<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوباره خندیدن را تمرین میکنم</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Nov 2009 15:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>crowded</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>هفته ی پر خاطره ای را دارم سپری میکنم. واقعاْ واسه ی روح خسته ام یه همچین استراحتی لازم بود. هرچند خیلی خسته شدم ولی کلاْ خوش گذشت. چون هر روز توی این هفته با مامان رفتیم و یزد را گشتیم. هر روز صبح زود بیدار میشدم می رفتم کلاس. بعد از کلاس بدو بدو بر میگشتم خوابگاه و با مامان می رفتیم گردش. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکثر جاهای دیدنی یزد را دیدیم. امروز هم خونه ی مستانه اینا دعوت داشتیم. مامانش میخواست با مامانم آشنا بشه. بعد از کلاس زبان و اسکواشم با مامان و مستی رفتیم خونشون که خب خیلی خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاْ این چند روز نسبت به روزهای گند و افتضاح گذشته خیلی روزهای خوبی بود چون مامان کنارم بود. حیف که فردا ظهر داره بر میگرده و من دوباره تنها میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش پیشم میموند. دلم نمی خواد حتی یه لحظه ازش جا بشم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه شب هم از طرف دانشگاه میریم تهران -نمایشگاه الکامپ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مستانه میگه مجبوری این قدر وقت خودت را پر کنی؟؟ مریض میشی دختر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست میگه. ۸ تا ۱۰ صبح کلاس زبانم. ۱۰ تا ۱۱ باشگاه اسکواش( نگفته بودم؟؟ مستانه مربی اسکواشه، منم پیشش کلاس میرم. خودش که میگه استعدادت خیلی خوبه.فعلاً واسه خلاصی از این شرایط وحشتناک روحی خیلی راه حل خوبیه) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر ها هم معمولاً از ساعت ۱ یا ۳ دانشگاه کلاس دارم تا ۷.۵ -۸ شب.شب هم که برمیگردم خوابگاه باید تند تند درس بخونم و تکالیف زبان یا پروژه های دانشگاهم را انجام بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه حسابی خودم را درگیرد کردم، هرچند به قول شاعر:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آیا حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>با مامان تور یزد گرد داریم این هفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش میگذره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش تر اینکه یه کمی از فشار های روحی ای که روم بود یه خورده کم شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچند، کی می دونه تو دل من چی میگذره؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 14:24:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین تیر</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>بعد از ۱ماه اومدم خونه. دیگه طاقت موندن تو اون مرداب را نداشتم. در و دیوار یزد داشت خفه ام میکرد. بعد از کلاس مهندسی اینترنت با آخرین ماشین شب پنج شنبه حرکت کردم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 11:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی سگی</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>اتاق سرد بود. تاریک و غمزده...</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 21:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها صداست که می ماند</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;فکر میکردم اگه قرار باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 15:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای بی تو</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>دیروز خیلی روز افتضاحی بود. از بعد از ظهر تک و تنها موندم تو خوابگاه. همه رفتن گردش اما من حوصله نداشتم. حالمم اصلاْ خوب نبود.نمی تونستم قدم از قدم بر دارم. تا شب تو خوابگاه تنهایی نشستم و فکر کردم. مثلاْ داشتم درس می خوندم ولی هیچی نمی فهمیدم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 08:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وانمود</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>ثانیه ثانیه ثانیه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب به شب، روزبه روز...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلاً شب و روز و وقت و ساعت چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز مرا یاری نمی دهد تا این درد را التیام ببخشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها وانمود می کنم، که خوشم، شادم، بی خیالم.تنها وانمود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 08:41:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میگذره</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>داره میگذره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چه جوری ولی داره میگذره!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورت میشه؟!!! من که هنوز باورم نشده. باورم نمیشه هنوز زنده ام!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید هم زنده نیستم، فقط دارم نفس میکشم، فقط یه خونی توی رگهام جریان داره و فقط همین مشخصه ی مشترک را با یه آدم زنده دارم. فقط همین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را نمی دونم!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 16:15:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهت</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>هیچ وقت حالم به این بدی نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس می کنم دیگه هیچ کاری نمی تونم و نمی خوام انجام بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ انگیزه ای برای هیچ مسئله ای دیگه برام وجود نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا همه چیز این قدر سریع اینطوری شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا این قدر زود همه چیز خراب شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا من قدرت یه تصمیم گیری درست را نداشتم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا همه چیز گردن من گذاشته شد تا این قدر عذاب بکشم و اذیت بشم و در نهایت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش قدرتش را داشتم.کاش جرأتش را داشتم. کاش...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیو ترم</title>
<link>http://parnian-life.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترم جدید شروع شد و من بعد از دقیقاْ ۲ ماه برگشتم یزد. اوضاع بد نیست. یعنی تقریباْ هم چیز بر وفق مراده. شهریه دانشگاه یه کمی زیاد میشد که با تلاش های پیگیرانه ی خودم یه تخفیف خفن گرفتم. باقیش هم باید چک میدادم ولی چون با خودم نیاورده بودم رئیس گلـــــــم برام چک کشید و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. البته هنوز شهریه خوابگاه را پرداخت نکردم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادتونه که می خواستم خوابگاهم را عوض کنم؟ وقتی اومدم و هم اتاقیام فهمیدن میخوام از پیششون برم خیلی از دستم دلخور شدن. هنوزم راضی نشدن که من برم ولی خب من قرار شده یه مدتی موقت برم یه خوابگاه دیگه. خبرهاش را سر فرصت بهتون میگم حالا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشگاه همونیه که بود، بچه ها هم همین طور. البته خب هرکسی یه تغییراتی کرده که خب همه میگن من از همه بیشتر تغییر کردم.خودم که این طور فکر نمیکنم، فقط اواخر اون ترم واسه کار دانشجویی مجبور بودم یه کمی زیاده جلتلمن و سنگین رنگین و محجوب بیام دانشگاه ولی خب این ترم کارم را ازم گرفتن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; و منم حالا میخوام حالشون را بگیرم و یه کمی زیادی به خودم میرسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب چیه؟ جوونیه و خوشی دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار من را دادن به پسر عموی رئیسم. کار من دانشجویی نبود. کارمند موقت دانشگاه بودم و حقوقم هم عالی بود ولی خب ازم گرفتنش بدون اینکه به خودم بگن. حالا یه کار دیگه بهم پیشنهاد دادن ولی من خیلی خوشم نمیاد برم اونجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه هم قراره برم تست تعیین سطح زبان بدم. میخوام خیلی خوب و با پشتکار این ترم کار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خاص دیگه ای نیست جز یه عالمه سردرگمی و هنوز هیچی نشده یه عالمه دلتنگی...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این غروبهای خوشگل پاییز هم که دیگه خوره ی پیاده روی و اینا ... البته به سبک تهنا تهنا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش باشید، زیادم زیر بارونای عشقولیه پاییزی با عچقاتون قدم نزنید که حسودیم میشه ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 13:08:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parnian-life&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>parnian-life</dc:creator>
<guid>http://parnian-life.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
