تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

i am important 2

سلام

ظهر داغ بهاریه کویریه یزدیه باحاله پرانرژیه قشنگه...خلاصه بگم، توپ و عالیتون به خیر.

خشید؟سلامتید؟ چه خبرا؟

ما که پاک یزدی شدیم رفت. ایشالا تشریف بیارید اینجا یه تا خطاب واخعاً عالی مهمون ما باشید.

با بچه های سوئیت مسابقه ی لهجه ی یزدی گذاشتیم. آخه خیلی لازم میشه. توی یه مغازه که میریم یا سوار تاکسی که میشیم،کافیه متوجه بشند که بومی نیستیم و خصوصاً دانشجو هم هستیم. دیگه قصد میکنند که پول دیه ی اجدادیشون که توسط چنگیز خان مغول هم کشته شده را از ما بگیرند. در صورتیکه همون کالا را با یه دختر ساده ی یزدی یک سوم ما حساب میکنند.

تازگی من شدم جک بچه ها. موقع خرید من را میندازند وسط و حالا یزدی حرف بزن که بریم.

از احوالات تازه ی خودم بگم که حسابی سر خودم را شلوغ کردم. می بینید که خیلی دیر به دیر میام نت. از هیچکدوم از دانشجوهای دانشکده که پنهون نیست، از شما چه پنهون من خودم هم نمی دونستم که دو روزه می تونم خودم را توی دل مسئولین دانشگاه جا بدم.

هویجوری یه روز اومدم امور فرهنگی و گفتم دنبال کار نیمه وقت و کم دردسر میگردم که مرتبط با رشته ام هم باشه.اگه موردی پیدا کردید من هستم.یک هفته بعد دیدم باهام تماس گرفتند و خلاصه به همین سادگی من شدم مسئول حق نظارت و وام دانشجویی. در کنارش مسئول کانون تربیت بدنی و امور فرهنگی دانشگاه هم شدم که البته این دو مورد را انداختم گردن دانشجوهای فعال.

ولی خداوکیلی این وام دانشجویی خیلی کار پر دردسریه. منم که همش از زیر کارهام در میرم و کلاسهام را به بهونه ی کار و کار را هم به بهونه ی کلاس می پیچونم و اون وقت کجا میرم و چیکار میکنم بماند.

ولی خداییش سرم بره از درسم نمیزنم. واسه من هیچ چیزی مهم تر از درسم نیست.

فعلاْ برم یه کاری برام پیش اومد.

مواظب خودتون باشید. بخندید و تا می تونید سعی کنید درست به اطرافتون نگاه کنید. خصوصاْ به شعارهای سیاسی ای که این روزها میشنوید.


ادامه مطلب...

 
 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

قضاوت!!

ازاین به بعد سعی میکنم که دیگه هیچ وقت ندیده و نشناخته در مورد کسی قضاوت نکنم.

این چند روز اتفاقاتی برام رخ داد و من اصلاْ به توصیه ی بالا توجه نکردم و حالا به عذاب وجدان سختی دچار شدم.فقط امیدوارم که این دوست جدید ولی عزیز من را به خاطر افکار زشت و اشتباهم ببخشه.

این هفته تقریباْ هیچی خواب نداشتم. آخر شبا میرم تو اتاق خواب سوئیت و تنهایی تا صبح موزیک گوش میدم.خواب به چشمام نمیاد.

 
 

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

ریسک

بزرگترین ریسک زندگیم تا به حال:

دیشب پس از مذاکراتی بس عظیم و طاقت فرسا با خانواده ی محترم، زنگ زدم به مدیر شرکت مذکور و:

الو، سلام

-سلام بفرمائید.

- ......

-......

من: آقای مهندس، با عرض شرمندگی باید عرض کنم که قادر به همکاری با شما نیستم.

مهندس: آخه چرا؟!!!!!!!!!

من: ......

مهندس:........

من:.........

مهندس:......

من:خدانگهدار

مهندس: خدانگهدار، البته به شرطی که در اولین فرصت ممکن به شرکتمون سر بزنید.

و همانا این مکالمه یکی از ریسک پذیرترین مکالمه های تلفنی عمرم بود. و کاری با اون شرایط عالی و مزایای جانبی (از قبیل لپ تاپ، خط اختصاصی همراه و....) را بوسیدم و گذاشتم کنار.

فقط به خاطر رسیدن به یه مسئله ی خیلی خیلی مهم تر دیگه.

باشد که بهش برسم.

 
 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

نیوز

سلام.

حرفی برای گفتن نیست. فقط اینکه همچنان گوشیم خرابه. دیگه دق کردم از بس با هیشکی حرف نزدم ۵ روزهخبر بعدی اینکه دارم دق میکنم از دلتنگی. فردا صبح دارم به روش فشنگی میرم خونه.این هفته اولین باری بود که دو هفته پشت سر هم موندم و نرفتم خونه.

آها خبر بعدی اینکه یه کاری جور شده برام. قراره الآن بریم برای صحبت های نهایی. اگه جور بشه خیلی عالیه.دعا کنید همه چیزش راحت پیش بره یه شیرینی مهمون من میشید.

فعلاْ تا خبرهای بعدی:

 
 

Weblog Themes By Pars Theme