یه اتفاقایی تو زندگیت میفته که خیلی حیرت زده میشی.

تو را میرنجونه، می خندونه، می گریونه و خلاصه تو رسیدن این سیبی که به بالا پرت شده  تا زمین، هزاران چرخ  می خوری و هزار رنگ میگیره زندگیت.

از  آینده می ترسیدم، هنوز هم گاهی، اما...

یه نور ته دلم روشنه، مثل همیشه

و بهم میگه آروم باش و امید داشته باش به اونیکه همیشه پشتت بهش قرصه.

گاهی اوقات که سرم پایینه، همه فکر میکنن ناراحتم، اما اون موقع وقتیه که من تو مشکلاتم یاد اون نور افتادم، اون نور ته دلم. و سرم را انداختم پایین و دارم به قلبم نگاه می کنم، به نوری که ته دم روشنه.

نوریکه همه ی مسیر زندگیم را روشن میکنه.

ایمان دارم که همه چیز بهبود پیدا میکنه و اوضاع همونی میشه که به صلاح منه.

خوشحالم، خدایا خوشحالم

خوشحال ترم کن

این روزها خیلی حس قشنگی با زمزمه ی این  جمله بهم دست میده:اهدنا صراة الذین انعمت علیهم.

پاورقی: یه آیه هم از خودم منتشر نمودم، باشد که رستگار شوم!!!