فردا شب
زنگ میزنی، سکوت میکنم
احوالم را می پرسی، سکوت میکنم
از سکوتم گله میکنی، با سردی حرف میزنم. میگی میدونم، ولی باور کن جبران میکنم.
باز سکوت میکنم...
شروع میکنی مثل وقتهایی که من سر حوصله ام، به حرف زدن، تعریف از اینکه از صبح تا حالا چکار هایی کرده ای و چه شده و ...
باز هم جواب من فقط سکوت و سردیس
یک دفعه مابین حرفهایت میگویی، فردا شب میروم.
ضربان قلبم یک دفعه تند تند میشود. دستهایم داغ میشوند.
حرف می اندازم توی حرف که یعنی حواست را پرت کنم.
می فهمی که تغییر رفتارم و به زبان آمدن ناگهانیم دلیلش چیست.
میدانی که نمیخوام چیزی بگویی، که دلخورم.
تو هم دیگر چیزی در این مورد نمیگویی و ادامه چرندیاتی که گفته ام را پی میگیری.
قصدت این بود که بین حرفهایت بگویی که میخوای فردا شب بروی. عکس العملم را هم دیدی.
خداحافظی میکنی، و من بعض میکنم، نگران میشوم و به فردا شب فکر میکنم.
به شبی که میخواهی بروی...
توضیحات قبلی مال 2 سال پیش بود.