فردا شب

سکوت میکنم

زنگ میزنی، سکوت میکنم

احوالم را می پرسی، سکوت میکنم

از سکوتم گله میکنی، با سردی حرف میزنم. میگی میدونم، ولی باور کن جبران میکنم.

باز سکوت میکنم...

شروع میکنی مثل وقتهایی که من سر حوصله ام، به حرف زدن، تعریف از اینکه از صبح تا حالا چکار هایی کرده ای و چه شده و ...

باز هم جواب من فقط سکوت و سردیس

یک دفعه مابین حرفهایت میگویی، فردا شب میروم.

ضربان قلبم یک دفعه تند تند میشود. دستهایم داغ میشوند.

حرف می اندازم توی حرف که یعنی حواست را پرت کنم. 

می فهمی که تغییر رفتارم و به زبان آمدن ناگهانیم دلیلش چیست.

میدانی که نمیخوام چیزی بگویی، که دلخورم.

تو هم دیگر چیزی در این مورد نمیگویی و ادامه چرندیاتی که گفته ام را پی میگیری.

قصدت این بود که بین حرفهایت بگویی که میخوای فردا شب بروی. عکس العملم را هم دیدی.

خداحافظی میکنی، و من بعض میکنم، نگران میشوم و به فردا شب فکر میکنم.

به شبی که میخواهی بروی...

یه امشب

یه امشب را به حال من ببخشند،

میشود؟

یه امشب در و دیوار این اتاق با من همراهی کنند،

میشود؟

یه امشب، مامان بابا صدای موزیکمو از اتاق بغلی بشنوند وقت خواب،

می شود؟

یه امشب...

امشب تا صبح میخوام با این نوای پیانو هق هق کنم

چقــــدر امشب وقت هست برای خالی کردنه این دل

برای این بغض 3، 4 ساله

برای تک تک لحظه های این دوری

برای تمـــــــــــــــام ثانیه های تنهایی

امشب تا صبح میبارم...

قرار نبود اینجوری بشه

قرار نبود، به خدا قرار نبود...

-

ببخشید ، میدونم بعد این همه غیبت، همچین حضوری دلنشین نیست، اما... شما هم یه امشب با من راه بیایید،

می شود؟

برگشتم.خیلی آروم.

برگشتم.

امشب این چشما میسوزه. میبینی؟ قرمز شدن و یه دریا اشکو تو خودشون نگه داشتن. نمیخوام بریزن. نمیزارم.

وردی که یک سره تکرار میکنی هنوز هم آرومم میکنه: آروم باش عزیزم. همه چیز درست میشه.

و من هنوز منتظرم

هفته ی پیش و یادآوری لحظه هاش دیوونه ام میکنه. میفهمی؟

 

تر

حس عجیبیه

حس اینکه فکر کنی بزرگ شدی رشد کردی آدم شدی

خودتو بگیری و کلی با خودت حال کنی- با اینی که شدی

بعد یه هو رو پس کنی ببینی همش تر بوده

هممممش

یعنی رسماْ تر زدی و اومدی جلو

و یه سری تو این راه تر زدن هی تشویقت کردن و این شده که خود شیفته شدی

اما حالا میبینی اینی که شدی به درد همون تشویق کننده های تر هات میخوره

نه هیچ کس دیگه

و تو....

تو گل گیر کردی

وقتی شروع به نوشتن میکنی دیگه هیچی یادت نمیاد.

همه چی از یاااااااااد آدم میره

بعد دیدم اون موقع هام همین بود وضعم ولی می نوشتم حتی اگه حرفی نداشتم...

امشب

امشب جای همه ی شب ها می خواهم بنویسم. جای همه ی نبودن ها می خواهم بگویم و تو جای همه ی همیشه بخوان.

این اولین قدمهای سبک شدن است.

می دانم رفیق خوبی نیستم. می روم شاد شاد و هروقت پر میشوم از هیچ- باز میگردم.

من همین بودم؟؟؟ همینی که الانم؟

شایدم همین بودم- نمی دانم.

جداْ نمی دانم

بچه ها ! پرنده به لونه برگشت

سلام

خب آره ... خودممم

با یه دنیا شرمندگی واسه همه ی دوستایی که این مدت اومدن و میزبانی نبود که لطفهاتون را پذیرا باشه....

نه نه چی دارم میگم؟!! من همینجا بودم حتی اگه حضور فیزیکی نداشتم.

من چیزی جز این وبلاگ نیستم...

من واقعی همین وبلاگه و بقیه ی چیزی که هستم یه صورتک- يه نقاب- يه بازیگر...

دلم برای خودم تنگ شده

و تنها جایی که واسه دوباره پیدا شدن خودم سراغ داشتم اینجا بود

کیست مرا یاریم کند؟

سارینا

چه سنگ دل شدی امروز دختر!

۲۱ سال پیش درست درچنین لحظه ای متولد شدیم.

به فرح

عزیز همیشه به یادتم.

اما این روزها خیلی درگیرم خیلی...

اینجا نوشتم چون بدونی هنوزم اینجا را به یاد تو میام

کوتاهیامو ببخش، واقعاً نبودم. این روزها خودم هم خودم را گم کرده ام.

هستیم، زنده ایم، امتحانات ترم اخر هم رسید و در حال درو کاشته هاییم.

به زودی میام با دنیایی متفاوت تر از قبل، متفاوت تر از ۲ سال قبل.

یه دنیا حرف تو دلمه اما ... سکوت بهترین صحبته.

به به

بلاگفا

چه دیر به دیر میام نت!!!!

چه میشه کرد؟

یکی دو روزی با مادر خانومی رفتیم یزد برای بررسی اوضاع و دیدن خونه ای که از راه دور موافقت کرده بودیم برای اجاره کردنش و پرداخت شهریه ی ترم آخر و اینها....

از اونجایی که اینجا تنها جایی هستش که من با دروغ و تظاهر و اینا کاری ندارم پس رک و پوس کنده حرفامو حداقل به خودم میزنم پس باید به چند تا چیز خیلی خوشگل اعتراف کنم. باشد که برای خودم درآینده درس شود:

از خونه ای که هم اتاقی قدیم و هم خونه ایه جدیدم برامون اجاره کرده اصلاً خوشم نیومد. به نظرم افتضاح ترین حالی بود که میشد اجاره کرد اما از اونجایی که خودم نشستم و از راه دور دستور فرمودم و بهش گفتم هرچی تو بپسندی منم اوکی میدم، این شد که این شد...

خونه هه واقعاً جای مسخره و مضخرفیه. همه چی هست جز خونه. غر نمی زم ولی خب از این بهتر هم میشد به خدا.

شب اول تا صبح تو خونه پلک رو هم نزدم. بی خوابه زده بود به سرم. به همه چیز فکر میکردم. یادهمه بدبختیهایی افتادم که تو این شهر کشیم و اینا.

بماند که کمی هم پلکهام خیس شدن واسه آروم کردن خودم...

چاره چیه؟!!

واسه گرفتن یه واحد اضافه تر هم که رفتم دانشگاه ( بعد از 2 ماه و خورده ای) و بعد هم با مادر خانومی تشریف بردیم امور مالی برای پرداخت شهریه و همونجا بود که احساس کردم باید یه عالمه شرمندگی و خجالت را جلوی مادر خانومی جان داشته باشم. شهریه به خاطر پروژه و کارآموزی فوق العاده گرون شد و کلی خجالت کشیدم از خانواده ی محترم.

خلاصه که همه چیز افتضاح بود این سری. کلاً این دفعه با بقیه ی دفعاتی که رفتم یزد فوق العاده فرق داشت. از ورودیه شهر دلم گرفت، بغض کرده بودم مثل بچه کوچولوها. دلم می خواست برگردم. 

چه میشه کرد، به قول دوستی:  رفته ام که پخته شوم ( گویا اجاق های شهر گازشان ته کشیده)

باشد که خوب مغز پخته شویم، مبادا جزغاله!!!




ضد حال

جزء آفهام بود. اینقدر به دلم نشست که خواستم اینجا کپیش کنم که گه گاهی نگاهی بهش بندازم.

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه

ـ دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه

 ـ دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه

 ـ دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه

 ـ دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ...

 ـ دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب ...

پاورقی: حالم اصلاْ خوب نیست. زمونه گوشاش خیلی تیزه، حرفاتو خوب میشنوه. همچین که شنید اوضاع آرومه و گله ای ندارم یه ضد حال بهم زد:

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود...

یه دنیا حرفه ها

روزهای آروم خوبی را میگذرونم.

خوشحالم از این آرامش

اوضاع خوبه. یه خونه ی کوچولو تو یزد اجاره کردیم با دو تا از دوستام.

من هنوز خونه هه را ندیدمش. از راه دور اوکی دادم و پول پیشو فرستادم.

شواهد حاکیست ترم آخر، ترمی بسیار متفاوت تر از ۳ ترم گذشته میباشد.

خدا خودش رحم بفرماید.

نذری

دم دمای اذانه

گرسنم شده شدید. از اون گرسنگی هایی که هر لحظه هوس یه چیزی میکنی. یه لحظه میگی کاش الآن یه قاچ هندونه ی خنک اینجا بود، یه لحظه هوس نون و پنیر و ریحون تازه میکنی و یه لحظه هم تو دلت میگی:

خیلی دلم هوس آش رشته کرده

زنگ خونه را میزنن:

- کیه؟

صدای دختر بچه ی ۶،۷ ساله از پشت آیفون میگه: آش نذری آوردیم براتون

حالا یه کاسه آش رشته هم روی سفره ی افطاره

شب عاشقی

هزار هزار بهانه میاره واسه اینکه بهمون کمک کنه، هزار هزار راه و چاه میچینه تا بریم سمتش، که یادش کنیم، که با یادش شاد بشیم.

هزار هزار راه و چاه میچینه سر راهمون شاید که بهش نگاهی بندازیم ؛ که این نگاه انداختن واسه خودمون بهتره.

اونم عاشق نگاه های ماست.

اما ما چی؟

هزار هزار بهانه میچینیم که از دستش فرار کنیم، از دست قانون هاش، از دست راه هاش. انگار نمی دونیم این راه ها واسه خودمونه، واسه خوشبختیمون.

هزار هزار بهانه میچینیم واسه راحت تر زندگی کردن...

کاش یه کمی مثل خودش عاشق بودیم...

افطارهای دل انگیز خونه ی آقاجون

موزاییکهای حیاط آب پاشیده شدن، مادر خانومی باغچه را آب دادن، حوض کوچیک کنار باغچه پر از آّبه

تو ایوون فرش پهن کردیم و سفره افطار را با کمک داداشی چیدیم: ظرفای کوچیک کوچیک زولبیا بامیه پنیر خرما گردو  سیینی استکان و قندون و  قوری چای با نون محلی...

صدای ربنای استاد شجریان از اسپیکرهایی که داداشی سیم کشی کرده تو ایوون، پیچیده تو حیاط و محله:

                ربنا

آقاجون کنار اییون نشسته سر سجاده و منتظر که اذان بگن و نماز بخونه...

            الله اکبر...

اینجا، رمضان شهریور ماه هشتاد و نه خانه ی پدریست

خوب یا خوبتر؟

مسئله این است!!!!