سلام، این آخرین سلام هشتاد و هفتی منه. سال هشتاد و هفتی که اندازه ی یک عمر برای من خاطره داشت. سالی که سرشار بود از اتفاقات رنگارنگ، تجربه های تلخ و شیرین و خلاصه هزار تا اتفاق خوب و بد که خدا را شکر اکثرشون هم خوب بودن.
فردا آخرین و اولین روز ساله!!!!!!
این آخر سالی هرچی فکر می کنم بدی های سالی که گذشت را به یاد بیارم، به جایی نمی رسم. امسال من یکی از ستاره های آسمون خدا بودم که مدام نگاهش به من بود و من هم مدام براش چشمک می زدم.
اتفاقات بد و تلخ هم بود، نه که نباشه؛ ولی این قدر خوبی ها و خوشی های این سال بزرگ و زیاد بودن که بدیهاش در برابرش هیچن.
خوبی هایی مثل دوستی محکم و صمیمی من با خیلی از دوستانی که الآن به اینکه دوستشونم افتخار می کنم و روی زندگی من خیلی تأثیر داشتن.
فرشته های مهربونی که خدا برای راحت تر زندگی کردن من برام فرستاد:
دکتر شمس که الآن نمی دونم دقیقاً کجای دنیاست ولی آرزو می کنم هرجایی هست خوشحال و سلامت باشه چون یه دنیا به گردن من و موقعیتی که دارم حق داره-
رخساره جونم که از بهترین دوستای عمرم هست و حسابی من را برای رسیدن به هدفم(دانشگاه) کمک کرد،
شیدا جونی مامانی که شرمنده ی مهربونی های بی حد و مرزشم،
عمو هوشنگ عزیز، مهربون، خوش قلب و دوست داشتنی که وقت و بی وقت مزاحمش می شم و برعکس عمو جون با جون و دل راهنماییم می کنه-
رفیق مهربون و خوش قلبی که خودش هم می دونه امسال خیلی چیزها بهم یاد داد و حسابی من را از خامی و بی تجربگی در آورد و حسابی ممنونشم ولی ترجیح میدم اسمش ناگفته بمونه به دلایلی-
داداش مسعود که این هفته های آخر واقعاً اذیتش کردم و دم به ساعت مزاحمش میشدم –نازنازی جون که حالا از این به بعد قراره مزاحمتام براش شروع بشه
و خیلی از دوستها و آشناهای دیگه، مثل امیررضا پسردایی گلـــــــــم، آرش مهربون، الهام جون و خیلی دوستای دیگه ای که حالا اسم نمیارم.
خب من با داشتن این همه دوست خوب، واقعاً دیگه هیچی تو زندگیم کم ندارم. حالا هم که توی دانشگاه و خوابگاه دوستای خوب و مهربون تازه ای پیدا کردم که قراره 2 سالی را با هم زندگی کنیم.
خدایا، امروز دم غروب که یه دفعه به یادت افتادم، سریعاً سالی که گذشت را توی ذهنم مرور کردم و از این همه لطفی که طی یک سال در حقم کرده بودی واقعاً مشعوف شدم. اون قطره های اشکی هم که دم غروب موقع شستن ظرفها ریختم فقط به پاس محبتهایی بود که نه تنها طی یک سال گذشته که طی 19 سال گذشته بر من روا داشتی.
میشه امشب، که آخرین شب ساله ازت یه سوالی بپرسم؟ تو چرا این قدر خوبی؟ با اجازه یه ماچ ازت میخوام بگیرم. از بس که تو خوبی خدا.
اگه میشه همه ی آرزوهای قلبیم که برای دوستام دارم را برآورده کن. آرزوهایی که برای همه ی دوستام توی قلبم دارم.
خدا جونم ممنون که این لطف را در حقم کردی که فردا هم مثل 19 سال گذشته سالم و شاداب درکنار خانواده ی خوشحال و سلامتم آیین باستانی نوروز را جشن بگیرم، نقل و نبات و شیرینی و آجیل بذارم تو دهنم، تند تند بخورمشون و 13 روز تموم خوش باشم.
ممنون که اجازه دادی بتونم صدای بلبل های بهاری را بازهم بشنوم.
ممنون که آقاجون و مادر خانومی خوب و مهربونی را به من ارزانی داشتی که توی دنیا نظیر ندارن.
خدایا، ممنون که این قدر خوبی. توی این سال جدید من و خانواده ام و دوستانم را هم مثل خودت خوب نگه دار. آمین
پاورقی: قرار بود دو تا عیدی بهتون بدم. هنوز یکیشون آماده نشده. ایشالا اولین روزهای عید داغ داغ تقدیمتون میکنم.
اجالتاْ همینجا از آقایون میخوام لطف کنند ریش سیبیلشون را توی این ۱۳ روز کامل بزنند. رحم کنید به پوست لطیف خانومها.
یه سلام داغ و آتیشی به همه ی خواننده های گرم دل خودم. خوبید دوستان؟
امشب شب چهارشنبه سوریه و همه جا جشن و سروره. آخ که چقدر خوش میگذره. ما هر سال یه جشن کوچولو توی محله مون میگیرم. امسال مهمونهای ویژه هم داریم. خانواده ی شوهر آبجی خانوم هم قراره تشریف بیارن حالا دیگه از راه میرسن.
امیدوارم امشب به همتون خوش بگذره و شروعی باشه برای جشن و سرور و شادی های بعد از این، خصوصاً ایام عید نوروز و سال جدید. از روی آتیش که می پرید برای همدیگه آرزوی قشنگ قشنگ بکنید. من هم برای همگی آرزو میکنم که به تمام خوشی هایی که توی دلتونه برسید.
راستی، ترانه ی بالا ازآلبوم فوق العاده زیبای "مترسک" از کاوه یغمایی هستش که من به شخصه هم برای کاوه هم برای این آلبومش جون میدم. از بس که دوسش دارم. اسطوره ایه برای خودش این آقا و البته برادش کامیل بیشتر مورد پسند بنده می باشد. این ترانه را مزدا شاهانی گفته که اگه اشتباه نکنم شوهر خواهر کاوه نیز می باشد.
در آینده باید یک پست کامل هم در مورد کاوه و کارهاش برم. ببخشید که لینک دانلود این ترانه را نمی گذارم. می دونید که این وبلاگ کشش این همه امکانات را نداشته بید.
حالا چند تا لینک میزارم شاید به دردتون خورد:
به به لینک گذاشتن ما را ببین با این اوضاع داغون بلاگفا!!!! ::
خوبید؟
خوشید؟ سلامتید؟ ما را نمی بینید حال میکنید؟
وای خدا جون
چقدر دلم براتون تنگ شده بود. برای همه. برای نوشتن، چقدر وقت بود انگشتام صفحه
کلید را لمس نکرده بود. دلم برای اینجا هم تنگ شده بود: "پرنیان" وبلاگ
نازنینم. عزیزم وایییی نمی دونید چقدر شبها توی خوابگاه دلم هوای نوشتن توی وبلاگم
را میکرد. دلم برای همه ی خواننده هام هم تنگ شده بود. همه ی دوستای خوب مهربونم.
به حساب بی
معرفتی نگذارید؛ باور کنید اصلاً دست خودم نبود. آخه ماجراها داشتم این مدت.
برنامه ریزی
کرده بودم هر روز از سایت دانشگاه اینجا را آپ کنم ولی شبکه ی سایت دانشگاه به
دلیل نقل و انتقالات به هم ریخته بود و نمیشد کانکت شد. کافی نت های شهر هم هیچ
کدوم Blogfa و
وبلاگهای تحت اون را باز نمی کردن. شبها تا ساعت 8 کلاس داشتم و تا ساعت 8:30 هم
بیشتر اجازه ی خروج از خوابگاه را نداریم.خلاصه همه چیز دست به دست هم داده بودن
تا من را در بدو ورودم به یزد، در غربت تمام نگه دارند.
نمی دونید چه حس وحشتناکی بود. اینکه دلت بخواد با دوستها و همزبونهای نتی
خودت گپ بزنی و از حال و روزشون با خبر بشی و نتونی.
اونجا هنوز هم زبون درست و حسابی پیدا نکردم. هنوز کسی که خلق و خو و فرهنگ و
اخلاقش بهم بخوره را پیدا نکردم و یه جورایی تنهام.
البته شبانه روز دور و برم شولوغه ها. تو خوابگاه که نگووووو!!!!در حالت عادی
7، 8 نفر دور و برم هستن تو دانشکده هم که دیگه هیچی. ولی هنوز دوست خیلی صمیمی که
اخلاقش بهم بخوره پیدا نکردم.
هم اتاقیهام دخترای محشرین. مهربون، خوش اخلاق، دلسوز، نجیب، خوشگل، پایه ی
انواع و اقسام کارهای دنیا، درس خون و از همه مهمتر پاکیزه. آخه خودتون بهتر می
دونید که جاهایی مثل خوابگاه مهم ترین نکته رعایت بهداشته و هم سوئیتی های من بر
خلاف دانشجوهای مستقر در باقی سوئیت ها و طبقه ها، دخترای فوق العاده منظم و مبادی
بهداشت هستن.
در موردشون یک پست کامل در آینده خواهم نوشت.
حالا از خودتون بگید. این مدت چه خبرا بوده؟ کسی شوهر نکرده؟ کسی زن
نگرفته؟همگی سر جاهاتونید؟ خوبه، خوش باشید.
یزد شهر خوبیه. بدک نیست، گاهی دلم میگیره آخه فرهنگ مردمش با اصفهانی ها یه
کمی فرق داره. برای منم یه کمی هنوز این تفاوت فرهنگها سخته و جا نیفتاده.
دانشگاهمون هم بدکی نیست. اساتیدمون که فوق العاده اند. هرچی بگم کم گفتم.
همشون جیگرن. در مورد اونها هم با پیش بینی قبلی، قراره چندین پست در آِنده برم.
راستی شب تولدم توی خوابگاه خیلی جاتون خالی بود. خیلی خوش گذشت. فکرش را هم
نمی کردم هم اتاقیام بخوان برام جشن بگیرن. قرار شد بعد از کلاسم شب برم کیک بخرم
که شب تولدم دست خالی نرم خوابگاه. ولی صحبتی از جشن نبود.
وای ولی وقتی از در سوئیت رفتم تو، دیدم ترکوندن اساسی. حسابی ذوق زده شده
بودم. با کمترین امکانات قشنگ ترین جشن را برام گرفتن. به جای آویز و تزئین، با
ملحفه هاشون در و دیوار را تزئین کرده بودن، بعد هم شارژرهای موبالهامون را از در
و دیوار آویزون کرده بودن(به قول خودشون شارژرها را دار زده بودن.) از طبقه بالا
ضبط قرض گرفته بودن که اونم خیلی ترانه های مضخرفی داشت ولی با حال بود. یه تاپ
صورتی خیلی خیلی ناز هم برام هدیه گفته بودن. خیلی خوشگله. این قدر بهم میاد. موقع
خواببچه ها به زور از تنم درش آوردن.
خیلی دوسش دارم.
اوایل جشن هم در اتاقی که گوشیهامون توش بود بسته شد و چون دستگیرش شکسته بود
به هیچ عنوان باز نشد. خلاصه نتونستیم عکس بگیریم. یه عالمه سر باز کردن در
خندیدیم. آخرش از کمک های امدادی سوئیت کناری درخواست کردیم و اونها برامون بازش
کردن.خلاصه که جشن فوق العاده ای بود و یه عالمه رقصیدیم و خندیدیم.
گفتم سوئیت کناری، اینها هم سوژه هایی بودن برای خودشون توی این 2 هفته که در
مورد اینها هم یک پست مفصل خواهم رفت.
خدا رحم کنه چقدر پست!!!!!
رخساره جون هم زحمت کشیده بود به مناسبت تولدم پست گذاشته بود اینجا برم. خیلی
خیلی ازش ممنونم. خیلی دلم میخواست خودم آپ کنم ولی باور کنید باز نمیشد اونجا ولی
به یاد همگیتون توی جشن رقصیدم.
خب، روزها آخر سال هم هست و
بوی باران، بوی سبزه، بوی یاس (درسته؟!!)
نرم نرمک میرسد اینک بهار و
خلاصه که پیر ما را با این خونه تکونی در آوردن.
هنو یک ربع نبود از یزد رسیده بودم که دیدم سطل و پارچه به سمتم پرتاب شد: نیروی
جدیدبدو دیوارها را تمیز کن!!!!!
رحم و مروت ندارن اینا جون شما. یه حال و احوالی، یه چای و شیرینی ای، آخه بچه
تازه از گرد راه رسیده، بذارید عرق تنش خشک بشه. نخیر، تا شب یه بند ازمون کار کشیدن
و روزها بعدش هم به همین منوال.
دیشبم رفتیم با آبجی خانوم بزرگه 2 تا ماهی قرمز خریدیم. از همون اول که رفتیم
پیش پسرکای ماهی فروش، یه ماهی درشت تپلی ناز قرمز چشمم را گرفت. گیر دادم که من
همین را میخوام. مثل دخترک توی فیلم بادکنک سفید.
گفت: 500 تومن. خندیدم و گفتم این که گرون نیست، همین را میخوام. (در بلاد ما
بر عکس این یزدی های گران فروش همه چیز خیلی ارزان است)
پسرک بیچاره با چه دردسری ماهی شیطون را برام گرفتش و انداخت توی کیسه فریزر
پر از آب.
تا خونه ماهی به دست بالا و پایین می پریدم.
اسمش را گذاشتم "سه پر". خیلی ناز و شیطونه. روزها کنار تنگ بلورش
باهم دیگه کلی بازی می کنیم.
این روزها پایانی سال یه اتفاقی هم برام افتاده که بیشتر قدر چیزهایی را که
دارم بدونم. سیستم شنواییم 1 هفته است که به هم ریخته، یک شب به خاطر درد شدید
گوشم تا ساعت 1 شب بیمارستان بودیم. تشخیص دکتر، ورم پرده ی گوش میانیه و اگه
مواظبش نباشم احتمال پارگیش خیل زیاده. دلیل این اتفاق اصلاً مشخص نشده. به هر حال
یک هفته است که من با ناشنوایان عزیز هم درد شدم و اگر توی تماسهای تلفنیم به
دوستان کوتاهی کردم به خاطر همین موضوع بوده. چون معمولا یانمیشنوم یا خیلی گنگ و مبهم میشنوم . وقتی قطره
می ریزم توی گوشم احساس می کنم یه عالمه مورچه توی گوم راه میرن. دقیقاً می فهمم
نمرود بدبخت چی کشیده با اون پشه هه.!!!!!
معمولاً چون درد گوشم روی عصب های سرم هست، عصبیم و با همه دعوام میاد. وقتایی
که شبها دردش زیاد میشه اخلاقم حسابی هاپویی میشه و اصولاً هیشکی از ترس جونش
نزدیکم نمیشه. از همین جا از همه ی اونایی که ترکش هام بهشون عصابت کرده عذر
میخوام.
این اتفاق را هم به فال نیک میگیرم.روز چهارشنبه نوبت شستشوی گوش دارم. بعد از
اون ان شالا مشکلی نیست و باید گوش خوب خوب بشه. شاید خدا خواسته اول بهار با دقت
بیشری به صدای بلبل ها و پرنده های بهاری گوش بدم. شاید خدا خواسته بهم یاد آوری
کنه که کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش بدم.به هر حال تجربه ی تلخ ولی جالبیه.
خب اینم از پست جدید من بعد از تقریباً 20 روز. واییییی تا حالا این قدر زیاد
سابقه نداشت. دیگه واقعاً داشتم می ترکیدما. ولی دیگه قول میدم تکرار نشه. تو عید
حسابی می ترکونم.
مواظب خودتون باشید، این چند روز باقی مونده با روزنامه باطله و شیشه پاک کن و
دستمال و سطل آب و تی و خلاصه همه ی ابزار های عشق و حال اسفند ماهی حسابی حال
کنید که تا سال دیگه خبری ازش نیستا.
راستی، طعم شیرین روزنامه باطله خوندن بالای نرده بون موقع شیشه پاک کردن را
هم حتماً بچشید. خیلی خوشمزه است. با چاشنیه شیشه پاک کن.نظیر نداره، توی هیچ کافی
شاپی هم پیدا نمیشه.
پاورقی: برای عید چند تا عیدی کوچولو ولی خاص برای همگی کنار گذاشتم. در اولین
فرصت تقدیم میکنمش.
این اولین سلام رسمی دانشجویی من از اینجا به شما می باشد.
بالاخره اومدم. سرم به شدت شلوغه. سایت دانشکده هم شبکه اش بهم ریخته و تا بعد از عید نمیشه ازش استفاده کرد. الآن با زور و التماس اومدم اینجا سلامی عرض کنم که نگید چقدر این دخمله بی معرفته
منتظر خبرهای بعدی من باشد.
در حال حاضر همه چیز عالیه خصوصاْ هم سوئیتیهام. محشرن. مثل دسته گل. یه وز میام و کامل براتون تعریف می کنم. فعلاْ هر روز سوئیتمون تو خوابگاه عوض میشه. هر سوئیتی را مرتب می کنیم و مستقر میشیم بیرونمون میکنن میفرستنمون سوئیت بقلی.
این قدر این چند روز سوئیت تکونی کردم که خدا میدونه.
خوشو خرم و سلامت باشید.
فداتون بشم.
بای
پاورقی: شیدا جونم فهمیدم که خیلی ناراحت شدی ولی عذر میخوام باور کن وقت نداشتم. ولی می دونی که دلم پیش تو .
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن
تا صد سال زنده باشی
حالا
زیکزاک زیکزاک
امون از دست زیک
امون از دست زاک
کم مشغله داریم و اینم چه کارایی میخواد
زیکزاک زیکزاک
میخونیم با دلی شاد
اینم کادوی جشنت
تولدت مبارک باد
دلت شاد و لبت خوش
چو گل پر خنده باشی
بدو شمعاتو فوت کن
که صد سال زنده باشی
لای لای لای لای لای......
پرنیان جون تولدت مبارک باشه .هر کسی کادو داره زود تند سریع ....
نکته :انواع رقص پذیرفته میشود...فقط خواهشا بادکنک دزدی نداشته باشینا.کادو که نمیدین بادکنکای ما رو نبرین....حالا تولد تولد تولدت مبارک.....راستی هرکسی زودتر کادوش را بده کیک بهش میرسه.اخه کیک کوچیکه
فردا قراره اولین گام های استقلال را بردارم. البته اول راه برای انکه نخورم زمین مادر خانومی همراهم هستن. خدا خیرشان دهد.یکی دو روزی پیشمان میمانند.
امشب به قولی دارم جهازم را جور میکنم. منتها جهیزیه ی زندگی توی خوابگاه را.
وایییی چقدر النگ دولنگ. کی ببیره این همه وسیله را؟!!!!
یحتمل این دیگه پست آخر من قبل از شروع زندگی دانشجویی میباشد.
اوقاتی خوشی را برای همگی آرزومندم.
پست بعدی چند روز دیگر از یزد خواهد بود.
به امید دیدار
----------
اه اه حالم بد شد. چقدر رسمی!!!!
بی خیال بابا به ما نیومده این مدلی.
آقا مخلص کلوم: ما داریم می ریم دانشگاه دیگه. از شنبه کلاسام شروع میشه هنوزم انتخاب واحد نکردم بدونم چه درسایی دارم اصلاْ. فردا میریم با مادر خانومی خوابگاه را تحیول بگیریم و کمی توی شهر بپلکیم تا من مسیر را یاد بگیرم.
به قول مادر خانومی: تا گوساله گاو شود/دل صاحبش آب شود.
ما از همین جا به خاطر استفاده ی به جا و مناسب مادر خانومی از این مثل برای خودمان و موقعیتمان تشکر و ماچ و موچ و از اینا می نماییم
راستش حرف برای گفتن و نوشتن و سر شما را درد آوردن زیاد دارم ولی تقریباً فرصت نوشتنش را ندارم.
خلاصه و مفید عرض کنم که:
تو نذری پزون دیروز ما جای همتون خالی بود.
آخ که نمی دونید چقدر کیف داره نوبت هم زدن دیگ شله زرد به بچه ی آخر(خودم را میگما) برسه و ملاقه ی بزرگ را بدن دستت و تو بخوای هم بزنی و دعا کنی. همیشه اولین دعاهام سلامتی اقاجون و مادر خانومی و آبجی خانوم ها و داداشیا و همسر و بچه هاشونه. امسال مدام یاد شما ها را میکردم. یاد دوستای وبلاگی ای که حتی یک بار هم ندیدمشون ولی دوستشون دارم.
خلاصه که خیالتون تخت. برای همگی دعا کدرم (اگه قابلی باشم).
شب 28 هم که رفتیم سر اون 28 دیگ که البته 40 دیگ بود. جاتون واقعاً خالی بود. امسال دودش خیلی خیلی کم بود. خلاصه دوباره همه ی 20 و اندی دیگ آش را هم زدم. فقط همه ی لباسام بوی دود گرفت و داغون شد.
آها راستی، شاید این آخرین پست من قبل از رفتن باشه. شنبه صبح با اجازتون باید برم دانشگاه و خلاصه که از این به بعد منتظر اتفاقات و خبرهای مهیج باشید.
پاورقی: باور کنید این چند هفته ی اخیر فوق العاده سرم شلوغه. این مشغله ها را به حساب بی معرفتی نذارید. به همتون سر می زنم ولی به خدا فرصت کامنت گذاری و اینها پبش نمیاد. قول میدم جبران کنم.
یه خاطره ی فراموش نشدنی دیگه در آخرین روزهای 18 سالگی:
شب بود و حال و حوصله ی همیشگی را نداشتم. مادر خانومی دید بدجور تو فکرم. طفلی هرچی سعی کرد از فکر درم بیاره نتونست(خودمم خیلی سعی کردم ولی نتونستم).گیر داد بیا شام را تو آماده کن. رفتم سر یخچال ببینم چیکار می تونم بکنم که آقاجون پیشنهاد داد امشب غذا درست نکنیم و حاضری بخوریم. با همون بی حوصلگی هرچی از توی یخچال به دستم میرسید گذاشتم سر میز و گفتم خودم نمی خورم، میل ندارم.
اومدم تو اتاقم و داشتم موزیک گوش میدادم که مادر خانومی صدا زد: آماده شو با هم بریم بیرون. گفتم: حوصله ندارم. شما برید. مادرخانومی گفت: نه، میریم حسینیه، بیا بریم اونجا حال و هوات عوض شه. تا اومدم غر بزنم که اصلاً حوصله ندارم و بیخیال من بشن مادر خانومی گفت: بهونه الکی هم نیاریا. چند شب دیگه بیشتر نمونده. پس فردا شب هم که آش پزیه(1). بیا بریم، قول میدم بهت بد نگذره.
یه دفعه هوس کردم برم. پریدم لباسم را پوشیدم و رفتیم حسینیه. حسینیه های اینجا خیلی جاهای محشرین. من که شخصاً خیلی محیطش را دوست دارم. خیلی مکان های آروم و خاصیه. یه روح آرامش بخشی تو حسینیه هاش موج میزنه که من خیلی دوسش دارم. موعظه گرهای حسینیه هاش هم با بقیه ی جاها فرق دارن. من که همیشه با شنیدن حرفاشون کلی کیف میکنم آخه بیشتر در مورد شخصیت آدم ها و روش های بهتر زندگی کردن و مسائل فلسفی و اجتماعی و این ها حرف می زنن که خب به نظر من خیلی حرفاشون جذابتر و مفیدتر از روضه ها و حرفاییه که توی اکثر حسینیه ها و مراسم های عزاداری زده میشه.
معماریه حسینیه های اینجا هم که دیگه فوق العاده است. حس تعصبم هم که اجازه نمیده من از حسینیه ای غیر از حسینیه ی خودمون خوشم بیاد (حسینیه ی کلوان). کلاً این شهر همه چیزش جالب و در عین حال عجیب غریبه. هر خانواده ای اهل یه حسینیه است.
من یه مقاله دارم در مورد حسینیه های 7 گانه ی نایین می نویسم که هر موقع کامل شد به بصر شما هم میرسونمش.
خب بگذریم، داشتم میگفتم براتون.گوشه ی غرفه ی حسینیه، رو به روی مادر خانومی نشسته بودم و مثل این دخترای محجوب و مظلوم سرم را انداخته بودم پایین. شده بودم شبیه این دخترهایی که مادراشون توی جمع دوستاشون، پزشون را میدن. همه هم به به و چه چه میکنن. یه خانومه از مادر خانومی پرسید: عروس خانومتونن؟؟ با شنیدن سوالش نتونستم جلوی خودم را بگیرم و پغی زدم زیر خنده. مادر خانومی یه چشم غره بهم رفت و برای خانومه یه پشت چشم نازک کرد و گفت: نه خیر، دخترمه.
حالا خانوما شروع کردن: به به، ماشالا، چه دخترخانومی دارین، خیرش را ببینید، عاقبت به خیر بشه الهی و خلاصه یه عالمه دعای خیر در حق ما کردن، دستشون درد نکنه. ایضاً بچه های خودشون و اینا.
هنوز چیزی نگذشته بود و من هم داشتم با گوشی مادرخانومی با زن داداشم اس ام اس بازی می کردم (هی، کی بشه گوشی خودم وصل بشه.عقده ای شدم)
یه خانومه اومد تو غرفه و گفت: برای نهار روز 28 صفر، سیب زمینی آوردن توی آشپزخونه ی حسینیه دارن پوست می کنن. هر کسی دوست داره بره کمک.
یه نگاه به مادر خانومی انداختم و چشمام یه برقی زد. همیشه آرزوم بود توی پخت این غذاهای نذری کمک کنم. خیلی دوست داشتم یه بار برم کمک این آشپزهای نذری که هم کمک کنم و هم از نزدیک ببینمشون.
مادر خانومی هم از فرصت استفاده کرد و گفت: دوست داری بری؟؟ سرم را کج کردم و چشمام را به نشونه ی رضایت، یک بار باز و بسته کردم و لبخند زدم. مادر خانومی هم که فهمید با این کار می تونه من را از فکر بیرون بیاره چشماش یه برقی زد و گفت: پس بلند شو برو. وقتی خواستم برم میام صدات میزنم.
از ذوق از پله ها با کله پایین رفتم و پریدم تو آشپزخونه ی حسینیه. خیلی صحنه ی قشنگی بود. آقایون یک سرف حسینیه داشتن دیگ های بزرگ را می شستم. چند نفری داشتن گوشت تیکه تیکه میکردن. خانوم ها هم اون طرف حسینیه داشتن سیب زمینی پوست می گرفتن. با لبخند رفتم طرفوشن و سلام کردم و خسته نباشید گفتم. همه ذوق کردن و به گرمی ازم استقبال کردن و بین خودشون جای من را هم باز کردن. خیلی حس قشنگی بود. شروع کردم به پوست گرفتن و خرد کردن سیب زمینی ها. یه آقای خیلی با نمک و شوخ هم اونجا بود که ازمون پذیرایی می کرد. برامون چای و سیب آورد. سیب های قرمز خوش مزه. خیلی ذوق کرده بودم. اونجا هم خانوما یه عالمه برام دعا کردن: پیر شی مادر، اجرت با امام حسین، الهی دست به سنگ میزنی طلا بشه( چه دعای قشنگیه خداییش!!!)
آها راستی، هرچی سیب زمینی ها را پوست می کندم از دوستای وبلاگ قیمه دوستم هم حسابی یاد کردم. عمو هوشنگ و الهام جون جونی و دو سه تا از دوستای هم کلاسیم که خیلی قیمه دوست داشتن. ایشالا اگه پس فردا غذاش هم بهم رسید(آخه خیلی شولوغ میشه) به یاد همگی سرو می کنم.
خلاصه که خیلی خوش گذشت. حیف که مادر خانومی وسط های کار اومد دنبالم و مجبور شدم برم. تازه چون من دیر رفته بودم، دیگه چاقوی خوب نبود. به من یه دونه از این کاردهای میوه خوری ها دادن که وقتی میخوای باهاش ماست هم ببری تیغه اش کج میشه چه برسه به سیب زمینی. صد بار این چاقو برگشت تو دستم و چشم و صورتم و خلاصه خودم را درب و داغون کردم. کنار انگشت اشاره ی دست راستمم الآن یه تاول زده از جای دسته ی کارد. کارد کند و بد بود وگرنه من که از راتاتوییل هیچی کم ندارم. ماشالا واسه خودم دارم سرآشپز میشم.
پاورقی1: شب 28 ماه صفر اینجا آش می پزن. قبلاً میگفتن 28 تا دیگ آشه ولی پارسال که من شمردم از 40 تا دیگ بیشتر بود. نزدیک دوتا امام زاده که برادر هستن این آش ها را روی اجاق های آتیشی می پزن و میگن هرکی همه دیگها را پشت سرهم دیگه هم بزنه آرزوش برآورده میشه. یادمه پارسال و دو سال پیش همه ی دیگها را هم دم. آخراش چشمام از بس دود رفته بود توش اصلاً هیچ جا را نمی دید. تا دو روز چشمام ورم کرده بود و قرمز شده بود. ولی این قدر بوی دودی که همه ی لباسهام میگیره را دوست دارم که نگو. احتمالاً امسال هم برم همه ی دیگها را هم بزنم. نه برای آرزوش، برای اینکه خیلی حس خوبی بهم دست میده.
پاورقی2: به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه فرمایید: طی مکالمه ی تلفنی ای که مادر خانومی چند دقیقه پیش با داداشی داشتن، با خبر شدیم تا اینجا برگزاری مسابقات نهایی اردوی انتخابی المپیاد گرافیک جهانی، داداشی مقام دوم را کسب کرده اند و احتمال کسب مقام اول بسیار زیاد می باشد. نتایج اصلی روز پنج شنبه می باشد. وووواااااایییییی، این قده ذوق کردم که حد نداره. داداشی دوست داریم، داداشی دوست داریم. فکر کن، داداشی امین کوچولوی من به مسابقات جهانی گرافیک راه پیدا کنه. خدایا شکرت. ممنون که یکی یکی آرزوهام را داری برآورده می کنی. می دونی که خیلی دوستت دارم، پس بازم بهم فاز بده. خدا جون مرسی، خدایا بوسسسسس.
پاورقی3: طبق نذر هر ساله باید فردا شله زرد نذری می پختیم ولی از اونجایی که این سیل عظیم برادران گرامی نمی تونن خودشون را برای فردا برسونن، این مراسم با شکوه چند روز به تعویق افتاد. من عاق شله زرد نذری های مادر خانومی ام. مخصوصاً که اکثر شله زرد ها را هم خودم بین همسایه ها پخش می کنم. در روزها آینده منتظر تصاویری از این مراسم پرشکوه باشید. تصاویر شله زردهای سال قبل را می تونید در آلبوم گوشه بالا سمت راست وبلاگم ببیند که من و داداشی به صورتی کاملاً نوین و هنرمندانه روی اونها را تزیین کردیم.
سر شب که دلم گرفته بود اصلاً فکرش را هم نمی کردم که تا آخر شب این قدر بهم خوش بگذره. خیلی شب قشنگی بود.
خلاصه که این هفته ی آخر خیلی داره خوش میگذره. جو هم حسابی معنوی شده. دعاهای خیر هم که از همه طرف پشت سرم هستن. دیگه پس غصه ی چی را بخورم؟؟!!!
صبح جمعه ی معمولیه ایه. قرار بود خونه تکونی کنیم که اون هم چهارپایه و چوب جاروی سقف نداشتیم، بی خیالش شدیم.
از صبح که بیدار شدم، یادم اومد یک هفته دیگه بیشتر اینجا نیستم، دلم گرفت. همونطور که دراز کشیده بودم زل زدم به سقف اتاقم. دلم برای گچ بری سقف اتاقمم تنگ شد. توی گچ بری پر از تیکه های آینه است. عادت کرده بودم صبح ها که از خواب بیدار میشدم خودم را تو تیکه های آینه ی سقف ببینم و به خودم یه چشمک بزنم. یه عالمه به خودم کش و قوس بدم و از توی آینه های گچ بری سقف به خودم بخندم و به خوابهایی که شب تا صبح دیدم فکر کنم.
با اینکه شب قبل ساعت 3و نیم خوابیدم ولی ساعت 8 و نیم صبح از خواب بیدار میشم. به این فکر می کنم که خیلی فرصت ندارم: یک هفته.
هزارتا کار دارم که بکنم. برم تو حیاط قدم بزنم و به صدای گنجشک ها گوش بدم. با گربه های خونگی تازمون گپ بزنم. بیام گوشه ی آشپزخونه به مادر خانومی در حال آشپزی زل بزنم. موقعی که نماز می خونه از گوشه ی در اتاقش نگاهش کنم. آقاجون که از سر کار برمیگرده و خسته جلوی بخاری خوابش میبره را با دل سیر نگاه کنم. به آبجی خانوم که داره پای تلفن برای شوهرش لاو می ترکونه با لبخند زل بزنم. چشمای معصوم بنیامین جون، لبخند های خوارهانه ی آبجی خانوم بزرگه... همه ی اینا را باید حفظم کنم.
یادمه چند وقت پیش یک دوستی بهم گفت: "وقتی از خونه ی پدریت جدا بشی، مستقل بشی، همون روز بچگیهات را گوشه ی طاقچه های خونه ی پدری جا میذاری. میری که وسط آدمای جور واجور دنیا، بزرگ بشی، مرد بشی، رسم زندگی یاد بگیری و دیگه وقتی برای خندیدن و شیطنت هات نداری.کم کم فراموششون می کنی."
من دلم نمیخواد. من خنده هام را به همه ی دنیا هم نمیدم.
از صبح تلفن را میگیرم دستم. به یکی یکی دوستا و آشناهام زنگ میزنم. احساس می کنم دلم برای همشون تنگ شده. ولی یادم رفته نگاه به ساعت بندازم. صبح جمعه است و مصلماً همه در خواب ناز هستن. به هرکسی زنگ می زنم یا جواب نمیده، یا با یک صدای گرفته و خواب آلود جوابم را میده که حسابی میخوره تو ذوقم: شیدا صداش گرفته بود، تابلو بود خواب بوده ولی گفت بیدار بودم،تو حیاط بودم صدای تلفن را نشنیدم. هرچی باشه آبجی کوچیکه اش را از خواب بیدار کردم. رخی داشت صبحونه می خورد، سه چهارنفری جواب تلفنم را ندادند. دو نفر هم یه عالمه فحشم دادند که:«اینم وقت زنگ زدنه؟؟!! عصر نگ بزن. خوابم میاد.»
چندتایی هم البته رعایت کردن و به روی خودشون نیاوردند که خواب بودن و چقدر الآن دارن تو دلشون به من فحش میدن.
خلاصه اینم از این، یه روزم که دلمون یه هم زبون خواست، همه خیلی محترمانه پیچوندنمون.
وقتی با صدای گرفته و خواب آلود می پرسیدن: حالا چیکار داشتی این موقع زنگ زدی؟؟!! روم نمیشد بگم: دلم برات تنگ شده بود. خواستم صدات را بشنوم.روم نشد بگم می ترسم. روم نشد بگم از این زندگی جدید واهمه دارم. از آدمای جدید، شهر جدید، زندگی جدید، فرهنگ جدید... خیلی آروم گفتم: هیچی، برو بخواب، ببخشید مزاحم شدم بعداً زنگت میزنم.
دلم یه گوش شنوا میخواد به وسعت یه دشت، به قاعده ی یه غار، یه چاه، یه دره ی عمیق. دلم میخواد جیغ بزنم. دلم می خواد گریه کنم. دلم می خواد دره آغوشش را باز کنه و من را آروم بگیره تو بغلش. آروم برم تو قعر دره. از تنها بودن، ازاینکه خودم را گم کنم، از بزرگ شدن، می ترسم.
چند روز دیگه هم که این 18 سالگی رویایی و قشنگ تموم میشه و نوجوونی را می بوسم میزارم لای آلبوم خاطره هام. کاش همیشه 18 ساله بودم. خیلی سن قشنگ و پر خاطره ای بود. سنی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه: لحظه هاش، خاطره هاش، اتفاقاش، آدماش، دوستاش، خنده هاش، گریه هاش، دلتنگی هاش....
دلم میخواست کوچولو میشدم اندازه ی عکسایی که گذاشتم از بچگیم. مثل وقتایی که تا می ترسیدم و احساس تنهایی می کردم میزدم زیر گریه و 7 تا بچه ی قد و نیم قد پشت سرم بودند که من را بگیرند توی بغلشون. نوازشم کنن و آرومم کنن(خواهر برادرام را میگم). حالا از اون 7 تا بچه هیچ کدومشون فرصتی برای دل نگرانی هام، دلشوره هام، دلهره هام ندارند. هر کدومیشون یه گوشه ی دنیا درگیر روزمرگی های خودشونن. یادشون هم نیست که آبجی کوچولوشون اینجا، گوشه ی همین شهر کوچیک چقدر می ترسه. از اتفاقایی که قراره براش بیفته. یه تکیه گاه می خواد.
شاید اگه مادرخانومی و آقاجون من را (که ته تغاری خانواده ام) این قدر به خودشون وابسته نکرده بودن، الآن این قدر از مستقل شدن واهمه نداشتم.
ولی قول میدم تو بدترین شرایط هم خندیدن را فراموش نکنم. هیچ وقت. قول میدم.
سلام. الآن دیگه داره مغزم دود هوا میکنه. یه ساعتی هست با آرش عزیز درگیرم که عکسامو لود کنم و توی این بازی شگفت انگیز عمو هوشنگ شرکت کنم.
بالاخره پس از روزها تلاش موفق شدممممم.
ماجرا چیه؟!!
جونم براتون بگه عمو هوشنگ عزیز و مخترع، یک فروند بازی جذاب ابداع فرمودن و منت بر سر ما نهاده و ما را نیز به این بازی دعوت فرموده اند.
اسم این بازی “وقتی —- کوچک بود” هستش شرایط این بازی را از قلم خود عموهوشنگ نقل قول میکنم:
نکات بازی :
1. اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید
2. اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید
3. عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید
4. حداقل باید 3 تا عکس بگذارید
5. سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه
من هم پس از مدتی بازی نکردن، دعوت عموجان را اجابت کرده و در این بازی شرکت می کنم. باشد که همگان با چهره ی مخوف ( هم خانواده ی مخفی مانده ) این جانب آشنا گردند.
اولین عکسی که از من گرفته شد. همین طور که می بینید من در خونسردی کامل روی دستای آقاجون خوابیده ام و دارم با خودم زمزمه میکنم که: یکی نیست به اینا بگه بچه به این کوشمولویی عکس 3*4 میخواد چیکاررررر؟؟؟؟؟
دستای آقاجون (اون سیاهیه طرف چپ) از زیر یه پارچه ی سیاه من را نگه داشته تا از من عکس بگیرند.
ای جـــــــــــــان، خنده را برم. قرمزته. پستونکما ببین. من هنوز هم عاشق پستونکم.پریماه (دوستم) اولین کادوی تولد، بهم یه پستونک داد. این قدر روزها می خوردمش مثل نی نی ها که یه روز بالاخره مادر خانومی رفت سر کمدم و سر به نیستش کرد. خودم وقتی این عکسم را می بینم یه دنیا قربون صدقه ی خودم میرم.خودمان را در این عکس بسی دوست میداریم. خاطره ی این تصویر از چهره ی من هم از این قراره که: زمانی که مادر خانومی سر من باردار بودن سریال اوشین تو بورس بوده مثل سریال یانگوم یا حضرت یوسف ِ حالا. خلاصه، مادر خانومی همیشه سریال اوشین را میدیدن. وقتی من به دنیا اومدم هرکسی به دیدنم میومده و چشمای بادومی و لپای توپولیم را میدیده میگفته: دیدی این قدر اوشین دیدی بچه ات شبیه اوشین شد!!!!! (بلا به دور)
خوش تیپا را میگیرن.
من از اولش هم با کلاس و خوش تیپ بیدم. و صد البته خنده رو. اینجا شبیه این بادیگاردهای شخصیت های مهمم. ای ول مدل موهامو ببین. یادش به خیر موهام کوتاه بود. این مدلی مزدم، داداشیا میگفتن شبیه بیژن مرتضوی و مایکل جکسن شدی!!!!!!
حالا تشخیص شباهت ما هم با شما.این عروسکی هم که دستمه سوغاتی حاج مادر خانومی و حاج آقا جونی از مکه می باشد. کچلشون کردم سر گرفتن این سوغاتی. اسمش را هم با داداشی گذاشته بودیم: سرندیپیتی. الهـــــــــــــی.کاش هنوز داشتمش.
و حالا دعوتی های من: رخساره جون (که هروقت از دانشگاه اومدن منت بذارن و شرکت کنن)، امیررضای عزیز پسر دایی گللللم ، شیدا جون(مامانی به سفارش خودت لینکت را نگذاشتم عزیزم. دوبله هم دعوتی. باید بازیک نی حتماً)، کامیار عزیز که البته پیشاپیش عکسی از کودکی هاش گذاشته وشبیر عزیزاگر افتخار دهند و خلاصه هرکسی این پست را میخونه از طرف من دعوت بیده. اگه کسی را جا انداختم عذر میخوام. همه عکساتون را بگذارید تا فیض ببریم.
پاوری: آخیش. نفس راحت. امشب با خیالراحت می خوابم. عمو دیگه بازی عکس دار نذارید تو را خدا. دقققق کردم جون اصغری (گربه ی خانگیمان)
سلام گرم مرا از شهر زیبای خودم نایین پذیرا باشید. (واه واه چه لوس مثل این برنامه های رادیویی!!)
خوبید؟ خوشید؟ آخ که چقدر دلم تنگ شده بید. من را جو گرفت. جو غربت و دلتنگی و اینا.
جونم براتون بگه که همون طور که از قبل گزارشش را داده بودم، دیروز صبح الطلوع با مادر خانومی خانه را به قصد یزد ترک کردیم. حدود ساعت 5 و 45 دقیقه بود که رفتیم نزدیک پلیس راه ایستادیم،بله
ایستادیم، ایستادیم، استادیم، ..... همین طور این فعل را برید تا ساعت 7 و 30 دقیقه. و این ایستادن در شرایطی بود که خب آفتاب هنوز طلوع نکرده بود و توی بیابون خدا چنان سوز کویری ای ما را احاطه کرده بود که هر سه (من، مادر خانومی و آقاجون) منجمد شده بودیم. خلاصه ساعت 8 و 15 دقیقه بود که اتوبوس عزیز تشریف آوردن و ما را سوار کردند. این همه معطل شدن هم دلیل داشته بید.
آخه از پشت سر ما جاده ی کمربندی نایین- یزد عبور می کرد. تمام اتوبوس ها از پشت سر ما رد میشدند و ما هیچ کدوم را ندیدم. (پشت سر یعنی تقریباً 2 کیلومتر بالاتر) خلاصه، بعد که تصورش را کردم دیدم مثل این فیلم ها کمدی ما ایستاده بودیم منتظر ماشین و یکی یکی ماشین ها از پشت سرمون رد میشدند.
کارهای ثبت نام هم خیلی راحت تر و آسون تر از اونچیزی که فکرش را میکردم انجام شد. البته هنوز شهریه های دقیق اعلام نشده بود و ما یه مبلغی را علی الحساب واریز کردیم تا هفته ی آینده که برای انتخاب واحد و تحویل گرفتن خوابگاه میرم بقیه ی شهریه را هم واریز کنم.
قابل توجه بعضی ها: ما خوابگاه هم گرفتیم. آخه من اگه می خواستم هفته ای دو سه بار برم و بیام و شب ویلوون و سرگردون شهر غریب باشم که نمیشد خب. باید یه سرپناهی چیزی برای خود اختیار می نمودیم.
آخ آخ چقدر این شهریه ها بالاست. شهریه خوابگاه هم یک کمی بالا بود (نسبت به دانشگاه آزاد) ولی خب گرفتم دیگه. ولی از همه چیز باحال تر و جالب توجه تر، اخلاق مردم با صفای یزده. این یزدی ها یه تیکه جواهرن. یعنی شما این جور در نظر بگیرین که اگه این قدر مذهبی و پایبند به عقاید مذهبیشون نبودند، همون جا وسط خیابون میگفرتند بغلت می کردند، باهات روبوسی می کردند. والله!!!!
فقط کافیه بهشون سلام کنی و با هوش بی نظیرشون توی همون ثانیه های اول کشف کنند که توی اون شهر غریبه ای؛ دیگه این قدر تحویلت می گیرند که خدا می دونه. دیشب که بر گشتیم، توی راه دیدم به شماره های دفتر تلفن موبایل مادر خانومی 100 تا شماره اضافه شده توی یک روز: شماره ی انواع راننده های اتوبوس های مسیر یزد- تهران و یزد- اصفهان. شماره ی مسئول خوابگاهمون، شماره ی ....
خلاصه که شماره ی هر کسی را که دیده بودیم توی گوشی مادر خانومی پیدا میشد. دهه، فکرای بد بد نکنید باباجون. همشون موقع خداحافظی شمارشون را میدادند که اگر مشکلی داشتم برای رفعش کنند.
اواخر کارهای ثبت نامم بود که یه اتفاق خیلی غیر منتظره افتاد. این آقا متین مثل اینکه علم غیب دارند. ماشاالله چه دعاهاشون هم میگیره :
توی اتاق مدیر آموزش در حال پر کردن یه عالمه فرم و تعهد نامه و ... بودم. مدیر آموزش هم با مادر خانومی گرم صحبت بودند. مادر خانومی داشت در مورد امکانات خوابگاه و این ها ازش سوال میکرد. آقای مدیر شروع کرد به تعریف و این ها بعد هم رو کرد به من و گفت: دخترم تا کسی تو نیست (!!!!!) چند تا مسئله را میخواستم بهت بگم.
و خلاصه شروع کرد به نصیحت که مراقب باش و گول هر آدمی را نخور و شخصیت اصیل خودت را هیچ وقت فراموش نکن و ظاهرت را حفظ کن و حجابت را رعایت کن و .....
(ماشالله یه بند حرف میزد و منم با پر رویی تموم سرم را انداخته بودم پایین و فرم هام را پر می کردم و هر 5 دقیقه یک بار سرم را می آوردم بالا و میگفتم بله، چشم، شما درست می فرمایید، صد البته)
این اولای بحث بود. آخراش دیگه داشت تحدید میکرد. رو به مادر خانومی: حاج خانوم، شما دخترتون نجیبه، ماشالله به خودتون رفته (آقاجووووون، کجایی، سرت را بنداز پایین آقا!!!) خودتون هم دقت دارید که کادر ما چقدر سخت گیر و کوشاست. پس اگه یه روز دیدید دخترون از در خونه اومد تو و چشماش را رنگ کرده بود (!!!!! از اون اصطلاحات بودا !!!!) موهاش بیرون بود و اینا بدونید عیب از دختر خودتونه که نتونسته .....
وای، خداییش خیلی مرد پر رویی بود. هرچی دلش می خواست میگفت. می خواستم بهش بگم آقا فکر می کنید کی هستید. من هرجوری دلم بخواد رفتار میکنم تا جایی که مغایرت با قانون نداشته باشه. ( والبته یه جورایی سر بسته همین مسئله را هم بهش گوش زد کردم) خلاصه در همین گیر و دار بودیم و طرف حسابی پسر خاله شده بود که یه آشنای مشترک پیدا کردیم.
یکی از دوستان صمیمی آقای مدیر آموزش، از آشناهای قدیمی خانوادگی ما از آب در اومد که از قضا اون آشنای قدیمی روحانی نیز می باشند. مدیر آموزش با آقای روحانی تماس گرفت و بعد از یه مقداری صحبت، گوشی را داد به مادر خانومی. خلاصه مادر خانومی هم خودش را معرفی کرد و آقای روحانی بعد از کمی فکر مادر خانومی را شناخت. حدوداً 20،30 سالی بود رابطه ای با هم نداشتیم. خلاصه مدیر آموزش دنبال ما توی کل دانشگاه راه افتاد و تو هر اتاقی که می بایست می رفتیم، جلوتر می رفت و میگفت: معرف این خانوم ها حاج آقا فلانی هستن.
هیچی دیگه، همه جا کارمون را راه انداختن. فقط نیم دونم چرا بعد از اینکه ما معرفی میشیدم، این پرسنل این قدر چپ چپ نگاه من و مانتو ام می کردند. به نظرم یه مقداری بیش از اندازه مانتوم برای یک آشنای روحانی، کوتاه بود!!! به م چه، دخترش که نبودم، آشنای قدیمی خانوادگیمون بود که من به شخصه نمی شناسمش و اگه الآن از کنارم رد بشه اصلاً نمی شناسمش. فکر کن!!! بیاد دانشگاه، همه ببینن من مثل بوق از کنار طرف رد میشم و سلامش نمی کنم. چقدر ضایع میشه. باید یه عکسی چیزی ازش پیدا کنم.
راستی بعد از اینکه ثبت نامم تموم شد با مادر خانومی دربست گرفتیم بریم مرکز شهر (همون مدان میرچخماق که هزار جور تلفظ داره). هرچه این تاکسی میرفت نرسیدیم. آخراش داشتیم نگران میشدیم که خاک وچوک، آقای راننده دزدیدمون!!!بعد از یک ساعت دیدیم رسیدیم به میرچخماق. از راننده پرسیدم میدون اطلسی( میدون نزدیک دانشگاه) تا اینجا چقدر فاصله داره. آقای راننده یه نگاهی به کیلومتر شمارش انداخت و گفت: 10 کیلومتر.!!!!!
مـــــــــــــــــادر جان، یعنی دانشگاه من از مرکز شهر 10 کیلومتر فاصله داره؟!!!! خداحافظ تمدن، خداحافظ شهر نشینی، خداحافظ امکانات. تازه خوابگاهمم از خود دانشکده یه نیم ساعت، سه ربعی فاصله داره. خدا رحم کنه به من، آخر ترم حسابی لاغر و مانکن تر میشم.
خب یه عالمه تعریف داشتم ولی خب هم از حوصله ی خوندن شما خارج میشه و هم من حال نوشتنش را ندارم. الآن دیگه از خستگی دارم خر پف می کنم همین جوری.این هفته که میاد آخرین هفته ایه که به طور کامل نایینم. از همین الآن دلم تنگ شده. هفته ی آینده شنبه(10 اسفند) برای ثبت نام نهایی و تحویل خوابگاه میرم یزد.
وای خدا جون، یعنی همه چیز تموم شد؟ من دانشجو شدم؟؟!!!!
پاورقی: الآن اعصابم یک کمی خورد بود، ناراحت و نگران یه سری مسائل هم بودم و حسابی عصبی شده بودم. بعد از ظهر قرصم را جا به جا خوردم.
این قرصه همین جوری هم عوارض عصبی داره چه برسه به اینکه قاطی پاتی هم بشه ساعت خوردنش. خلاصه با زمین و زمان دعوام میومد. دیدم اعصاب همه را به هم میریزم، رفتم یه دوش بگیرم و لباس هام را توی حموم بشورم (من اصولاً هیچ وقت لباسهام را با ماشین نمی شورم. خوشم نمیاد. فکر می کنم تمیز نمیشند) خلاصه داشتم لباس هام را می شستم و حسابی تو فکر بودم، سرامیک کف حموم حسابی کفی و لیز شده بود. پای عزیز لیز خورده و بنده با مخ رفتم تو دیوار حموم. این انگشت کوچیکه ی پای راستم که الآن داره از درد منفجر میشه. کبود هم شده. لگنم هم محکم خورد زمین، الآن داغون داغونه. اینقذه تو حموم جیغ زدم و خندیدم که سر همه درد اومد. گفتن بیا بیرون همو غرغر خودت را بکن بهتر از اینه که یه بلایی سر خودت بیاری. (اصولاً من وقتی از درد هم دارم میمیرم غش غش می خندم)