تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

چهارشنبه بیستم آبان 1388

وانمود

ثانیه ثانیه ثانیه

شب به شب، روزبه روز...

اصلاً شب و روز و وقت و ساعت چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز مرا یاری نمی دهد تا این درد را التیام ببخشم؟

تنها وانمود می کنم، که خوشم، شادم، بی خیالم.تنها وانمود...

 
 

دوشنبه هجدهم آبان 1388

میگذره

داره میگذره...

نمی دونم چه جوری ولی داره میگذره!!

باورت میشه؟!!! من که هنوز باورم نشده. باورم نمیشه هنوز زنده ام!!!

شاید هم زنده نیستم، فقط دارم نفس میکشم، فقط یه خونی توی رگهام جریان داره و فقط همین مشخصه ی مشترک را با یه آدم زنده دارم. فقط همین...

تو را نمی دونم!!!

 
 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

خدا!!!

دل نمی داند چه می خواهد،

ولی آنچه می گوید،

نشانه های توست...

۰۰۰

ببینم، خدایا، اونجا چه خبره؟داری چیکار میکنی؟!!

تو پرونده های من مثل اینکه یه اشکالاتی به وجود اومده.

خدایا این روزا خدمتکارت خونه ات را تمیز کرده؟ لابد اومده رو میز کارت چند تا فایل را با هم جا به جا کرده!!

این امکان نداره که این تغییر و تحول ها توی فایل من باشه.

خدایا یه کم بیشتر دقت کن. من زیاد وقت ندارما.

این دیگه کیه؟ از کجا اومده؟ واسه چی اومده؟!!!

 
 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

پازل عقاید

آدم ها توی زندگیشون اهداف و آرمانهای منحصر به فردی دارن. هر چقدر هم که آدم بی برنامه و الکی خوشی باشن ولی بازم اون ته ته های دل و ذهنشون یه چیزهایی هست که آرزو دارن بهش برسن. همراه این اهداف و آرمانها طبیعتاً یک سری عقاید هم به وجود میان که گاهی حتی از خود آرمان هم مهمتر میشن؛ طوریکه حتی ممکنه به خاطر حفظ اون عقاید، اهدافت توی ذهنت کم رنگ تر بشن و جای خودشون را به اون عقاید بدن. درست مثل من، هیچ کس فکرش را هم نمیکنه دختر بچه ی خوش و سر به هوایی مثل من این همه هدف و مشغله ی ذهنی داشته باشه و خب مسلماً یه عالمه عقاید عمیق و محکم هم پشت بند این اهداف. ... این روزها عجیب درگیرم، یه جورایی خیلی قاطی میکنی وقتی چند تا از هدفهات با هم دیگه قاطی پاتی بشن و این وسط ندونی که با عقاید ضد و نقیض هم کدوم از اون هدفها که حالا با هم دیگه قاطی پاتی شدن چیکار کنی!!! تا حالا دیده بودید کسی به سن و سال من این همه درگیری های فلسفی و وجودی داشته باشه؟؟!!! دنبال این بودم که درجه ی اهمیت هرکدوم از هدفهام را مشخص کنم تا ببینم به کدومش بیشتر باید بها بدم و به کدومش کمتر! اما دیدم هرکدومیشون اهمیت خاص خودشون را دارن، از هیچ کدومشون نمی تونم بگذرم و حالا پاک گیج شدم. کسی هست که یه راهکار خوب سراغ داشته باشه؟

 
 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

قضاوت!!

ازاین به بعد سعی میکنم که دیگه هیچ وقت ندیده و نشناخته در مورد کسی قضاوت نکنم.

این چند روز اتفاقاتی برام رخ داد و من اصلاْ به توصیه ی بالا توجه نکردم و حالا به عذاب وجدان سختی دچار شدم.فقط امیدوارم که این دوست جدید ولی عزیز من را به خاطر افکار زشت و اشتباهم ببخشه.

این هفته تقریباْ هیچی خواب نداشتم. آخر شبا میرم تو اتاق خواب سوئیت و تنهایی تا صبح موزیک گوش میدم.خواب به چشمام نمیاد.

 
 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

نیوز

سلام.

حرفی برای گفتن نیست. فقط اینکه همچنان گوشیم خرابه. دیگه دق کردم از بس با هیشکی حرف نزدم ۵ روزهخبر بعدی اینکه دارم دق میکنم از دلتنگی. فردا صبح دارم به روش فشنگی میرم خونه.این هفته اولین باری بود که دو هفته پشت سر هم موندم و نرفتم خونه.

آها خبر بعدی اینکه یه کاری جور شده برام. قراره الآن بریم برای صحبت های نهایی. اگه جور بشه خیلی عالیه.دعا کنید همه چیزش راحت پیش بره یه شیرینی مهمون من میشید.

فعلاْ تا خبرهای بعدی:

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

خوبم

سلام

خوبم. خبر خاصی نیست. هوای یزد ابریست و هوای دلم ابری تر. در این هجوم وحشتناک مسائل، درسها هم به طرز وحشتناکی سخت شده اند.

بچه های خوابگاه طفلی ها خیلی روی روحیه ام کار کردند. خیلی بهترم. تو این چند روز به جبران پست قبل، پستی با فضای بهتر و شاد تر میگذارم براتون.

از محبت همه ممنونم.

 
 

شنبه سوم اسفند 1387

از بزرگ شدن می ترسم.

صبح جمعه ی معمولیه ایه. قرار بود خونه تکونی کنیم که اون هم چهارپایه  و چوب جاروی سقف نداشتیم، بی خیالش شدیم.

از صبح که بیدار شدم، یادم اومد یک هفته دیگه بیشتر اینجا نیستم، دلم گرفت. همونطور که دراز کشیده بودم زل زدم به سقف اتاقم. دلم برای گچ بری سقف اتاقمم تنگ شد. توی گچ بری پر از تیکه های آینه است. عادت کرده بودم صبح ها که از خواب بیدار میشدم خودم را تو تیکه های آینه ی سقف ببینم و به خودم یه چشمک بزنم. یه عالمه به خودم کش و قوس بدم و از توی آینه های گچ بری سقف به خودم بخندم و به خوابهایی که شب تا صبح دیدم فکر کنم.

با اینکه شب قبل ساعت 3و نیم خوابیدم ولی ساعت 8 و نیم صبح از خواب بیدار میشم. به این فکر می کنم که خیلی فرصت ندارم: یک هفته.

 هزارتا کار دارم که بکنم. برم تو حیاط قدم بزنم و به صدای گنجشک ها گوش بدم. با گربه های خونگی تازمون گپ بزنم. بیام گوشه ی آشپزخونه به مادر خانومی در حال آشپزی زل بزنم. موقعی که نماز می خونه از گوشه ی در اتاقش نگاهش کنم. آقاجون که از سر کار برمیگرده و خسته جلوی بخاری خوابش میبره را با دل سیر نگاه کنم. به آبجی خانوم که داره  پای تلفن برای شوهرش لاو می ترکونه با لبخند زل بزنم. چشمای معصوم بنیامین جون، لبخند های خوارهانه ی آبجی خانوم بزرگه... همه ی اینا را باید حفظم کنم.

یادمه چند وقت پیش یک دوستی بهم گفت: "وقتی از خونه ی پدریت جدا بشی، مستقل بشی، همون روز بچگیهات را گوشه ی طاقچه های خونه ی پدری جا میذاری. میری که وسط آدمای جور واجور دنیا، بزرگ بشی، مرد بشی، رسم زندگی یاد بگیری و دیگه وقتی برای خندیدن و شیطنت هات نداری.کم کم فراموششون می کنی."

من دلم نمیخواد. من خنده هام را به همه ی دنیا هم نمیدم.

از صبح تلفن را میگیرم دستم. به یکی یکی دوستا و آشناهام زنگ میزنم. احساس می کنم دلم برای همشون تنگ شده. ولی یادم رفته نگاه به ساعت بندازم. صبح جمعه است و مصلماً همه در خواب ناز هستن. به هرکسی زنگ می زنم یا جواب نمیده، یا با یک صدای گرفته و خواب آلود جوابم را میده که حسابی میخوره تو ذوقم: شیدا صداش گرفته بود، تابلو بود خواب بوده ولی گفت بیدار بودم،تو حیاط بودم صدای تلفن را نشنیدم. هرچی باشه آبجی کوچیکه اش را از خواب بیدار کردم. رخی داشت صبحونه می خورد، سه چهارنفری جواب تلفنم را ندادند. دو نفر هم یه عالمه فحشم دادند که:«اینم وقت زنگ زدنه؟؟!! عصر نگ بزن. خوابم میاد.»

چندتایی هم البته رعایت کردن و به روی خودشون نیاوردند که خواب بودن و چقدر الآن دارن تو دلشون به من فحش میدن.

خلاصه اینم از این، یه روزم که دلمون یه هم زبون خواست، همه خیلی محترمانه پیچوندنمون.

وقتی با صدای گرفته و خواب آلود می پرسیدن: حالا چیکار داشتی این موقع زنگ زدی؟؟!! روم نمیشد بگم: دلم برات تنگ شده بود. خواستم صدات را بشنوم.روم نشد بگم می ترسم. روم نشد بگم از این زندگی جدید واهمه دارم. از آدمای جدید، شهر جدید، زندگی جدید، فرهنگ جدید... خیلی آروم گفتم: هیچی، برو بخواب، ببخشید مزاحم شدم بعداً زنگت میزنم.

دلم یه گوش شنوا میخواد به  وسعت یه دشت، به قاعده ی یه غار، یه چاه، یه دره ی عمیق. دلم میخواد جیغ بزنم. دلم می خواد گریه کنم. دلم می خواد دره آغوشش را باز کنه و من را آروم بگیره تو بغلش. آروم برم تو قعر دره. از تنها بودن، ازاینکه خودم را گم کنم، از بزرگ شدن، می ترسم.

چند روز دیگه هم که این 18 سالگی رویایی و قشنگ تموم میشه و نوجوونی را می بوسم میزارم لای آلبوم خاطره هام. کاش همیشه 18 ساله بودم. خیلی سن قشنگ و پر خاطره ای بود. سنی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه: لحظه هاش، خاطره هاش، اتفاقاش، آدماش، دوستاش، خنده هاش، گریه هاش، دلتنگی هاش....

دلم میخواست کوچولو میشدم اندازه ی عکسایی که گذاشتم از بچگیم. مثل وقتایی که تا می ترسیدم و احساس تنهایی می کردم میزدم زیر گریه و 7 تا بچه ی قد و نیم قد پشت سرم بودند که من را بگیرند توی بغلشون. نوازشم کنن و آرومم کنن(خواهر برادرام را میگم). حالا از اون 7 تا بچه هیچ کدومشون فرصتی برای دل نگرانی هام، دلشوره هام، دلهره هام ندارند. هر کدومیشون یه گوشه ی دنیا درگیر روزمرگی های خودشونن. یادشون هم نیست که آبجی کوچولوشون اینجا، گوشه ی همین شهر کوچیک چقدر می ترسه. از اتفاقایی که قراره براش بیفته. یه تکیه گاه می خواد.

شاید اگه مادرخانومی و آقاجون من را (که ته تغاری خانواده ام) این قدر به خودشون وابسته نکرده بودن، الآن این قدر از مستقل شدن واهمه نداشتم.

ولی قول میدم تو بدترین شرایط هم خندیدن را فراموش نکنم. هیچ وقت. قول میدم.

 
 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

همه جور چرندیاتی که عنوان نداره بابا جون

سلام و حال و احوال و آخ مردم از خستگی و پا درد از بسکی امروز پشت سر هم ۱۰ بار رفتم کلاس و درس دادم و اینا.

از صبح با صدای تلفن از خواب برخاستیم که مدیر باشگاه ما را به خود می خواند که ای دختر کجایی که محتاجتیم. ما هم از صبح تا ۵ عصر یه بند ورزشگاه بودیم. فقط برای نهار خانه آمدیم.

آخ این قدر خسته ام که حوصله تعریف کردن هم ندارم.

قرض (غ.ق-ض.ظ.ذ.ز) از مزاحمت: این سایته را بالاخره یافتم از برای آپلود عکس. ولی یه سوال: من هر کدوم از این لینکایی که میده را میگذارم عکس را نشونم نمیده. میشه یکی من را راهنمایی کنه.

ای خدا کی منو دانشگاه را داد؟؟؟؟ اوونم رشته کامپیوتر؟؟؟؟!!!!

پاورقی: فردا (که همین امروز باشد. آخه الآن بامداده) کفش آهنی می بایست به پا کنیم و دور شهر بگردیم برای جمع اوری مدارکمان برای ثبت نام. از هنرستان به آموزش و پرورش از اونجا به پست. از اون جا هم به بانک.نقشه ی خوب برای بانک زنی سراغ ندارید. چقدر خرج داشته بید این زندگییییی

 
 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

خرررر پفففف

سلام سلام

وای دیگه دارم منفجر میشم.الآن هر کسی من را ببینه میگه دقیقاً شبیه پلان و طبقه و شیت و پلاتر و کد و نمای داخلی و .... شدم.

من نمی دونم این دانشجوهای تنبل شب تحویل پروژه یادشون میاد کارهاشون آماده نیست، من چه گناهی کردم آخه؟؟!!!

دیشب تا ساعت 11 دفتر داداش خان بودم. دیگه داشت پاهام از درد کنده میشد. حالا شما تصور کنید از عصر اونجا روی پا وایساده بودم، تازه انی عضله درد ناشی از خوابیدنم روی برف ها هم حمله ور شده بود. دیگه از درد و خستگی داشتم میردم. بعد هم که اومدم خونه تا ساعت 4 صبح مثل قنچ نشستم پشت سیستم و یه بند پایان نامه تایپ کردم.

امروز هم دربست دوباره دفتر بودم. تا غروب که پریماه جونم (عچق دوران بچگی) زنگید بهم که :

دختر کجایی؟ به دادم برس. ناسلامتی من دوست جون جونیتم. تو رفتی کارای پسرای مردم را انجام میدی اون وقت دوستت اینجا تک و تنها با این همه پروژه ...؟!!!

بهش گفتم خب کارهات را بردار بیا دفتر. لازم به ذکر میباشد که پریماه مهندسی معماری میخونه و باید یه عالمه شیت و خلاصه دردسر طراحی میکردم براش.

دیدیم اونجا تو دفتر نمیشه، شوهرش (پریماه جون دو سه ماه پیش تازه ازدواج فرموده اند) اومد دنبالمون و ما را آورد خونه ی ما. خلاصه تا ساعت 11ونیم نشسته بودیم اینجا طراحی می کردیم. دیگه آخریا لوچ شده بودما.

ولی خوش گذشت. پری هی جوش میزد و یه خط در میون میگفت: بجــــــــــــــــــنب. من در عین خونسردی یه ماچ آبدارش می کردم و میگفتم: بذار طول بکشه. عوضش بیشت پیش هم می مونیم. مگه بده؟ بعد یه عمر اومدی خونمون این قدر عجله نکن.تازه ساعت 11 بود که یادمون اومد نماز نخوندیم. مثل فشنگ پریدیم فرت فرت نمازامون را خوندیم. اون تیکه نماز خوندن هم خیلی با مزه بود. پری جلو وایساده بود من پشت سرش هی میگفتم: حاج خانووووم، مسئلهٌ. یه عالمه سر نماز خندیدیم. فکر کنم خدا آخراش بهمون گفت نخواستم این دو رکعت نصفه نیمه هم مال خودتون. برید طراحیتون را بکنید.

 

خلاصه الآن بدون اینکه شام بخوره طفلی با اعصابی بس خورد و خاک شیر رفت خونشون.آخه هنوز 4 تا دیگه از شیت هاش مونده. و طبق معمول بنده ی طلفکی باید تا صبح طراحیشون کنم.

اصولاً به دسته ی جغدان پیوسته ایم. تنها با این تفاوت که جغدها روزها می خوابند وشبها بیدارند.ولی من هم روز بیدارم و هم شب  ها.

امروز هم آبجی خانوم بزرگه آخرین امتحاناش را پاس نمود. امروز دو تا امتحان خیلی مهم پشت سر هم داشت. دیشب همین طور تا صبح برای اینکه هردومون خسته نشیم و خوابمون نبره با هم اس ام اس بازی میکردیم و من یه بند جمله های امیدوار کننده و یو کن و اینا می فرستادم.

آخ..رو صفحه کلید خوابم برد.

ما بریم به کارامون برسیم. کار ندارید شما؟؟؟

ماماننننننننننن من خوابم میاد

پاورقی: جواب کامنتاتون را در کامنتدونی هر پست بخوانید. خصوصاْ شیدا و بعضیا که خودشون را ناشناس معرفی میکنن

این هم عکسی دیگر از برف نوردی.

فکر کنم آخرین باری بود که با آبجی خانوم رفتم برف نوردی. و این هم پاهایمان در برف:

پاهایمان در برف

در این مرحله پاهای من سر شده بود اساسی و اصلاً حرکت نمی کرد.: آغاز عضله درد.

اگه گفتین کدوما پات* منه؟ خیلی تابلو خداییش.

پاورقی*: در بچگی بنده به کفش می گفته ام -پات-.

خاطره ی مربوط به پات را در آینده خواهم نوشت.

 
 

یکشنبه بیست و دوم دی 1387

الو

الو الو

صدا میاد، الو

قطع و وصل میشه

الو؟؟؟

ببین، صدای تو داره میاد.

گوش کن، اگه صدای منو میشنوی، من این چند روز خیلی گرفتارم.

الو، میشنوی؟

قربون معرفتتکه هنوز رو خطی.

ببین، الو، بی زحمت یه چند روز دیگه رو خط باش

زودی برمیگردم.

الو، صدا میاد

ببین، واسم دعا کن. گیر کردم بین یه چند راهی.

الو، الو قطع شد؟؟؟

نه ، نه صدا میاد؟

ببین، جمعه است. آره، جمعه یه عالمه دعا کن.

الو

الوووو.....

 
 

شنبه هفتم دی 1387

قر و قاطی

سلام

گفته بودم دیر به دیر میام ولی مگه این اراذل میزارن؟!!!

البته جا داره از رخی جان تشکر کنم ولی بیشتر جا داره که بهش بگم: بابا تو دیگه عجب ..... هستی!!! یه جمله خبر این همه آتیش سوزوندن داره.

سپس اینکه، بعد از اینکه رخی اون مطلب پائینی را نوشته، با خبر شدیم که این مسابقه نهایی نبوده و داداشی هنوز 3 تا آزمون دیگه هم داره تا جهانی. ولی خب وقتی تا اینجا را با مقام اول اومده، باقی راه هم به امید خدا میره دیگه.

از تبریکات صمیمانه ی کامنتی، پیامکی و تله پاتی آنه ی همگی ممنون. ایشالا نوبت داداشی های شما هم برسه.

 

از احوال خودم هم اگر جویا شوید، خبری نیست جز خبر ها همیشگی البته با شدتی بسیار بیشتر: اضطراب، استرس، نگرانی، پر کاری، بی وقتی، یه عالمه کار نکرده، تنهایی (آّبجی خانوم هنوز در سفر هستند. دیشب یه عالمه اس ام اس های اشک و آه دار تنهایی براش فرستادم بلکه دلش به رحم بیاد ولی انگار نه انگار) و خلاصه یه عالمه اوضاع غاراشمیش و اینها.

این هفته امتحانهای پیش دانشگاهی هم شروع میشه و من هنوز کتاب ادبیات عروض و قافیه را ندارم.

 

پاورقی1: فکر نمی کردم 2، 3 روز دوری از آبجی خانوم این قدر دلتنگم کنه. خوبه که قاب عکساش تو اتاقم هست.

پاورقی2: این خواننده های پاپ هم گاهی یه آهنگ های قشنگی می خوننا که آأم مجبور میشه رو شخصیت موسیقایی خودش پا بذاره و چند روزی بهشون گوش بده. در اولین فرصتی که سرم خلوت شد، در مورد سلیقه ی بی نظیر موسیقایی خودم براتون خواهم نوشت.

در حل حاضر "بابک جهانبخش" آمده و سلیقه ی ما را مختل کرده.ترک محبوب: « به کی داری فکر می کنی؟!!»

پاورقی۳: ا؟!!! امروز چقدر گربه میاد تو حیاط ما!!! نشستم پشت سیستم هی دونه دونه از لب دیوار میان تو یاط. انگار نه انگار من از گربه متنفرم. چه بی حیان این موجودات پشمالوی چندشی

پاورقی3: بازم برام دعا کنید. در حال حاضر به دعای همتون برای پیش برد کارهام نیاز دارم

 
 

پنجشنبه پنجم دی 1387

ته تغاری

سلام

هر چقدر از سر شلوغی های این مدتم بگم و بنویسم کمه.

الآن از مراسم سالگرد پدر دوستم برمیگردم. لحظه ای که رو به روی دوستم ایساده بودم تا باهاش خداحافظی کنم هیچی نتونستم بهش بگم. هر دو بغضمون ترکید. ولی خوشحالم که بودنم آرومش کرد و موقع بیرون اومدن از در حسینیه لبخندی زد و برام دست تکون داد.

خدا، پدر-برادر-زن برادر-دایی- پدر بزرگ و باقی اقوامیش را که تمامشون را در طول یک سال از دست داد رحمت کنه. احساس می کنم خدا خیلی هوای قلب دوستم را داره که تا حالا از غصه نترکیده.

پیاده روی بعد از مراسم با مادر خانومی حالم را حسابی جا آورد.

الآن خوب خوبم. خوشحالم از اینکه زنده ام و نفس می کشم و خانواده ام کنارم هستند.

آبجی خانوم هم به اتفاق تازه دوماد رفتن شیراز. این روزها از اون جمع کثیر فرزندان خانواده، فقط من کنار مادر خانومی و آقا جون موندم. و تنها دلگرمیشونم. اونها هم تنها دلگرمی های من هستن.

راستی، اگر آمدید و ما مدتی دیر به دیر آپ کردیم ببخشید. فقط دعا کنید به خواسته ای که دارم براش تلاش می کنم برسم.ممنون

"زمستون کریستالیتون خوش"

بای

 
 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

شولوغ و پولوغ

سلام

امشب می خوام همه چیز را همین جا تموم کن. اکی؟ پس تموم شد؟ بی خیال این سر کچل ما شدین؟ آفرین.

خب برمی گردیم سر بحث شیرین خل بازی های خودم.

همون جایی که هیچ کسی اطلاع نداره من این روزها خودم را خفن درگیر یک سری کارکردم. س فردا -۱۰ دی- امتحانات پیش دانشگاهیم شروع میشه ولی هنوز کتابهاشم ندارم. از اون طرف ۲۷ دی یه آزمون دارم که خب فعلاً سکرته. ( اگه تو نظرا بگی میام خفت میکنما. لو ندیا. آره دیگه با تو ام اکسل)

خلاصه اون آزمون هم هنوز هیچی آمادگیشو ندارم و بی نهایت برام مهمه.

از اون طرف مدام برام کار طراحی و تایپ و اینا می فرستن که من دو درش میکنم. حالا چند روز پیش یه خانمی زنگیده التماس که بیا بهم کامپیتر یاد بده.

خانومه تازه ۲ هفته بود کامپیوتر خریده بود و هیچی ازش سرش نمید.حالا من ۳ روز قت داشتم ایشون را برای یه آزمون استخدامی در حد دکترای کامپیوتر فول کنم.

ترکیدم.هر روز رفتم خونشون. خیلی خانوم ماهی بود. بچه اش ماه تر. یه پسر کوشمول به اسم محمد حسامخیلی بچه ی شیرینی بود.

این ماجرای تدریس من خیلی خنده داره. ولی امشب چون اصلاً نه وقت دارم و نه به خاطر بعضی کامنت ها اعصاب ندارم میزارمش برای یه وقت دیگه.

فردا ۲۰ نفر مهمون داریمولی خوش میگذره.

همه الآن رفتن مهمونی و من تنها مندم خونه که کارهای فردا را بکنم جون خودم.

یادم بیارید براتون ماجرای تدریسم را کامل بگم همه منفجر میشید از خنده

حالا فهمیدین من همون دختر خل و چل قبلیم؟ بحثای خاله زنکی گذشته را هم رها کنید ای دوستان.

پاورقی: ای جااااااااااااااان چقدر امسال عید غدیر خوش گذشت. چرا؟ چون تی وی را که روشن میکردیم این جوری بود: شبکه ۱: سالار عقیلی-شبکه۲: سالار عقیلی-شبکه ۳: سالار عقیلی-شبکه ۴: سالار ...

وای دیگه من از ذوق ترکیدم. از بس جیغ جیغ کردم جلوی تی وی آقا جون عصبی شد . مادر خانومی هم آخرش گفت: دختر حیا کن دیگه. چقدر قربون صدقه ی مرد مردم میری

خلاصه که مرسی از آقای عمو عزت ضرغامی که این قدر عید غدیر با چاشنی سالار جون بهمون خوش گذشت آها راستی ، روز قبل عید غذدیر هم تفلد آقای عقیلی بود که خب دیگه نور علی نور شد.

ایام به کامتون باشه مثل من خفن.

پاورقی۲: ماجرای قوص چیز خاصی نیست. گفتم که ۳۲۰ تا قرص باید بخورم تا خوب بشم. الآن ۱۰۰ تاش را رد کردم.

خوش باشید. بای بای

 

 
 

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

انسان؟!!!!

به سختی و با حال و اوضاع جسمی -نه روحی- وحشتناکی نشستم پشت کامپیوتر و این ها را می نویسم.

اشتباه اشتباه

بازم نشد.

بابا جون، چرا همه می خواید همه چیز را اون طوری که دلتون میخواد ببینید. چرا از زاویه دید دیگران به زندگیشون نگاه نمکنید؟

چرا فکر میکنید همه ی آدما فقط یا عاشقن یا فارغ و غیر از این دو حالت دیگه وجود نداره؟!!!!!

واقعاً عجبیه!!!

یعنی وقتی من نسبت به یک نفر نگرانم یا دوستش دارم یعنی عاشقشم؟ لابد حتماً باید اون طرفم هم جنس مخالف باشه دیگه؟ نه؟

یاد استخوان خوک، دستهای جذامی افتادم. یعنی همه باید عاشق بشن؟ نمیشه نسبت به هم نوعتون حس انسان دوستی داشته باشید؟ نمیشه به آدم ها به چشم انسان نگاه کنید، نه منبع تولید مثل؟ نه منبع تولید حس؟!!!

واقعآً نمیشه؟

دلم از دست همه پره؟ اون وقت میگن چرا هیچ وقت عاشق نشدی؟ مگه میشه عاشق شما آدما شد؟

به نظرتون نمیشه نسبت به آدما حس دوستی داشت تا حس دشمنی؟ واقعاً من کار اشتباهی کردم که احساسات دوستانه (و نه عاشقانه) ام را اینجا نوشتم؟

دارم از همه نا امید میشما. بگید که اشتباه کردم.

آها راستی اینم الآن برام آف اومد: زنده باد مثلث متساوي الاضلاع که در آن همه چيز برابر است . البته بعضي ها مي گويند که در جامعه ي ما هم همه برابرند . مشکلي نيست اما بعضي ها برابر ترند . (( قلعه ي حيوانات : جورج اورول ))

پاورقی: من هنوزم عاشق نشدم.

پاورقی۲: معده ی عزیز ممنون که ۱۰۰ تا از قرص ها را تحمل کردی. ۱۰۰ تا دیگه بیشتر نموده. قول میدم.

 
 

جمعه هشتم آذر 1387

زندگی....!!!!!

زندگی صد سال اولش سخته. حیف که همه ی آرزوهای من توی همین 100 ساله اول برام مهمند.

به عنوان یه دختر 18 ساله باید اعلام کنم که، از همینجا در مقابل سختی های زندگی کف کردم. یه جورایی میشه گفت کم آوردم. غریبه که تو جمعمون نیست. پس دوروغ چرا؟ زیر بار سختی هاش، همچین مثل حیوانی چهارپا و دو گوش گیر کردم که ...

راه حل شما چیه؟

بعد نوشت: تو خستگی روحی امروزم این زیباترین جمله ای بود که یک دوست بهم گفت:«مطمئن باش همه چیز سر جاشه. خدا اشتباه نمی کنه. »

حالا دیگه مطمئن شدم که میتونم،اگه نازک نارنجی نباشم.

 
 

دوشنبه چهارم آذر 1387

امشب، سرشار از التهابم

بازم امشب، مثل هرشب، تو برای من دعا کن

...

تو فقط خدا خدا کن، که خدا خودش می دونه

( یعنی میشه که بشه؟ دعا کنید که بشه)

فردا نصف ماجرا مشخص میشه.

خدیا این بار گل خوشگلتو میزاری تو گلدونمون؟

 
 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

important

زین پس جواب کامنت هایتان را در همان کامنت دونی که نظر درش التفات کرده اید جویا شوید

البته به ولباگ ها و سایت هاتون هم سر خواهم زد.

چقدر احساس مهم بودن بهم دست داد.

یه خواهش: این مدت حوصله ی هیچ انسان سمجی را ندارم. دوستان خارج از دنیای مجازی بی زحمت دست از این سر کچل ما بردارن، ممنون میشویم

مجازی ها سر جاشون بمونن پلیز.

 
 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

آلزایمر

اومدم یه چیزی بگم، قبلش رفتم پیش یه رفیق قدیمی یه عالمه پر حرفی کردم. یادم رفت چی می خواستم بگم.

امممم، اه یادم نمیاد. عجالتاً این شعر توک زبون ما زیادی می کنه سه چهار روزه. خدمت شما باشه تا بعد:

اهههه، شعره هم یادم رفت.

ماشالللا حافظه!!!

 
 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

فصل عشق

این فصل منو عاشق می کنه. عاشق کی؟

عاشق خودم.

این فصل کاری میکنه که روزی هزار بار به خودم غبطه بخورم. که چرا این قدر خوبم!!!

این فصل بهم انرژی میده. امید بودن، موندن و تونستن.

باقيش را مي خواين بدونين؟

برين وبلاگ هم خونه اي ببينين چه كرده اين فرشته!!!!!!

 
 

دوشنبه بیستم آبان 1387

يه حسادت عميق زنونه

من:مامان چرا هرچي حس هاي خوبه مال مردهاست؟

مامان:مثلاً چي؟!!

من:مثلاً ببين اين كفشه چقدر خوشگله مامان. چرا همش اين كفش هاي مردونه اين قدر خوشگلن؟ خب منم دوست دارم كفش مردونه بپوشم

مامان:باز شروع كرد!! فقط همين؟

من:نه بازم هست.

مامان:مثلاً؟!!

من:مثلاً چرا همه ي اسم هاي قشنگ مال مردهاست؟ مثلاً همين "رضا". ببين چه اسم خوشگليه.چرا نميشه اسم رضا را روي دخترا هم گذاشت؟ چرا مردها اسمشون را ميذارن فردوس و حشمت و اينا ولي ما زن ها نمي تونيم يه اسم خوشگل مردونه روي خودمون بذاريم؟!!! اصلآً چرا اسم من را نذاشتين رضا؟

مامان:دختر باز خل شديا!!! اسم خودت كه خيلي خوشگله. رضا هم اسم خيلي قشنگيه ولي خب مردونه است ديگه.

من:ديدي گفتم؟ هرچي اسم قشنگه مال مرداست. خوش به حال مردها كه مي تونن "رضا" باشن. كاش منم مرد بودم.

*حالا كه نمي تونم مرد باشم،‌مي خوام عاشق اسمت باشم. "رضا" قشنگ ترين اسم مردونه ايه كه تو عمرم شنيدم. يا رضا عاشقتم. ديشب بد جوري دلتنگت شده بودم. تنهايي تو اتاقم خوب باهات خلوت كردما. تو هم خوب اشك من را در آوردي از دلتنگياشكالي نداره. عوضش كلي دلم وا شد.

ديشبم بهت گفتم، موقع خواب. ديدي وقتي بهت شب بخير گفتم چه زودتر خوابم برد. ديگه از اين به بعد هميشه به تو شب به خير ميگم نه به ...

راستي، تولدت مبارك آقا رضا

--------------------------------

پاورقي: از دختر بودن خودم چندشم شد. شديم شبيه دستگاه هاي جوجه كشي!!!!...اينجا

 
 

شنبه هجدهم آبان 1387

داغونم

داغونم

فعلاْ ازم توقع نوشتن سفرنامه اون هم از نوع طنز را نداشته باشید!

داغون داغونم،‌بابا چقدر دردهاي اين روزهام را تو دلم بريزم و صدام در نياد.

به خدا اين دخترك شيطون و بازيگوش هميشه خنده روي ۱۸ ساله گاهي دلتنگي هايي هم داره. دردهايي كه حتي نمي تونه به زبون بياره.

شايد همون شعر قبلي كه نوشتم:

سكوتم از رضايت نيست         دلم اهل .....

شايد هم قسمت تلخي از اون سفرنامه كه مي خوام بعد ها بنويسمش: آخراي سفرنامه-من و مادر خانومي-دروازه شيراز-مطب دكتر و بعد هم:

من و آقاجون-داروخانه-۳۲۰ عدد قرص رنگ و وارنگ براي معده ي يه دخترك لاغر و نحيف ۱۸ ساله

شايد هم ....

پاورقي: بدترين درد اينه كه ندوني چه مرگته!

پاورقي۲: شايدم همه يه جورايي برام تكراري شدن. خسته كننده،‌كسل كننده

نتيجه ي عصراي باروني و غروب هاي دلگير پاييز همينه ديگه.

 
 

سه شنبه نهم مهر 1387

قلم

حرف دلم دقیقاْ اینجا نوشته شده. این روز ها مدام به این جمله فکر می کنم.

آخ مستر کجایی که ببنی بازهم قلمم خشک شده.

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

همشهری قبرستان

خاک بر سر همشون. همهی بی فرهنگا
اون هایی که مجله ی دوست داشتنی من را تعطیل کردن.=همشهری جوان
اونم بی هیچ دلیلی.
حالا من چی بخونم از این به بعد؟
مبارزه با فرهنگ شاخ و دم نمی خواد که !!!!!!!!!!!

 
 

جمعه هجدهم مرداد 1387

دلشوره

سلام

سلام کردن تو این شب گرم تابستونی در حالیکه دستم را باز هم سوزوندم و دلم از آشوب حسابی داغونه دردی دوا می کنه؟!!!

چطور میشه آدم این قدر نگران کسی باشه که هنوز خیلی غریبه است!!

چطور میشه که آدم تو ۱۸ سالگی مثل پیرزن های ۱۰۰ ساله مدام نگران باشه!!!؟؟؟؟؟

چطور میشه یه نفر را این قدر با دلشوره دق داد؟

چرا من این قدر نگرانم؟

 
 

Weblog Themes By Pars Theme