سلام، بالاخره یه ذره سرم خلوت شد و تونستم بیام آپ کنم.
این مدت اتفاقات زیادی افتاده که نمی دونم از کدومشون باید بنویسم.
خب امتحانات ترم اول که به هر نحوی بود تموم شد و خدا را شکر ترم یک را به سلامت پشت سر گذاشتم. فکر نمیکردم به این زودی ترم یک تموم بشه.
نمیگم به این راحتی، چون خیلی هم راحت نبود.تنها زندگی کردن توی یه شهر غریب، با فرهنگهای عجیب غریب آدمای دور و برت و هر روز یه اتفاق جدید و هر روز یه برخورد و هر روز یه تجربه.
درست سه روز بعد از آخرین امتحانم، آبجی خانوم عروسی کرد. جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. شب عروسیش اونقدر رقصیدم و جیغ زدم که تارهای صوتیم آسیب دید و چند روزی صدام در نمیومد.
آبجی خانوم شب عروسیش درست مثل یه تیکه ماه شده بود، مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی. دلم نمیخواست حتی یه لحظه ازش چشم بردارم.
آخر شب وقتی جشن تموم شد اون قدر تو آغوش گرم آبجی خانوم هر دو با هم گریه کردیم که هیچ کس نمی تونست ما را از هم جدا کنه. هرچی از هم جدامون میکردن دوباره من می پریدم تو بغلش و گریه میکردیم. لحظه ی جدایی ازش خیلی لحظه ی سختی بود. 
دلم نمیخواست هیچ وقت از آغوشش جدا بشم. یاد شبهایی افتاده بودم که تا صبح تو آغوشش میخوابیدم و اگه توی شب خواب بد می دیدم محکم دستاشو تو دستم فشار میدادم. یاد اون شب مهتابی تابستون که توی حیاط خوابیدم هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه. نور مهتاب افتاده بود روی صورت آبجی خانوم و اون قدر زیبا شده بود که هیچ کسی قادر به وصف اون همه زیبایی یک جا نیست. الآن هم که دارم در موردش مینویسم بغض عجیبی کردم. 
از چند هفته قبل از عروسیش، شبها توی خوابگاه کز میکردم یه گوشه و بغض میکردم. یه شب که با پریسا( هم اتاقیم) از خرید برگشتیم خوابگاه، نمی دونم چی شد که یه دفعه تمام خاطراتی که از بچگی با آبجی خانوم داشتم اومد جلوی چشمم. خلاصه اون شب ساعتها لب حوض حیاط خوابگاه برای پریسا خاطره هامون را تعریف میکردم و تو آغوشش گریه میکردم. شب قشنگی بود. پریسا از تعجب صداش در نمیومد. فقط منو نوازش میکرد. بعداً اعتراف کرد که باورش نمیشده کسی برای دوری از خواهرش اینقدر گریه کنه.
من از روزیکه رفتم دانشگاه به دوری از خانواده و خصوصاً آبجی خانوم عادت کردم ولی وقتی اون ازدواج میکنه یعنی همه چیز عوض میشه.
حالا شبها که میخوابم هیشکی نیست که دستامو بگیره تو دستش. دیگه هیشکی نیست که وقت خالی واسه شنیدن اراجیفهای تموم نشدنیه من داشته باشه. آبجی خانوم همیشه و همه جا با من و کنار من بود. اما حالا درگیر یه زندگیه جدیده. و فرصتی برای کارهای گذشته نداره. هیچ کس نمیدونه من با آبجی خانوم چه شبهایی را سحر کردم. چه خاطره هایی که با هم نداریم.
میدونم، همه ی خواهرهای دنیا همین طورن ولی رابطه ی من و آبجی خانوم با همشون فرق میکنه. نمی تونم اینجا بگم ولی همین قدر میتونم بنویسم که رابطه ی ما رابطه ای غیر از خواهری بود.
اما از صمیم قلب خوشحالم که شوهرش فوق العاده آدم خوبیه. مطمئنم هیچ کسی غیر از اون نمیتونست آبجی خانوم را خوشبخت کنه و همین مسئله باعث آرامش قلبیم میشه.
حالا مادر خانومی هم خیلی احساس تنهایی میکنه و من باید جای خالیه آبجی خانوم را براش پر کنم.
راستی یادم رفت بگم، یک هفته به امتحاناتم یکی از داداشی ها هم با دختر مورد علاقه اش عقد کرد.
حالا دیگه مادر خانومی خیلی بیشتر احساس تنهایی میکنه و مدام میگه نمیزارم تو بری دانشگاه وگرنه تنهای تنها میشم. منم میگم مادر خانومی، من میرم دانشگاه ولی شما را هم با خودم میبرم.
البته این روزها با سرم زده که خوابگاهمو عوض کنم، اون خوابگاه جوری نیست که بتونم مادر خانومی را با خودم ببرم. حالا باید صبر کنم و ببینم اوضاع چطور پیش میره.
این چند روز یه اتفاق دیگه هم افتاده که بدجوری منو به هم ریخته. فعلاً هیچ چیزی نمی تونم در موردش بنویسم، در واقع چیز زیادی نمی دونم که بخوام در موردش بنویسم. موضوع در مورد یکی از دوستای خیلی خیلی عزیزمه.فقط دارم دعا میکنم که اون چیزی که فکرش را میکنم اتفاق نیفته.
خب دیگه ببخشید اگه خیلی پرحرفی کردم.باید یه جوری تلافی این مدت غیبتم میشد.خودمم میدونم نوشته هام ضعیف که بود ضعیف تر از قبل هم شده ولی قول میدم بهتر بنویسم.
خوش باشین و سرافراز