یکی دو روزی با مادر خانومی رفتیم یزد برای بررسی اوضاع و دیدن خونه ای که از راه دور موافقت کرده بودیم برای اجاره کردنش و پرداخت شهریه ی ترم آخر و اینها....

از اونجایی که اینجا تنها جایی هستش که من با دروغ و تظاهر و اینا کاری ندارم پس رک و پوس کنده حرفامو حداقل به خودم میزنم پس باید به چند تا چیز خیلی خوشگل اعتراف کنم. باشد که برای خودم درآینده درس شود:

از خونه ای که هم اتاقی قدیم و هم خونه ایه جدیدم برامون اجاره کرده اصلاً خوشم نیومد. به نظرم افتضاح ترین حالی بود که میشد اجاره کرد اما از اونجایی که خودم نشستم و از راه دور دستور فرمودم و بهش گفتم هرچی تو بپسندی منم اوکی میدم، این شد که این شد...

خونه هه واقعاً جای مسخره و مضخرفیه. همه چی هست جز خونه. غر نمی زم ولی خب از این بهتر هم میشد به خدا.

شب اول تا صبح تو خونه پلک رو هم نزدم. بی خوابه زده بود به سرم. به همه چیز فکر میکردم. یادهمه بدبختیهایی افتادم که تو این شهر کشیم و اینا.

بماند که کمی هم پلکهام خیس شدن واسه آروم کردن خودم...

چاره چیه؟!!

واسه گرفتن یه واحد اضافه تر هم که رفتم دانشگاه ( بعد از 2 ماه و خورده ای) و بعد هم با مادر خانومی تشریف بردیم امور مالی برای پرداخت شهریه و همونجا بود که احساس کردم باید یه عالمه شرمندگی و خجالت را جلوی مادر خانومی جان داشته باشم. شهریه به خاطر پروژه و کارآموزی فوق العاده گرون شد و کلی خجالت کشیدم از خانواده ی محترم.

خلاصه که همه چیز افتضاح بود این سری. کلاً این دفعه با بقیه ی دفعاتی که رفتم یزد فوق العاده فرق داشت. از ورودیه شهر دلم گرفت، بغض کرده بودم مثل بچه کوچولوها. دلم می خواست برگردم. 

چه میشه کرد، به قول دوستی:  رفته ام که پخته شوم ( گویا اجاق های شهر گازشان ته کشیده)

باشد که خوب مغز پخته شویم، مبادا جزغاله!!!