سلام سلام
وای دیگه دارم منفجر میشم.الآن هر کسی من را ببینه میگه دقیقاً شبیه پلان و طبقه و شیت و پلاتر و کد و نمای داخلی و .... شدم.
من نمی دونم این دانشجوهای تنبل شب تحویل پروژه یادشون میاد کارهاشون آماده نیست، من چه گناهی کردم آخه؟؟!!!
دیشب تا ساعت 11 دفتر داداش خان بودم. دیگه داشت پاهام از درد کنده میشد. حالا شما تصور کنید از عصر اونجا روی پا وایساده بودم، تازه انی عضله درد ناشی از خوابیدنم روی برف ها هم حمله ور شده بود. دیگه از درد و خستگی داشتم میردم. بعد هم که اومدم خونه تا ساعت 4 صبح مثل قنچ نشستم پشت سیستم و یه بند پایان نامه تایپ کردم.
امروز هم دربست دوباره دفتر بودم. تا غروب که پریماه جونم (عچق دوران بچگی) زنگید بهم که :
دختر کجایی؟ به دادم برس. ناسلامتی من دوست جون جونیتم. تو رفتی کارای پسرای مردم را انجام میدی اون وقت دوستت اینجا تک و تنها با این همه پروژه ...؟!!!
بهش گفتم خب کارهات را بردار بیا دفتر. لازم به ذکر میباشد که پریماه مهندسی معماری میخونه و باید یه عالمه شیت و خلاصه دردسر طراحی میکردم براش.
دیدیم اونجا تو دفتر نمیشه، شوهرش (پریماه جون دو سه ماه پیش تازه ازدواج فرموده اند) اومد دنبالمون و ما را آورد خونه ی ما. خلاصه تا ساعت 11ونیم نشسته بودیم اینجا طراحی می کردیم. دیگه آخریا لوچ شده بودما.
ولی خوش گذشت. پری هی جوش میزد و یه خط در میون میگفت: بجــــــــــــــــــنب. من در عین خونسردی یه ماچ آبدارش می کردم و میگفتم: بذار طول بکشه. عوضش بیشت پیش هم می مونیم. مگه بده؟ بعد یه عمر اومدی خونمون این قدر عجله نکن.تازه ساعت 11 بود که یادمون اومد نماز نخوندیم. مثل فشنگ پریدیم فرت فرت نمازامون را خوندیم. اون تیکه نماز خوندن هم خیلی با مزه بود. پری جلو وایساده بود من پشت سرش هی میگفتم: حاج خانووووم، مسئلهٌ. یه عالمه سر نماز خندیدیم. فکر کنم خدا آخراش بهمون گفت نخواستم این دو رکعت نصفه نیمه هم مال خودتون. برید طراحیتون را بکنید.
خلاصه الآن بدون اینکه شام بخوره طفلی با اعصابی بس خورد و خاک شیر رفت خونشون.آخه هنوز 4 تا دیگه از شیت هاش مونده. و طبق معمول بنده ی طلفکی باید تا صبح طراحیشون کنم.
اصولاً به دسته ی جغدان پیوسته ایم. تنها با این تفاوت که جغدها روزها می خوابند وشبها بیدارند.ولی من هم روز بیدارم و هم شب ها.
امروز هم آبجی خانوم بزرگه آخرین امتحاناش را پاس نمود. امروز دو تا امتحان خیلی مهم پشت سر هم داشت. دیشب همین طور تا صبح برای اینکه هردومون خسته نشیم و خوابمون نبره با هم اس ام اس بازی میکردیم و من یه بند جمله های امیدوار کننده و یو کن و اینا می فرستادم.
آخ..رو صفحه کلید خوابم برد.
ما بریم به کارامون برسیم. کار ندارید شما؟؟؟
ماماننننننننننن من خوابم میاد
پاورقی: جواب کامنتاتون را در کامنتدونی هر پست بخوانید. خصوصاْ شیدا و بعضیا که خودشون را ناشناس معرفی میکنن
این هم عکسی دیگر از برف نوردی.
فکر کنم آخرین باری بود که با آبجی خانوم رفتم برف نوردی. و این هم پاهایمان در برف:

در این مرحله پاهای من سر شده بود اساسی و اصلاً حرکت نمی کرد.: آغاز عضله درد.
اگه گفتین کدوما پات* منه؟ خیلی تابلو خداییش.
پاورقی*: در بچگی بنده به کفش می گفته ام -پات-.
خاطره ی مربوط به پات را در آینده خواهم نوشت.