تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

گوشی

سلام

اعصابم در حد تیم ملی که چه عرض کنم، در حد مسئول خوابگامون خورده.

گوشیم دیشب افتاد تو قابلمه ی آبی که داشتیم توش کاهو میشستیم با هم اتاقیم.

بردمش تعمیر. رو به راه شد ولی حالا اصلاً صدای طرف مقابل نمیاد.

خیلی خیلی خیلی ........ اعصابم خورده.

دختر احمق آخه جیب پیرهن جای گوشیه؟!!!!!! (پس جای چیه؟!!!)

خلاصه که انواع راه حل هاتون را پذیراییم.

بعد نوشت: دو روزه میگم چرا هیشکی به من زنگ و پیام نمیزنه. دیشب مادر خانومی زنگید به گوشی هم اتاقیم. در حد همون مسئول خوابگاهمون عصبانی و نگران بود. گفت که دو روزه هرچی میزنگن گوشیم یا آنت نداره یا اشغاله:معلوم هست تو کجایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!!!با کی حرف میزنی شبانه روز؟؟!!!!!!! ( با همین لحن آرام).

من:همین جام. مگه غیر خوابگاه و دانشگاه جای دیگه ای هم دارم برم.هیشکی جون خودم. کسی را ندارم! (با همین لحن نگران)

باقیه قضایا با مدیریت خودم حل گردید و اینجا جای گفتنش نیست.

 

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

خوبم

سلام

خوبم. خبر خاصی نیست. هوای یزد ابریست و هوای دلم ابری تر. در این هجوم وحشتناک مسائل، درسها هم به طرز وحشتناکی سخت شده اند.

بچه های خوابگاه طفلی ها خیلی روی روحیه ام کار کردند. خیلی بهترم. تو این چند روز به جبران پست قبل، پستی با فضای بهتر و شاد تر میگذارم براتون.

از محبت همه ممنونم.

 
 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

لالالالا،گل لاله /نکن گریه، میاد خاله

دوستش داشتم

به اندازه ی تمام دلتنگیهایم دوستش داشتم

به اندازه ی تمام بی قراری هایم دوستش داشتم

به اندازه ی تمام تنهایی های پسین های پنج شنبه ام دوستش داشتم

به اندازه ی تمام مادربزرگهایی که تا آمدم ببینمشان، پرکشیدند و رفتند دوستش داشتم

به اندازه ی تمام پدربزرگهایی که ندیدمشان دوستش داشتم

به اندازه ی تمام آن کوچه پس کوچه های خشت و گلی قدیمی پر از مهر و صفا دوستش داشتم

به اندازه ی آن خانه ی قدیمی و آن حوض کوچک میان حیاط، آن طاقچه های کوچک اتاقش، آن گنجه ای که روز عید شیرینی هایش را برایم آنجا قایم کرده بود

به اندازه ی تمام آن لبخندهای گرمش دوستش داشتم

به اندازه ی تمام سنگ صبور بودنهایش؛

به اندازه ی تمام دوست داشتنهایش دوستش داشتم

به اندازه ی دستها و پیشانی پر از چین و چروکش

به اندازه ی چشم های درشتش که هیچ گاه برقشان را فراموش نخواهم کرد دوستش داشتم

به اندازه ی تمام ترسی که بار آخر که دیدمش به دلم افتاد که مبادا این بار آخر باشد که می بینمش دوستش داشتم

 امروز ظهر توی خیابون گرسنه بودم و دلم ضعف رفت، دست کردم توی کیفم و یه شکلات به دستم اومد. با خوشحالی آوردمش بیرون و به آبجی خانوم (چقدر بار آخر گفتی چرا او نیامد ببینمش و گفتم که با شوهرش رفته بودند بیرون) گفتم: آخی این رو اون روز که رفتم خونه خاله ایران، موقع بیرون اومدن گذاشت تو مشتم و بعد لبخندی زدم و با ولع تموم شکلات را مکیدم.

نمی دونستم وقتی غروب برای خریدن عینک با داداشی و مادر خانومی میریم بیرون، روی شیشه ی مغازه ی عینک فروشی اعلامیه ی فوتت را می بینیم و من ذره ای نمی تونم خودم را کنترل کنم و همون جا وسط پیاده رو می زنم زیر گریه.

نمی دونستم این قدر ناخیال، این قدر آروم، این قدر سبک بال از کنارمون میری.

نمی دونستم برای همیشه طعم شیرین نگاه آخرت را باید توی خاطره هام جستجو کنم و دیگه نیستی که بهت بگم: خاله جون و تو جوابمو بدی: جونم؟ و دل من قنج بره برای یک بار دیگه صدا زدنت.

شما که جات خوبه خاله جون، رفتی پیش شوهر و پسرت. امشب لابد راحت تر از هر شبی توی عمرت خوابیدی؛ این ماییم که اینجا بی تو دیگه هیچ پناهی برای بی پناهی هامون نیست، هیچ تکیه گاهی برای دلواپسی هامون، هیچ همدمی برای تنهایی هامون.

مادر خانومی از حالا به بعد چیکار کنه؟؟؟ هر وقت دلش میگرفت مستقیم میومد پیش خودت. وقتایی که دلش گرفته بود و میرفت بیرون همه می دونستیم که میاد پیش شما و شما هم خوب بلدی چطوری آرومش کنی. هر وقت ما بچه ها تنهاش میذاشتیم و میرفتیم هرکدومی یه شهری، دلتنگی واسه بچه هاش را میاورد پیش تو.

حالا اما...

بیش از خودم و دلتنگیهایم برای تو، نگران تنهایی مادر خانومی ام.

خاله، کاش باز هم بودی، کاش بیشتر کنارمان می ماندی. کاش.

سفر به خیر خاله جان

پاورقی: خاله ایران، خاله ی مادر خانومی بود. پیرزنی که جایش را هیچ کسی دیگر برایم پر نمی کند. به شدت این اواخر به او وابسته شده بودم.

امشب حالم اصلاً خوب نیست.دلم شدید هوای دستهای خاله را کرده.

 
 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

اولین سفر هستاد هستی

سلام، خوبید؟ سلامتید؟

از احوال من اگه می پرسید باید بگم که داغونم اساسی. یعنی دیگه نفس هام آخرمه. همین امروز فرداست که بیائید اینجا ببنید نوشته من مُردم. پس چی؟

گفتم که سرما خوردم در حد تیم ملی. خلاصه که این چند رز تمدید شده ی تعطیلات نوروزی حسابی خوش گذشت بهما.

 به جای مهمونی و گردشم یا بیمارستان بودم، یا مطب دکتر، یا رو تخت تزریقات یا تو خونه توی شومینه خوابیده بودم. به جای آجیل شیرینی هم همش قرص و کپسول و شربتهای بد مزه و خلاصه که حسابی خوش گذشته بهم. دوباره هم این گوش جان مثل اینکه عفونت فرمودن.

فکرش را بکنید من کلش چی بودم، دیگه این همه مریضی و قرص و دوا از من اثری باقی نگذاشته. الآن تو خونه با ذره بین دنبالم میگردن!!!!

البته میدونید که من ورزشکارم، رژیم غذاییم هم استانداردترین رژیم دنیاست. بیماری های جور واجوری هم که این روزا دامن گیرمه به خاطر اینه که یه دفعه ورزش حرفه ای را گذاشتم کنار. رفیق هم پای پیاده رویم هم که رفت شیراز، دیگه منم تهنا شدم تو خونه نشستم و خوردم و خوابیدم. اینه که مریض شدم.

با اجازه تون فردا صبح عازم دیار علم و معرفت و عبادت و عشق و صفا و حال و حول ؟!!!!!!!

 شهر تاریخی یزد هستیم. از الآن تب کردم که میخوام برم. دلم برای هم اتاقیام خیلی تنگیده ها ولی دوباره که یاد سختی های زندگی تو خوابگاه و مشکلاتی که هست و تفاوت شدید فرهنگیم با یزدی ها و از همه مهم تر اون موش کذایی می افتم دلم نمی خواد برم. ولی چاره چیه؟ من تمام این سختی ها را فقط و فقط برای کسب علم و از این جور مضخرفات تحمل می کنم.

خب دیگه بیش از این حال نشستن پشت سیستم را ندارم. دستام قدرت نوشتن نداره، از نظرهای دیگه هم که پنچرم و نمی تونم زیاد بشینم. آها راستی اینا براتون بگم: دیروز به مادر خانومی میگم دکتر چه آمپولی تجویز کرده؟

مادر خانومی: از این آمپول کوچیکا که اصلاً درد نداره. عوضش زودی خوب میشی.

من: وا؟؟؟ خب اسمش چیه؟

مادر خانومی: نمی دونم، فکر کنم یکیش پنی سیلین بود.یکیشم برای سر دردت.نترس اصلاً درد نداره.

من: درد چیه؟ مگه من بچه ام؟ فقط بدنم اصلاً جون نداره. من نمی تونم آمپول قوی بزنما. گفته باشم.

خب این گذشت و من دیروز طی سه نوبت سه تا آمپول زدم و خلاصه نشیمن گزمان حسابی آبکش گردید. آمپول آخر را که دیشب آخر شب زدم، روی تخت بیمارستان یه داد زدم در حد مسعود شصت چی: مـــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان و سپس از حال رفتم.

مادر خانوی: نازی، الهی، درد داشت؟ خب دیگه بلند شو خودتو لوس نکن. تموم شد دیگه. عوضش زودی خوب میشی.

من: مامان مگی نگفتی درد نداره. اینکه منو کشت.

مادرخانومی: من ترسیدم تو حاضر نشی آمپول بزنی بهت نگفتم، آمپولت پنادر بود.

من:!!!!!!!!!!!!!!

خب دیگه بسه زیادی به حال من دل نسوزونیت. آدمی با این دردهاست که پخته میشه دیگه. آخ آخ اونم چه دردی. مُردم دیگه.

عصرم خودمو خونه دوستم دعوتوندم. (چه فعلی؟!!!) با این حالم رفتم دیدنش.آخه مجبور شدم. ازش یه گوشی قرض گرفته بودم که باید پسش میدادم. رفتم و دیداری هم تازه کردم.خیلی خوش گذشت. جای شما خالی.

خب امری، فرمایشی؟ چیزی از یزد نمی خوائید براتون بیارم؟ خطابی؟ باقلوایی؟میرچخماقی؟ خلاصه که تعارف نکنیدا.

من آخر هفته احتمالاً بر میگردم. سعی می کنم از اونجا هم آپ کنم.

مواظب خودتون باشید. زیادم جو گیر نشید برید زیر بارونهای بهاری که مثل من میشیدا.

تا بعد

پاورقی۱: سعی میکنم بروز ندم ولی خفن بغض دارم. خیلی این سری دلم گرفته. این دوش حموم خیلی جای خوبیه برای گریه کردن. خلاصه که از همینجا اعلام میکنم که هنوز نرفته دلم برای همه چیز تنگ شده: خونه-خونواده- بیشتر از همه مادر خانومی :(

 پاورقی۲: هیچ فکرش را هم نمی کردم ماجرای به اون مهمی به این سادگی تموم بشه. همه چیز ساده تر و مسخره تر از اون چیزی که فکرش را می کردم تموم شد. ولی حیف که این موضع تو ذهن من تموم نشدنیه. به هر حال که به خیر گذشت. این پاورقی ها را هم جهت ثبت خاطرات این 1 هفته ی آخر عید نوشتم که از یادم نره و هیچ کاربرد دیگه ای نداره.

 
 

جمعه چهاردهم فروردین 1388

در به در هستا

سیزدهتون به سلامتی و خوشی به در شد انشالا؟!!!

ما که حسابی درش کردیم.

یه جورایی در به درش کردیم.

هم اکنون هم از سر شب تا حالا دارم تو تب می سوزم. سر رفتنی سرما خوردم در حد تیم ملی.

خدا به خیر کنه

 
 

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388

عید هستا

سلام علیکم. خوب هستید؟ عیدتون بازم مبارک باشه. خوش میگذره ایشالا؟ ما هم خوشیم به خوشیه شما.

چون چیز دیگه ای تا پایان تعطیلات نمونده و معلوم نیست دوباره که برم یزد اونجا اپراتور بلگفا اذیت نکنه و شاید دوباره مدت ها نتونم بنویسم، سعی می کنم تو این چند روز باقی مونده حسابی بنویسم.و البته اگه این مشکل دوباره به وجود بیاد و ببینم که قراره این مشکل مدام دامن گیر من باشه، خب مسلماً یه راه چاره ای می اندیشم. چون خودتونم خوب می دونید که من اگه ننویسم دق میکنم. خصوصاً تو شهر غریب و زندگی مستقل دانشجویی که هر روز هزاران اتفاق جالب و خاطره انگیز رخ میده.

خب من دیشب اومدم و یه طومار 10 متری مطلب نوشتم ولی همچین که اومدم آپش کنم زارت برقمون رفت. آخه اینجا هم خفن بارون اومد دیروز و ما بچه های آب ندیده ی کویری هم دلی از عزا در آوردیم.خدا را شکر. خیلی بارونای قشنگی میاد. با عچقاتون برید زیر بارون قدم بزنید حالشو ببرید.

از ایام خوش عید بگم که داره تند تند سپری میشه و ما حتی قدمی از بلاد اجدادی خود بیرون نگذاشتیم از ترس اینکه یه وقت اینجا را بدزدن!!!! فقط فرت فرت از مهمونهای تموم نشدنیمون پذیرایی کردیم.متقابلاً در حضور هر میهمانی یه عالمه چیز خوردیم و الآن حسابی گرد و قلمبه گشته ایم و آماده ی قل خوردن در شهر یزد. آخ که چقدر آجیل مقوله ی خوشمزه ایه. من که دیگه وقتی آجیل می بینم خل میشم.

خب حالا همش از بخور و بخوابام نگم. از فعالیت های چشمگیر عیدانه ی من هم بشنوید:

شب چهارشنبه سوری خواهر شوهر آبجی خانوم پیشنهاد داد که روزها با هم بریم پیاده روی. گفتم: پایه ام. چه ساعتی؟ گفت: ساعت 5/6 هر روز. گفتم: ای ول خیلی خوبه. بریم.

خلاصه حسابی که قرار و مدارها را گذاشتیم و کلی تیریپ ورزشکاری و پایه بودن و اینها اومدم و دیگه هیچ راه برگشتی نداشتم تاره فهمیدم منظورش 5/6 صبحه!!!!! مادر ای جان. من خوابم میاد. یعنی چی؟؟؟؟ مگه روز را ازمون گرفتن که اون موقع صبح بریم پیاده روی؟!!

خلاصه که سرتون را درد نیارم. ما این ایام نوروز در حالیکه تمام شهر به خواب عمیق فرو رفته بودن و جنبنده ای اون ساعت از صبح تو خیابون ها پر نمیزد توی پارک در حال دویدن و ورزش کردم بودیم و هستیم.ماشالا هیکل. ماشالا ورزشکار

خداییش ما مثل این بیژن شکیبا می دویم. اینقده با حال و تند که خدا می دونه

خبر بعدی هم اینکه کلاس مبانی کامپیوتر از چهارشنبه به شنب ها موکول شده بود. منم عزا گرفته بودم که حالا باید از صبح شنبه برم دانشگاهو خلاصه زنگ زدم به دوستام و همکلاسی هام. خداییش چقدر خوبه بعضی از این هم کلاسی ها الکی الکی به آدم ارادت داشته باشناخلاصه طفلی هی زنگ و هماهنگی و التماس به استاد و اینا. این شد که کلاس افتاد همون چهارشنبه و بنده رسماْ تا صبح دوشنبه در جوار خانواده به گذراندن تعطیلات نوروزی (ایهام داشته بید)و خوردن آجل و اینا مشغولم. یه جورایی نوروز ما تمدید شد

حرف که زیاده واسه گفتن ولی فعلاْ سرتون را درد نمیارم.

خوش باشین. عیدتون بازم مبارک.شهرتون همیشه بارونی

پاورقی: تو این هفته فهمیدم که خفن ترین مقوله ی دینا انتظار می باشد.انتظار بیهوده و یک جانبه

 

 
 

پنجشنبه ششم فروردین 1388

اولین آپ هستاد و هستی

بههههه سلااااااام دوست جونای خودم

عید شما مبارک. صد سال به از این سالها، به میمنت و مبارکی ایشالا

به به ماشالا چه همه شیک و نو نوار شدین. تیکه ای شدین واسه خودتونا.

اول از همه یکی از عیدی هایی که قولش را داده بودم بدم که بدجوری دوست دارم این مدل عیدی را. خب لپ های مبارک را بیارید جلو:

مــــــــــــــاچ

چیه چرا چپ جپ نگاه می کنید؟!! عیده. یه ماچ هم که حلاله. اصلاً تو عید ثواب داره ماچ کردن. منم که عاشق ثواب جمع کردن و دیگه هیچی دیگه.

خب، خوب هستید؟ چه خبرا؟ عید خوش میگذره؟ عید دیدنی رفتید؟ مثل من هرجا رفتید تعارف و کلاس را گذاشتید کنار و 3 تا کاسه آجیل تو هر خونه ای خوردید تا الآن شبیه تانک شده باشید؟

به جان خودم، گفتم دختر این قدر ایروبیک رفتی، رو هیکلت کار کردی شدی مانکن، نخوووورررر چاق میشی دوباره. ولی بعد ندایی ملکوتی آمد که: عزیزم راحت باش، تو هر جوری باشه دوست داشتنی هستی، حتی اگه شبیه تانک بشی. (کی همچین حرفی زد احیاناً ؟!!!!!)

خلاصه ما هم زدیم به پر رویی و دِ بخور که الآن تموم میشه. روی آجیل شیرینی ها هم مدام ترشی میخوریم که صورتمان جوش نزند.

 من چقدر گفتم آقایون این ریش های مبارک را سه تیغ بزنید. هیشکی به حرف ما گوش نداد. لپام داغون شده به جان شما.

حالا از چهره ها هم که میشه تشخیص داد این الآن تیغ تیغیه یا نرمه. اونایی که زبرن را دوری می کنم ولی نمی دونم چرا اونا دست بردار نمیشن می پرن ما را ماچ مالی میکنند؟

چقدراین داداشی ها هم که محبت دارن یه خط درمیون ما را میبوسن. منم هی التماس: جون من، نکن، ببین اصلاً بهت پورفسوری نمیاد. برو سه تیغ کن. کشتی منوووووو داداشی. آیییییی

منم که عاشق این روبوسی های عیدونه، اونم از نوع ... همه چی را که به بچه نمی گن که، از اینجا خانواده رد میشه نمیشه همه چی را نوشت.

ولی از همین جا روی ماه داداشی حامد و داداشی امین را همچین محکم می بوسیم از بس که این دو تا داداشی حرف گوش کن و لپ هایشان نرم می باشند عین هوو پر قو.

  وای بچه ها چقدر امسال عید خوبه، با اینکه اصلاً نه بوی بهار و عید میاد، نه هیچ جایی شبیه عیده و از روز اول هم تی وی زد تو پرمون و همون برنامه های بی مزه اش هم تعطیل شد، ولی من بازم جو گیرم. این بخش عیدی بگیری هم که دیگه نگووووو.

من هر سال کمتر از 10 تومن را عیدی حساب نمی کردم ولی امسال نمی دونم چی شده، اگه یه نفر بهم بلیط اتوبوس واحد هم عیدی بده بال در میارم.

به قول شاعر: "دانشجو نگشته ای که ببینی چه میکشم."

 آقا امسال ما به سکه های سفره هفت سین هم نگاه بد داریم. هرجا میریم عید دیدنی من به عادت همیشگیم بی تعارف میرم هفت سینشون را می بینم. دوست دارم طرح های جدید یاد بگیرم برای سالهای آینده. آبجی خانوم دنبال دنبالم میاد که من سکه های هفت سین مردم را نقاپم.

خب امسال که شرایط فرق هم داره. اصولاً انگار فامیل یادشون اومده که اِ ؟!!! این دخمله هم دختر این خونواده بود؟!!! این دخمله اون روز تا حالا کجا بود؟!! انگار هر سال نقطه ی جذابی نبودم که بهم توجه کنند. همیشه هم که توی آشپزخونه دارم بساط پذیرایی را آماده میکنم. ولی امسال همچین که میان عید دیدنی میپرسن دخمل یزدی کجاست؟!!!

چه عزیز شدیم و نمی دونستیم!!! تازه بنده امسال خیلی اتفاقی تیپم ست شده بعد فهمیدم که این ستی که زدم رنگ سال هستش و کلی پز دادیم و به کلاسمان افزوده شد. خداییش نمی دونستم رنگ ساله. آبجی خانوم برای کادوی تولد بهم یه سارافون خیلی جیـــــــگر هدیه داد. از این لاکراهاست که به قول عالمان از مد و رنگ سال، رنگش سبز کله غازی می باشد.جل الخالق؟!!!! چه رنگا؟!!!

بعد دیگه خودمم رفتم ستش یه شلوار لاکرا هم گرفتم همون رنگی. شال رنگش هم پیدا کردم با کفش رو فرشی هاش. خداییش اصلاً نمی دونستم رنگ سال اینه. (الهام جون هم تیپ شدیما)

همچین که مهمون میاد و من از در اتاقم میام بیرون همه می پرن بالا به افتخار ما می ایستن و میان جلو سلام و روبوسی و کلی ذوق و ماچ و موچ و اینا. «چطوری خانوم یزدی؟» « وای چقدر عوض شدی!!!» « چه لاغر شدی!!!! چقدر خوش هیکل شدی، شنیده بودیم مربی ایروبیک شده بودیا!!!» « چه لهجه ات هم تغییر کرده. یزدی شدیا!!»

بلا به دور، خوبه 2 هفته بیشتراونجا نبودم. این فامیلها در طول سال کجا بودن که من را ندیدن؟!!!

در بین صحبتاشونم به گوش میرسه: « به جای سبزه میشستی توی سفره هفت سین. »

دست شما درد نکنه حالا مسخره کنید.

ولی جداً خودم خیلی خوشم اومد رنگش خیلی شاده. جذابه.

دیروز پدر زن داداش جونی بهم گفت: ماشالاچه خانوم شدی؟ چه بزرگ شدی!!! تو تا کی میخوای هی قد بکشی؟!!!

من: اِ حسین آقا نگید تو را خدا.چند ماهه رشدش ثابت شده. اگه دیگه بلند نشه چیکار کنم؟!!!

حسین آقا: تو دیگه همه غضروفهای بدنت کش اومدن. بدبختا از این دیگه بلندتر نمیشن. میخوای قدت بلندتر از این بشه؟!!!!

من:

آقا خلاصه که این دانشگاه رفتن ما یه عینک ذره بینی بزرگ گذاشته رو چشم فامیل. حرف من نقل مجلس هاست. مدام مثل بزرگترها باید حرف بزنم. همه حرفهای دنیا را ول کردن چسبیدن به تعریف های من. منم متکلم وحده میشم و براشون از یزد و مردمش و اینا تعریف میکنم.

خیلی کیف میده مثل آدم بزرگا حرف بزنی و بقیه به حرفات گوش بدن.

به قول این مسعود شصت چی که خیلی سریال بی مزه ای بر عکس پارسال، امسال به خوردمان می دهند: من جو گیر شده بودم.

واسه همینه که میگم عید امسال خیلی فرق داره. می چسبه.

حالا نگید چه عقده ای هستما. خیلی حس خوبیه. یه غرور خاصیه. حس بزرگی به آدم میده. اینکه دیگه بچه نیستم. دیگه نباید برم کمک بچه های فامیل براشون پیک نوروزی حل کنم. حالا دیگه منم آدم حساب میشم توی جمع های خانوادگی.

سفر هم که طبق معمول نمیریم و میزبان میهمانانمان از شهرهای دیگر هستیم.

احتمالاً من آخرای عید رفتم اصفهان هم دیدن اقوام هم خرید کتاب و اینا. آخه قبل عید هیچی خرید نکردم برای دانشگاه. گفتم که یه خط در میون به مانتوم گیر میدن که کوتاهه. آقاجونی هم برام یه کوله خریده که شاید یکی دیگه بگیرم. مدلش کمی پسرونه است.

برم حتماً یه دل سیر میرم میدون نقش جهان. آخ که مردم از بس نرفتم عالی قاپو و سی و سه پل. ای جان دلم خواست.

 

پاورقی:عید سبب شد صدای فرانک جـــــــــــونم را بعد از ماه ها بشنوم. امروز از ایتالیا زنگ زد و با هم دیگه حرفیدیم. وای که چقدر ذوق کرده بودم. خیلی ذوقیدم صداش را شنیدم. خیلی شرمنده ی محبتاشم. لطف کنن باز هم با کامنتاشون اینجا را مزین کنن ممنون میشم. فرانک جونم از همینجا: بوووسسس

 

پاورقی2: به بهانه ی عید پیامک هایی خاص هم از افرادی خاص تر دریافت میکنیم که بسی خرسند می گردیم. درحدی که وسط عید دیدنی سه متر می پریم بالا و جیغ میزنیم و همه چپ چپ نگاهمان می کنند و آبرویمان شلپی می ریزد روی میز و زمین و اینا. خلاصه که چشممان خفن دارد برای قرارهای کاری بعد از عید آب می خورد و دلمان قنج (غ-ق) می زند.

 

پاورقی3:میخوام عکس هفت سینمون را بگذارم براتون با پوسترای نوروزی خوچکلی که طراحی کردم ولی طبق معمول سابت آپلود عکس نداشته بیدم(به غیر از پیکاسا). مجدداً هرکی عیدی دومش (همون پوسترها) را میخواد: کـــــــــمـــــک

 

پاورقی4: آها راستی مهم ترین مسئله را فراموش کردم بگم. بعد از 2 هفته ناشنوایی و مسائل وحشتناکی که پیرامون این اتفاق دامن گیرم شده بود، بالاخره دو روز به آغا سال جدید رفتم شستشوی گوش و خدا را سیصر و پنجاه هزار هزار هزار بار شکر (مثل بچگیا که عددای عجیب بزرگ میگفتیم) شنواییم را به دست آوردم. نمی دونید وقتی پنبه های گوشام را بعد از 5 ساعت در می آوردم چه حالی داشتم. دیگه بال درآورده بودم از خوشحالی. البته اول بار خیلی بد می شنیدم ولی بعد از یک روز خوب خوب شدم. خیلی خیلی از خدای مهربونم که دوباره سلامتیم را بهم برگردوند ممنونم.

از دوستای عزیز هم که تو این مدت خصوصاً هفته ی آخر که واقعاً رنج می بردم، اذیتشون کردم و با غرغرها و ناله هام ناراحتشون کردم واقعاً عذر میخوام. ایشالا همیشه سلامت باشید و شاد و شنگول.

 

پاورقی4: همچنان عید امسال خیلی توپـــــــــــــــه. خیلی.آخ جون که عیده. (بسی خوشحالی و اینا)

بعداً نوشت: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم همچین روزی از راه برسه. یه کمی استرس دارم. کمی هم می ترسم ولی بیش تر از همه ی اینها شوق دارم. شوق دیدار....بیش از این توضیح را عاجزم.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme