یک شب تموم که تا صبح آهنگ" آسمان سرخ در شب" از دیوید گیلمور را که گوش بدی، سحرگاه دیگه هیچ چیزی واسه خودت نمی بینی.

خالی شدی از هرچی حس توی دنیاست.

همون حس خلأئی که من عاشقشم و همیشه دنبالشم.

دلم میخواد بتونم این آهنگ را یک شب تا صبح، در حالیکه توی یک قایق کوچولو دراز کشیدم و تو یه دریای آروم در حرکتم گوش بدم.

وقتی دست به هر جایی میندازی و به هر جایی که می خوای تکیه کنی، اون تکیه گاه مقل یه دیوار خشتی بارون خورده ی قدیمی، آوار میشه روی سرت؛ وقتی هیچ پلکانی واسه بالا رفتن، هیچ نوری واسه دیدن، هیچ شونه ای واسه پناه گریه ها شدن، وقتی هیچی هیچی وجود نداشته باشه... اون وقت تویی و تو که باید تصمیم بگیری.درست ترین تصمیم را.

منتها یه مشکلی هست:با این همه هیچی، دیگه هچی از خودت باقی می مونه که بتونی تصمیم بگیری؟!!!