-آبجی...
-جونم؟
-میشه روسری سرت نکنی؟
-چرا؟؟؟!!!! نخیر نمیشه. مگه نمیدونی من به سن تکلیف رسیدم. گناه میکنم اگه موهام را مردا ببینند.
- نه عزیزم.تو هنوز خیلی کوچولویی. این صورت فندقیه تو توی این چارقد ۲ متری گم میشه. حیف این صورت ماهت نیست؟؟؟
- اولاً این چارقد نیست و روسریه، دوماً دوست دارم. به تو چه؟؟؟
داداشی انگشتاشو فرو میکنه تو موهام و میگه:
-تا حالا بهت گفتم وقتی موهاتو این مدلی کوتاه میکنی شبیه کی میشی؟
-نه؟ شکل کی میشم؟
-مایکل جکسون.
- جون من؟؟؟ داداشی راست میگی؟ جون آجی شکل مایکل میشم؟؟!!!
-آره عزیز داداشی. حالا بازم دلت میخواد روسری سرت کنی که موهات غایم بشن؟ اونجوری اصلاً مثل مایکل نمیشی ها.
و اون موقع بود که ته دلم قنج میزد و با کیف تموم روسری را از سرم بر میداشتم و موهام را تو هوا تاب میدادم و مدل مایکل شروع میکردم به رقصیدن و داداشی عشق میکرد وقتی موهای منو رها میدید. داداشی اصلاً دوست نداشت من روسری سر کنم. بدش میومد که تو ۹ سالگی ادای همه ی زنها و دخترهای چادر چاقچوری را در بیارم ولی من عاشق روسری سر کردن بودم.
امشب که تو تلویزیون خبر مردن مایکل را دیدم بغضم گرفت. ناخودآگاه دست کردم بین موهام که دم اسبی بسته بودمشون و یاد روزهای قشنگ بچگی و البته نوجوونیم شدم که چقدر عاشقش بودم.تک تک ترانه هاش را با عشق گوش میدادم.