|
|
آخرین تیر |
 |
بعد از ۱ماه اومدم خونه. دیگه طاقت موندن تو اون مرداب را نداشتم. در و دیوار یزد داشت خفه ام میکرد. بعد از کلاس مهندسی اینترنت با آخرین ماشین شب پنج شنبه حرکت کردم...
ادامه مطلب... |
|
|
|
|
|
| |
|
جمعه بیست و نهم آبان 1388 |
|
زندگی سگی |
 |
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 |
|
تنها صداست که می ماند |
 |
|
|
| |
|
شنبه بیست و سوم آبان 1388 |
|
روزهای بی تو |
 |
|
دیروز خیلی روز افتضاحی بود. از بعد از ظهر تک و تنها موندم تو خوابگاه. همه رفتن گردش اما من حوصله نداشتم. حالمم اصلاْ خوب نبود.نمی تونستم قدم از قدم بر دارم. تا شب تو خوابگاه تنهایی نشستم و فکر کردم. مثلاْ داشتم درس می خوندم ولی هیچی نمی فهمیدم...
ادامه مطلب... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
وانمود |
 |
|
ثانیه ثانیه ثانیه
شب به شب، روزبه روز...
اصلاً شب و روز و وقت و ساعت چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز مرا یاری نمی دهد تا این درد را التیام ببخشم؟
تنها وانمود می کنم، که خوشم، شادم، بی خیالم.تنها وانمود... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
میگذره |
 |
|
داره میگذره...
نمی دونم چه جوری ولی داره میگذره!!
باورت میشه؟!!! من که هنوز باورم نشده. باورم نمیشه هنوز زنده ام!!!
شاید هم زنده نیستم، فقط دارم نفس میکشم، فقط یه خونی توی رگهام جریان داره و فقط همین مشخصه ی مشترک را با یه آدم زنده دارم. فقط همین...
تو را نمی دونم!!! |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |
|
بهت |
 |
|
هیچ وقت حالم به این بدی نبود.
احساس می کنم دیگه هیچ کاری نمی تونم و نمی خوام انجام بدم.
هیچ انگیزه ای برای هیچ مسئله ای دیگه برام وجود نداره.
چرا همه چیز این قدر سریع اینطوری شد؟
چرا این قدر زود همه چیز خراب شد؟
چرا من قدرت یه تصمیم گیری درست را نداشتم؟
چرا همه چیز گردن من گذاشته شد تا این قدر عذاب بکشم و اذیت بشم و در نهایت...
کاش قدرتش را داشتم.کاش جرأتش را داشتم. کاش... |
|
|
|
|
|
| |