تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

دوست خوب من

یه تجربه ی خوب، یه تجربه ی قشنگ، یه دیدار خیلی گرم و صمیمانه توی دل سرمای سخت این روزهای دلگیر پاییزی.

از توضیحات بیشتر به دلایلی ۲ جانبه معذورم، فقط اینکه یه دوست خیلی خیلی خیلی خوب و مهربون را طی دو روز آخر هفته ی گذشت دیدم که خیلی روی تجدید روحیه ام تأثیر داشت.

ممنون که این قدر هوامو داری،که محکم تر از قبل نگهم داشتی، که توی اون پرتابی که بهت گفتم نخورم زمین.می دونم که هیچ کسی نمی تونه دوستی خوب ما را خراب کنه، حتی اون آدمای حسود و به ظاهر دوست نما!!

پی نوشت: همین توضیح مختصر را هم واسه این نوشتم که یادم بمونه غیر از روزمرگی ها و ناملایمتی ها، تو این مدت روزهای خوشی هم داشتم و دوستایی دارم که جزء بهترین هدیه های خدا هستند به من.

 
 

شنبه بیست و یکم آذر 1388

تنفر

حالم خیلی بده، خیلی

تا حالا هیچ وقت نشده بود که این قدر از خودم بدم بیاد. دیشب احساس میکردم از هیشکی بیشتر از خودم متنفر نیستم.

از شدت نفرتی که از خودم داشتم، تا ۵ صبح پلک رو هم نذاشتم. اصلاً خوابم نمی برد.

امروزم خیلی حس بدی نسبت به خودم دارم.

اصلاً از خودم همچین توقعی نداشتم.

دیگه حالم از خودم به هم میخوره.

....

واسه خودم متأسفم، چقدر کم ارزش شدم برای خودم، چقدر...

 
 

چهارشنبه یازدهم آذر 1388

جشنواره تعطیلات

امروز ۲ تا از کلاسهام را پیچوندم تا از ۴،۵ روز تعطیلات نهایت استفاده را کرده باشم و اومدم خونه. همه این چند روز تعطیلات اینجا هستن و قراره که یه مهمونی شلوغ پلوغ داشته باشیم. داداشی هم از زاهدان اومده و امشب میخوایم براش جشن تولد بگیریم. چون جمعه که تولدشه باید برگرده زاهدان، کلاس داره. خلاصه جمع همه جمع بود و حیف بود اگه نمی اومدم.

هرچند به محض ورودم احساس می کنم که با یک سرماخوردگی اساسی رو به رو شدم و گلوم به شدت می سوزه ولی کلاً احساسم بهم میگه قراره خوش بگذره بهمون.

سه شنبه ای که در پیشه فاینال زبان دارم. خیلی واسم مهمه چون خیلی خرج این کلاس کردم. هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی.از پول کلاسم که ماشالا کم نشد!!! بگذریم از سختی هایی که دو روز تو هفته واسه رفتن به کلاس می کشیدم نمی تونم بگذرم. خوابگاه از کلاس زبان خیلی دوره و ۵ دقیقه تأخیر هم کلی جریمه داره. خلاصه من هر روزیکه کلاس داشتم یه عالمه بدبختی میکشیدم تا برسم به کلاس.

خلاصه این چند روز تعطیلات خیلی هم خیالم راحت نیست و باید خیلی خوب بخونم.

پاورقی: یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار!!! و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت.

پاورقی۲: ... هنوز همون طورم. بهتر نه که بدتر هم شده ام...

 
 

سه شنبه سوم آذر 1388

crowded

هفته ی پر خاطره ای را دارم سپری میکنم. واقعاْ واسه ی روح خسته ام یه همچین استراحتی لازم بود. هرچند خیلی خسته شدم ولی کلاْ خوش گذشت. چون هر روز توی این هفته با مامان رفتیم و یزد را گشتیم. هر روز صبح زود بیدار میشدم می رفتم کلاس. بعد از کلاس بدو بدو بر میگشتم خوابگاه و با مامان می رفتیم گردش.

اکثر جاهای دیدنی یزد را دیدیم. امروز هم خونه ی مستانه اینا دعوت داشتیم. مامانش میخواست با مامانم آشنا بشه. بعد از کلاس زبان و اسکواشم با مامان و مستی رفتیم خونشون که خب خیلی خوش گذشت.

کلاْ این چند روز نسبت به روزهای گند و افتضاح گذشته خیلی روزهای خوبی بود چون مامان کنارم بود. حیف که فردا ظهر داره بر میگرده و من دوباره تنها میشم.

کاش پیشم میموند. دلم نمی خواد حتی یه لحظه ازش جا بشم.

پنج شنبه شب هم از طرف دانشگاه میریم تهران -نمایشگاه الکامپ.

مستانه میگه مجبوری این قدر وقت خودت را پر کنی؟؟ مریض میشی دختر.

راست میگه. ۸ تا ۱۰ صبح کلاس زبانم. ۱۰ تا ۱۱ باشگاه اسکواش( نگفته بودم؟؟ مستانه مربی اسکواشه، منم پیشش کلاس میرم. خودش که میگه استعدادت خیلی خوبه.فعلاً واسه خلاصی از این شرایط وحشتناک روحی خیلی راه حل خوبیه)

بعد از ظهر ها هم معمولاً از ساعت ۱ یا ۳ دانشگاه کلاس دارم تا ۷.۵ -۸ شب.شب هم که برمیگردم خوابگاه باید تند تند درس بخونم و تکالیف زبان یا پروژه های دانشگاهم را انجام بدم.

خلاصه حسابی خودم را درگیرد کردم، هرچند به قول شاعر:

 آیا حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 
 

شنبه سی ام آبان 1388

آخرین تیر

بعد از ۱ماه اومدم خونه. دیگه طاقت موندن تو اون مرداب را نداشتم. در و دیوار یزد داشت خفه ام میکرد. بعد از کلاس مهندسی اینترنت با آخرین ماشین شب پنج شنبه حرکت کردم...


ادامه مطلب...

 
 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

تنها صداست که می ماند

فکر میکردم اگه قرار باشه...

 


ادامه مطلب...

 
 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

ضیافت

یه سلام تشنه و گرسنه و خسته و خوابالو

خوبید؟ با شکمای گرسنه و روزهای آخر تابستون چه میکنید؟

من که تقریباْ رو بلموت می باشم. الآنم بسسار خسته می باشم زیرا که از صبح علی الطلوع ساعت ۹ بیدار شدمو رفتم کانون کلی کار کردم و تایپای اعصاب خورد کن و اینا.

حالا این کانون ماجراها داره که ایشالا سر فرصت باید براتون تعریف کنم.

خبر خاصی نیست جز اینکه ایشالا هفته آینده این موقع در شهر ... یزد به سر می برم و دوباره بوی ماه مهر ماه دانشگاه و درس و ترم دو و کلی برنامه ریزی جدید و تغییر خوابگاه و دوستای جدید واینا و خلاصه ...

دیشب با مادر خانومی رفته بیدیم پیاده روی، که از یکی از دوستای دوران راهنماییم یک اس ام اس اومد. الهه منو به یه دیدار دوستانه دعوت کرده بود.صبح چهارشنبه توی پیش دانشگاهی که اونها درس خوندن (خب من هنرستان بودم)قراره همه جمع بشن و دیداری تازه کنند.

راستش خیلی ذوق زده شدم که هنوز بعد از چند سال من را جزء گروه دوستاشون حساب میکنند!! آخه من از روزیکه رفتم هنرستان دیگه هیچ کدومشون را ندیدم و خبر خاصی ازشون نداشتم. خلاصه فردا صبح قراره دوباره یه عالمه دخمل آتیش پاره دور هم جمع بشیم.خدا به خیر کنه احتمالاً مدرسه را می ترکونیمخیلی دلم می خواد زودی فردا صبح بشه ببینم این دختر بچه های شیطون و بانمک که حالا هرکدومیشون یه جای ایران دارن درس می خونن یا ازدواج کردن و عروس خانم شدن چه شکلی شدن و رفتاراشون هنوزم همون جوریه یا نه!!!

این روزا یه اتفاقای دیگه هم داره میفته. شاید یه سری تغییر روحی، درگیریه ذهنی و ...

نمی دونم فقط خدا کنه کاری که می کنم درست باشه. خیلی به خاطر کارهایی که مجبورم انجام بدم در عذابم ولی گاهی لازمه.

مواظب خودتون باشید، افطاری کم بخورید که نترکید.

 
 

سه شنبه سوم شهریور 1388

ماه رمضون

سلام.خوبید؟ خوشید؟

چه خبر؟

 با شکمای گرسنه و لبای تشنه چه میکنید؟من که فکر کنم تا آخر این ماه بترکم از بس گرسنه و تشنه میشم.ولی خداییش همین ماه رمضون را به خاطر همین گرسنگی هاش دوست دارم.

نماز و روزه های همگی قبول باشه ایشالا.

خر خاصی نیست. البته خبر که هست ولی طبق معمول حال و حوصل نوشتنش نیست.

یه بنده خدا فعلاْ سر کارم گذاشته و اعصابم خفن خورده.خوب که شدم همه را براتون میگم.

فقط دعام کنید.

 
 

سه شنبه بیستم مرداد 1388

آبجی خانوم

سلام، بالاخره یه ذره سرم خلوت شد و تونستم بیام آپ کنم.

این مدت اتفاقات زیادی افتاده که نمی دونم از کدومشون باید بنویسم.

خب امتحانات ترم اول که به هر نحوی بود تموم شد و خدا را شکر ترم یک را به سلامت پشت سر گذاشتم. فکر نمیکردم به این زودی ترم یک تموم بشه.نمیگم به این راحتی، چون خیلی هم راحت نبود.تنها زندگی کردن توی یه شهر غریب، با فرهنگهای عجیب غریب آدمای دور و برت و هر روز یه اتفاق جدید و هر روز یه برخورد و هر روز یه تجربه.

درست سه روز بعد از آخرین امتحانم، آبجی خانوم عروسی کرد. جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. شب عروسیش اونقدر رقصیدم و جیغ زدم که تارهای صوتیم آسیب دید و چند روزی صدام در نمیومد.

آبجی خانوم شب عروسیش درست مثل یه تیکه ماه شده بود، مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی. دلم نمیخواست حتی یه لحظه ازش چشم بردارم.

آخر شب وقتی جشن تموم شد اون قدر تو آغوش گرم آبجی خانوم هر دو با هم گریه کردیم که هیچ کس نمی تونست ما را از هم جدا کنه. هرچی از هم جدامون میکردن دوباره من می پریدم تو بغلش و گریه میکردیم. لحظه ی جدایی ازش خیلی لحظه ی سختی بود.

دلم نمیخواست هیچ وقت از آغوشش جدا بشم. یاد شبهایی افتاده بودم که تا صبح تو آغوشش میخوابیدم و اگه توی شب خواب بد می دیدم محکم دستاشو تو دستم فشار میدادم. یاد اون شب مهتابی تابستون که توی حیاط خوابیدم هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه. نور مهتاب افتاده بود روی صورت آبجی خانوم و اون قدر زیبا شده بود که هیچ کسی قادر به وصف اون همه زیبایی یک جا نیست. الآن هم که دارم در موردش مینویسم بغض عجیبی کردم.

از چند هفته قبل از عروسیش، شبها توی خوابگاه کز میکردم یه گوشه و بغض میکردم. یه شب که با پریسا( هم اتاقیم) از خرید برگشتیم خوابگاه، نمی دونم چی شد که یه دفعه تمام خاطراتی که از بچگی با آبجی خانوم داشتم اومد جلوی چشمم. خلاصه اون شب ساعتها لب حوض حیاط خوابگاه برای پریسا خاطره هامون را تعریف میکردم و تو آغوشش گریه میکردم. شب قشنگی بود. پریسا از تعجب صداش در نمیومد. فقط منو نوازش میکرد. بعداً اعتراف کرد که باورش نمیشده کسی برای دوری از خواهرش اینقدر گریه کنه.

من از روزیکه رفتم دانشگاه به دوری از خانواده و خصوصاً آبجی خانوم عادت کردم ولی وقتی اون ازدواج میکنه یعنی همه چیز عوض میشه.

 حالا شبها که میخوابم هیشکی نیست که دستامو بگیره تو دستش. دیگه هیشکی نیست که وقت خالی واسه شنیدن اراجیفهای تموم نشدنیه من داشته باشه. آبجی خانوم همیشه و همه جا با من و کنار من بود. اما حالا درگیر یه زندگیه جدیده. و فرصتی برای کارهای گذشته نداره. هیچ کس نمیدونه من با آبجی خانوم چه شبهایی را سحر کردم. چه خاطره هایی که با هم نداریم.

میدونم، همه ی خواهرهای دنیا همین طورن ولی رابطه ی من و آبجی خانوم با همشون فرق میکنه. نمی تونم اینجا بگم ولی همین قدر میتونم بنویسم که رابطه ی ما رابطه ای غیر از خواهری بود.

اما از صمیم قلب خوشحالم که شوهرش فوق العاده آدم خوبیه. مطمئنم هیچ کسی غیر از اون نمیتونست آبجی خانوم را خوشبخت کنه و همین مسئله باعث آرامش قلبیم میشه.

حالا مادر خانومی هم خیلی احساس تنهایی میکنه و من باید جای خالیه آبجی خانوم را براش پر کنم.

راستی یادم رفت بگم، یک هفته به امتحاناتم یکی از داداشی ها هم با دختر مورد علاقه اش عقد کرد.

حالا دیگه مادر خانومی خیلی بیشتر احساس تنهایی میکنه و مدام میگه نمیزارم تو بری دانشگاه وگرنه تنهای تنها میشم. منم میگم مادر خانومی، من میرم دانشگاه ولی شما را هم با خودم میبرم.

البته این روزها با سرم زده که خوابگاهمو عوض کنم، اون خوابگاه جوری نیست که بتونم مادر خانومی را با خودم ببرم. حالا باید صبر کنم و ببینم اوضاع چطور پیش میره.

این چند روز یه اتفاق دیگه هم افتاده که بدجوری منو به هم ریخته. فعلاً هیچ چیزی نمی تونم در موردش بنویسم، در واقع چیز زیادی نمی دونم که بخوام در موردش بنویسم. موضوع در مورد یکی از دوستای خیلی خیلی عزیزمه.فقط دارم دعا میکنم که اون چیزی که فکرش را میکنم اتفاق نیفته.

خب دیگه ببخشید اگه خیلی پرحرفی کردم.باید یه جوری تلافی این مدت غیبتم میشد.خودمم میدونم نوشته هام ضعیف که بود ضعیف تر از قبل هم شده ولی قول میدم بهتر بنویسم.

خوش باشین و سرافراز

 
 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

یمتحن

سلام به همه ی دوستای گلم.

ببخشید این قدر وقته در حال بی خبری هستم. باور کنید مردم از بس درس خوندم. این امتحانا هم که تموم شدنی نیستن.

البته بالاخره امروز سخت هاش تموم شد. هم اکنون از امتحان ریاضی برمیگردم. دیگه یه ادبیات دارم و یه معارف. 1 ساعت بعد از امتحان آخرم هم به سوی شهر و دیار خود حمله ور خواهم شد.

آخه نمی دونید که:

سه روز بعدش عروسی آبجی خانوووووووووووم گلمه. الهی قربونش برم.

من چه خواهر عروس طفلکی ای هستم که تا 3 روز به عروسی باید تو بلاد قربت امتحان بدم.

نازنازی هم که رفته سفر، من تهنا تهنا شدم.

الآن بعد از امتحان، هم اتاقیام را پیچوندم، خودم رفتم چند تا مزون لباس و شوی کفش و از این کارای با کلاس بازی از خودم در ورکردم. آخر سرم هیچی نخریدم. فقط یه ست ناخن گرفتم ماه، عسل، اینقدر خوکشله که نگو.

احتمالاً تا 1 هفته بعد از عروسی هم نرسم آپ کنم. فعلاً اینجا خبری نیست جز گرمای خفن(این هفته تمام روزها یزد گرم ترین شهر ایران بود) ما آب پز میشویم. یکی یکی امتحاناتمان را گلاب به روتون میکنیم و خلاصه دل توی دلمان نیست که از ترم یکی بودن خارج بشویم.

مراقب خودتون باشید.

از همه ی دوستای گلی هم که تو پست قبلی کامنت گذاشتن ممنونم. ایشالا سر فرصت جبران میکنم.

خوش باشید.

بای

 
 

شنبه ششم تیر 1388

تا حالا بهت گفتم چقدر شبیه مایکلی؟

-آبجی...

-جونم؟

-میشه روسری سرت نکنی؟

-چرا؟؟؟!!!! نخیر نمیشه. مگه نمیدونی من به سن تکلیف رسیدم. گناه میکنم اگه موهام را مردا ببینند.

- نه عزیزم.تو هنوز خیلی کوچولویی. این صورت فندقیه تو توی این چارقد ۲ متری گم میشه. حیف این صورت ماهت نیست؟؟؟

- اولاً این چارقد نیست و روسریه، دوماً دوست دارم. به تو چه؟؟؟

داداشی انگشتاشو فرو میکنه تو موهام و میگه:

-تا حالا بهت گفتم وقتی موهاتو این مدلی کوتاه میکنی شبیه کی میشی؟

-نه؟ شکل کی میشم؟

-مایکل جکسون.

- جون من؟؟؟ داداشی راست میگی؟ جون آجی شکل مایکل میشم؟؟!!!

-آره عزیز داداشی. حالا بازم دلت میخواد روسری سرت کنی که موهات غایم بشن؟ اونجوری اصلاً مثل مایکل نمیشی ها.

و اون موقع بود که ته دلم قنج میزد و با کیف تموم روسری را از سرم بر میداشتم و موهام را تو هوا تاب میدادم و مدل مایکل شروع میکردم به رقصیدن و داداشی عشق میکرد وقتی موهای منو رها میدید. داداشی اصلاً دوست نداشت من روسری سر کنم. بدش میومد که تو ۹ سالگی ادای همه ی زنها و دخترهای چادر چاقچوری را در بیارم ولی من عاشق روسری سر کردن بودم.

امشب که تو تلویزیون خبر مردن مایکل را دیدم بغضم گرفت. ناخودآگاه دست کردم بین موهام که دم اسبی بسته بودمشون و یاد روزهای قشنگ بچگی و البته نوجوونیم شدم که چقدر عاشقش بودم.تک تک ترانه هاش را با عشق گوش میدادم.

 
 

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

first mian term

نمره ی اولین میان ترم عمرمان اعلام شد. به سلامتی نتایج انتخابات هم که بافیده شده و به خوردمان داده شد

میان ترم فیزیک گلاب پاشون شد، اما میان ترم زبان انگلیسی توپ دادم. آی ام وایت برد دیگه

ترم هم تموم شد. به خاطر یه کلاس باید تا شنبه اینجا بمونم.

حوصله متن نوشتن ندارم، خسته ام،گرسنمه،دلمم تنگ شده.همین دیگه.

ما بریم حوصله مون که برگشت سر جاش میام اینجا را میترکونیم.

فعلاً بای

 
 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

i am important 2

سلام

ظهر داغ بهاریه کویریه یزدیه باحاله پرانرژیه قشنگه...خلاصه بگم، توپ و عالیتون به خیر.

خشید؟سلامتید؟ چه خبرا؟

ما که پاک یزدی شدیم رفت. ایشالا تشریف بیارید اینجا یه تا خطاب واخعاً عالی مهمون ما باشید.

با بچه های سوئیت مسابقه ی لهجه ی یزدی گذاشتیم. آخه خیلی لازم میشه. توی یه مغازه که میریم یا سوار تاکسی که میشیم،کافیه متوجه بشند که بومی نیستیم و خصوصاً دانشجو هم هستیم. دیگه قصد میکنند که پول دیه ی اجدادیشون که توسط چنگیز خان مغول هم کشته شده را از ما بگیرند. در صورتیکه همون کالا را با یه دختر ساده ی یزدی یک سوم ما حساب میکنند.

تازگی من شدم جک بچه ها. موقع خرید من را میندازند وسط و حالا یزدی حرف بزن که بریم.

از احوالات تازه ی خودم بگم که حسابی سر خودم را شلوغ کردم. می بینید که خیلی دیر به دیر میام نت. از هیچکدوم از دانشجوهای دانشکده که پنهون نیست، از شما چه پنهون من خودم هم نمی دونستم که دو روزه می تونم خودم را توی دل مسئولین دانشگاه جا بدم.

هویجوری یه روز اومدم امور فرهنگی و گفتم دنبال کار نیمه وقت و کم دردسر میگردم که مرتبط با رشته ام هم باشه.اگه موردی پیدا کردید من هستم.یک هفته بعد دیدم باهام تماس گرفتند و خلاصه به همین سادگی من شدم مسئول حق نظارت و وام دانشجویی. در کنارش مسئول کانون تربیت بدنی و امور فرهنگی دانشگاه هم شدم که البته این دو مورد را انداختم گردن دانشجوهای فعال.

ولی خداوکیلی این وام دانشجویی خیلی کار پر دردسریه. منم که همش از زیر کارهام در میرم و کلاسهام را به بهونه ی کار و کار را هم به بهونه ی کلاس می پیچونم و اون وقت کجا میرم و چیکار میکنم بماند.

ولی خداییش سرم بره از درسم نمیزنم. واسه من هیچ چیزی مهم تر از درسم نیست.

فعلاْ برم یه کاری برام پیش اومد.

مواظب خودتون باشید. بخندید و تا می تونید سعی کنید درست به اطرافتون نگاه کنید. خصوصاْ به شعارهای سیاسی ای که این روزها میشنوید.


ادامه مطلب...

 
 

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

ریسک

بزرگترین ریسک زندگیم تا به حال:

دیشب پس از مذاکراتی بس عظیم و طاقت فرسا با خانواده ی محترم، زنگ زدم به مدیر شرکت مذکور و:

الو، سلام

-سلام بفرمائید.

- ......

-......

من: آقای مهندس، با عرض شرمندگی باید عرض کنم که قادر به همکاری با شما نیستم.

مهندس: آخه چرا؟!!!!!!!!!

من: ......

مهندس:........

من:.........

مهندس:......

من:خدانگهدار

مهندس: خدانگهدار، البته به شرطی که در اولین فرصت ممکن به شرکتمون سر بزنید.

و همانا این مکالمه یکی از ریسک پذیرترین مکالمه های تلفنی عمرم بود. و کاری با اون شرایط عالی و مزایای جانبی (از قبیل لپ تاپ، خط اختصاصی همراه و....) را بوسیدم و گذاشتم کنار.

فقط به خاطر رسیدن به یه مسئله ی خیلی خیلی مهم تر دیگه.

باشد که بهش برسم.

 
 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

گوشی

سلام

اعصابم در حد تیم ملی که چه عرض کنم، در حد مسئول خوابگامون خورده.

گوشیم دیشب افتاد تو قابلمه ی آبی که داشتیم توش کاهو میشستیم با هم اتاقیم.

بردمش تعمیر. رو به راه شد ولی حالا اصلاً صدای طرف مقابل نمیاد.

خیلی خیلی خیلی ........ اعصابم خورده.

دختر احمق آخه جیب پیرهن جای گوشیه؟!!!!!! (پس جای چیه؟!!!)

خلاصه که انواع راه حل هاتون را پذیراییم.

بعد نوشت: دو روزه میگم چرا هیشکی به من زنگ و پیام نمیزنه. دیشب مادر خانومی زنگید به گوشی هم اتاقیم. در حد همون مسئول خوابگاهمون عصبانی و نگران بود. گفت که دو روزه هرچی میزنگن گوشیم یا آنت نداره یا اشغاله:معلوم هست تو کجایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!!!با کی حرف میزنی شبانه روز؟؟!!!!!!! ( با همین لحن آرام).

من:همین جام. مگه غیر خوابگاه و دانشگاه جای دیگه ای هم دارم برم.هیشکی جون خودم. کسی را ندارم! (با همین لحن نگران)

باقیه قضایا با مدیریت خودم حل گردید و اینجا جای گفتنش نیست.

 

 
 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

لالالالا،گل لاله /نکن گریه، میاد خاله

دوستش داشتم

به اندازه ی تمام دلتنگیهایم دوستش داشتم

به اندازه ی تمام بی قراری هایم دوستش داشتم

به اندازه ی تمام تنهایی های پسین های پنج شنبه ام دوستش داشتم

به اندازه ی تمام مادربزرگهایی که تا آمدم ببینمشان، پرکشیدند و رفتند دوستش داشتم

به اندازه ی تمام پدربزرگهایی که ندیدمشان دوستش داشتم

به اندازه ی تمام آن کوچه پس کوچه های خشت و گلی قدیمی پر از مهر و صفا دوستش داشتم

به اندازه ی آن خانه ی قدیمی و آن حوض کوچک میان حیاط، آن طاقچه های کوچک اتاقش، آن گنجه ای که روز عید شیرینی هایش را برایم آنجا قایم کرده بود

به اندازه ی تمام آن لبخندهای گرمش دوستش داشتم

به اندازه ی تمام سنگ صبور بودنهایش؛

به اندازه ی تمام دوست داشتنهایش دوستش داشتم

به اندازه ی دستها و پیشانی پر از چین و چروکش

به اندازه ی چشم های درشتش که هیچ گاه برقشان را فراموش نخواهم کرد دوستش داشتم

به اندازه ی تمام ترسی که بار آخر که دیدمش به دلم افتاد که مبادا این بار آخر باشد که می بینمش دوستش داشتم

 امروز ظهر توی خیابون گرسنه بودم و دلم ضعف رفت، دست کردم توی کیفم و یه شکلات به دستم اومد. با خوشحالی آوردمش بیرون و به آبجی خانوم (چقدر بار آخر گفتی چرا او نیامد ببینمش و گفتم که با شوهرش رفته بودند بیرون) گفتم: آخی این رو اون روز که رفتم خونه خاله ایران، موقع بیرون اومدن گذاشت تو مشتم و بعد لبخندی زدم و با ولع تموم شکلات را مکیدم.

نمی دونستم وقتی غروب برای خریدن عینک با داداشی و مادر خانومی میریم بیرون، روی شیشه ی مغازه ی عینک فروشی اعلامیه ی فوتت را می بینیم و من ذره ای نمی تونم خودم را کنترل کنم و همون جا وسط پیاده رو می زنم زیر گریه.

نمی دونستم این قدر ناخیال، این قدر آروم، این قدر سبک بال از کنارمون میری.

نمی دونستم برای همیشه طعم شیرین نگاه آخرت را باید توی خاطره هام جستجو کنم و دیگه نیستی که بهت بگم: خاله جون و تو جوابمو بدی: جونم؟ و دل من قنج بره برای یک بار دیگه صدا زدنت.

شما که جات خوبه خاله جون، رفتی پیش شوهر و پسرت. امشب لابد راحت تر از هر شبی توی عمرت خوابیدی؛ این ماییم که اینجا بی تو دیگه هیچ پناهی برای بی پناهی هامون نیست، هیچ تکیه گاهی برای دلواپسی هامون، هیچ همدمی برای تنهایی هامون.

مادر خانومی از حالا به بعد چیکار کنه؟؟؟ هر وقت دلش میگرفت مستقیم میومد پیش خودت. وقتایی که دلش گرفته بود و میرفت بیرون همه می دونستیم که میاد پیش شما و شما هم خوب بلدی چطوری آرومش کنی. هر وقت ما بچه ها تنهاش میذاشتیم و میرفتیم هرکدومی یه شهری، دلتنگی واسه بچه هاش را میاورد پیش تو.

حالا اما...

بیش از خودم و دلتنگیهایم برای تو، نگران تنهایی مادر خانومی ام.

خاله، کاش باز هم بودی، کاش بیشتر کنارمان می ماندی. کاش.

سفر به خیر خاله جان

پاورقی: خاله ایران، خاله ی مادر خانومی بود. پیرزنی که جایش را هیچ کسی دیگر برایم پر نمی کند. به شدت این اواخر به او وابسته شده بودم.

امشب حالم اصلاً خوب نیست.دلم شدید هوای دستهای خاله را کرده.

 
 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

اولین سفر هستاد هستی

سلام، خوبید؟ سلامتید؟

از احوال من اگه می پرسید باید بگم که داغونم اساسی. یعنی دیگه نفس هام آخرمه. همین امروز فرداست که بیائید اینجا ببنید نوشته من مُردم. پس چی؟

گفتم که سرما خوردم در حد تیم ملی. خلاصه که این چند رز تمدید شده ی تعطیلات نوروزی حسابی خوش گذشت بهما.

 به جای مهمونی و گردشم یا بیمارستان بودم، یا مطب دکتر، یا رو تخت تزریقات یا تو خونه توی شومینه خوابیده بودم. به جای آجیل شیرینی هم همش قرص و کپسول و شربتهای بد مزه و خلاصه که حسابی خوش گذشته بهم. دوباره هم این گوش جان مثل اینکه عفونت فرمودن.

فکرش را بکنید من کلش چی بودم، دیگه این همه مریضی و قرص و دوا از من اثری باقی نگذاشته. الآن تو خونه با ذره بین دنبالم میگردن!!!!

البته میدونید که من ورزشکارم، رژیم غذاییم هم استانداردترین رژیم دنیاست. بیماری های جور واجوری هم که این روزا دامن گیرمه به خاطر اینه که یه دفعه ورزش حرفه ای را گذاشتم کنار. رفیق هم پای پیاده رویم هم که رفت شیراز، دیگه منم تهنا شدم تو خونه نشستم و خوردم و خوابیدم. اینه که مریض شدم.

با اجازه تون فردا صبح عازم دیار علم و معرفت و عبادت و عشق و صفا و حال و حول ؟!!!!!!!

 شهر تاریخی یزد هستیم. از الآن تب کردم که میخوام برم. دلم برای هم اتاقیام خیلی تنگیده ها ولی دوباره که یاد سختی های زندگی تو خوابگاه و مشکلاتی که هست و تفاوت شدید فرهنگیم با یزدی ها و از همه مهم تر اون موش کذایی می افتم دلم نمی خواد برم. ولی چاره چیه؟ من تمام این سختی ها را فقط و فقط برای کسب علم و از این جور مضخرفات تحمل می کنم.

خب دیگه بیش از این حال نشستن پشت سیستم را ندارم. دستام قدرت نوشتن نداره، از نظرهای دیگه هم که پنچرم و نمی تونم زیاد بشینم. آها راستی اینا براتون بگم: دیروز به مادر خانومی میگم دکتر چه آمپولی تجویز کرده؟

مادر خانومی: از این آمپول کوچیکا که اصلاً درد نداره. عوضش زودی خوب میشی.

من: وا؟؟؟ خب اسمش چیه؟

مادر خانومی: نمی دونم، فکر کنم یکیش پنی سیلین بود.یکیشم برای سر دردت.نترس اصلاً درد نداره.

من: درد چیه؟ مگه من بچه ام؟ فقط بدنم اصلاً جون نداره. من نمی تونم آمپول قوی بزنما. گفته باشم.

خب این گذشت و من دیروز طی سه نوبت سه تا آمپول زدم و خلاصه نشیمن گزمان حسابی آبکش گردید. آمپول آخر را که دیشب آخر شب زدم، روی تخت بیمارستان یه داد زدم در حد مسعود شصت چی: مـــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان و سپس از حال رفتم.

مادر خانوی: نازی، الهی، درد داشت؟ خب دیگه بلند شو خودتو لوس نکن. تموم شد دیگه. عوضش زودی خوب میشی.

من: مامان مگی نگفتی درد نداره. اینکه منو کشت.

مادرخانومی: من ترسیدم تو حاضر نشی آمپول بزنی بهت نگفتم، آمپولت پنادر بود.

من:!!!!!!!!!!!!!!

خب دیگه بسه زیادی به حال من دل نسوزونیت. آدمی با این دردهاست که پخته میشه دیگه. آخ آخ اونم چه دردی. مُردم دیگه.

عصرم خودمو خونه دوستم دعوتوندم. (چه فعلی؟!!!) با این حالم رفتم دیدنش.آخه مجبور شدم. ازش یه گوشی قرض گرفته بودم که باید پسش میدادم. رفتم و دیداری هم تازه کردم.خیلی خوش گذشت. جای شما خالی.

خب امری، فرمایشی؟ چیزی از یزد نمی خوائید براتون بیارم؟ خطابی؟ باقلوایی؟میرچخماقی؟ خلاصه که تعارف نکنیدا.

من آخر هفته احتمالاً بر میگردم. سعی می کنم از اونجا هم آپ کنم.

مواظب خودتون باشید. زیادم جو گیر نشید برید زیر بارونهای بهاری که مثل من میشیدا.

تا بعد

پاورقی۱: سعی میکنم بروز ندم ولی خفن بغض دارم. خیلی این سری دلم گرفته. این دوش حموم خیلی جای خوبیه برای گریه کردن. خلاصه که از همینجا اعلام میکنم که هنوز نرفته دلم برای همه چیز تنگ شده: خونه-خونواده- بیشتر از همه مادر خانومی :(

 پاورقی۲: هیچ فکرش را هم نمی کردم ماجرای به اون مهمی به این سادگی تموم بشه. همه چیز ساده تر و مسخره تر از اون چیزی که فکرش را می کردم تموم شد. ولی حیف که این موضع تو ذهن من تموم نشدنیه. به هر حال که به خیر گذشت. این پاورقی ها را هم جهت ثبت خاطرات این 1 هفته ی آخر عید نوشتم که از یادم نره و هیچ کاربرد دیگه ای نداره.

 
 

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388

عید هستا

سلام علیکم. خوب هستید؟ عیدتون بازم مبارک باشه. خوش میگذره ایشالا؟ ما هم خوشیم به خوشیه شما.

چون چیز دیگه ای تا پایان تعطیلات نمونده و معلوم نیست دوباره که برم یزد اونجا اپراتور بلگفا اذیت نکنه و شاید دوباره مدت ها نتونم بنویسم، سعی می کنم تو این چند روز باقی مونده حسابی بنویسم.و البته اگه این مشکل دوباره به وجود بیاد و ببینم که قراره این مشکل مدام دامن گیر من باشه، خب مسلماً یه راه چاره ای می اندیشم. چون خودتونم خوب می دونید که من اگه ننویسم دق میکنم. خصوصاً تو شهر غریب و زندگی مستقل دانشجویی که هر روز هزاران اتفاق جالب و خاطره انگیز رخ میده.

خب من دیشب اومدم و یه طومار 10 متری مطلب نوشتم ولی همچین که اومدم آپش کنم زارت برقمون رفت. آخه اینجا هم خفن بارون اومد دیروز و ما بچه های آب ندیده ی کویری هم دلی از عزا در آوردیم.خدا را شکر. خیلی بارونای قشنگی میاد. با عچقاتون برید زیر بارون قدم بزنید حالشو ببرید.

از ایام خوش عید بگم که داره تند تند سپری میشه و ما حتی قدمی از بلاد اجدادی خود بیرون نگذاشتیم از ترس اینکه یه وقت اینجا را بدزدن!!!! فقط فرت فرت از مهمونهای تموم نشدنیمون پذیرایی کردیم.متقابلاً در حضور هر میهمانی یه عالمه چیز خوردیم و الآن حسابی گرد و قلمبه گشته ایم و آماده ی قل خوردن در شهر یزد. آخ که چقدر آجیل مقوله ی خوشمزه ایه. من که دیگه وقتی آجیل می بینم خل میشم.

خب حالا همش از بخور و بخوابام نگم. از فعالیت های چشمگیر عیدانه ی من هم بشنوید:

شب چهارشنبه سوری خواهر شوهر آبجی خانوم پیشنهاد داد که روزها با هم بریم پیاده روی. گفتم: پایه ام. چه ساعتی؟ گفت: ساعت 5/6 هر روز. گفتم: ای ول خیلی خوبه. بریم.

خلاصه حسابی که قرار و مدارها را گذاشتیم و کلی تیریپ ورزشکاری و پایه بودن و اینها اومدم و دیگه هیچ راه برگشتی نداشتم تاره فهمیدم منظورش 5/6 صبحه!!!!! مادر ای جان. من خوابم میاد. یعنی چی؟؟؟؟ مگه روز را ازمون گرفتن که اون موقع صبح بریم پیاده روی؟!!

خلاصه که سرتون را درد نیارم. ما این ایام نوروز در حالیکه تمام شهر به خواب عمیق فرو رفته بودن و جنبنده ای اون ساعت از صبح تو خیابون ها پر نمیزد توی پارک در حال دویدن و ورزش کردم بودیم و هستیم.ماشالا هیکل. ماشالا ورزشکار

خداییش ما مثل این بیژن شکیبا می دویم. اینقده با حال و تند که خدا می دونه

خبر بعدی هم اینکه کلاس مبانی کامپیوتر از چهارشنبه به شنب ها موکول شده بود. منم عزا گرفته بودم که حالا باید از صبح شنبه برم دانشگاهو خلاصه زنگ زدم به دوستام و همکلاسی هام. خداییش چقدر خوبه بعضی از این هم کلاسی ها الکی الکی به آدم ارادت داشته باشناخلاصه طفلی هی زنگ و هماهنگی و التماس به استاد و اینا. این شد که کلاس افتاد همون چهارشنبه و بنده رسماْ تا صبح دوشنبه در جوار خانواده به گذراندن تعطیلات نوروزی (ایهام داشته بید)و خوردن آجل و اینا مشغولم. یه جورایی نوروز ما تمدید شد

حرف که زیاده واسه گفتن ولی فعلاْ سرتون را درد نمیارم.

خوش باشین. عیدتون بازم مبارک.شهرتون همیشه بارونی

پاورقی: تو این هفته فهمیدم که خفن ترین مقوله ی دینا انتظار می باشد.انتظار بیهوده و یک جانبه

 

 
 

پنجشنبه ششم فروردین 1388

اولین آپ هستاد و هستی

بههههه سلااااااام دوست جونای خودم

عید شما مبارک. صد سال به از این سالها، به میمنت و مبارکی ایشالا

به به ماشالا چه همه شیک و نو نوار شدین. تیکه ای شدین واسه خودتونا.

اول از همه یکی از عیدی هایی که قولش را داده بودم بدم که بدجوری دوست دارم این مدل عیدی را. خب لپ های مبارک را بیارید جلو:

مــــــــــــــاچ

چیه چرا چپ جپ نگاه می کنید؟!! عیده. یه ماچ هم که حلاله. اصلاً تو عید ثواب داره ماچ کردن. منم که عاشق ثواب جمع کردن و دیگه هیچی دیگه.

خب، خوب هستید؟ چه خبرا؟ عید خوش میگذره؟ عید دیدنی رفتید؟ مثل من هرجا رفتید تعارف و کلاس را گذاشتید کنار و 3 تا کاسه آجیل تو هر خونه ای خوردید تا الآن شبیه تانک شده باشید؟

به جان خودم، گفتم دختر این قدر ایروبیک رفتی، رو هیکلت کار کردی شدی مانکن، نخوووورررر چاق میشی دوباره. ولی بعد ندایی ملکوتی آمد که: عزیزم راحت باش، تو هر جوری باشه دوست داشتنی هستی، حتی اگه شبیه تانک بشی. (کی همچین حرفی زد احیاناً ؟!!!!!)

خلاصه ما هم زدیم به پر رویی و دِ بخور که الآن تموم میشه. روی آجیل شیرینی ها هم مدام ترشی میخوریم که صورتمان جوش نزند.

 من چقدر گفتم آقایون این ریش های مبارک را سه تیغ بزنید. هیشکی به حرف ما گوش نداد. لپام داغون شده به جان شما.

حالا از چهره ها هم که میشه تشخیص داد این الآن تیغ تیغیه یا نرمه. اونایی که زبرن را دوری می کنم ولی نمی دونم چرا اونا دست بردار نمیشن می پرن ما را ماچ مالی میکنند؟

چقدراین داداشی ها هم که محبت دارن یه خط درمیون ما را میبوسن. منم هی التماس: جون من، نکن، ببین اصلاً بهت پورفسوری نمیاد. برو سه تیغ کن. کشتی منوووووو داداشی. آیییییی

منم که عاشق این روبوسی های عیدونه، اونم از نوع ... همه چی را که به بچه نمی گن که، از اینجا خانواده رد میشه نمیشه همه چی را نوشت.

ولی از همین جا روی ماه داداشی حامد و داداشی امین را همچین محکم می بوسیم از بس که این دو تا داداشی حرف گوش کن و لپ هایشان نرم می باشند عین هوو پر قو.

  وای بچه ها چقدر امسال عید خوبه، با اینکه اصلاً نه بوی بهار و عید میاد، نه هیچ جایی شبیه عیده و از روز اول هم تی وی زد تو پرمون و همون برنامه های بی مزه اش هم تعطیل شد، ولی من بازم جو گیرم. این بخش عیدی بگیری هم که دیگه نگووووو.

من هر سال کمتر از 10 تومن را عیدی حساب نمی کردم ولی امسال نمی دونم چی شده، اگه یه نفر بهم بلیط اتوبوس واحد هم عیدی بده بال در میارم.

به قول شاعر: "دانشجو نگشته ای که ببینی چه میکشم."

 آقا امسال ما به سکه های سفره هفت سین هم نگاه بد داریم. هرجا میریم عید دیدنی من به عادت همیشگیم بی تعارف میرم هفت سینشون را می بینم. دوست دارم طرح های جدید یاد بگیرم برای سالهای آینده. آبجی خانوم دنبال دنبالم میاد که من سکه های هفت سین مردم را نقاپم.

خب امسال که شرایط فرق هم داره. اصولاً انگار فامیل یادشون اومده که اِ ؟!!! این دخمله هم دختر این خونواده بود؟!!! این دخمله اون روز تا حالا کجا بود؟!! انگار هر سال نقطه ی جذابی نبودم که بهم توجه کنند. همیشه هم که توی آشپزخونه دارم بساط پذیرایی را آماده میکنم. ولی امسال همچین که میان عید دیدنی میپرسن دخمل یزدی کجاست؟!!!

چه عزیز شدیم و نمی دونستیم!!! تازه بنده امسال خیلی اتفاقی تیپم ست شده بعد فهمیدم که این ستی که زدم رنگ سال هستش و کلی پز دادیم و به کلاسمان افزوده شد. خداییش نمی دونستم رنگ ساله. آبجی خانوم برای کادوی تولد بهم یه سارافون خیلی جیـــــــگر هدیه داد. از این لاکراهاست که به قول عالمان از مد و رنگ سال، رنگش سبز کله غازی می باشد.جل الخالق؟!!!! چه رنگا؟!!!

بعد دیگه خودمم رفتم ستش یه شلوار لاکرا هم گرفتم همون رنگی. شال رنگش هم پیدا کردم با کفش رو فرشی هاش. خداییش اصلاً نمی دونستم رنگ سال اینه. (الهام جون هم تیپ شدیما)

همچین که مهمون میاد و من از در اتاقم میام بیرون همه می پرن بالا به افتخار ما می ایستن و میان جلو سلام و روبوسی و کلی ذوق و ماچ و موچ و اینا. «چطوری خانوم یزدی؟» « وای چقدر عوض شدی!!!» « چه لاغر شدی!!!! چقدر خوش هیکل شدی، شنیده بودیم مربی ایروبیک شده بودیا!!!» « چه لهجه ات هم تغییر کرده. یزدی شدیا!!»

بلا به دور، خوبه 2 هفته بیشتراونجا نبودم. این فامیلها در طول سال کجا بودن که من را ندیدن؟!!!

در بین صحبتاشونم به گوش میرسه: « به جای سبزه میشستی توی سفره هفت سین. »

دست شما درد نکنه حالا مسخره کنید.

ولی جداً خودم خیلی خوشم اومد رنگش خیلی شاده. جذابه.

دیروز پدر زن داداش جونی بهم گفت: ماشالاچه خانوم شدی؟ چه بزرگ شدی!!! تو تا کی میخوای هی قد بکشی؟!!!

من: اِ حسین آقا نگید تو را خدا.چند ماهه رشدش ثابت شده. اگه دیگه بلند نشه چیکار کنم؟!!!

حسین آقا: تو دیگه همه غضروفهای بدنت کش اومدن. بدبختا از این دیگه بلندتر نمیشن. میخوای قدت بلندتر از این بشه؟!!!!

من:

آقا خلاصه که این دانشگاه رفتن ما یه عینک ذره بینی بزرگ گذاشته رو چشم فامیل. حرف من نقل مجلس هاست. مدام مثل بزرگترها باید حرف بزنم. همه حرفهای دنیا را ول کردن چسبیدن به تعریف های من. منم متکلم وحده میشم و براشون از یزد و مردمش و اینا تعریف میکنم.

خیلی کیف میده مثل آدم بزرگا حرف بزنی و بقیه به حرفات گوش بدن.

به قول این مسعود شصت چی که خیلی سریال بی مزه ای بر عکس پارسال، امسال به خوردمان می دهند: من جو گیر شده بودم.

واسه همینه که میگم عید امسال خیلی فرق داره. می چسبه.

حالا نگید چه عقده ای هستما. خیلی حس خوبیه. یه غرور خاصیه. حس بزرگی به آدم میده. اینکه دیگه بچه نیستم. دیگه نباید برم کمک بچه های فامیل براشون پیک نوروزی حل کنم. حالا دیگه منم آدم حساب میشم توی جمع های خانوادگی.

سفر هم که طبق معمول نمیریم و میزبان میهمانانمان از شهرهای دیگر هستیم.

احتمالاً من آخرای عید رفتم اصفهان هم دیدن اقوام هم خرید کتاب و اینا. آخه قبل عید هیچی خرید نکردم برای دانشگاه. گفتم که یه خط در میون به مانتوم گیر میدن که کوتاهه. آقاجونی هم برام یه کوله خریده که شاید یکی دیگه بگیرم. مدلش کمی پسرونه است.

برم حتماً یه دل سیر میرم میدون نقش جهان. آخ که مردم از بس نرفتم عالی قاپو و سی و سه پل. ای جان دلم خواست.

 

پاورقی:عید سبب شد صدای فرانک جـــــــــــونم را بعد از ماه ها بشنوم. امروز از ایتالیا زنگ زد و با هم دیگه حرفیدیم. وای که چقدر ذوق کرده بودم. خیلی ذوقیدم صداش را شنیدم. خیلی شرمنده ی محبتاشم. لطف کنن باز هم با کامنتاشون اینجا را مزین کنن ممنون میشم. فرانک جونم از همینجا: بوووسسس

 

پاورقی2: به بهانه ی عید پیامک هایی خاص هم از افرادی خاص تر دریافت میکنیم که بسی خرسند می گردیم. درحدی که وسط عید دیدنی سه متر می پریم بالا و جیغ میزنیم و همه چپ چپ نگاهمان می کنند و آبرویمان شلپی می ریزد روی میز و زمین و اینا. خلاصه که چشممان خفن دارد برای قرارهای کاری بعد از عید آب می خورد و دلمان قنج (غ-ق) می زند.

 

پاورقی3:میخوام عکس هفت سینمون را بگذارم براتون با پوسترای نوروزی خوچکلی که طراحی کردم ولی طبق معمول سابت آپلود عکس نداشته بیدم(به غیر از پیکاسا). مجدداً هرکی عیدی دومش (همون پوسترها) را میخواد: کـــــــــمـــــک

 

پاورقی4: آها راستی مهم ترین مسئله را فراموش کردم بگم. بعد از 2 هفته ناشنوایی و مسائل وحشتناکی که پیرامون این اتفاق دامن گیرم شده بود، بالاخره دو روز به آغا سال جدید رفتم شستشوی گوش و خدا را سیصر و پنجاه هزار هزار هزار بار شکر (مثل بچگیا که عددای عجیب بزرگ میگفتیم) شنواییم را به دست آوردم. نمی دونید وقتی پنبه های گوشام را بعد از 5 ساعت در می آوردم چه حالی داشتم. دیگه بال درآورده بودم از خوشحالی. البته اول بار خیلی بد می شنیدم ولی بعد از یک روز خوب خوب شدم. خیلی خیلی از خدای مهربونم که دوباره سلامتیم را بهم برگردوند ممنونم.

از دوستای عزیز هم که تو این مدت خصوصاً هفته ی آخر که واقعاً رنج می بردم، اذیتشون کردم و با غرغرها و ناله هام ناراحتشون کردم واقعاً عذر میخوام. ایشالا همیشه سلامت باشید و شاد و شنگول.

 

پاورقی4: همچنان عید امسال خیلی توپـــــــــــــــه. خیلی.آخ جون که عیده. (بسی خوشحالی و اینا)

بعداً نوشت: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم همچین روزی از راه برسه. یه کمی استرس دارم. کمی هم می ترسم ولی بیش تر از همه ی اینها شوق دارم. شوق دیدار....بیش از این توضیح را عاجزم.

 
 

جمعه سی ام اسفند 1387

آخرین سلام هستاد و هفتی

سلام، این آخرین سلام هشتاد و هفتی منه. سال هشتاد و هفتی که اندازه ی یک عمر برای من خاطره داشت. سالی که سرشار بود از اتفاقات رنگارنگ، تجربه های تلخ و شیرین و خلاصه هزار تا اتفاق خوب و بد که خدا را شکر اکثرشون هم خوب بودن.

فردا آخرین و اولین روز ساله!!!!!!

این آخر سالی هرچی فکر می کنم بدی های سالی که گذشت را به یاد بیارم، به جایی نمی رسم. امسال من یکی از ستاره های آسمون خدا بودم که مدام نگاهش به من بود و من هم مدام براش چشمک می زدم.

اتفاقات بد و تلخ هم بود، نه که نباشه؛ ولی این قدر خوبی ها و خوشی های این سال بزرگ و زیاد بودن که بدیهاش در برابرش هیچن.

خوبی هایی مثل دوستی محکم و صمیمی من با خیلی از دوستانی که الآن به اینکه دوستشونم افتخار می کنم و روی زندگی من خیلی تأثیر داشتن.

فرشته های مهربونی که خدا برای راحت تر زندگی کردن من برام فرستاد:

دکتر شمس که الآن نمی دونم دقیقاً کجای دنیاست ولی آرزو می کنم هرجایی هست خوشحال و سلامت باشه چون یه دنیا به گردن من و موقعیتی که دارم حق داره-

رخساره جونم که از بهترین دوستای عمرم هست و حسابی من را برای رسیدن به هدفم(دانشگاه) کمک کرد،

 شیدا جونی مامانی که شرمنده ی مهربونی های بی حد و مرزشم،

عمو هوشنگ عزیز، مهربون، خوش قلب و دوست داشتنی که وقت و بی وقت مزاحمش می شم و برعکس عمو جون با جون و دل راهنماییم می کنه-

 رفیق مهربون و خوش قلبی  که خودش هم می دونه امسال خیلی چیزها بهم یاد داد و حسابی من را از خامی و بی تجربگی در آورد و حسابی ممنونشم ولی ترجیح میدم اسمش ناگفته بمونه به دلایلی-

داداش مسعود که این هفته های آخر واقعاً اذیتش کردم و دم به ساعت مزاحمش میشدم –نازنازی جون که حالا از این به بعد قراره مزاحمتام براش شروع بشه

و خیلی از دوستها و آشناهای دیگه، مثل امیررضا پسردایی گلـــــــــم، آرش مهربون، الهام جون و خیلی دوستای دیگه ای که حالا اسم نمیارم.

خب من با داشتن این همه دوست خوب، واقعاً دیگه هیچی تو زندگیم کم ندارم. حالا هم که توی دانشگاه و خوابگاه دوستای خوب و مهربون تازه ای پیدا کردم که قراره 2 سالی را با هم زندگی کنیم.

 خدایا، امروز دم غروب که یه دفعه به یادت افتادم، سریعاً سالی که گذشت را توی ذهنم مرور کردم و از این همه لطفی که طی یک سال در حقم کرده بودی واقعاً مشعوف شدم. اون قطره های اشکی هم که دم غروب موقع شستن ظرفها ریختم فقط به پاس محبتهایی بود که نه تنها طی یک سال گذشته که طی 19 سال گذشته بر من روا داشتی.

میشه امشب، که آخرین شب ساله ازت یه سوالی بپرسم؟ تو چرا این قدر خوبی؟ با اجازه یه ماچ ازت میخوام بگیرم. از بس که تو خوبی خدا.

اگه میشه همه ی آرزوهای قلبیم که برای دوستام دارم را برآورده کن. آرزوهایی که برای همه ی دوستام توی قلبم دارم.

 خدا جونم ممنون که این لطف را در حقم کردی که فردا هم مثل 19 سال گذشته سالم و شاداب درکنار خانواده ی خوشحال و سلامتم آیین باستانی نوروز را جشن بگیرم، نقل و نبات و شیرینی و آجیل بذارم تو دهنم، تند تند بخورمشون و 13 روز تموم خوش باشم.

ممنون که اجازه دادی بتونم صدای بلبل های بهاری را بازهم بشنوم.

ممنون که آقاجون و مادر خانومی خوب و مهربونی را به من ارزانی داشتی که توی دنیا نظیر ندارن.

خدایا، ممنون که این قدر خوبی. توی این سال جدید من و خانواده ام و دوستانم را هم  مثل خودت خوب نگه دار. آمین

پاورقی: قرار بود دو تا عیدی بهتون بدم. هنوز یکیشون آماده نشده. ایشالا اولین روزهای عید داغ داغ تقدیمتون میکنم.

اجالتاْ همینجا از آقایون میخوام لطف کنند ریش  سیبیلشون را توی این ۱۳ روز کامل بزنند. رحم کنید به پوست لطیف خانومها.

 
 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری

غروب یک رنگی ما- سرک کشید تو کوچه ها

روزای دل مرده و سرد- رفت و به جاش گرمی اومد

اون همه شب سرمه کشید- یه بار به جاش سرخ و سفید

از اون همه شب یه رنگ- یخ زده حتی دل سنگ

آتیشو از توی خونه- بیار تو کوچه بمونه

سرخی رو از اون بگیرن- زردا بسوزن بمیرن

آتیش بیفته تو دل- هرچه پلید و باطله

گرگر خنده سر بده- غم دلا را پر بده

 

 یه سلام داغ و آتیشی به همه ی خواننده های گرم دل خودم. خوبید دوستان؟

امشب شب چهارشنبه سوریه و همه جا جشن و سروره. آخ که چقدر خوش میگذره. ما هر سال یه جشن کوچولو توی محله مون میگیرم. امسال مهمونهای ویژه هم داریم. خانواده ی شوهر آبجی خانوم هم قراره تشریف بیارن حالا دیگه از راه میرسن.

امیدوارم امشب به همتون خوش بگذره و شروعی باشه برای جشن و سرور و شادی های بعد از این، خصوصاً ایام عید نوروز و سال جدید. از روی آتیش که می پرید برای همدیگه آرزوی قشنگ قشنگ بکنید. من هم برای همگی آرزو میکنم که به تمام خوشی هایی که توی دلتونه برسید.

راستی، ترانه ی بالا ازآلبوم فوق العاده زیبای "مترسک" از کاوه یغمایی هستش که من به شخصه هم برای کاوه هم برای این آلبومش جون میدم. از بس که دوسش دارم. اسطوره ایه برای خودش این آقا و البته برادش کامیل بیشتر مورد پسند بنده می باشد. این ترانه را مزدا شاهانی گفته که اگه اشتباه نکنم شوهر خواهر کاوه نیز می باشد.

در آینده باید یک پست کامل هم در مورد کاوه و کارهاش برم. ببخشید که لینک دانلود این ترانه را نمی گذارم. می دونید که این وبلاگ کشش این همه امکانات را نداشته بید.

حالا چند تا لینک میزارم شاید به دردتون خورد:

به به لینک گذاشتن ما را ببین با این اوضاع داغون بلاگفا!!!! ::

http://www.carolicious.com/album/663.htm

از اینجا یه چیزایی میشه دانلود کرد

خلاصه که بهتون خوش بگذره و دلاتون گرم و شاد باشه.

مواظب باشید نسوزیدا!!! با ترقه هم بازی نکنید. آفرین بچه های گل من

 
 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

پرنیان بعد از 17 روز وارد میشود

سلـــــــــــــــــــام، سلــــــــــــــام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ ما را نمی بینید حال میکنید؟

وای خدا جون چقدر دلم براتون تنگ شده بود. برای همه. برای نوشتن، چقدر وقت بود انگشتام صفحه کلید را لمس نکرده بود. دلم برای اینجا هم تنگ شده بود: "پرنیان" وبلاگ نازنینم. عزیزم وایییی نمی دونید چقدر شبها توی خوابگاه دلم هوای نوشتن توی وبلاگم را میکرد. دلم برای همه ی خواننده هام هم تنگ شده بود. همه ی دوستای خوب مهربونم.

به حساب بی معرفتی نگذارید؛ باور کنید اصلاً دست خودم نبود. آخه ماجراها داشتم این مدت.

برنامه ریزی کرده بودم هر روز از سایت دانشگاه اینجا را آپ کنم ولی شبکه ی سایت دانشگاه به دلیل نقل و انتقالات به هم ریخته بود و نمیشد کانکت شد. کافی نت های شهر هم هیچ کدوم Blogfa و وبلاگهای تحت اون را باز نمی کردن. شبها تا ساعت 8 کلاس داشتم و تا ساعت 8:30 هم بیشتر اجازه ی خروج از خوابگاه را نداریم.خلاصه همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من را در بدو ورودم به یزد، در غربت تمام نگه دارند.

نمی دونید چه حس وحشتناکی بود. اینکه دلت بخواد با دوستها و همزبونهای نتی خودت گپ بزنی و از حال و روزشون با خبر بشی و نتونی.

اونجا هنوز هم زبون درست و حسابی پیدا نکردم. هنوز کسی که خلق و خو و فرهنگ و اخلاقش بهم بخوره را پیدا نکردم و یه جورایی تنهام.

البته شبانه روز دور و برم شولوغه ها. تو خوابگاه که نگووووو!!!!در حالت عادی 7، 8 نفر دور و برم هستن تو دانشکده هم که دیگه هیچی. ولی هنوز دوست خیلی صمیمی که اخلاقش بهم بخوره پیدا نکردم.

هم اتاقیهام دخترای محشرین. مهربون، خوش اخلاق، دلسوز، نجیب، خوشگل، پایه ی انواع و اقسام کارهای دنیا، درس خون و از همه مهمتر پاکیزه. آخه خودتون بهتر می دونید که جاهایی مثل خوابگاه مهم ترین نکته رعایت بهداشته و هم سوئیتی های من بر خلاف دانشجوهای مستقر در باقی سوئیت ها و طبقه ها، دخترای فوق العاده منظم و مبادی بهداشت هستن.

در موردشون یک پست کامل در آینده خواهم نوشت.

حالا از خودتون بگید. این مدت چه خبرا بوده؟ کسی شوهر نکرده؟ کسی زن نگرفته؟همگی سر جاهاتونید؟ خوبه، خوش باشید.

یزد شهر خوبیه. بدک نیست، گاهی دلم میگیره آخه فرهنگ مردمش با اصفهانی ها یه کمی فرق داره. برای منم یه کمی هنوز این تفاوت فرهنگها سخته و جا نیفتاده.

دانشگاهمون هم بدکی نیست. اساتیدمون که فوق العاده اند. هرچی بگم کم گفتم. همشون جیگرن. در مورد اونها هم با پیش بینی قبلی، قراره چندین پست در آِنده برم.

 

راستی شب تولدم توی خوابگاه خیلی جاتون خالی بود. خیلی خوش گذشت. فکرش را هم نمی کردم هم اتاقیام بخوان برام جشن بگیرن. قرار شد بعد از کلاسم شب برم کیک بخرم که شب تولدم دست خالی نرم خوابگاه. ولی صحبتی از جشن نبود.

وای ولی وقتی از در سوئیت رفتم تو، دیدم ترکوندن اساسی. حسابی ذوق زده شده بودم. با کمترین امکانات قشنگ ترین جشن را برام گرفتن. به جای آویز و تزئین، با ملحفه هاشون در و دیوار را تزئین کرده بودن، بعد هم شارژرهای موبالهامون را از در و دیوار آویزون کرده بودن(به قول خودشون شارژرها را دار زده بودن.) از طبقه بالا ضبط قرض گرفته بودن که اونم خیلی ترانه های مضخرفی داشت ولی با حال بود. یه تاپ صورتی خیلی خیلی ناز هم برام هدیه گفته بودن. خیلی خوشگله. این قدر بهم میاد. موقع خواب  بچه ها به زور از تنم درش آوردن. خیلی دوسش دارم.

اوایل جشن هم در اتاقی که گوشیهامون توش بود بسته شد و چون دستگیرش شکسته بود به هیچ عنوان باز نشد. خلاصه نتونستیم عکس بگیریم. یه عالمه سر باز کردن در خندیدیم. آخرش از کمک های امدادی سوئیت کناری درخواست کردیم و اونها برامون بازش کردن.خلاصه که جشن فوق العاده ای بود و یه عالمه رقصیدیم و خندیدیم.

گفتم سوئیت کناری، اینها هم سوژه هایی بودن برای خودشون توی این 2 هفته که در مورد اینها هم یک پست مفصل خواهم رفت.

خدا رحم کنه چقدر پست!!!!!

رخساره جون هم زحمت کشیده بود به مناسبت تولدم پست گذاشته بود اینجا برم. خیلی خیلی ازش ممنونم. خیلی دلم میخواست خودم آپ کنم ولی باور کنید باز نمیشد اونجا ولی به یاد همگیتون توی جشن رقصیدم.

خب، روزها آخر سال هم هست و

بوی باران، بوی سبزه، بوی یاس (درسته؟!!)

 نرم نرمک میرسد اینک بهار و

خلاصه که پیر ما را با این خونه تکونی در آوردن.

هنو یک ربع نبود از یزد رسیده بودم که دیدم سطل و پارچه به سمتم پرتاب شد: نیروی جدید  بدو دیوارها را تمیز کن!!!!!

رحم و مروت ندارن اینا جون شما. یه حال و احوالی، یه چای و شیرینی ای، آخه بچه تازه از گرد راه رسیده، بذارید عرق تنش خشک بشه. نخیر، تا شب یه بند ازمون کار کشیدن و روزها بعدش هم به همین منوال.

دیشبم رفتیم با آبجی خانوم بزرگه 2 تا ماهی قرمز خریدیم. از همون اول که رفتیم پیش پسرکای ماهی فروش، یه ماهی درشت تپلی ناز قرمز چشمم را گرفت. گیر دادم که من همین را میخوام. مثل دخترک توی فیلم بادکنک سفید.

پسرک ماهی فروش گفت: این؟!!! خانوم این ماهیش 3 پره. گرون تره.

پرسیدم: چنده؟

گفت: 500 تومن. خندیدم و گفتم این که گرون نیست، همین را میخوام. (در بلاد ما بر عکس این یزدی های گران فروش همه چیز خیلی ارزان است)

پسرک بیچاره با چه دردسری ماهی شیطون را برام گرفتش و انداخت توی کیسه فریزر پر از آب.

تا خونه ماهی به دست بالا و پایین می پریدم.

اسمش را گذاشتم "سه پر". خیلی ناز و شیطونه. روزها کنار تنگ بلورش باهم دیگه کلی بازی می کنیم.

این روزها پایانی سال یه اتفاقی هم برام افتاده که بیشتر قدر چیزهایی را که دارم بدونم. سیستم شنواییم 1 هفته است که به هم ریخته، یک شب به خاطر درد شدید گوشم تا ساعت 1 شب بیمارستان بودیم. تشخیص دکتر، ورم پرده ی گوش میانیه و اگه مواظبش نباشم احتمال پارگیش خیل زیاده. دلیل این اتفاق اصلاً مشخص نشده. به هر حال یک هفته است که من با ناشنوایان عزیز هم درد شدم و اگر توی تماسهای تلفنیم به دوستان کوتاهی کردم به خاطر همین موضوع بوده. چون معمولا یا  نمیشنوم یا خیلی گنگ و مبهم میشنوم . وقتی قطره می ریزم توی گوشم احساس می کنم یه عالمه مورچه توی گوم راه میرن. دقیقاً می فهمم نمرود بدبخت چی کشیده با اون پشه هه.!!!!!

معمولاً چون درد گوشم روی عصب های سرم هست، عصبیم و با همه دعوام میاد. وقتایی که شبها دردش زیاد میشه اخلاقم حسابی هاپویی میشه و اصولاً هیشکی از ترس جونش نزدیکم نمیشه. از همین جا از همه ی اونایی که ترکش هام بهشون عصابت کرده عذر میخوام.

این اتفاق را هم به فال نیک میگیرم.روز چهارشنبه نوبت شستشوی گوش دارم. بعد از اون ان شالا مشکلی نیست و باید گوش خوب خوب بشه. شاید خدا خواسته اول بهار با دقت بیشری به صدای بلبل ها و پرنده های بهاری گوش بدم. شاید خدا خواسته بهم یاد آوری کنه که کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش بدم.به هر حال تجربه ی تلخ ولی جالبیه.

 

 

خب اینم از پست جدید من بعد از تقریباً 20 روز. واییییی تا حالا این قدر زیاد سابقه نداشت. دیگه واقعاً داشتم می ترکیدما. ولی دیگه قول میدم تکرار نشه. تو عید حسابی می ترکونم.

مواظب خودتون باشید، این چند روز باقی مونده با روزنامه باطله و شیشه پاک کن و دستمال و سطل آب و تی و خلاصه همه ی ابزار های عشق و حال اسفند ماهی حسابی حال کنید که تا سال دیگه خبری ازش نیستا.

راستی، طعم شیرین روزنامه باطله خوندن بالای نرده بون موقع شیشه پاک کردن را هم حتماً بچشید. خیلی خوشمزه است. با چاشنیه شیشه پاک کن.نظیر نداره، توی هیچ کافی شاپی هم پیدا نمیشه.

پاورقی: برای عید چند تا عیدی کوچولو ولی خاص برای همگی کنار گذاشتم. در اولین فرصت تقدیم میکنمش.

تا بعد

 
 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

اولین آپ دانشجویی

با سلام

صدای مرا از سایت دانشگاه جوادالائمه یزد می شنوید

این اولین سلام رسمی دانشجویی من از اینجا به شما می باشد.

بالاخره اومدم. سرم به شدت شلوغه. سایت دانشکده هم شبکه اش بهم ریخته و تا بعد از عید نمیشه ازش استفاده کرد. الآن با زور و التماس اومدم اینجا سلامی عرض کنم که نگید چقدر این دخمله بی معرفته

منتظر خبرهای بعدی من باشد.

در حال حاضر همه چیز عالیه خصوصاْ هم سوئیتیهام. محشرن. مثل دسته گل. یه وز میام و کامل براتون تعریف می کنم. فعلاْ هر روز سوئیتمون تو خوابگاه عوض میشه. هر سوئیتی را مرتب می کنیم و مستقر میشیم بیرونمون میکنن میفرستنمون سوئیت بقلی.

این قدر این چند روز سوئیت تکونی کردم که خدا میدونه.

خوشو خرم و سلامت باشید.

فداتون بشم.

بای

پاورقی: شیدا جونم فهمیدم که خیلی ناراحت شدی ولی عذر میخوام باور کن وقت نداشتم. ولی می دونی که دلم پیش تو .

 
 

جمعه نهم اسفند 1387

جهاز برون

فردا قراره اولین گام های استقلال را بردارم. البته اول راه برای انکه نخورم زمین مادر خانومی همراهم هستن. خدا خیرشان دهد.یکی دو روزی پیشمان میمانند.

امشب به قولی دارم جهازم را جور میکنم. منتها جهیزیه ی زندگی توی خوابگاه را.

وایییی چقدر النگ دولنگ. کی ببیره این همه وسیله را؟!!!!

یحتمل این دیگه پست آخر من قبل از شروع زندگی دانشجویی میباشد.

اوقاتی خوشی را برای همگی آرزومندم.

پست بعدی چند روز دیگر از یزد خواهد بود.

به امید دیدار

----------

اه اه حالم بد شد. چقدر رسمی!!!!

بی خیال بابا به ما نیومده این مدلی.

آقا مخلص کلوم: ما داریم می ریم دانشگاه دیگه. از شنبه کلاسام شروع میشه هنوزم انتخاب واحد نکردم بدونم چه درسایی دارم اصلاْ. فردا میریم با مادر خانومی خوابگاه را تحیول بگیریم و کمی توی شهر بپلکیم تا من مسیر را یاد بگیرم.

به قول مادر خانومی: تا گوساله گاو شود/دل صاحبش آب شود.

ما از همین جا به خاطر استفاده ی به جا و مناسب مادر خانومی از این مثل برای خودمان و موقعیتمان تشکر و ماچ و موچ و از اینا می نماییم

فدای همگی شما

فعلآْ بای تا به سلام یزدی

 

 
 

پنجشنبه هشتم اسفند 1387

نذری پزون

یه سلام زرد شله زردی به دوستای لپ گلی خودم

خوبید؟ چه خبرا؟

راستش حرف برای گفتن و نوشتن و سر شما را درد آوردن زیاد دارم ولی تقریباً فرصت نوشتنش را ندارم.

خلاصه و مفید عرض کنم که:

تو نذری پزون دیروز ما جای همتون خالی بود.

آخ که نمی دونید چقدر کیف داره نوبت هم زدن دیگ شله زرد به بچه ی آخر(خودم را میگما) برسه و ملاقه ی بزرگ را بدن دستت و تو بخوای هم بزنی و دعا کنی. همیشه اولین دعاهام سلامتی اقاجون و مادر خانومی و آبجی خانوم ها و داداشیا و همسر و بچه هاشونه. امسال مدام یاد شما ها را میکردم. یاد دوستای وبلاگی ای که حتی یک بار هم ندیدمشون ولی دوستشون دارم.

خلاصه که خیالتون تخت. برای همگی دعا کدرم (اگه قابلی باشم).

شب 28 هم که رفتیم سر اون 28 دیگ که البته 40 دیگ بود. جاتون واقعاً خالی بود. امسال دودش خیلی خیلی کم بود. خلاصه دوباره همه ی 20 و اندی دیگ آش را هم زدم. فقط همه ی لباسام بوی دود گرفت و داغون شد.

آها راستی، شاید این آخرین پست من قبل از رفتن باشه. شنبه صبح با اجازتون باید برم دانشگاه و خلاصه که از این به بعد منتظر اتفاقات و خبرهای مهیج باشید.

پاورقی: باور کنید این چند هفته ی اخیر فوق العاده سرم شلوغه. این مشغله ها را به حساب بی معرفتی نذارید. به همتون سر می زنم ولی به خدا فرصت کامنت گذاری و اینها پبش نمیاد. قول میدم جبران کنم.

شاد و  سلامت و خوشحال باشید.این شکلی :

شله زرد ما

بقیه ی عکسا را هم توی پست بعد میگذارم براتون

 
 

دوشنبه پنجم اسفند 1387

شب به یاد موندنی

یه خاطره ی فراموش نشدنی دیگه در آخرین روزهای 18 سالگی:

شب بود و حال و حوصله ی همیشگی را نداشتم. مادر خانومی دید بدجور تو فکرم. طفلی هرچی سعی کرد از فکر درم بیاره نتونست(خودمم خیلی سعی کردم ولی نتونستم).گیر داد بیا شام را تو آماده کن. رفتم سر یخچال ببینم چیکار می تونم بکنم که آقاجون پیشنهاد داد امشب غذا درست نکنیم و حاضری بخوریم. با همون بی حوصلگی هرچی از توی یخچال به دستم میرسید گذاشتم سر میز و گفتم خودم نمی خورم، میل ندارم.

 اومدم تو اتاقم و داشتم موزیک گوش میدادم که مادر خانومی صدا زد: آماده شو با هم بریم بیرون. گفتم: حوصله ندارم. شما برید. مادرخانومی گفت: نه، میریم حسینیه، بیا بریم اونجا حال و هوات عوض شه. تا اومدم غر بزنم که اصلاً حوصله ندارم و بیخیال من بشن مادر خانومی گفت: بهونه الکی هم نیاریا. چند شب دیگه بیشتر نمونده. پس فردا شب هم که آش پزیه(1). بیا بریم، قول میدم بهت بد نگذره.

یه دفعه هوس کردم برم. پریدم لباسم را پوشیدم و رفتیم حسینیه. حسینیه های اینجا خیلی جاهای محشرین. من که شخصاً خیلی محیطش را دوست دارم. خیلی مکان های آروم و خاصیه. یه روح آرامش بخشی تو حسینیه هاش موج میزنه که من خیلی دوسش دارم. موعظه گرهای حسینیه هاش هم با بقیه ی جاها فرق دارن. من که همیشه با شنیدن حرفاشون کلی کیف میکنم  آخه بیشتر در مورد شخصیت آدم ها و روش های بهتر زندگی کردن و مسائل فلسفی و اجتماعی  و  این ها حرف می زنن که خب به نظر من خیلی حرفاشون جذابتر و مفیدتر از روضه ها و حرفاییه که توی اکثر حسینیه ها و مراسم های عزاداری زده میشه.

 معماریه حسینیه های اینجا هم که دیگه فوق العاده است. حس تعصبم هم که اجازه نمیده من از حسینیه ای غیر از حسینیه ی خودمون خوشم بیاد (حسینیه ی کلوان). کلاً این شهر همه چیزش جالب و در عین حال عجیب غریبه. هر خانواده ای اهل یه حسینیه است.

من یه مقاله دارم  در مورد حسینیه های 7 گانه ی نایین می نویسم که هر موقع کامل شد به بصر شما هم میرسونمش.

خب بگذریم، داشتم میگفتم براتون.گوشه ی غرفه ی حسینیه، رو به روی مادر خانومی نشسته بودم و مثل این دخترای محجوب و مظلوم سرم را انداخته بودم پایین. شده بودم شبیه این دخترهایی که مادراشون توی جمع دوستاشون، پزشون را میدن. همه هم به به و چه چه میکنن. یه خانومه از مادر خانومی پرسید: عروس خانومتونن؟؟ با شنیدن سوالش نتونستم جلوی خودم را بگیرم و پغی زدم زیر خنده. مادر خانومی یه چشم غره بهم رفت و برای خانومه یه پشت چشم نازک کرد و گفت: نه خیر، دخترمه.

حالا خانوما شروع کردن: به به، ماشالا، چه دخترخانومی دارین، خیرش را ببینید، عاقبت به خیر بشه الهی و خلاصه یه عالمه دعای خیر در حق ما کردن، دستشون درد نکنه. ایضاً بچه های خودشون و اینا.

هنوز چیزی نگذشته بود و من هم داشتم با گوشی مادرخانومی با زن داداشم اس ام اس بازی می کردم (هی، کی بشه گوشی خودم وصل بشه.عقده ای شدم)

یه خانومه اومد تو غرفه  و گفت: برای نهار روز 28 صفر، سیب زمینی آوردن توی آشپزخونه ی حسینیه دارن پوست می کنن. هر کسی دوست داره بره کمک.

یه نگاه به مادر خانومی انداختم و چشمام یه برقی زد. همیشه آرزوم بود توی پخت این غذاهای نذری کمک کنم. خیلی دوست داشتم یه بار برم کمک این آشپزهای نذری که هم کمک کنم و هم از نزدیک ببینمشون.

مادر خانومی هم از فرصت استفاده کرد و گفت: دوست داری بری؟؟ سرم را کج کردم و  چشمام را به نشونه ی رضایت، یک بار باز و بسته کردم و لبخند زدم. مادر خانومی هم که فهمید با این کار می تونه من را از فکر بیرون بیاره چشماش یه برقی زد و گفت: پس بلند شو برو. وقتی خواستم برم میام صدات میزنم.

از ذوق از پله ها با کله پایین رفتم و پریدم تو آشپزخونه ی حسینیه. خیلی صحنه ی قشنگی بود.  آقایون یک سرف حسینیه داشتن دیگ های بزرگ را می شستم. چند نفری داشتن گوشت تیکه تیکه میکردن. خانوم ها هم اون طرف حسینیه داشتن سیب زمینی پوست می گرفتن. با لبخند رفتم طرفوشن و سلام کردم و خسته نباشید گفتم. همه ذوق کردن و به گرمی ازم استقبال کردن و بین خودشون جای من را هم باز کردن. خیلی حس قشنگی بود. شروع کردم به پوست گرفتن و خرد کردن سیب زمینی ها. یه آقای خیلی با نمک و شوخ هم اونجا بود که ازمون پذیرایی می کرد. برامون چای و سیب آورد. سیب های قرمز خوش مزه. خیلی ذوق کرده بودم. اونجا هم خانوما یه عالمه برام دعا کردن: پیر شی مادر، اجرت با امام حسین، الهی دست به سنگ میزنی طلا بشه( چه دعای قشنگیه خداییش!!!)

آها راستی، هرچی سیب زمینی ها را پوست می کندم از دوستای وبلاگ قیمه دوستم هم حسابی یاد کردم. عمو هوشنگ و الهام جون جونی و دو سه تا از دوستای هم کلاسیم که خیلی قیمه دوست داشتن. ایشالا اگه پس فردا غذاش هم بهم رسید(آخه خیلی شولوغ میشه) به یاد همگی سرو می کنم.

 

خلاصه که خیلی خوش گذشت. حیف که مادر خانومی وسط های کار اومد دنبالم و مجبور شدم برم. تازه چون من دیر رفته بودم، دیگه چاقوی خوب نبود. به من یه دونه از این کاردهای میوه خوری ها دادن که وقتی میخوای باهاش ماست هم ببری تیغه اش کج میشه چه برسه به سیب زمینی. صد بار این چاقو برگشت تو دستم و چشم و صورتم و خلاصه خودم را درب و داغون کردم. کنار انگشت اشاره ی دست راستمم الآن یه تاول زده از جای دسته ی کارد. کارد کند و بد بود وگرنه من که  از راتاتوییل هیچی کم ندارم. ماشالا واسه خودم دارم سرآشپز میشم.

 

پاورقی1: شب 28 ماه صفر اینجا آش می پزن. قبلاً میگفتن 28 تا دیگ آشه ولی پارسال که من شمردم از 40 تا دیگ بیشتر بود. نزدیک دوتا امام زاده که برادر هستن این آش ها را روی اجاق های آتیشی می پزن و میگن هرکی همه دیگها را پشت سرهم دیگه هم بزنه آرزوش برآورده میشه. یادمه پارسال و دو سال پیش همه ی دیگها را هم دم. آخراش چشمام از بس دود رفته بود توش اصلاً هیچ جا را نمی دید. تا دو روز چشمام ورم کرده بود و قرمز شده بود. ولی این قدر بوی دودی که همه ی لباسهام میگیره را دوست دارم که نگو. احتمالاً امسال هم برم همه ی دیگها را هم بزنم. نه برای آرزوش، برای اینکه خیلی حس خوبی بهم دست میده.

 

پاورقی2: به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه فرمایید: طی مکالمه ی تلفنی ای که مادر خانومی چند دقیقه پیش با داداشی داشتن، با خبر شدیم تا اینجا برگزاری مسابقات نهایی اردوی انتخابی المپیاد گرافیک جهانی، داداشی مقام دوم را کسب کرده اند و احتمال کسب مقام اول بسیار زیاد می باشد. نتایج اصلی روز پنج شنبه می باشد. وووواااااایییییی، این قده ذوق کردم که حد نداره. داداشی دوست داریم، داداشی دوست داریم. فکر کن، داداشی امین کوچولوی من به مسابقات جهانی گرافیک راه پیدا کنه. خدایا شکرت. ممنون که یکی یکی آرزوهام را داری برآورده می کنی. می دونی که خیلی دوستت دارم، پس بازم بهم فاز بده. خدا جون مرسی، خدایا بوسسسسس.

 

پاورقی3: طبق نذر هر ساله باید فردا شله زرد نذری می پختیم ولی از اونجایی که این سیل عظیم برادران گرامی نمی تونن خودشون را برای فردا برسونن، این مراسم با شکوه چند روز به تعویق افتاد. من عاق شله زرد نذری های مادر خانومی ام. مخصوصاً که اکثر شله زرد ها را هم خودم بین همسایه ها پخش می کنم. در روزها آینده منتظر تصاویری از این مراسم پرشکوه باشید. تصاویر شله زردهای سال قبل را می تونید در آلبوم گوشه بالا سمت راست وبلاگم ببیند که من و داداشی به صورتی کاملاً نوین و هنرمندانه روی اونها را تزیین کردیم.

 

سر شب که دلم گرفته بود اصلاً فکرش را هم نمی کردم که تا آخر شب این قدر بهم خوش بگذره. خیلی شب قشنگی بود.

خلاصه که این هفته ی آخر خیلی داره خوش میگذره. جو هم حسابی معنوی شده. دعاهای خیر هم که از همه طرف پشت سرم هستن. دیگه پس غصه ی چی را بخورم؟؟!!!

به قول شاعر: زندگی را عشقه.

 
 

جمعه دوم اسفند 1387

وقتی پرنیان کوچک بود

آخیششش

سلام. الآن دیگه داره مغزم دود هوا میکنه. یه ساعتی هست با آرش عزیز درگیرم که عکسامو لود کنم و توی این بازی شگفت انگیز عمو هوشنگ شرکت کنم.

بالاخره پس از روزها تلاش موفق شدممممم.

ماجرا چیه؟!!

جونم براتون بگه عمو هوشنگ عزیز و مخترع، یک فروند بازی جذاب ابداع فرمودن و منت بر سر ما نهاده و ما را نیز به این بازی دعوت فرموده اند.

اسم این بازی “وقتی —- کوچک بود” هستش  شرایط این بازی را از قلم خود عموهوشنگ نقل قول میکنم:

نکات بازی :

1.  اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید

2. اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید

3.  عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید

4. حداقل باید 3 تا عکس بگذارید

5. سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه

من هم پس از مدتی بازی نکردن، دعوت عموجان را اجابت کرده و در این بازی شرکت می کنم. باشد که همگان با چهره ی مخوف ( هم خانواده ی مخفی مانده ) این جانب آشنا گردند.

 

 اولین عکسی که از من گرفته شد. همین طور که می بینید من در خونسردی کامل روی دستای آقاجون خوابیده ام و دارم با خودم زمزمه میکنم که: یکی نیست به اینا بگه بچه به این کوشمولویی عکس 3*4 میخواد چیکاررررر؟؟؟؟؟

دستای آقاجون (اون سیاهیه طرف چپ) از زیر یه پارچه ی سیاه من را نگه داشته تا از من عکس بگیرند. 

 

 

 

ای جـــــــــــــان، خنده را برم. قرمزته. پستونکما ببین. من هنوز هم عاشق پستونکم.پریماه (دوستم) اولین کادوی تولد، بهم یه پستونک داد. این قدر روزها می خوردمش مثل نی نی ها که یه روز بالاخره مادر خانومی رفت سر کمدم و سر به نیستش کرد. خودم وقتی این عکسم را می بینم یه دنیا قربون صدقه ی خودم میرم.خودمان را در این عکس بسی دوست میداریم. خاطره ی این تصویر از چهره ی من هم از این قراره که: زمانی که مادر خانومی سر من باردار بودن سریال اوشین تو بورس بوده مثل سریال یانگوم یا حضرت یوسف ِ حالا. خلاصه، مادر خانومی همیشه سریال اوشین را میدیدن. وقتی من به دنیا اومدم هرکسی به دیدنم میومده و چشمای بادومی و لپای توپولیم را میدیده میگفته: دیدی این قدر اوشین دیدی بچه ات شبیه اوشین شد!!!!! (بلا به دور)

 

  خوش تیپا را میگیرن.

 من از اولش هم با کلاس و خوش تیپ بیدم. و صد البته خنده رو. اینجا شبیه این بادیگاردهای شخصیت های مهمم. ای ول مدل موهامو ببین. یادش به خیر موهام کوتاه بود. این مدلی مزدم، داداشیا میگفتن شبیه بیژن مرتضوی و مایکل جکسن شدی!!!!!!

حالا تشخیص شباهت ما هم با شما.این عروسکی هم که دستمه سوغاتی حاج مادر خانومی و حاج آقا جونی از مکه می باشد. کچلشون کردم سر گرفتن این سوغاتی. اسمش را هم با داداشی گذاشته بودیم: سرندیپیتی. الهـــــــــــــی.کاش هنوز داشتمش.

 و حالا دعوتی های من: رخساره جون (که هروقت از دانشگاه اومدن منت بذارن و شرکت کنن)، امیررضای عزیز پسر دایی گللللم ، شیدا جون(مامانی به سفارش خودت لینکت را نگذاشتم عزیزم. دوبله هم دعوتی. باید بازیک نی حتماً)، کامیار عزیز که البته پیشاپیش عکسی از کودکی هاش گذاشته وشبیر عزیزاگر افتخار دهند و خلاصه هرکسی این پست را میخونه از طرف من دعوت بیده. اگه کسی را جا انداختم عذر میخوام. همه عکساتون را بگذارید تا فیض ببریم.

پاوری: آخیش. نفس راحت. امشب با خیالراحت می خوابم. عمو دیگه بازی عکس دار نذارید تو را خدا. دقققق کردم جون اصغری (گربه ی خانگیمان)

 
 

پنجشنبه یکم اسفند 1387

شرح ما وقع

سلام گرم مرا از شهر زیبای خودم نایین پذیرا باشید. (واه واه چه لوس مثل این برنامه های رادیویی!!)

خوبید؟ خوشید؟ آخ که چقدر دلم تنگ شده بید. من را جو گرفت. جو غربت و دلتنگی و اینا.

جونم براتون بگه که همون طور که از قبل گزارشش را داده بودم، دیروز صبح الطلوع با مادر خانومی خانه را به قصد یزد ترک کردیم. حدود ساعت 5 و 45 دقیقه بود که رفتیم نزدیک پلیس راه ایستادیم،بله

 ایستادیم، ایستادیم، استادیم، ..... همین طور این فعل را برید تا ساعت 7 و 30 دقیقه. و این ایستادن در شرایطی بود که خب آفتاب هنوز طلوع نکرده بود و توی بیابون خدا چنان سوز کویری ای ما را احاطه کرده بود که هر سه (من، مادر خانومی و آقاجون) منجمد شده بودیم. خلاصه ساعت 8 و 15 دقیقه بود که اتوبوس عزیز تشریف آوردن و ما را سوار کردند. این همه معطل شدن هم دلیل داشته بید.

 آخه از پشت سر ما جاده ی کمربندی نایین- یزد عبور می کرد. تمام اتوبوس ها از پشت سر ما رد میشدند و ما هیچ کدوم را ندیدم. (پشت سر یعنی تقریباً 2 کیلومتر بالاتر) خلاصه، بعد که تصورش را کردم دیدم مثل این فیلم ها کمدی ما ایستاده بودیم منتظر ماشین و یکی یکی ماشین ها از پشت سرمون رد میشدند.

کارهای ثبت نام هم خیلی راحت تر و آسون تر از اونچیزی که فکرش را میکردم انجام شد. البته هنوز شهریه های دقیق اعلام نشده بود و ما یه مبلغی را علی الحساب واریز کردیم تا هفته ی آینده که برای انتخاب واحد و تحویل گرفتن خوابگاه میرم بقیه ی شهریه را هم واریز کنم.

قابل توجه بعضی ها: ما خوابگاه هم گرفتیم. آخه من اگه می خواستم هفته ای دو سه بار برم و بیام و شب ویلوون و سرگردون شهر غریب باشم که نمیشد خب. باید یه سرپناهی چیزی برای خود اختیار می نمودیم.

آخ آخ چقدر این شهریه ها بالاست. شهریه خوابگاه هم یک کمی بالا بود (نسبت به دانشگاه آزاد) ولی خب گرفتم دیگه. ولی از همه چیز باحال تر و جالب توجه تر، اخلاق مردم با صفای یزده. این یزدی ها یه تیکه جواهرن. یعنی شما این جور در نظر بگیرین که اگه این قدر مذهبی و پایبند به عقاید مذهبیشون نبودند، همون جا وسط خیابون میگفرتند بغلت می کردند، باهات روبوسی می کردند. والله!!!!

فقط کافیه بهشون سلام کنی و با هوش بی نظیرشون توی همون ثانیه های اول کشف کنند که توی اون شهر غریبه ای؛ دیگه این قدر تحویلت می گیرند که خدا می دونه. دیشب که بر گشتیم، توی راه دیدم به شماره های دفتر تلفن موبایل مادر خانومی 100 تا شماره اضافه شده توی یک روز: شماره ی انواع راننده های اتوبوس های مسیر یزد- تهران و یزد- اصفهان. شماره ی مسئول خوابگاهمون، شماره ی ....

خلاصه که شماره ی هر کسی را که دیده بودیم توی گوشی مادر خانومی پیدا میشد. دهه، فکرای بد بد نکنید باباجون. همشون موقع خداحافظی شمارشون را میدادند که اگر مشکلی داشتم برای رفعش کنند.

اواخر کارهای ثبت نامم بود که یه اتفاق خیلی غیر منتظره افتاد. این آقا متین مثل اینکه علم غیب دارند. ماشاالله چه دعاهاشون هم میگیره :

توی اتاق مدیر آموزش در حال پر کردن یه عالمه فرم و تعهد نامه و ... بودم. مدیر آموزش هم با مادر خانومی گرم صحبت بودند. مادر خانومی داشت در مورد امکانات خوابگاه و این ها ازش سوال میکرد. آقای مدیر شروع کرد به تعریف و این ها بعد هم رو کرد به من و گفت: دخترم تا کسی تو نیست (!!!!!) چند تا مسئله را میخواستم بهت بگم.

و خلاصه شروع کرد به نصیحت که مراقب باش و گول هر آدمی را نخور و شخصیت اصیل خودت را هیچ وقت فراموش نکن و ظاهرت را حفظ کن و حجابت را رعایت کن و .....

 (ماشالله یه بند حرف میزد و منم با پر رویی تموم سرم را انداخته بودم پایین و فرم هام را پر می کردم و هر 5 دقیقه یک بار سرم را می آوردم بالا و میگفتم بله، چشم، شما درست می فرمایید، صد البته)

این اولای بحث بود. آخراش دیگه داشت تحدید میکرد. رو به مادر خانومی: حاج خانوم، شما دخترتون نجیبه، ماشالله به خودتون رفته (آقاجووووون، کجایی، سرت را بنداز پایین آقا!!!) خودتون هم دقت دارید که کادر ما چقدر سخت گیر و کوشاست. پس اگه یه روز دیدید دخترون از در خونه اومد تو و چشماش را رنگ کرده بود (!!!!! از اون اصطلاحات بودا !!!!) موهاش بیرون بود و اینا بدونید عیب از دختر خودتونه که نتونسته .....

وای، خداییش خیلی مرد پر رویی بود. هرچی دلش می خواست میگفت. می خواستم بهش بگم آقا فکر می کنید کی هستید. من هرجوری دلم بخواد رفتار میکنم تا جایی که مغایرت با قانون نداشته باشه. ( والبته یه جورایی سر بسته همین مسئله را هم بهش گوش زد کردم) خلاصه در همین گیر و دار بودیم و طرف حسابی پسر خاله شده بود که یه آشنای مشترک پیدا کردیم.

یکی از دوستان صمیمی آقای مدیر آموزش، از آشناهای قدیمی خانوادگی ما از آب در اومد که از قضا اون آشنای قدیمی روحانی نیز می باشند. مدیر آموزش با آقای روحانی تماس گرفت و بعد از یه مقداری صحبت، گوشی را داد به مادر خانومی. خلاصه مادر خانومی هم خودش را معرفی کرد و آقای روحانی بعد از کمی فکر مادر خانومی را شناخت. حدوداً 20،30 سالی بود رابطه ای با هم نداشتیم. خلاصه مدیر آموزش دنبال ما توی کل دانشگاه راه افتاد و تو هر اتاقی که می بایست می رفتیم، جلوتر می رفت و میگفت: معرف این خانوم ها حاج آقا فلانی هستن.

هیچی دیگه، همه جا کارمون را راه انداختن. فقط نیم دونم چرا بعد از اینکه ما معرفی میشیدم، این پرسنل این قدر چپ چپ نگاه من و مانتو ام می کردند. به نظرم یه مقداری بیش از اندازه مانتوم برای یک آشنای روحانی، کوتاه بود!!! به م چه، دخترش که نبودم، آشنای قدیمی خانوادگیمون بود که من به شخصه نمی شناسمش و اگه الآن از کنارم رد بشه اصلاً نمی شناسمش. فکر کن!!! بیاد دانشگاه، همه ببینن من مثل بوق از کنار طرف رد میشم و سلامش نمی کنم. چقدر ضایع میشه. باید یه عکسی چیزی ازش پیدا کنم.

راستی بعد از اینکه ثبت نامم تموم شد با مادر خانومی دربست گرفتیم بریم مرکز شهر (همون مدان میرچخماق که هزار جور تلفظ داره). هرچه این تاکسی میرفت نرسیدیم. آخراش داشتیم نگران میشدیم که خاک وچوک، آقای راننده دزدیدمون!!!بعد از یک ساعت دیدیم رسیدیم به میرچخماق. از راننده پرسیدم میدون اطلسی( میدون نزدیک دانشگاه) تا اینجا چقدر فاصله داره. آقای راننده یه نگاهی به کیلومتر شمارش انداخت و گفت: 10 کیلومتر.!!!!!

مـــــــــــــــــادر جان، یعنی دانشگاه من از مرکز شهر 10 کیلومتر فاصله داره؟!!!! خداحافظ تمدن، خداحافظ شهر نشینی، خداحافظ امکانات. تازه خوابگاهمم از خود دانشکده یه نیم ساعت، سه ربعی فاصله داره. خدا رحم کنه به من، آخر ترم حسابی لاغر و مانکن تر میشم.

 

خب یه عالمه تعریف داشتم ولی خب هم از حوصله ی خوندن شما خارج میشه و هم من حال نوشتنش را ندارم. الآن دیگه از خستگی دارم خر پف می کنم همین جوری.این هفته که میاد آخرین هفته ایه که به طور کامل نایینم. از همین الآن دلم تنگ شده. هفته ی آینده شنبه(10 اسفند) برای ثبت نام نهایی و تحویل خوابگاه میرم یزد.

وای خدا جون، یعنی همه چیز تموم شد؟ من دانشجو شدم؟؟!!!!

 پاورقی: الآن اعصابم یک کمی خورد بود، ناراحت و نگران یه سری مسائل هم بودم و حسابی عصبی شده بودم. بعد از ظهر قرصم را جا به جا خوردم.

این قرصه همین جوری هم عوارض عصبی داره چه برسه به اینکه قاطی پاتی هم بشه ساعت خوردنش. خلاصه با زمین و زمان دعوام میومد. دیدم اعصاب همه را به هم میریزم، رفتم یه دوش بگیرم و لباس هام را توی حموم بشورم (من اصولاً هیچ وقت لباسهام را با ماشین نمی شورم. خوشم نمیاد. فکر می کنم تمیز نمیشند) خلاصه داشتم لباس هام را می شستم و حسابی تو فکر بودم، سرامیک کف حموم حسابی کفی و لیز شده بود. پای عزیز لیز خورده و بنده با مخ رفتم تو دیوار حموم. این انگشت کوچیکه ی پای راستم که الآن داره از درد منفجر میشه. کبود هم شده. لگنم هم محکم خورد زمین، الآن داغون داغونه. اینقذه تو حموم جیغ زدم و خندیدم که سر همه درد اومد. گفتن بیا بیرون همو غرغر خودت را بکن بهتر از اینه که یه بلایی سر خودت بیاری. (اصولاً من وقتی از درد هم دارم میمیرم غش غش می خندم)

 
 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

دارم میرم ثبت نام، دارم میرم ثبت نام

سلام بر همگی. خوبید؟

عرض شود خدمتتون که فردا صبح الطلوع (قبل از طلوع آفتاب) پرنیان کوچولو دست مادر خانومی و آقاجونیش را قراره بگیره و با هم دیگه مثل روز اولی که رفت و توی کلاس اول دبستان ثبت نام کرد، بروند و در دانشگاه او را ثبت نام کنند.

از همین الآن یه عالمه شوق و شور دارم. یه چیزی تو مایه های حس کلاس اولی ها.

البته مقدار بیش از اندازه ای هم ترس و دلهره و دلشوره دارم که خب البته عادیه. گیر دادم که آبجی خانوم هم باهام بیاد، آخه من که اصلاً از کارهای ثبت نام و اینا سر درنمیارم و هرچی باشه آبجی خانوم تازه درسش تموم شده و به چم و خم ها وارده.

آبجی خانوم خودش هم از خداشه ولی مادر خانومی عقیده دارند که هیچکسی از روز اول با این مسائل آشنایی نداره و تا خودم نرم نمی تونم یاد بگیرم و باید رو پای خودم بایستم و از این جور حرف ها.

از اون طرف هم آقاجون گیر دادند که با ماشین خودمون بریم. ولی همه مخالفیم. زیرا هم حا آقاجون برای رانندگی کمی مساعد نیست و هم حال ماشین آقاجون. ترجیح میدیم با اتوبوس بریم.

حالا بشنوید از بحث شیری اتوبوس و رفت و آمد. قبلاً از خود ترمینال اینجا به مقصد یزد اتوبوس داشت ولی دیروز که تماس گرفتیم ساعت حرکت ماشینها را بپرسیم و بلیط بخریم، آقای متصدی فروش بلیط فرمودند که چند وقتیه اتوبوس های این مسیر را برداشتند و کلاً برای بزد سرویس ندارند.

این یعنی چی؟ یعنی اینکه من با هر بار رفت و آمد باید برم پلیس راه و لب جاده مثل مرغ پرکنده بالا و پایین بپرم تا اتوبوس هایی که از اونجا رد میشن من را هم سوار کنن.

خدایا، یاد این سربازای طفلکی که همیشه لب جاده منتظر ماشینن افتادم. چه بساطیه!!!!

ولی بازم دوست دارم. خوبه، اصلاً همه ی خوشیشه و این دردسراش دیگه. حالا اگه یه روز ماشین هم نیومد احیاناً با این تریلرهای ماشین کش که راننده هاش سیبیل های 2 کیلویی چخماقی دارند هم سفر میشیم. بلا به دور.

خلاصه که ما فردا عازم بیدیم. دعا کنید مشکل خاصی پیش نیاد و همه چیز رو به راه باشه. خوابگاه هم ظرفیتش محدوده. دعا کنید با هر وسیله ای که میریم زود برسیم که خوابگاه گیرم بیاد. آها، داشت یادم میرفت. بی زحمت دعا کنید این شهریه خوابگاهش هم کم باشه. آخه شهریه خوابگاه داداشی اینا 250تومنه!!!! فکر کن!!! اینجوری ترجیح میدم خونه بگیرم تا خوابگاه.

خب دیگه، کاری سفارشی، آینه قرآنی، روبوسی ای، هرچی دارین بیارین که من دیگه دارم میرم. کلاسهامون هم از 10 اسفند شروع میشه. چه ضایع. احتمالاً روز تولدم هم اینجا باشم. یکی به نفعه خانواده.

راستی سوغاتی چی دوست دارین براتون بیارم؟

نگاه کن تو را خدا، شوق و استرس مخلوط شدن زدن به مغزم. قاطی کردم اساسی. چقدر چرندیات میگم.

مواظب خودتون و اینجا باشید تا من برمیگردم. حالا انگار دارم میرم قندهار. بابا فرداشب برمیگردم همه گزارشات را صاف و پوست کنده در اختیارتون میگذارم.

پس تا فردا شب، خدانگهداااااار

پاورقی: امروز که اربعین می باشد به اتفاق مادرخانومی و آبجی خانوم ها رفتیم امامزاده سلطان موصله و من نذرم را ادا کردم. دعا خوندیم و بعد من کیک و حلوا و خرما بین عزادارها پخش کردم. خیلی حس قشنگی بود.

فقط نمی دونم چرا امروز همه این قدر با بلخند به طرف من میومدن. حتی کسانی که سالها بود با هم قطع رابطه کرده بودیم!!! خیلی می خواستم به خودم بقبولونم که این ها برای احوالپرسی من میان جلو ولی نمی دونم چرا وقتی با ولع حلواهای مادرخانومی ( که نظیر نداره از خوشمزگی) را می خوردند یه حس دیگه ای میگفت: دختر امروز به دلایل دیگه ای این قدر دوست داشتنی شدی.به هر حا نوش جونشون.

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

به آرزوم رسیدم

خدایا اندازه ی تمام دنیا ازت ممنونم.

مرسی

تو بهترین خدای دنیایی

هزار هزار هزار بار شکرت

من دانشگاه قبول شدم.

فناوری اطلاعات یزد

بعد نوشت: خاک وچوک. ببین چقدر ذوقیده بودم. چه چیزا نوشتم!!!چه سرخ هم نوشتم . آخه یزدیا از رنگ جیغ خوششون ماد

خاک عالم حالا مردم میگن دخمله دانشگاه ندیدست. خب درست فکر میکنن بچه های مردم.

نمی دونید چه حال دارم. امشب بی شک از بهترین شبهای عمر منه. از خوشحالی خوابم نمیبره. وقتی نتایج را دیدم این قدر جیغ زدم و بالا پایین پریدم و از ذوق گریه کردم که آبجی خانوم دوید تو اتاق. هراسون پرسید چی شده؟!!!! پریدم تو بغلش و گقتم قبول شدددددددددددددم. و زدم زیر گریه. آبجی خانوم هم از ذوق نمی دونست چیکار کنه. هی جیغ میکشیدبعد هم پرید کاغذ اولویت بندیهام را برداشت و دور یزد را گل و ستاره و فلش و اینا کشید و چسبوند ژشت در ورودی. هرکی از در خونه وارد مید جیغش هوا میرفت. همه از ذوق اینکه از شر من خلاص شدن کلی خوشحال شدن

فردا همگی (همه ی داداشی ها از اقصا نقاط کشور(درست نوشتم؟!!) تشریف آوردن اینجا: تهران-اصفهان-اهواز-عسلویه و...) دعوت خونمون. به صرف ناهار-شیرینی-قهوه ی ساخت خودم-آش رشته ی مادر خانومی و یه عالمه بگو بخند. شما هم دعوتید تشریف بیارید.

(با لحجه یزدی خوانده شود): یه تا خطاب خش یزدم براتون مخرم.

یکی نیست بگه دخمل جون یه آی تی دیگه این چیزا داره خوبه یزده. تهران بود چیکار میکردی؟!!!

پاورقی۲: از همه خصوصاْ رخی جون برای دعاهاش و دلگرمی هاش. از عمو هوشنگ برای راهنمایی هاش و شیدا جون برای دلگرمی ها و دخملی هاش و خلاصه همگی ممنونم. بالاخره دوران کنکوری من هم به سر رسید

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

خانم مربی

 عرض سلام و احوال پرسی و برای خانوم ها روبوسی و برای آقایون هم که خب زشته روبوسی کنیم، چاق سلامتی می فرمایم.

چه خبرا؟ من که توپ توپم. از این بهتر نمیشم. هم از نظرروحی و هم  از نظر جسمی.

عارم خدمتتون که مربی ایروبیکمون این همفته تشریف بردن مسافرت( کی نمیرن مسافرت ایشون؟!!!!). خلاصه که این هفته مربی نداشتیم.

مدیر باشگاه هم لطف فرمودن و دو جلسه بدون هماهنگی قبلی بنده را به عنوان مربی اعلام کردن و من ِ بی نوای طلفکی مجبور شدم به بقیه تمرین بدم.

آی خوش گذشت، آی صفا کردم، آی خسته شدم که خدا می دونه. در حال حاضر تمام استخون هام درد میکنه. آخه مجبور بودم به شاگردهای جدیدی که جلسه اولشون بود هم به صورت خصوصی درس بدم. حسابی اعصاب خورد کن بودن. یاد جلسه اول های خودم افتادم.ولی بازم خوب بود. مخصوصاً که بعدش هم رخی جــــــــــــــــــونم را دیدم و حسابی خندیدیم. واقعاً از ته دل خندیدم. خیلی خوش گذشت.

پاورقی: می خواهیم در بازی عمو هوشنگ شرکت کنیم ولی طبق معمول با آپلود تصویر مشکل داریم. کمکککککککککککککککک

 
 

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387

رویای...

شما تصور کنید این ها را یه جایی خوندم یا از کسی شنیدم. چه فرقی میکنه کی گفته. مهم اینه که گوینده اش زندگی وحشتناکی را داره سپری میکنه. زندگی ای که حتی از خوابیدن و خواب دیدن و بیدار شدن هم وحشت داره. حتی شاید این ها حرفهای خود من باشه:

" وقتی یه مدت رویاهای صادقه ببینی خیلی حس جذابی داره. اوایلش زندگی برات خیلی هیجان انگیز میشه. تصورش را بکن، اتفاقی که چند شب قبل توی رویا دیدیش، حالا داره جلوی چشمات مو به مو اتفاق میفته.

اویل هم ترسناکه و هم هیجان انگیز. اینکه بدونی قراره چه اتفاقی بیفته و آخر ماجرا چی میشه.

ولی امان از وقتی که رویاها به کابوس های صادقه تبدیل بشن.

اون وقته که شبانه روز آرزو میکنی کابوسهات کاذبه بشن. و مدام از رخ دادن اونچه که توی خواب دیدی واهمه داری.

و شبانه روز آرزو میکنی بشی مثل آدمای معمولی. هیچ خوابی نبینی. هیچ رویایی در کار نباشه و از هیچ چیز آینده خبر نداشته باشی.

چند شبه تصمیم گرفتم دیگه نخوابم. ترجیح میدم تا صبح کتاب بخونم و موزیک گوش بدم تا اینکه بخوابم و اتفاقات آِنده را جلو جلو به چشم ببینم.

این شب ها از خوابیدن می ترسم، از خواب دیدن می ترسم. از، بیدار شدن از خواب می ترسم."

 

پاورقی: داداشی جونم از اهواز اومده. الهی قربونش برم. دو سه ماهی میشد ندیده بودمش. دلم براش خیلی تنگ شده بود. این روزها ضیافت ها داریم با هم.فیلم های توپ می بینیم. موسیقی های عالی. کتابهای محشر و خلاصه یه دنیا خاطره می سازیم برای هم دیگه. هم اکنون هم یک عدد کتاب ازش هدیه گرفتم. پیش پیش گذاشتمش به حساب هدیه تولدم  

 فقط کاشکی در مورد یه مسائلی ازم سوال نمی پرسید که خفن توش بمونم. سوالش دوباره من را به یاد چند وقت پیش انداخت. یاد یه کسی به اسم"رفیق".

 
 

یکشنبه بیستم بهمن 1387

نوستالژیک-دلتنگی

صبح جمعه است و مادر خانومی همه ی ما را به صف میفرسته توی زیر زمین تا زیرزمین تکونی بکنیم!!!

بعد از چندین و چند سال میخوایم بریم دستی به سر و گوش زیرزمینهای قدیمی و پر از آت آشغال بزنیم تا هم جمع و جور و تمیز بشه و هم آقاجون و مادر خانومی در کنار فرزندانشون تورق خاطراتی بعد از سالها داشته باشند.


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387

پیروز میدان

هم اکنون از یک باخت شرافتمندانه و غرور آفرین باز می گردم.

همیشه برنده ی میدون اونی نیست که دست آخر را میبره، اونیه که تا آخر بازی همه را حیرت زده ی شانس و حرکتهای خودش میکنه.

توضیح اینکه: امشب به اتفاق داداشی ( که سر شب به صورت سر زده از اصفهان آمد) و آبجی خانوم و آقا دومادش نشستیم به بازی حکم و حکم رانی.

آی حال داد، آی حال داد که نمی دونیـــــــــــد، تا آخراش همش دست مال ما بود. یار من داداشی بود. خداییش داداشی همیش تقلب میکرد ولی من عادلانه و انسان دوستانه همه ی دستها را می بردم. خداییش خیلی هم حرص خوردم. آخریها فشار خونم به 30، 40 رسیده بود. قرمز قرمز شده بودم. انگار داشتم مسابقات المپیک حکم (!!!!) میدادم.

ولی در یک عملیات دراز گوشانه حاکمیتم را به داداشی واگذار کردم (آخه از حکومت زیاد خسته شده بودم) و از اون لحظه بود که زارت زارت باختیم.

این ها را نوشتم تا در تاریخ خاطراتم ثبت شود که شب خوشی را از سر گذراندم، چقدر حرص خوردم و چقدر خندیدیم.

جای همگی خالی.

 این قطعه نوشته هم همین جوری (بسیار با دلیل و با مناسبت) اینجا نوشته میشود

توضیحات و تشریحاتش هم باشد برای بعد. ::

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو

به ناز قدم های من که روی نرما نرم تن تو جای می گیرد.

نگو

نگو که مغرورم

قرار نیست باز هم عیب هایم را به رخ زردم بکشی

مگر فکر و ذکر تو، رسیدن به تو، فرصت خود سازی هم به من داد؟

می خواهم به دیدار تو بیایم تا مگر به یمن لمس سنگ فرش های تو، ساخته شوم.

آدم شوم.

 

به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو

به رنگارنگ بودنت

به کثیف شدنت

اینکه نمی خواهی کثیف باشی اما، ما آدم ها به حرفهای تو گوش نمی دهیم

قول میدهم تمیزت کنم

پاک پاک

به پاکی همین روزها، همین لحظه های ناب

 

به سنگ فرش های تو  فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو

بعد از این، تنها مأوای قدم های تنهای من تویی

تنها مأوای قدم های حیران اما گرم من تویی

 

چه خوب که گرماگرم تابستانها هم با تو باشم

درست مثل تصورات امروزم.

در این ظهر گرم شهریوری،

 

صلاة ظهر مرداد هم به تو فکر می کردم، به سنگ فرش های تو

 

حالا وقتش رسیده

وقت تلافی

وقت جبران

وقت اثبات

وقت اینکه ثابت کنی، بر خلاف نظر همه ی آنهایی که می شناسندت؛

هم گوش شنوا داری و هم دل نازک؛ نه دل سنگ.

وقت اثبات اینکه تمام آنچه که این همه وقت از تو خواستم را شنیده ای و

وقت اثبات اینکه خسیس که نیستی هیچ

خیلی هم کریمی

مثل ابرهای بالای سرت

که حالا سیاه شده اند و تاریک

سیاهی آن ها هم به خاطر ما آدم هاست

ولی قول میدهم

 

تو ثابت کن گوش و دل داری

تو ثابت کن کریمی

من پاکت خواهم کرد

سوگند به سنگ فرش هایت

به مأوای قدم های تنهایم

که پاکت می کنم

الآن تنها

به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو.

 

 
 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

تولدت مبارک خانومی

امروز یکی از زیباترین روزهای دنیاست. یکی از خوش یمن ترین روزهای دنیا برای من، خانواده ات و دنیا.

روزیکه خداوند تو را تقدیم ما کرد.

خودت خوب می دونی که هنوز هم برام عزیزترینی، که چقدر دوستت دارم و چقدر خاطرات گذشته مون برام عزیزند.

و امروز که سالروز میلاد توست، من از خوشحالی سر از پا نمی شناسم.

نگو چه پر رو و از خود راضی. خودت لوسم کردی؛ خوب می دونم که چقدر صدای من را وقتی گاه و بی گاه برات می خوندم دوست داشتی و از روزیکه فهمیدم چقدر عشق آواز خوندن های من هستی، دیگه برای کمتر کسی خوندم. خواستم صدام فقط مال تو باشه.

امروز از صبح که بیدار شدم مدام زیر لب ترانه ای کرا که خیلی دوست داشتی زمزمه می کنم: غریبه آشنا، دوستت دارم بیا.... یادته چقدر خاطره با این ترانه داشتیم.

و البته گاه که تنها میشم ترانه ی GO On- celendion را آروم آروم زیر لب زمزمه می کنم؛ هیچ وقت یادم نمیره اولین باری را که برات خوندم و تو چقدر خوشت اومد.

عاشقانه های من و تو که هیچ وقت تمومی ندارن خانومی. تو بهترین و عزیزترین دوستی هستی که در طول عمرم داشتم. حتی اگه از مهرماه تا حالا ندیده باشمت. خودتم خوب می دونی که خاطره های خوش حیاط پشتی هنرستان، اون مسجد کوچولوی توی امام زاده و یه عالمه خاطره ی قشنگ دیگه ای که با هم داریم را هیچ وقت فراموش نمیکنم.

سالروز میلادت هر سال بهونه ای میشه که باز هم به یادت بیرام که از صمیم قلب دوستت دارم و حتی شاید حسی بالاتر از دوست داشتن، چیزی مثل پرستیدن.

فرح عزیزم، تولدت مبارک

Near.far.where ever you are, I belive that's the hurt does … go on

 
 

یکشنبه ششم بهمن 1387

من و این همه خوشبختی؟!! محاله محاله محاله .... دی ری دی دین

سلااااااااااام

احوالات شما؟

من که بینهایت خوبم. البته اومده بودم که ناله کنم و بگم که حالم خیلی بده و کلی براتون ناز کنم و بگم که ۳ روز هست که دارم درد میکشم و ...

ولی...

همین الآن متوجه شدم که به اون کاغذ نیم وجبی شیطونک نیازی نیست و کارم بدون اون هم راه میفته. حالا باز دوباره بهونه واسه دعا کردن شما راه افتاد. برام دعا کنید کارم خوب پیش بره.

دوم اینکه یه ایمیل همین الآن دریفت کردم که تقریباْ ۳متر پریدم بالا و با این حال بدی که داشتم این قدر جیغ کشیدم از خوشحالی که خدا میدونه. جهت رفع کنجکاوی دوستان ایمیل مربوط به یه همکاری خیلی پر سود با یه مرکز خیلی مهم می باشد.جهت رفع کنجکاوی بیشتر رخی جان: عزیزم ایمیل مربوط به مهندس یوسفی می باشد.

سوم هم اینکه امیررضای عزیز سایت خوبی بهم معرفی کرد که فردا براتون همه ی عکس هام را میگذارم. در حال حاضر یکیش را این پایین ببینید:

من وسط این همه بوسه ی خدا

مریضی این چند روزم هم مربوط به این عمل زیبا و متحیرانه می باشد. تمام استخونهام درد میکنه و نمی تونم حرکت کنم در حال حاضر

 
 

جمعه چهارم بهمن 1387

عشق بازی من و خدا

ممنون، خدای قشنگ مهربونم، خدای سپید بخشنده ی من

خدای زمستونای برفی و پر خاطره و آروم، ممنون.

ممنون که لطف سرشارت شامل حال ما هم شد.

ممنون که یه بار دیگه اجازه دادی چیزی را که از صمیم قلب عاشقشم را به چشم خودم ببینم، توی دستام، روی گونه هام حسش کنم.

ممنون که زمستون قشنگ 87 هم هستم و سالم و سلامت در کنار خانواده ی بی نهایت خوبم، میتونم بارش نعمت زیبای سپیدت را از پشت پنجره ی اتاقم، در حالیکه کنار بخاری گرم و نرمم ایستاده ام تماشا کنم.

ما همه بر این باوریم که تو توی آسمونهایی، ولی شبهای برفی اون قدر دونه های کوچولوی سفید قشنگ از پیشت میان پایین پیش ما که من احساس می کنم هر کدوم از این گلوله های کوچولوی برفی، یه بوس کوچولو از سمت تو برای ما آوردن.

پس با شوق تموم از اتاق گرمم می زنم بیرون، میپرم وسط کوچه ی یک دست سفید پوش از برفت و دستهام را از همدیگه باز میکنم، سرم را میگیرم بالا به سمت خودت و منتظر می مونم تا دونه دونه بوسه های گرمت بشینن روی گونه های داغم.

این عشق بازی هرساله ی من و توئه. من عاشق ترین و تو معشوق ترین؛ یا نه؛ تو عاشق ترین و من معشوق ترین؟!

اصلاً چه فرقی میکنه، مهم اینه که هر دو عاشق و واله ی همدیگه ایم. که تو تمام شب و روز برفی برای من بوسه های گرمی میفرستی که من حاضرم با تمام وجودم بپذیرمشون.

دونه دونه بوسه هات میان روی زمین، پیش من؛ با فرو نشستنشون روی گونه هام، لرزه میفته به تنم. نه از سرما، بلکه از شوق گرفتن یه هدیه ی دیگه از سمت تو: یه بوسه ی داغ دیگه.

امشب ِ برفی، تا خود صبح میخوابم در آغوشت خدایم، زیباترینم.

از پشت شیشه ی پنجره ی اتاقم اون قدر بوسه هائیت را که برام به زمین میفرستی را نظاره میکنم تا همین طور آروم آروم پلکام گرم بشن و خوابم ببره و تا صبح رویای آغوش تو را ببینم خدای خوبم.

و صبح که بیدار میشم، آدینه ی جمعه است. تمام شهر یک دست سپید و پاک و پوشیده از بوسه های پاک تو و آماده ی شیرجه ی من وسط اون همه بوسه ی نرم و سپید.وسط اون همه برف.با قهقهه های از سر شوق من. و تو با هر قهقهه ی من، هم صدا با من می خندی و صدای خنده هامون تو گوش همه ی شهر میپیچه.

خب، رسم هر ساله مون را که فراموش نکردی. شبهای برفی وقت خواب آرزوهام را تو گوشت پچ پچ میکنم. چون معتقدم شب برفی پاک ترین شب ساله. چه شبی پاک تر از شب بارش بوسه های تو بر تن من؟!

و چه شبی آرزوهای من را برآورده میکنی جز اون شبی که عاشقانه تا صبح یک بند مرا می بوسی؟!

اول از همه آرزو میکنم سلامتی هر دو دایی خوب و نازنینم را بهشون برگردونی. دایی هایی که از جونم هم برام عزیزترن و مادر خانومی این روزها از غصه ی مریضی اونها، مدام اشک میریزه.از صمیم قلب ازت میخوام که همین امشب شفاشون بدی و سالم و سلامت بشن.و البته یه عزیز دیگه که خیلی برام عزیزه و برگشتن سلامتیش خیلی خیلی برام مهم تره.

بعد هم آرزوهایی که خودت می دونی را برآوردشون کن. یادم نرفته، اگه میخوام آرزوهای خاص و شخصیم برآورده بشن نباید به زبون بیارم. نباید هیچ کسی ازش با خبر بشه. پس به زبون خودمون بهت میگم: اون و اون و اون یکی و اون یکی آرزوئه و اون آرزو مهمه و اون آرزو آخریه و خلاصه همشون را برام برآورده کن. مرسی.

میبینی؟ هنوزم کوچولوی خودتم. هنوزم سر عقل نیومدم. هنوزم بازیگوشم.

و در آخر اینکه: خدای قشنگم، ممنون که من را به وجود آوردی. ممنون که من را میون این همه خوبی، پاکی، آرامش،خانواده ی بی نظیر؛ دوستای خوب و دوست داشتنی آرزوهای قشنگ، هدفهای بزرگ؛ اراده ی راسخ و خلاصه این همه عشق به زندگی، آفریدی.

با تمام وجودم ازت ممنونم و بوسه های عاشقانه ام را من هم امشب تا خود صبح نثارت میکنم.

راستی یه خواهش دیگه: بی زحمت این عاشقانه های آروم و قشنگ و دونفره مون را باز هم ادامه بده. اجازه بده سالهای دیگه هم همین طور آروم و خوشحال بشینم و برات عاشقانه بنویسم.

ممنون

 
 

پنجشنبه سوم بهمن 1387

گم شده

سلام

آدم سردرگم و کلافه از ریزش بهمن سر کوه هم خطرناک تره !!!!!

از صبح تا حلا دنبال یه برگه ی نیم وجبی میگردم ولی پیداش نمیکنم. حسابی کلافه دشم دیگه. تمام خونه از از صبح که از خواب بیدار شدم گشتم؛ تمام کمدهام را ریختم بیرون (کمدهایی که شبیه کمد آقای گوفیه). به یمن این کار، با دیدن هر تکه کاغذ یا تکه روزنامه یا یه عکس، کلی خاطره از گذشته برام زنده شد.

پاکتهای دست سازی که پر بودن از دست نوشته هایی که تمام داراییهام هستن و مرور اون نوشته ها. دیدن آلبوم عکس بچگیهام و عکسهای دوران مدرسه ام و خلاصه یه عالمه خاطره ی خاک گرفته که بعد از مدتها از زیر خروارهای ذهنم بیرون اومدن.

ولی بازم اون کاغذ مهم پیدا نشد. حسابی اعصابم خورده. اگه تو همین یکی دو روزه پیدا نشه...

وای حتی نمیتونم به پیدا نشدنش فکر کنم. دعا کنید برای  هاپویی نشدن اعصاب منم که شده این برگه ی نیم وجبی اما بی نهایت مهم، پیدا بشه. یه جورایی می تونم بگم آینده ام به پیدا شدن اون تیکه کاغذ بستگی داره.

من کاغذم را میخوام.

 
 

سه شنبه یکم بهمن 1387

شبی با عسلی خودم

سلام. این مطلب را دیشب به اتفاق بنیامین جونم نوشتیم و امروز براتون میگذارم :

شب همگی خوش.

راستش قصد داشتم یک سری بازیی که مدتهاست دعوت شدم را انجام بدم ولی نقص فنی به وجود اومد. و داداشی دوربین را با خودش برده اصفهان. وقتی برگشت فوراً توی بازیها شرکت می کنم.

در حال حاضر بنده توسط بنیامین جان(خودش گفته اینجا بنویسم بنیامین جان) دارم دیوونه میشم.این بچه تا خاله کوچیکه اش را به مرز دق کردگی نرسونه بیخیال ما نمیشه.

مادر خانومیش که آبجی خانوم بزرگه ی بنده باشه، امتحانات ترم آخر را داره پشت سر میگذاره و بنده کار دیگه ای اینجا ندارم جز نگهداری از آقا بنیامین.

(خالهههههه، پوست تخمه ها را نریز زیر میز کامپیوتر، دقققققق دادی منو بچه )

ببخشید،خط رو خط شد، این جیغی بود که سر بنیامین کشیدم.

الآن ما دو نفر را تنها گذاشتن و هرکسی رفته پی خوشگذرونی خودش و بنده و تعطیلاتمم کشک.

الآن شامش را دادم، شونصد صفحه املا هم بهش گفتم که آخرش داشت اشکم را در می آورد. یه عالمه بازی استراتژیک هم کردیم که اسمش را نمی دونیم چیه!!! اولین باری بود که بازی میکردیمش. داریم راه هاش را کشف می کنیم.البته  زیاد هیجانی نیستا. فکر کنم اسمش BLOWOUT باشه.اگه کسی این بازی را انجام داده و چم و خمش را بلده بهمون یاد بده. ثواب داره جون شما. عمو هوشنگ شما که باید صد در صد بلد باشین.

درضمن بنیامین جون چند شبه که گیر داده من بهش زبان یاد بدم و هرشب میاد اینجا از من سرمشق میگیره.

قربونش برم، یه پا خرگوشه واسه خودش. باهوش و شیطون و البته خوشگل و دوست داشتنی( اینا را ننوشتم که پر رو بشی امشب مسواک نزنیا، باشه خاله؟)

بچه ها، بنیامین الآن ازم پرسید: « خاله، این هایی که می نویسی را کیا می خونن؟»

بهش گفتم: همه، همه ی دوستام میان وبلاگم و می خوننش.

حالا میگه که بهتون بگم بالاخره امروز بعد از 8 سال و اندی تونسته حرف «ر» را تلفظ کنه.

خیلی از این بابت خوشحاله ولی من نه. آخه بنیامین حرف –ر- را اینجوری میگفت: -ل- خیلی ناز میگفت.

مثلاً وقتایی که میگفت: مرغ، شنیده میشد: ملغ و من از خنده غش میکردم.

خودش هم اینجا از خنده ریسه رفته که یه خاله ی مهربون نشسته داره مفتی و مجانی در حضور عموم قربون صدقه اش میره.

قرار شده اگه خاله دانشگاه قبول شد، هر سری که میاد براش سوغاتی و مسواک برقی (این یکی را الآن اضافه کرد به لیست درخواست هاش) بیاره.

خب، این بود درد دلهای یک خالة بی نوا در نگهداری چند روزه از پسرخواهرش.

من خودم یکی را می خوام بیاد نگهم داره. ببین طفلی ها کی را به کی سپردن؟!!!

بنیامین میگه بهتون بگم که امشب از خونشون 6 تا دونه ماکارونی آورده که براش بپزیم. آخه بنیامین بر خلاف من خیلی خیلی ماکارونی (به زبون خودش: کارنویی) دوست داره.

پاورقی: از فردا قراره سرم دوباره شلوغ بشه. قراره بشم همکار داداش خان. آخه این هفته موقعیت استخدام توی یه شرکت هم برام پیش اومد که چون حقوقش خیلی کم بود منصرف شدم. حالا قراره بشم همکار داداش خان. خدا به خیر بگذرونه.

 
 

جمعه سیزدهم دی 1387

میو میو، آی ام نیم کت

همانا ما به بچه گربه بودن خودمان پی بردیم.

یادتونه گفتم به خاطر درسام نمی تونم برم اصفهان (آخه زندایی جان از مکه اومده بودن)بعدش قرار شد بعد از ظهر پنجشنبه برم. ناگهان ظهر چهارشنبه، آبجی خانوم ها و آقاجون داشتم حساب کتاب می کردن که چندتامون توی یه پراید جا میشیم که میخوایم پنج شنبه همه با هم بریم!!!!! یه دفعه دیدم آبجی خانوم پرید سر من که: دختر چه نشسته ای که داداشی داره میره اصفهان، تو نیز همراه او برو.( به جان خودم به همین مودبی پرید سر من !!!!!!)

هرچه از اونا اصرار، از من انکار. بابا جون هیچ کاریم را نکردم. لباس هام آماده نیست. خودم هم آماده نیستم.

هیچی دیگه، از اونجایی که ما داشتیم به بچه گربه بودن خودمان پی می بردیم، به یقه ی ما چسبیدن و ما را همراه داداشی انداختن تو ترمینال و گفتن برید به سلامت!!!!!

از اینجا تا اصفهان، با داداشی مثل این اراذل ها این قدر اذیت کردیم که خدا می دونه.ناسلامتی من کتابهام را برداشتم که تو راه درس بخونم. همچینی که اتوبوس روشن شد، راننده فیلم گذاشت.

اسم فیلمش چی بود؟ آها، بی وفا!!!!

تمام مسافرها دانشجو بودن. من و داداشی هم که علاف. همین طور تا اصفهن شیطنت کردیم. داداشی هی می خندید می گفت بشین این فیلمه را ببین تا خود اصفهان اشک و آه بریز. خودش هم هدفونش را زدو نشست با لپ تاپش یه فلیم دید. هرچی التماس کردم منم میخوام ببینم نذاشت. نمی دونم اسم فیلمش چی بود ولی مهم این بود که توی اون فیلمه آپل پاچینو و براد پیت بازی میکردن.

من یک ربع یک بار که چشمم میفتاد به مانیتور داداشی و چهره ی پاچینو را میدیدم خودم را پرت می کردم رو مانیتور و ماچش می کردم. هی داداشی شوتم میکرد، میگه زشته. باز دوباره یک ربع بعد، ملچ می چسبیدم به مانیتورش.

وقتی رسیدیم اصفهان، داداشی می خواست بره دفتر تبلیغاتی ای که همیشه باهاش کار میکنه. گفت: بیا بریم، بگم تو دوست دخترمی!!!!! بهش گفتک بیچاره تو که دوست دخترت منم!!!! دختر از این شوت تر و شلخته تر پیدا نکردی؟ داداشی گفت آخه یه منشی داره اونجا خیلی کیلیک میکنه. همش دنبال اینه که مشتری هاشون با کی میان و میرن.

خلاصه یه نیم ساعتی تو دفتر تبلیغاتیه منتظر نشستم تا داداشی کارش تموم شد. این خانوم منشی هم از ما چشم برنداشت.

بعد هم که تو خیابون پسر دایی جان را دیدیم  و بنده مجدداً به ورت بچه گربه پرتاب شدم تا ماشینش. آخه داداشی میخواست تا آخر شب بره دنبال کارهاش. گفت نمیشه تو را همراه خودم ببرم. فکر کنم بقیه جاها ضایع بود بگه من دوست دخترشم.

تو ماشین پسر دایی هم که با خاله جان بودیم و یه عالمه دیدنی کردیم. دو ساعتی من را دور اصفهان تابودند(واژه ای اصفهانی) و بعد هم که رفیتم خونه ی دایی جان.

این قذه فک و فامیل اونجا بودن که مونده بودم با کدومشون حال و احوال کنم. اول از همه پریدم تو بغل مادر خانومی. بعد هم حاج خانوم زندایی جون را زیارت کردیم و در نهایت امیررضا خان را هم بعد از مدت ها دیدم. آ]نگ خاله را هم برام گذاشت که یه عالمه کیف کردم و خندیدیم.

دیشب آخر شب بعد از اجرای مراسم ولیمه و خوردن غذای بسیار خوشمزه ای که زندایی جان دادن، ساعت های 12بود که بده مجدداً به صورت یک بچه گربه ی نحیف و کوچولو با اینکه هیچ دلم نمی خواست اون جمع گرم و صمیمی را ترک کنم، با آبجی خانوم ها برگشتم شهر خودمون.آخه فردا صبح امتحان دارم. یه کلمه هم هنوز از این کتاب عجیب غریب عروض و قافیه نخوندم.

 وقتی با تک تکشون خداحافظی میکردم بغضم گرفته بودم. ولی خب اگه افتخار بدن عاشورا خانواده ی دایی جا را ملاقات می کنیم و 27 دی ماه هم من دوباره میرم اصفهان.

در کل سفر ناگهانی خوبی بود. کلی بهم خوش گذشت.

از همه خصوصاً خانواده ی دایی عزیزم ممنونم

 
 

سه شنبه دهم دی 1387

دلم گرفته ای دوست

کتاب ادبیات و زبان فارسی ای که نیم ساعت پیش امتحانش را دادم توی دستمه. همین طور که دارم ورق می زنمش، میام تو اتاقم. یکی یکی درسهایی که ازشون سوال اومده بود را ورق می زنم و از اینکه تونستم به این قشنگی این بار هم این امتحان را گند بزنم و هرچی خضعول و چرندیات به غیر از ادبیات و  زبان فارسی به ذهنم رسید را روی برگه ی امتحان تخلیه کردم، خوشحالم.

در اتاق را محکم نمی بندم، میخوام صدای موسیقی که داداشی، توی اتاق بغلی داره گوش میده را من هم بشنوم.

وقتی از امتحان برگشتم و داداشی چشمای قرمزم را دید، رفت و موسیقی فیلم زیر تیغ را گذاشت. خوب می دونه وقتایی که غصه دارم، صدای دهلش هم نوای دلمه.

نمی دونم چرا همه جا بوی خون میاد!

وقتی دوستم داره برام از پشت تلفن تعریف میکنه که چی شده که بابای اعظم مرده، همه ی اتاق های خونه بوی خون میگیرن.

وقتی چهره ی لاغر و چشم های همیشه گود رفته ی اعظم را تو ذهنم مجسم میکنم یاد دخترک سریال زیر تیغ می افتم.

وقتی از جلسه ی امتحان پریدم بیرون و منتظر بودم دوستام بهم بگن: خر خون چقدر دیر بلند میشی از سر جلسه؟!!!! به جاش چهره ی غم زده ی همشون شوکه ام کرد و چند لحظه بعد فاطمه میگه: تو می دونستی بابای اعظم مرده؟!!

یه لحظه خشکم میزنه، نا خودآگاه گوشه ی لبم را با دندون لب پر شده ی جلوییم می گزم و میگم: خدای من!!!! کی؟!!!

بچه ها می فهمن که من هم نمی دونستم.

همین دو روز پیش بود که اعظم بعد از مدتها (از سر تنهایی) زنگ زد بهم و 45 دقیقه ی تموم پشت تلفن چرند گفتیم و خندیدیم. گفت:مامان بابام رفتن میبد. بابام باز هم عمل داره. تنهام، نمی آی خونمون اکس پارتی راه بندازیم؟

می خندم و میگم: اعظم جون بی خیال. وسط این همه کشک و کومه و درس و امتحان، اکس پارتیم کجا بود؟!!!

 هه، اعظم همیشه پایه ی اکس پارتی های مثبت و بی قرص اکس بود. همیشه بچه های کلاس را جمع میکرد خونشون و می زدیم و می رقصیدیم.

 همه ی این اتفاقات و حرفامون مثل برق از ذهنم می گذرن.

اعظم میگه: هروقت برف میباره یاد تو می افتم. یادمه اون روزا عاشق برف بودی.

میگم: آره، هنوز هم هستم. کاش برف میبارید.

میگه: کاش...

 

بوی خون هنوز هم تو مشاممه. یادمه سال آخر هنرستان، چند ماه یکبار بابای اعظم عمل داشت. و ما کاری نمی تونستیم بکنیم، جز اینکه به اعظم دلداری بدیم و برای باباش دعا کنیم.

 دیشب، وقتیم از تو تقویم دیدم که شب اول ماه محرمه، دلم گرفت. ولی وقتی یاد دو روز تعطیلی عاشورا و خاطرات هر ساله اش افتادم یه لبخند کمرنگ نشست کنج لبم. آخر شب که آقاجون می خوسات بره حسینیه، سرم را کج کردم طرفش و گفتم: نمیشه منم باهاتون بیام؟!!!

خندید و گفت: نا سلامتی فردا امتحان داریا. دوست داشتی فردا شب بیا.

 امروز، اولین روز از محرمه و دل تمام بچه های سوم کامپیوتر سال 85 بدجوری غم داره.

 اعظم جان،درسته که زمستونه و هوا سرده ولی سردی هوا به دلها نشسته. این را بدون که دوستات همیشه در کنارتند.

 پاورقی: مادر خانومی برای چند روزی میروند اصفهان. و من باز هم در اوج درس و امتحان تنهایم.

پاورقی۲: ظهر موقع ناهار که تلویزیون را روشن کردم باورم نمیشد. شبکه ی ۵ سریال زیر تیغ را گذاشته بود. به مناسبت ماه محرم هر روز میگذاره.

 
 

دوشنبه دوم دی 1387

یلدای امسال

سلام سلام سلام

حال و احوال شما؟

چیه؟ چرا کیفم کوکه؟ پرسیدن داره؟ نه جداً نمی دونید؟ یک مقداری اگه توی وبلاگ من آرشیو خوانی کرده باشید سریعاً می فهمید دلیل خوشحالیم چیه دیگه!!!

بله، درست فهمیدید: زمستون.

ای جان، چقدر دلم برای این فصل تنگ شده بود. باورتون میشه 9 ماه  میشد که ندیده بودمش. با اینکه عاشق این فصلم و از همه ی فصلای دیگه بیشتر دوسش دارم ولی خب یک سالی میشد که از هم دیگه دور بودیم.

دوستای قدیمی اینجا، خوب میدونن که من همه چیزم با بقیه آدما فرق داره. همه چیزم عجق وجغه. مثل این عاشقای معشوق گم کرده، از پاییز خوشم نمیاد. البته هوای ابریش را دوست دارم ولی زمستون یه چیز دیگه است:

هوای سردی که سوزش تمام استخونات را می ترکونه، باد و بارون های تگری خوشگل و در نهایت در اوج زیبایی و پاکی : برف.

از همین الآن برای دیدن اولین برف زمستونی 87 کویر دارم لحظه شماری می کنم. شما که نمی دونید قدم زدم تو کوچه پس کوچه های قدیمی اینجا، اونم زیر برف چه حال و هوایی داره.

فقط یه مسئله؛ هر سال هم پای قدم های من آبجی خانوم بود. خب، حالا امسال که آبجی خانوم خودش یه هم قدم داره من با کی هم قدم بشم؟؟؟

تنهایی هم عالمی داره خب.

 

و اما شب یلدا؛ به جرئت می تونم بگم بهترین شب یلدایی که تا اینجای عمرم سپری کردم، شب یلدای 87 بود. محشر بود. تا ساعت های 6 و 7 شب فکر می کردم بدترین یلدای عمرمه. آخه هیشکی نبود. داداشی ها هر کدوم یه جای ایران بودن: تهران، اصفهان، اهواز، دوباره اصفهان. و ما حسابی تنها بودیم. ولی طی یک عملیات کاملاً غافل گیر کننده، خانواده ی شوهر خواهر گرام2 (زین پس در اینجا به شوهر آبجی خانوم که تازه داماد خانواده ما شده، آقا دوماد می گوییم) تماس گرفتن که برای برگزاری مراسم "یلدا برون" می خوایم بیائیم خونتون.

خداییش از هر رسم و رسوم مضخرفی که بدم بیاد، این یکی رسم را خیلی دوست دارم. خیلی رسم قشنگیه. میوه و شیرینی و آجیل و هدیه و ... میارن خونه ی تازه عروس. و این تنها رسمیه که توی چیزهایی که خانواده ی داماد میارن برای عروس، یه چیزی هم گیر ما دور و بری های عروس خانوم میاد.

 

« خاطرات شب یلدای امسال را هم می نویسم تا مبادا فراموش کنم که: 1- شبی هم در عمرم گذراندم که سراسر خوشی بود و خاطره های به یاد ماندنی و اصیل. 2- شبی هم در عمرم بود که تونستم طی اون، زحمت های چند ماهه ی کلاس ایروبیکم را هدر بدم و یک شبه 10 کیلو وزن زیاد کنم (از بس خوردم) »

 

پس از همینجا انشای خود را با موضوع: شب یلدای خود را چگونه گذراندید؟ آ؛از می کنم:

 شرح ما وقع:

بعد از ظهر، وقتی از کلاس بر میگشتم با اکسل( این اسم جدیدته، حرف نباشه، اعتراض ممنوع، این اسم ثبت شده) رفتیم ددر دودور. آخه اکسل میخواست برای مهمونی همون شب، که 50،60 نفری هم اعضای اون مهمونی بودن لباس بگیره.

خلاصه بعد از خریدهای اکسل من داشتم با کله می رفتم خونه ( هم به ذوق فراهم کردن بزم شب و هم به این خاطر که خیلی دیر شده بود و مادر خانومی عن قریب بود که سر از تنم جدا کنه) که ناگهان دیدم از روبرو کسی آشنا داره به سمتم میاد.

بله، او کسی نبود جز: مادر خانومی

با زبون حاذق خودم ماجرا را پیچوندم و از سمت مادر خانومی محکوم شدم به 1 ساعت پیاده روی همراه با هم.

حول و حوش 6 بعد از ظهر بود که پس از یک عالمه خرید تنقلات به خونه رسیدیم.

من پریدم توی زیرزمین و کرسی را از زیر خروارها خاک یک ساله، بیرون آوردم و تمیزش کردم و با مادر خانومی گذاشتیمش وسط هال.

بعد رفتم یک تنه و به تنهایی از زیر یک خروار لحاف و تشک های سنگین قدیمی، لحاف مخصوص کرسی را که قرمز و  گل گلیه و من عاشقشم را آوردم بیرون.

از بوی نفتالین لحاف سه روز به بیهوشی مطلق دچار میشین.

 خلاصه، میوه بشور، آجیل بیار، چایی دم کن، زردک بتراش و همه جور تدارکی دیده بودیم که تلفن زدن که خانواده ی آقا دوماد میخوان شب یلدایی را با ما بگذرونن.

من از خوشحالی اینکه امسال هم تنها نیستیم سر از پا نمی شناختم.

به افتخار ورود داداشی گرافیست هم، با آبجی خانوم اسنک ساختیم. (واقعآً که چه غذای درخور شب یلدایی!!! چه غذای سنتی ای !!!!)

اسنک را هم یه پاتیل (دقیقاً یه پاتیل) ساختیم و از میهمان های شب، با اسنک و کشمش و نخودچی و هندونه پذیرایی دلچسبی به عمل آوردیم.

بعد از اینکه همه ی مهمونا اومدن و یه عالمه چیز خوریدم، همه یک صدا از داداشی خواستن که سه تار بزنه. داداشی که دنبال بهونه می گشت، گفت سه تارم اصفهانه.

من و آبجی خانوم مثل فشنگ رفتیم از توی زیر زمین دو تا سه تار پیدا کردیم. ولی چشمتون روز بد نبینه. دو ساعتی داداشی مشغول کوک کردن اون سه تار های اوراق بود.

و از این جا بود که مراسم شب یلدای امسال رنگ و بویی خاص و سنتی و اصیل به خودش گرفت.

یکی دو تا درآمد و بعد هم خوانی داداشی و آقا دوماد ( که وصف صدای خوششون را از آبجی خانوم شنیده بودیم) و بعد هم به هوس افتادن همگان برای هم خوانی.

خلاصه که همه برای نیم ساعتی دست از خوردن انواع خوراکی های روی کرسی برداشتند تا هم مجالی به معده ی عزیزشون داده باشن و هم چه چهی.

توی فیلم هایی که گرفتیم، صدای من از همه بیشتر و بلندتره. مثل بوقلمون دارم جیغ جیغ می کنم.

تصور کنید به سبک تیتراژ کارتون جیمبو دارم میگم: ای مه انورررررررررررررر، لعل تو شکـــــَــــــــــر.....

ولی خب خیلی خوش گذشت.

دقیقاً یادم نیست چند تا تصنیف خوندیم. اونهاییش که یادمه ایناست: " از نوک مژگان می زنی، آخ تیرم چند"-"امشب شب مهتابه" "در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد" و ...

 

حسن ختام مجلس هم مشاعره بود، که چون هر کسی یه دونه دیوان حافظی، شمس تبریزی، چیزی تو دستش بود و زیر لحاف کرسی غایم کرده بود از روش تقلب می کرد؛ همه برنده شدن.

 

کلاً شب خیلی خیلی زیبا و به یاد موندنی ای بود. وقتی مهمون ها رفتن، ولو شدم زیر کرسی و رو به مادر خانومی گفتم: آخیــــــــــــش، امشب بهترین شب یلدای عمرم بود.

بعد هم که تلویزیون را روشن کردم و دیدم که خسرو شکیبایی عزیز داره فال می گیره. فیلم مال عید نوروز امسال یا پارسال بود. ولی خب من همون موقع نیت کردم و خسرو برام فال گرفت. وقتی داشت غزل را میخوند نتونستم اشکام را نگه دارم و از اینکه داداشی اون صحنه را دید و ناراحت شد همین جا ازش عذر میخوام.

 

امسال الحمد لله نفر اولی، آقا جون برای من فال گرفت تا مثل پارسال یادش نره که من هم هستم. غزل خوبی بود. غزلی که کلاً خیلی دوستش دارم:

یارب سببی ساز که یارم به سلامت               باز آید و برهاندم از بند ملامت

  

پاورقی1: شب یلدا یک فیلم کوتاه 60 ثانیه ای با همکاری و صدا برداری آبجی خانوم هم ساختیم که در فرصت مناسب برای دانلود می گذارمش توی وبلاگم. صدای آواز هامون را هم آبجی خانوم ضبط کرده که در آینده اون را هم براتون آپلود می کنم. فقط متقاضی های عزیز، حق کپی رایت آثار را رعایت کنن و پس از دانلود کارها، به شماره حساب من هرچقدر دلشون خواست واریز کنند.تصاویر هنری شب یلدا هم که کم کم به بصرتون می رسونم.

 

پاورقی2: البته از من هم درخواست شد که گیتار بزنم ولی خب شما که توقع ندارین من بشینم کنار کرسی و ملودی های کلاسیک اجرا کنم؟ یا مثلاً  ابرای بارون زده و امسالهم را بخونم؟

 پاورقی3:خداییش صدای خوبی دارم. جای کار زیاد داره ولی وسوسه شدم یه دوره سلفژ برم.

پاورقی۴:شب محبوب شب یلدا . شب شعر: دلم سوزد به حال فیض آبادیُ که شلغم می خورد جای گلابی 

 
 

جمعه بیست و نهم آذر 1387

یلدا

امسال شب یلدا بازم خدا را شکر می کنم که راحت و آسوده می تونم زیر کرسی گرم و قدیمی ای که خودم از تو زیرزمین میارمش، بشینم و آقاجون برام فال حافظ بگیره.

ننه سرما، دوستت دارم

 
 

سه شنبه دوازدهم آذر 1387

دوست جون دوست دارم

بعضی اتفاقات توی زندگی آدم هستن، که شاید خیلی سطحی، کوتاه و گذرا باشن ولی باعث میشن که خیلی چیزها به آدم ثابت بشه. خیلی چیزها واسه آدم روشن بشه.

بعضی روزها توی زندگی آدم هست، که شاید به ظاهر یه روز معمولی، مثل بقیه ی روزهای خدا باشه، ولی اتفاقاتی توی اون برای آدم رخ میده که اون روز را نه برای تو، که برای خیلی های دیگه هم که تحت الشعاع اون اتفاق خاص هستن، یک روز به یاد موندنی و خاص می کنه.

و البته در رأس تمام این مسائل، شخص یا اشخاصی وجود دارند که وجودشون از هر جواهری برای آدم با ارزش تره. اشخاصی که شاید توی هر موقعیت دیگه ای چنین اثری از خودشون به جا نگذارند، ولی توی اون روز خاص، توی اون موقعیت خاص، توی اون جایگاه خاص چنان اثری روی آدم میگذارند که هیچ وقت از ذهن آدم نمیره.

طی این چند ماه و خصوصاً هفته ی اخیر، دوستی شخصیت واقعی خودش را به من نشون داد. شخصیتی که فکر میکنم هیچ کجای دنیا نظیر نداشته باشه.

دوستی که آینده ی روشن و درخشانم را مدیون اون هستم و این روزها که به گذشته فکر میکنم، می بینم تمم شکست هاییکه داشتم به خاطر تنهاییم بود. تنهایی در تصیم گیریهام. و حالا که روز به روز به پیروزی نزدیک تر میشم خوب می فهمم که فقط و فقط به خاطر حضور و اثر اون دوسته که این قدر پیشرفت کردم.

معمولاً میگن:« پشت سر هر مرد موفقی یک زن موفق ایستاده.» و حالا باید بگم: پشت سر من هم دوستی به خوبی اون ایستاده که تمام موفقیتهام را مدیونش هستم.

بعضی وقتها، روح آدم خسته میشه، از روزمرگی به تنگ میاد. سختی های زندگی روی سرش آوار میشن و خلاصه همه ی امیدش را برای ادامه ی یک راه از دست میده؛ اما درست همین جاست که یک دوست خوب، مثل یک صاعقه میاد و تو را به وجد میاره. مثل یک ناجی تو را از منجلابی که درگیرشی نجات میده، به همه چیز رنگ و بوی تازه میده و خلاصه تمام زندگیت را زیر و رو میکنه درست مثل یک معجزه.

 

پاورقی1: خودتم خوب میدونی که مشکل من فق مشکل مالی نبود. من اشتیاقم را از دست داده بودم و تو دوباره این میل را بهم برگردوندی.

 

پاورقی2: اون روز که اون چند خط را توی وبلاگم می نوشتم، اون چند تا اس ام اس مضحک را برات میفرستادم و مسیر هلال را تا رسیدن به محل کارت را با اضطراب طی میکردم؛ هیچ فکر نمی کردم این قدر برات مهم باشم که این طور فکرت را درگیر کرده باشم. که این قدر برای من وقت بگذاری و با تمام وجودت من را دعوت به موندن و ادامه دادن بکنی. فکر نمی کردم این قدر ارتباطمون با هم عمیق بشه. که این قدر بهت وابسته بشم، که این قدر دوستت داشته باشم.

 

پاورقی3: تا آخر آخرش هم پای تو میام. دیگه هیچ چیزی نمی تونه منو از پا بندازه. دیگه هیچ وقت آرمانهامون را فراموش نمی کنم.

پاورقی4: به خاطر همه چیز ممنون جذابِ من.

بهعد تر نوشت: امشب تولد داداشی امین هم هست. از عصر همین طور دویدم این طرف اون طرف. کادو خریدم. ژله خریدم. خونه را تزیین کردم. بعد هم مثل لیلی های قصه ها خودمو آرایش کردم و حسابی کیفم کوک بود. به هرحال: داداشی جونم تولد مبارک: ماچ

 
 

جمعه یکم آذر 1387

دومین سالگرد مادر شدن من

چه زود دو ساله شدی!! چه زود گذشت.

انگار همین دیروز بود. عصر دلگیر پاییزی با بابات ( درسته که دختره ولی نقش بابای تو را داره) دو نفری رفتیم بیرون. تمام خیابون های شهر را قدم زدیم. یکی یکی برگ های زرد و خشکو زیر پاهامون قلقلک می دادیم و صاز صدای خنده هاشون( یا شایدم گریه هاشون) دست تو دست همدیگه لبخند می زدیم.

حسابیکه سرمای پاییزی بهمون فشار آورد، خزیدیم تو کافی نت شادو نت.

مثل روز برام روشنه.

چشم سبز ( یا به قول بابات ایکس بد) مثل همیشه نشسته بود پشت سیستمش. مثل همیشه چشمش دنبال چشمای مستانه ی بابات بود( گفتم که بابات دختر بود.)

اصلاً می دونستی تو تنها دختری هستی که هم مامانش، هم باباش هردو دخترن؟

تو کافی نت پشت سیستم شماره شیش نشستیم. به بابات گفتم که دوریش خیلی بیش از حد انتظار اذیتم میکنه و تنها راه آروم شدنم اینه که تو را به وجود بیاریم.

بهش گفتم که تو می تونی رابط خوبی باشی بینمون، تو روزهای نبودنش.

بابات هم استقبال کرد.

گفتم اسمش را چی بذاریم؟

خوب یادمه، زل زد به مانیتور، یه برقی تو چشماش زد و با لبخندی که خاص لبای گوشتی خاص خودش بود گفت: " درد من "

ازش خوشم اومد، با اینکه دردی جز دوری بابات نداشتم و دوست داشتم تو بشی بهونه ای برای شادی هام ولی چون نظر بابات بود استقبال کردم.

بابات گفت: تو چی صداش می کنی؟ گفتم : پرنیان

چندید و گفت: از دست تو. می دونست عاشق این اسمم. اسم فروشگاه برادرش.

خلاصه، از همونجا تصمیم گرفتیم اسمت را بذاریم پرنیان و نطفه ی تو همون جا، پشت همون سیستم شماره ی شیش، در حالیکه داشتیم آهنگ " گریه نکن" را که چشم سبز برامون گذاشته بود گوش می دادیم؛ به وجود اومد.

تفلدت مبارک

هر وقت بابات با ولع تو چشمام زل می زد، برق نگاهش تا عمق وجودم می رفت. همون برق نگاهش بود که نطفه ی تو را توی وجودم به وجود آورد، بی هیچ دردی.

بابات همون روز وظیفه ی پدریش را برای همیشه انجام داد و رفت. تو را به وجود آورد و همین برای من کافی بود. اصلاً می دونی که اگه بابا نبود الآن تو هم نبودی و من هم معلوم نبود کجا بودم و چیکار می کردم؟!!

بابات رفت پی زندگی خودش ( هرچند هنوز هم احساس می کنیم با همیم و  همدیگه را داریم ولی خب، بچه که نیستیم. الآ« چند ماهی میشه من نه دیدمش نه حتی خبری ازش ...)

هرچند بعد ها دیدم این اسم زیاد مناسب روحیات من و تو نیست و با اجازه ی کتبی (!!) از پدرت اسمت را به " دوباره خندیدن را تمرین می کنم." تغییر دادم.

 

پرنیانم، تو توی اون غروب پاییز، توی اون کافی نت سراسر خاطره، متولد شدی و از اون لحظه شدی همه چیز و همه کسم.

تو را مثل دختر واقعی خودم، به دنیا آوردم، لحظه لحظه باهات زندگی کردم و بزرگت کردم.

تو غمهام، تو شادیهام، تو تنهایی هام، تو دلتنگیهام، تو دلواپسی هام، تو نگرانی هام، تو اضطراب هام و خلاصه تو همه چیزم باهام بودیو نذاشتی حتی یه لحظه احساس تنهایی کنم.

تو برای من فراتر از یه وبلاگی بودی و هستی، فراتر از یه محیط مجازی.

گاهی که بعد از مدت ها میبینمت، وقتی به آغوش می کشمت، گرمای وجودت را احساس می کنم.

هر روز لباس تازه ای بهت می پوشونم؛ یه روز یه گل سر خوشگل به موهاییت هر روزی به یه مدل درش میارم می زنم و یه روز یه آلبوم عکس پر خاطره میزارم کنارت.

تازگیها هم که خیالاتی برای پر نوا شدنت به سرم زده. دنبالشم.، هنوز چیزی مناسب تو و روحیاتت پیدا نکردم.

از تو چه پنهون پرنیان جون، هنوز بلد نیستم چطور میشه یه نوای دلنشین روی تو بگذارم. می بینی چه مامان بی هنری داری؟!!

مامان جون، تو این دو سال بیشتر تو روزهای پر التهاب کنکور و درس و اینها با من بودی و چقدر خوب تونستی از اضطراب هایی که گاه و بیگاه دامنم را می گرفت نجاتم بدی.

اما خب قسمت نبود اون طوریکه دلم میخواد و عرفه برم دانشگاه.

از چند ماه دیگه که ( اگه خدا بخواد) برم دانشگاه ( هنوز معلوم نیست کجا ) خودت هم خوب می دونی که سرم شولوغ میشه ولی خب به هیچ وجه تو را از دست نمیدم.

شاید تصمیم بگیرم یه داداش کوچولو هم برات بیارم که تنها نباشی ولی خب هیچ کی بچه ی اول آدم نمیشه که!!!

پرنیان من، به خاطر همه چیز ممنونم. ممنونم که با من بودی و هستی و روزهای نبودن پدرت را برای من پر طاقت تر ( و نه راحت تر ) کردی.

بودن تو باعث میشه هیچ وقت فراموش نکنم که یک روز بابایی بود ( و برای من هنوز هم هست ) که همه چیز و همه کس من بود و وجودش باعث اومدن تو شد تا من بتونم خودم را پیدا کنم.

تو باعث شدی خیلی چیز ها یاد بگیرم، با خیلی ها آشنا بشم. و دوستان زیادی پیدا کنم. دوستایی که تمامشون دوست داشتنی و فراموش ناشدنی هستند و حالا بعضی هاشون بخشی از زندگی واقعی من ( نه تنها زندگی مجازی من) را هم پر کردند.

دوستانی که اکثرشون را تا حالا ندیدم و یکی از بزرگ ترین آروزهام اینه که یک روزی، جشن تولد تو را با حضور همشون جشن بگیرم و هیچ وقت از دستشون ندم.

می دونی، احساس می کنم اون ها خواهر و برادر های ندیده ی من هستن و وبلاگ هاشون،عمو، دایی، خاله، دختر خاله، پسر خاله، دختر دایی، پسر داییو ... تو هستن.

پرنیان جونم، همه ی مامانا، شب تولد دختراشون باهاشون خلوت می کنن و این حرفایی که من امشب بهت زدم را بهشون میگن. ( حتی شده توی خیالاتشون) و این یکی از لدت بخش تری لحظات زندگی یک مادره. اینکه روز به روز بزرگ تر شدن بچه شون را ببینند و سالگرد تولد هاش را براش جشن بگیرن.

از صمیم قلب میگم: پرنیان جونم، وبلاگ عزیزم، دخترم، تولد 2 سالگیت مبارک.

پاورقی1: میگن و من هم معتقدم آرزوی آدم ها توی شب تولدشون برآورده میشه. میشه امشب آرزو کنی همیشه برای من بمونی؟ سالم و سرحال؟!!

پاورقی2: چه قدر خوشحالم و ممنون از خدا، که من هم از جنس مونثم و یک روزی می تونم مادر بشم و این طعم شیرین مادر بودن را بچشم.در ضمن به خدا بابای پرنیان دختره. می شناسینش: فرح من

پاورقی3: تولد پرنیان عزیز چند روز پیش بود. 26 آبان ماه ولی من خواستم امشب، براش جشن بگیرم. به هر حال شب تعطیلیه و می تونیم دو نفری ( بدون حضور باباش و البته با یادش) تا صبح با هم دیگه جشن بگیریم و بزنیم و برقصیم. شما هم به ضیافت ما دعوتید. تشریف بیارید. فقط می دونید که پرنیان عاشق رقصه. پس بی زحمت قر فراموش نشود.

پاورقی4: امسال توی دومین سالگرد تولد وبلاگ عزیزم، پرنیان، مادرش یک رویای تازه داره، با یک دوست نه چندان تازه ولی بی نهایت صمیمی و عزیز: هم خونه ای. پیش به سوی ...

 

 
 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

یوسف ثانی

با آبجی خانوم بزرگه داشتیم گپ می زدیم و میوه میخوردیم. من همین طور که دارم یک سیب خوشگل زرد لپ گلی را برای خودم پوست می گیرم، محو صحبت های آبجی خانوم بزرگه شدم که یه دفعه سوزش وحشتناکی را روی انگشت حس می کنم ولی همچنان نگاهم به آبجی خانومه. یک دفعه هر دومون هم زمان نگاهمون میفته به دست من؛ انگشت و کارد و سیب دارن توی خون غرق میشن و من اصلاً متوجه نیستم.

آبجی خانوم انگاری زخم شمشیر برداشتم، میپره هوا، جیغ و داد میکنه و ئنبال چسب و پنبه میگیرده.

- بابا آبجی خانوم چه خبره؟ مگه زخم شمشیره؟!!!!! یه خراش کوچیکه بابا جون.

ولی خب خداییش خیلی زخم عمیقیه، بی شدت می سوزه و خون میاد. هنوز هم بعد چند روز جای زخم خوب نشده.

آبجی خانوم میگه: یعنی من این قدر خوشگلم که تو این جور محو تماشای من شده بودی؟

و من با لبخند بهش میگم: یوسف ثانی!!

پاورقی: فکر کنم آبجی خانوم از فرداش منتظر دستمال قرمز هم هست. خدا آخر و عاقبت ما را با این خانواده ی خوشگل ختم به خیر کنه.

 

 
 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

رجعت از سفر

سلام

سفر ۴ روزه ي من به اصفهان به سر رسيد و من برگشتم.

سفر بدي نبود. هرچي باشه بعد از ۱۰ ماه رفتم به شهري كه قبلاً ماهي يكي دو بار ميرفتم. از اسفند پارسال تا حالا نرفته بودم اصفهان.

جاي زيادي نرفتم، ولي كولاكش روي سي و سه پل بود. داشتم ديوانه ميشدم. خيلي جاي زيبائيه اين زاينده رود.

از اواسط سفرم بود كه تصميم گرفتم يه سفرنامه ي كوچولو بنويسم از سفرم به اصفهان و دانسته هام از اين شهر،‌تا شماهايي هم كه دلتون هواي قدم زدن كنار رودخونه ي روياييه اصفهان را كرده فيضي ببريد.

پس طي دو سه پست سعي مي كنم اين سفرنامه را پياده كنم.

اسمش را هم گذاشتم: در جستجوي Gal gal !!

با من و سفرنامه ام همراه باشيد.

 
 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

وصف العيش نصف العيش

سلام به همه

ببخشید دیر دیر میاما. به خدا هر روز میخوام آپ کنم ولی سرم شلوغ میشه و فرصت نمی کنم. امروز اومدم کوتاه و مختصر براتون از مراسم عقد بگم و یه چندتایی عکس هم بگذارم.

خب مراسم عقد، يه مراسم كوچولو و ساده و خودموني بود.مهمون دعوت نكرديم. آخه ماشالا هر دو تا خانواده اندازه يه تيم فوتبال عضو دارن(فكر كن!!!)

ولي باز هم،‌براي همين مراسم كوچولو و ساده دو هفته ي تموم خودكشي كرديم. من ديگه دو روز آخر يه بند كار مي كريم. شب قبل از عقد قيافه ام بيشتر شبيه كتك خورده ها بود تا خواهر عروس

تازه روزهاي آخر ۱۰۰ صفحه تايپ هم برام آوردن. حالا من در طول روز كارهاي خونه را انجام ميدادم. شب كه همه مي خوابيدن من تازه ميشستم تا صبح تايپ مي كردم. الهي بميرم براي خودم. هلال احمر هم كه ديگه تعطيل كرده بودم واسه خودم.

تزيين اتاق عقد را خودمون به عهده گرفتيم. اتاق عقد خيلي خوشگل شده بود. سفره را هم خودمون ساختيم. اون كه ديگه هيچي، محشر شده بود.

مراسم عقد هم خوب و عالي برگزار شد.

از اتفاقات شاخص مراسم مي تونم به اين موارد اشاره كنم:

بين اون دو تا تيم فوتبال(خودمون ار ميگم بابا) هيچكي به جز خودم بلد نبود صوت زيبا و دلنشين "شولولولو "را از گلوش خارج كنه. من هم ديدم نه، كار، كارِ هنجره ي طلايي خودمه. خلاصه كه در طول ۶ ساعت مراسم بنده به صورت يكه و تنها دم به دقيقه صدام را مي انداختم تو گلوم و گوش بقيه را كر مي كردم شولولولولوووووو....

ولي ديگه آخر شب كه رسيد خواهر عروس نمي تونست حرف بزنه و صداش گرفته بود.

البته در اين بين بيكار ننشستم و به تربيت شاگرداني چون دو تن از داداشي ها و آبجي خانوم بزرگه دست گماردم(!!)كه اونها هم گاهي من را همراهي ميكردن ولي خب هنوز صداشون جاي كار داره.

ديگه اينكه موقع شام همه به فكر خودشون بودن. رفتن شام عروس دوماد را بهشون دادن و نشستن شام خودشون را خوردن. من هم پريدم دوربين را از داداشي گرفتم و رفتم تو اتاق عقد. براشون يه موزيك عشقولانه ي خيلي آروم و خوچكل گذاشتم و نذاشتم بيچاره ها يه لقمه راحت از گلوشون پايين بره. يك ساعت ازشون فيلم گرفتم با اعمال شاقه. راضي به يه لقمه و دو لقمه نمي شدم كه؛ بايد تا ته شام را با مراسمات وي‍‍ژه ميخوردن تا من ازشون فيلم بگيرم كه توي ميكس خوچكل بشه.

آخر سر آقاي داماد فرمودن: من نگرانتونم. شما اين همه زحمت كشيدين و خسته شدين. حالا هم شام نمي خورين يه دفعه ضعف مي كنيدا!! برين شامتون را بخوريد.

"يعني كه بچه برو شامتو بخور. اين قدر مزاحم ما نشو"

من: خب پس تا من ميرم دو كيلو نخود سياه پيدا كنم شما هم زودي شامتون را بخوريد كه دوباره ميام و ازتون فيلم ميگيرما

و بدين صورت ما دك شديم.

از مراسم هاي ديگه مي تونم به دو تا كبوتر سفيد نازي اشاره كنم كه آبجي خانوم گفته بود روي وسيله هاي سفره ميخواد.خانواده ی آقای داماد هم زحمت کشیده بودن دو تا کبوتر بیچاره را در حد فنا شدن تزیین کرده بودن و فرستادن قبل عقد برامون. چرا در حد فنا شدن؟ چون به سر کبوتر ماده ی طفلک با چسب مایع تاج زده بودن و به گردن کبوتر نر طفلک هم کروات قرمز زده بودن.

(خبری هایی حاکی از اینکه این اعمال را به وسیله ی چسب حرارتینیز انجام داده اند به گوش ما رسیده. خدا خودش ببخشتون.طفلی کبوترا)

فردای روز عقد هم با انجام ژانگولر این دو کبوتر بخت برگشته به آسمان آبی پرتاب شدند.

آبجی خانوم دلش نمیومد دست به کبوتر بزنه. میگفت یکی به نیابت از من این کار را بکنه.!!!!

آخه آدم عاقل.تو که از کبوتر میترسی چرا همچین دستوری دادی که اون دوتا طفلکم این قدر زجر بکشن؟؟!!!

 

مراسم و اتاق جالب و قابل تعریف و البته غیر قابل تعریفزیاد بود که نوشتنش هم از حوصله ی من خارجه و هم از حیطه ی وقت و حوصله ی شما. 

یه چند تایی عکس مجاز هم از این مراسم پر شکوه براتون میزارم.

ایشالا همیشه به عقد و عروسی باشه.

---------------

پاورقي: ولی می دونید از چی حرصم میگیره؟ اینکه از همون لحظه ی عقد به بعد هرکی منو میبینه میگه: ایشالا کی بشه نوبت تو برسه!!! ایشالا عروسی خودت!! وای عروس خانم باید عروسی خواهرش حسابی جبران کنه ها. وای عزیزم کی بشه تو عروس بشی!!! وای ، واي، واي ....

عصبي يميشم وقتي اين جملات مضحكانه را ميشنوم.آقايون، خانوما، اقوام گرامي، همسايه، دوست، آشنا، من فقط ۱۸ سال و ۷ ماهمه.به خدا.

من البته در جواب همشون يه لبخند مضحكانه تحويل ميدادم و ميگفتم: لطفاً فحش ندين.

خب خب، همه كه مثل من نيستن. ايشالا عروسي شما ها

بعداْ نوشت: بابا جون فعلاْ حوصله عکس  گذاشتن ندارم. حالا هی گیر دادین همه می پرسین عکس کجاست. حالا اگه عکس عقد نبود هیشکی هم سر و گوشش نمیجنبید که عکس ببینه هاعجب آدمایی هستینا!!!!خب یه کم صبر داشته باشین. اینجانب ناسلامتی کارمند بی جیر و مواجب(!!!)می باشم. وقت این کار های باطل را ندارم که.

 
 

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

متحول می شویم

سلام به همگی

دوران نقاحت به پایان رسید. به جون شما نباشه به جون خودماصلاْ این مدت دستم به نوشتن نمی رفت. تصورش را بکنید: ۲ سال تموم برای آینده ات نقشه بکشی. یه دفعه تو یک لحظه همه چیز تغییر کنه. دیگه هیچ چیزی دست شما نباشه.

خب وفق پیدا کردن با یک همچین اوضاعی اصلاْ آسون نبود و البته هنوزم نیست.

راستش هنوزم خیلی به وضعیتم عادت نکردم. هنوزم باورم نشده که همه ی نقشه هام دود شدن.

ولی اوضاع اطرافم دست به دست هم دادن تا من را از این حال و هوا بیرون بیارن. در نتیجه شما باز هم از این به بعد با همون دخترک شاد و شنگل رو به رو هستین. با این تفاوت که این بار کوله بار تجربه هاش خیلی سنگین تر شدن.

******

خب از همون روزهای نزدیک به اعلام نتایج، من مشغول به کار شدم.یادتونه چند وقت پیش تعریف کردم که اولین خانه جوانان هلال احمر استان را اینجا افتتاح کردیم؟ خب یکی از بخش های خانه جوان کافی نت هست. البته بیشتر به اتاق گفتگو شبیهه. خلاصه روزها اینجا مشغول به کارم. همه چیزشو دادن دست خودم. رئیس خیلی مرد نازنینه(قابل توجه بعضیا)گفته هر کاری دلت میخواد سر اونجا بیار. تغییر دکوراسیون، تخفیف ویژه و خلاصه ...

ما هم که با جنبه ولی خب اینجا پشه هم پر نمیزنه. چه برسه به مشتری.

******

خب این از وضعیت کار و بار. حالا از اوضاع خانوادگی بنشوید:

یادتونه چند وقت پیش نوید یه خبر خوب را داده بودم. خب اون خبر، خبر ازدواج آبجی خانومه. آبجی جونم داره عقد میکنه. این مدت به صورت کاملاْ یه دفعه ای و عجولانه ای داره اطرافم متحول میشه. اصلاْ فکرش را هم نمی کردم آجی به این زودی، به اين سرعت بره. البته هنوز كه هست. ولي خب ديگه آسه آسه بايد به نبودنش عادت كنم.

وقتي مي بينم كه با نامزدش نشستن و در مورد آينده برنام ريزي ميكنن،انگاري دنيا را بهم دادن. خيلي از اينكه با نامزدش اينقدر به هم ميان خوشحالم.

پنچ شنبه ي اين هفته مراسم عقد كنون بيده. شما هم تشريف بيارين. خوشحال ميشيم.ولي جا نداشته بيديما. گفته باشم.

خلاصه كه اين مدت سرم به اين كاجرا گرمه. اين مدت روزي ۴ ساعت ميرقصم. ديگه آخراش ناي نفس كشيدنم ندارم.ولي خيلي خوش ميگذره. ديروز هم كه تنها بودم. همه رفتن اصفهان براي خريد عقد. من تهناي تهنا تو خونه كارها را كردم.

باشه. نوبت من هم ميرسه.

 اون وقت خودم تهنايي ميرم خريد،هیشکی را هم با خودم نمی برم.بی معرفتا.

ولی خداییش خودم نرفتم. آبج خانووم هی نازمو کشیدا. ولی خداییش من اصلاْ از خریدهای دست جمعی خوشم نمیاد. راستش خرید عید هم که میریم، آخراش میخوام بگم بقیه برن جای من خرید کنن. خرید خیلی دوست دارما. ولی خرید عقد را که خودتون خوب می دونید.

عوضش آخر شب که برگشتن مثل دیوونه ها پریدم سر خریداشون.همش را زیر و رو کردم. خیلی کیف داشت.

خلاصه که آخر هفته جشن و سرور و اکس پارتی بیده. کلی دامبولی موزیکی می رقصیم.به صرف شربت سکنجبین و کیک کشمشی.( چه اکس پارتی ای!!!)

آخر هفته دیگه هم مراسمات دیگه ایست که فعلآْ سکرت می ماند.

فکر کنم دیگه تا هفته دیگه مادر خانومی اینا اجازه ی مرخصی بهم ندن.

در مورد عکس ها هم هفته دیگه کامل توضیح میدم. ویک سری عکس جدید همایشالا از عقد براتون میزارم.

خوش و خرم باشید. همیشه به عقد و عروسی ایشالا.

حالا فقط تنهاکاری که باید شما تا هفته دیگه که من برمیگردم انجام بدین اینه که:بزنین کف مرتب را به افتخار عروس دوماد. شله شله. محکم ترررر. آها. این خوبه.

آقایون دست، خانوما رقص، حالا برعكس

تو عقد كلي به جاي همتون ميرقصم. فقط آهنگ درخواستيتون را كامنت خمنيد كه من با همون برقصم.

لطف شما پاينده تا هفته ي آينده

 
 

شنبه سیزدهم مهر 1387

آلبوم خاطرات

سلام. خوبید؟

نظرتون در مورد آلبوم چیه؟

به نظر خودم که عالیع. خیلی وقت بود می خواستم بسازمش. حالا به مرور زمان تصوریرهای بیشتری بهش اضافه می کنم. اگه توضیحی در مورد عکس ها خواستید بگید تا توضیح کامل ترش را بنویسم.

یک پست طولانی نوشتم که همش پرید. سر فرصت دوباره براتون توضیح میدم.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme