امان
و من این روزها دوباره چه بی قرار شده ام.
همه چیز، همه جا، همه کس مرا یاد تو می اندازد.
راستی، چرا فال شب یلدام اون جوری بود؟؟ یعنی ...
چرا هیشکی مراعات حال منو نمی کنه؟ حتی خواجه حافظ هم اون طور بهم شوک میده!!!
حالم از آشغالهایی که این مدت اطرافم را گرفتند به هم میخوره.
این روزها دارم به زور به روی یکی از به ظاهر دوستانم لبخند میزنم در حالیکه ازش به شدت متنفر شدم. چطور دلش اومد اون طور با من رفتار کنه دختره ی پلید؟!!
همه بوی کثافت میدن، چرا هیشکی یه نور نمیشه وسط این همه تاریکی و ظلمات؟؟!!
این روزها هر چیزی باز هم تو را به یاد من میندازه،و امشب هم یکی از پست های عمو هوشنگ داغونم کرد...
کاش حداقل یک بار...
( امان از دردهای سر به مهر)
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی ۱۳۸۸ ساعت 0:28 توسط پرنیان
|
توضیحات قبلی مال 2 سال پیش بود.