بههههه سلااااااام دوست جونای خودم
عید شما مبارک. صد سال به از این سالها، به میمنت و مبارکی ایشالا
به به ماشالا چه همه شیک و نو نوار شدین. تیکه ای شدین واسه خودتونا.
اول از همه یکی از عیدی هایی که قولش را داده بودم بدم که بدجوری دوست دارم این مدل عیدی را. خب لپ های مبارک را بیارید جلو:
مــــــــــــــاچ

چیه چرا چپ جپ نگاه می کنید؟!! عیده. یه ماچ هم که حلاله. اصلاً تو عید ثواب داره ماچ کردن. منم که عاشق ثواب جمع کردن و دیگه هیچی دیگه.
خب، خوب هستید؟ چه خبرا؟ عید خوش میگذره؟ عید دیدنی رفتید؟ مثل من هرجا رفتید تعارف و کلاس را گذاشتید کنار و 3 تا کاسه آجیل تو هر خونه ای خوردید تا الآن شبیه تانک شده باشید؟ 
به جان خودم، گفتم دختر این قدر ایروبیک رفتی، رو هیکلت کار کردی شدی مانکن، نخوووورررر چاق میشی دوباره. ولی بعد ندایی ملکوتی آمد که: عزیزم راحت باش، تو هر جوری باشه دوست داشتنی هستی
، حتی اگه شبیه تانک بشی. (کی همچین حرفی زد احیاناً ؟!!!!!)
خلاصه ما هم زدیم به پر رویی و دِ بخور که الآن تموم میشه. روی آجیل شیرینی ها هم مدام ترشی میخوریم که صورتمان جوش نزند.
من چقدر گفتم آقایون این ریش های مبارک را سه تیغ بزنید. هیشکی به حرف ما گوش نداد. لپام داغون شده به جان شما. 
حالا از چهره ها هم که میشه تشخیص داد این الآن تیغ تیغیه یا نرمه. اونایی که زبرن را دوری می کنم ولی نمی دونم چرا اونا دست بردار نمیشن می پرن ما را ماچ مالی میکنند؟

چقدراین داداشی ها هم که محبت دارن یه خط درمیون ما را میبوسن. منم هی التماس: جون من، نکن، ببین اصلاً بهت پورفسوری نمیاد. برو سه تیغ کن. کشتی منوووووو داداشی. آیییییی 
منم که عاشق این روبوسی های عیدونه، اونم از نوع ...
همه چی را که به بچه نمی گن که، از اینجا خانواده رد میشه نمیشه همه چی را نوشت.
ولی از همین جا روی ماه داداشی حامد و داداشی امین را همچین محکم می بوسیم از بس که این دو تا داداشی حرف گوش کن و لپ هایشان نرم می باشند عین هوو پر قو.
وای بچه ها چقدر امسال عید خوبه، با اینکه اصلاً نه بوی بهار و عید میاد، نه هیچ جایی شبیه عیده و از روز اول هم تی وی زد تو پرمون و همون برنامه های بی مزه اش هم تعطیل شد
، ولی من بازم جو گیرم. این بخش عیدی بگیری هم که دیگه نگووووو.
من هر سال کمتر از 10 تومن را عیدی حساب نمی کردم ولی امسال نمی دونم چی شده، اگه یه نفر بهم بلیط اتوبوس واحد هم عیدی بده بال در میارم. 
به قول شاعر: "دانشجو نگشته ای که ببینی چه میکشم."
آقا امسال ما به سکه های سفره هفت سین هم نگاه بد داریم
. هرجا میریم عید دیدنی من به عادت همیشگیم بی تعارف میرم هفت سینشون را می بینم. دوست دارم طرح های جدید یاد بگیرم برای سالهای آینده. آبجی خانوم دنبال دنبالم میاد که من سکه های هفت سین مردم را نقاپم. 
خب امسال که شرایط فرق هم داره. اصولاً انگار فامیل یادشون اومده که اِ ؟!!! این دخمله هم دختر این خونواده بود؟!!! این دخمله اون روز تا حالا کجا بود؟!!
انگار هر سال نقطه ی جذابی نبودم که بهم توجه کنند. همیشه هم که توی آشپزخونه دارم بساط پذیرایی را آماده میکنم. ولی امسال همچین که میان عید دیدنی میپرسن دخمل یزدی کجاست؟!!! 
چه عزیز شدیم و نمی دونستیم!!
! تازه بنده امسال خیلی اتفاقی تیپم ست شده بعد فهمیدم که این ستی که زدم رنگ سال هستش و کلی پز دادیم و به کلاسمان افزوده شد. خداییش نمی دونستم رنگ ساله. آبجی خانوم برای کادوی تولد بهم یه سارافون خیلی جیـــــــگر هدیه داد.
از این لاکراهاست که به قول عالمان از مد و رنگ سال، رنگش سبز کله غازی می باشد.جل الخالق؟!!!! چه رنگا؟!!!
بعد دیگه خودمم رفتم ستش یه شلوار لاکرا هم گرفتم همون رنگی. شال رنگش هم پیدا کردم با کفش رو فرشی هاش. خداییش اصلاً نمی دونستم رنگ سال اینه. (الهام جون هم تیپ شدیما)
همچین که مهمون میاد و من از در اتاقم میام بیرون همه می پرن بالا به افتخار ما می ایستن و میان جلو سلام و روبوسی و کلی ذوق و ماچ و موچ و اینا. «چطوری خانوم یزدی؟» « وای چقدر عوض شدی!!!» « چه لاغر شدی!!!! چقدر خوش هیکل شدی، شنیده بودیم مربی ایروبیک شده بودیا!!!» « چه لهجه ات هم تغییر کرده. یزدی شدیا!!» 

بلا به دور، خوبه 2 هفته بیشتراونجا نبودم. این فامیلها در طول سال کجا بودن که من را ندیدن؟!!!
در بین صحبتاشونم به گوش میرسه: « به جای سبزه میشستی توی سفره هفت سین. »
دست شما درد نکنه حالا مسخره کنید.
ولی جداً خودم خیلی خوشم اومد رنگش خیلی شاده. جذابه.
دیروز پدر زن داداش جونی بهم گفت: ماشالاچه خانوم شدی؟ چه بزرگ شدی!!! تو تا کی میخوای هی قد بکشی؟!!!
من: اِ حسین آقا نگید تو را خدا.چند ماهه رشدش ثابت شده. اگه دیگه بلند نشه چیکار کنم؟!!!
حسین آقا: تو دیگه همه غضروفهای بدنت کش اومدن. بدبختا از این دیگه بلندتر نمیشن. میخوای قدت بلندتر از این بشه؟!!!!
من: 

آقا خلاصه که این دانشگاه رفتن ما یه عینک ذره بینی بزرگ گذاشته رو چشم فامیل. حرف من نقل مجلس هاست. مدام مثل بزرگترها باید حرف بزنم. همه حرفهای دنیا را ول کردن چسبیدن به تعریف های من. منم متکلم وحده میشم و براشون از یزد و مردمش و اینا تعریف میکنم. 
خیلی کیف میده مثل آدم بزرگا حرف بزنی و بقیه به حرفات گوش بدن.
به قول این مسعود شصت چی که خیلی سریال بی مزه ای بر عکس پارسال، امسال به خوردمان می دهند: من جو گیر شده بودم.
واسه همینه که میگم عید امسال خیلی فرق داره. می چسبه.
حالا نگید چه عقده ای هستما. خیلی حس خوبیه. یه غرور خاصیه. حس بزرگی به آدم میده. اینکه دیگه بچه نیستم. دیگه نباید برم کمک بچه های فامیل براشون پیک نوروزی حل کنم. حالا دیگه منم آدم حساب میشم توی جمع های خانوادگی.
سفر هم که طبق معمول نمیریم و میزبان میهمانانمان از شهرهای دیگر هستیم.
احتمالاً من آخرای عید رفتم اصفهان هم دیدن اقوام هم خرید کتاب و اینا. آخه قبل عید هیچی خرید نکردم برای دانشگاه. گفتم که یه خط در میون به مانتوم گیر میدن که کوتاهه. آقاجونی هم برام یه کوله خریده که شاید یکی دیگه بگیرم. مدلش کمی پسرونه است.
برم حتماً یه دل سیر میرم میدون نقش جهان. آخ که مردم از بس نرفتم عالی قاپو و سی و سه پل. ای جان دلم خواست.
پاورقی:عید سبب شد صدای فرانک جـــــــــــونم را بعد از ماه ها بشنوم. امروز از ایتالیا زنگ زد و با هم دیگه حرفیدیم. وای که چقدر ذوق کرده بودم. خیلی ذوقیدم صداش را شنیدم. خیلی شرمنده ی محبتاشم. لطف کنن باز هم با کامنتاشون اینجا را مزین کنن ممنون میشم. فرانک جونم از همینجا: بوووسسس

پاورقی2: به بهانه ی عید پیامک هایی خاص هم از افرادی خاص تر دریافت میکنیم که بسی خرسند می گردیم. درحدی که وسط عید دیدنی سه متر می پریم بالا و جیغ میزنیم و همه چپ چپ نگاهمان می کنند و آبرویمان شلپی می ریزد روی میز و زمین و اینا.
خلاصه که چشممان خفن دارد برای قرارهای کاری بعد از عید آب می خورد و دلمان قنج (غ-ق) می زند.

پاورقی3:میخوام عکس هفت سینمون را بگذارم براتون با پوسترای نوروزی خوچکلی که طراحی کردم ولی طبق معمول سابت آپلود عکس نداشته بیدم(به غیر از پیکاسا). مجدداً هرکی عیدی دومش (همون پوسترها) را میخواد: کـــــــــمـــــک 
پاورقی4: آها راستی مهم ترین مسئله را فراموش کردم بگم. بعد از 2 هفته ناشنوایی و مسائل وحشتناکی که پیرامون این اتفاق دامن گیرم شده بود، بالاخره دو روز به آغا سال جدید رفتم شستشوی گوش و خدا را سیصر و پنجاه هزار هزار هزار بار شکر (مثل بچگیا که عددای عجیب بزرگ میگفتیم) شنواییم را به دست آوردم.
نمی دونید وقتی پنبه های گوشام را بعد از 5 ساعت در می آوردم چه حالی داشتم. دیگه بال درآورده بودم از خوشحالی. البته اول بار خیلی بد می شنیدم ولی بعد از یک روز خوب خوب شدم. خیلی خیلی از خدای مهربونم که دوباره سلامتیم را بهم برگردوند ممنونم.


از دوستای عزیز هم که تو این مدت خصوصاً هفته ی آخر که واقعاً رنج می بردم، اذیتشون کردم و با غرغرها و ناله هام ناراحتشون کردم واقعاً عذر میخوام. ایشالا همیشه سلامت باشید و شاد و شنگول.

پاورقی4: همچنان عید امسال خیلی توپـــــــــــــــه. خیلی.آخ جون که عیده. (بسی خوشحالی و اینا)

بعداً نوشت: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم همچین روزی از راه برسه. یه کمی استرس دارم. کمی هم می ترسم ولی بیش تر از همه ی اینها شوق دارم. شوق دیدار....بیش از این توضیح را عاجزم.