتن مهمونی و من تنها مندم خونه که کارهای فردا را بکنم جون خودم.

یادم بیارید براتون ماجرای تدریسم را کامل بگم همه منفجر میشید از خنده

حالا فهمیدین من همون دختر خل و چل قبلیم؟ بحثای خاله زنکی گذشته را هم رها کنید ای دوستان.

پاورقی: ای جااااااااااااااان چقدر امسال عید غدیر خوش گذشت. چرا؟ چون تی وی را که روشن میکردیم این جوری بود: شبکه ۱: سالار عقیلی-شبکه۲: سالار عقیلی-شبکه ۳: سالار عقیلی-شبکه ۴: سالار ...

وای دیگه من از ذوق ترکیدم. از بس جیغ جیغ کردم جلوی تی وی آقا جون عصبی شد . مادر خانومی هم آخرش گفت: دختر حیا کن دیگه. چقدر قربون صدقه ی مرد مردم میری

خلاصه که مرسی از آقای عمو عزت ضرغامی که این قدر عید غدیر با چاشنی سالار جون بهمون خوش گذشت آها راستی ، روز قبل عید غذدیر هم تفلد آقای عقیلی بود که خب دیگه نور علی نور شد.

ایام به کامتون باشه مثل من خفن.

پاورقی۲: ماجرای قوص چیز خاصی نیست. گفتم که ۳۲۰ تا قرص باید بخورم تا خوب بشم. الآن ۱۰۰ تاش را رد کردم.

خوش باشید. بای بای

 

انسان؟!!!!

به سختی و با حال و اوضاع جسمی -نه روحی- وحشتناکی نشستم پشت کامپیوتر و این ها را می نویسم.

اشتباه اشتباه

بازم نشد.

بابا جون، چرا همه می خواید همه چیز را اون طوری که دلتون میخواد ببینید. چرا از زاویه دید دیگران به زندگیشون نگاه نمکنید؟

چرا فکر میکنید همه ی آدما فقط یا عاشقن یا فارغ و غیر از این دو حالت دیگه وجود نداره؟!!!!!

واقعاً عجبیه!!!

یعنی وقتی من نسبت به یک نفر نگرانم یا دوستش دارم یعنی عاشقشم؟ لابد حتماً باید اون طرفم هم جنس مخالف باشه دیگه؟ نه؟

یاد استخوان خوک، دستهای جذامی افتادم. یعنی همه باید عاشق بشن؟ نمیشه نسبت به هم نوعتون حس انسان دوستی داشته باشید؟ نمیشه به آدم ها به چشم انسان نگاه کنید، نه منبع تولید مثل؟ نه منبع تولید حس؟!!!

واقعآً نمیشه؟

دلم از دست همه پره؟ اون وقت میگن چرا هیچ وقت عاشق نشدی؟ مگه میشه عاشق شما آدما شد؟

به نظرتون نمیشه نسبت به آدما حس دوستی داشت تا حس دشمنی؟ واقعاً من کار اشتباهی کردم که احساسات دوستانه (و نه عاشقانه) ام را اینجا نوشتم؟

دارم از همه نا امید میشما. بگید که اشتباه کردم.

آها راستی اینم الآن برام آف اومد: زنده باد مثلث متساوي الاضلاع که در آن همه چيز برابر است . البته بعضي ها مي گويند که در جامعه ي ما هم همه برابرند . مشکلي نيست اما بعضي ها برابر ترند . (( قلعه ي حيوانات : جورج اورول ))

پاورقی: من هنوزم عاشق نشدم.

پاورقی۲: معده ی عزیز ممنون که ۱۰۰ تا از قرص ها را تحمل کردی. ۱۰۰ تا دیگه بیشتر نموده. قول میدم.

زندگی....!!!!!

زندگی صد سال اولش سخته. حیف که همه ی آرزوهای من توی همین 100 ساله اول برام مهمند.

به عنوان یه دختر 18 ساله باید اعلام کنم که، از همینجا در مقابل سختی های زندگی کف کردم. یه جورایی میشه گفت کم آوردم. غریبه که تو جمعمون نیست. پس دوروغ چرا؟ زیر بار سختی هاش، همچین مثل حیوانی چهارپا و دو گوش گیر کردم که ...

راه حل شما چیه؟

بعد نوشت: تو خستگی روحی امروزم این زیباترین جمله ای بود که یک دوست بهم گفت:«مطمئن باش همه چیز سر جاشه. خدا اشتباه نمی کنه. »

حالا دیگه مطمئن شدم که میتونم،اگه نازک نارنجی نباشم.

امشب، سرشار از التهابم

بازم امشب، مثل هرشب، تو برای من دعا کن

...

تو فقط خدا خدا کن، که خدا خودش می دونه

( یعنی میشه که بشه؟ دعا کنید که بشه)

فردا نصف ماجرا مشخص میشه.

خدیا این بار گل خوشگلتو میزاری تو گلدونمون؟

important

زین پس جواب کامنت هایتان را در همان کامنت دونی که نظر درش التفات کرده اید جویا شوید

البته به ولباگ ها و سایت هاتون هم سر خواهم زد.

چقدر احساس مهم بودن بهم دست داد.

یه خواهش: این مدت حوصله ی هیچ انسان سمجی را ندارم. دوستان خارج از دنیای مجازی بی زحمت دست از این سر کچل ما بردارن، ممنون میشویم

مجازی ها سر جاشون بمونن پلیز.

آلزایمر

اومدم یه چیزی بگم، قبلش رفتم پیش یه رفیق قدیمی یه عالمه پر حرفی کردم. یادم رفت چی می خواستم بگم.

امممم، اه یادم نمیاد. عجالتاً این شعر توک زبون ما زیادی می کنه سه چهار روزه. خدمت شما باشه تا بعد:

اهههه، شعره هم یادم رفت.

ماشالللا حافظه!!!

فصل عشق

این فصل منو عاشق می کنه. عاشق کی؟

عاشق خودم.

این فصل کاری میکنه که روزی هزار بار به خودم غبطه بخورم. که چرا این قدر خوبم!!!

این فصل بهم انرژی میده. امید بودن، موندن و تونستن.

باقيش را مي خواين بدونين؟

برين وبلاگ هم خونه اي ببينين چه كرده اين فرشته!!!!!!

يه حسادت عميق زنونه

من:مامان چرا هرچي حس هاي خوبه مال مردهاست؟

مامان:مثلاً چي؟!!

من:مثلاً ببين اين كفشه چقدر خوشگله مامان. چرا همش اين كفش هاي مردونه اين قدر خوشگلن؟ خب منم دوست دارم كفش مردونه بپوشم

مامان:باز شروع كرد!! فقط همين؟

من:نه بازم هست.

مامان:مثلاً؟!!

من:مثلاً چرا همه ي اسم هاي قشنگ مال مردهاست؟ مثلاً همين "رضا". ببين چه اسم خوشگليه.چرا نميشه اسم رضا را روي دخترا هم گذاشت؟ چرا مردها اسمشون را ميذارن فردوس و حشمت و اينا ولي ما زن ها نمي تونيم يه اسم خوشگل مردونه روي خودمون بذاريم؟!!! اصلآً چرا اسم من را نذاشتين رضا؟

مامان:دختر باز خل شديا!!! اسم خودت كه خيلي خوشگله. رضا هم اسم خيلي قشنگيه ولي خب مردونه است ديگه.

من:ديدي گفتم؟ هرچي اسم قشنگه مال مرداست. خوش به حال مردها كه مي تونن "رضا" باشن. كاش منم مرد بودم.

*حالا كه نمي تونم مرد باشم،‌مي خوام عاشق اسمت باشم. "رضا" قشنگ ترين اسم مردونه ايه كه تو عمرم شنيدم. يا رضا عاشقتم. ديشب بد جوري دلتنگت شده بودم. تنهايي تو اتاقم خوب باهات خلوت كردما. تو هم خوب اشك من را در آوردي از دلتنگياشكالي نداره. عوضش كلي دلم وا شد.

ديشبم بهت گفتم، موقع خواب. ديدي وقتي بهت شب بخير گفتم چه زودتر خوابم برد. ديگه از اين به بعد هميشه به تو شب به خير ميگم نه به ...

راستي، تولدت مبارك آقا رضا

--------------------------------

پاورقي: از دختر بودن خودم چندشم شد. شديم شبيه دستگاه هاي جوجه كشي!!!!...اينجا

داغونم

داغونم

فعلاْ ازم توقع نوشتن سفرنامه اون هم از نوع طنز را نداشته باشید!

داغون داغونم،‌بابا چقدر دردهاي اين روزهام را تو دلم بريزم و صدام در نياد.

به خدا اين دخترك شيطون و بازيگوش هميشه خنده روي ۱۸ ساله گاهي دلتنگي هايي هم داره. دردهايي كه حتي نمي تونه به زبون بياره.

شايد همون شعر قبلي كه نوشتم:

سكوتم از رضايت نيست         دلم اهل .....

شايد هم قسمت تلخي از اون سفرنامه كه مي خوام بعد ها بنويسمش: آخراي سفرنامه-من و مادر خانومي-دروازه شيراز-مطب دكتر و بعد هم:

من و آقاجون-داروخانه-۳۲۰ عدد قرص رنگ و وارنگ براي معده ي يه دخترك لاغر و نحيف ۱۸ ساله

شايد هم ....

پاورقي: بدترين درد اينه كه ندوني چه مرگته!

پاورقي۲: شايدم همه يه جورايي برام تكراري شدن. خسته كننده،‌كسل كننده

نتيجه ي عصراي باروني و غروب هاي دلگير پاييز همينه ديگه.

قلم

حرف دلم دقیقاْ اینجا نوشته شده. این روز ها مدام به این جمله فکر می کنم.

آخ مستر کجایی که ببنی بازهم قلمم خشک شده.

همشهری قبرستان

خاک بر سر همشون. همهی بی فرهنگا
اون هایی که مجله ی دوست داشتنی من را تعطیل کردن.=همشهری جوان
اونم بی هیچ دلیلی.
حالا من چی بخونم از این به بعد؟
مبارزه با فرهنگ شاخ و دم نمی خواد که !!!!!!!!!!!

دلشوره

سلام

سلام کردن تو این شب گرم تابستونی در حالیکه دستم را باز هم سوزوندم و دلم از آشوب حسابی داغونه دردی دوا می کنه؟!!!

چطور میشه آدم این قدر نگران کسی باشه که هنوز خیلی غریبه است!!

چطور میشه که آدم تو ۱۸ سالگی مثل پیرزن های ۱۰۰ ساله مدام نگران باشه!!!؟؟؟؟؟

چطور میشه یه نفر را این قدر با دلشوره دق داد؟

چرا من این قدر نگرانم؟