یه سلام تشنه و گرسنه و خسته و خوابالو
خوبید؟ با شکمای گرسنه و روزهای آخر تابستون چه میکنید؟
من که تقریباْ رو بلموت می باشم. الآنم بسسار خسته می باشم زیرا که از صبح علی الطلوع ساعت ۹ بیدار شدم
و رفتم کانون کلی کار کردم و تایپای اعصاب خورد کن و اینا.
حالا این کانون ماجراها داره که ایشالا سر فرصت باید براتون تعریف کنم.
خبر خاصی نیست جز اینکه ایشالا هفته آینده این موقع در شهر ... یزد به سر می برم و دوباره بوی ماه مهر ماه دانشگاه
و درس و ترم دو و کلی برنامه ریزی جدید و تغییر خوابگاه و دوستای جدید واینا و خلاصه ...
دیشب با مادر خانومی رفته بیدیم پیاده روی، که از یکی از دوستای دوران راهنماییم یک اس ام اس اومد. الهه منو به یه دیدار دوستانه دعوت کرده بود.صبح چهارشنبه توی پیش دانشگاهی که اونها درس خوندن (خب من هنرستان بودم)قراره همه جمع بشن و دیداری تازه کنند.
راستش خیلی ذوق زده شدم که هنوز بعد از چند سال من را جزء گروه دوستاشون حساب میکنند!! آخه من از روزیکه رفتم هنرستان دیگه هیچ کدومشون را ندیدم و خبر خاصی ازشون نداشتم. خلاصه فردا صبح قراره دوباره یه عالمه دخمل آتیش پاره دور هم جمع بشیم.
خدا به خیر کنه احتمالاً مدرسه را می ترکونیم
خیلی دلم می خواد زودی فردا صبح بشه ببینم این دختر بچه های شیطون و بانمک که حالا هرکدومیشون یه جای ایران دارن درس می خونن یا ازدواج کردن و عروس خانم شدن چه شکلی شدن و رفتاراشون هنوزم همون جوریه یا نه!!!

این روزا یه اتفاقای دیگه هم داره میفته. شاید یه سری تغییر روحی، درگیریه ذهنی و ...
نمی دونم فقط خدا کنه کاری که می کنم درست باشه. خیلی به خاطر کارهایی که مجبورم انجام بدم در عذابم ولی گاهی لازمه.
مواظب خودتون باشید، افطاری کم بخورید که نترکید.