تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

دارم میرم ثبت نام، دارم میرم ثبت نام

سلام بر همگی. خوبید؟

عرض شود خدمتتون که فردا صبح الطلوع (قبل از طلوع آفتاب) پرنیان کوچولو دست مادر خانومی و آقاجونیش را قراره بگیره و با هم دیگه مثل روز اولی که رفت و توی کلاس اول دبستان ثبت نام کرد، بروند و در دانشگاه او را ثبت نام کنند.

از همین الآن یه عالمه شوق و شور دارم. یه چیزی تو مایه های حس کلاس اولی ها.

البته مقدار بیش از اندازه ای هم ترس و دلهره و دلشوره دارم که خب البته عادیه. گیر دادم که آبجی خانوم هم باهام بیاد، آخه من که اصلاً از کارهای ثبت نام و اینا سر درنمیارم و هرچی باشه آبجی خانوم تازه درسش تموم شده و به چم و خم ها وارده.

آبجی خانوم خودش هم از خداشه ولی مادر خانومی عقیده دارند که هیچکسی از روز اول با این مسائل آشنایی نداره و تا خودم نرم نمی تونم یاد بگیرم و باید رو پای خودم بایستم و از این جور حرف ها.

از اون طرف هم آقاجون گیر دادند که با ماشین خودمون بریم. ولی همه مخالفیم. زیرا هم حا آقاجون برای رانندگی کمی مساعد نیست و هم حال ماشین آقاجون. ترجیح میدیم با اتوبوس بریم.

حالا بشنوید از بحث شیری اتوبوس و رفت و آمد. قبلاً از خود ترمینال اینجا به مقصد یزد اتوبوس داشت ولی دیروز که تماس گرفتیم ساعت حرکت ماشینها را بپرسیم و بلیط بخریم، آقای متصدی فروش بلیط فرمودند که چند وقتیه اتوبوس های این مسیر را برداشتند و کلاً برای بزد سرویس ندارند.

این یعنی چی؟ یعنی اینکه من با هر بار رفت و آمد باید برم پلیس راه و لب جاده مثل مرغ پرکنده بالا و پایین بپرم تا اتوبوس هایی که از اونجا رد میشن من را هم سوار کنن.

خدایا، یاد این سربازای طفلکی که همیشه لب جاده منتظر ماشینن افتادم. چه بساطیه!!!!

ولی بازم دوست دارم. خوبه، اصلاً همه ی خوشیشه و این دردسراش دیگه. حالا اگه یه روز ماشین هم نیومد احیاناً با این تریلرهای ماشین کش که راننده هاش سیبیل های 2 کیلویی چخماقی دارند هم سفر میشیم. بلا به دور.

خلاصه که ما فردا عازم بیدیم. دعا کنید مشکل خاصی پیش نیاد و همه چیز رو به راه باشه. خوابگاه هم ظرفیتش محدوده. دعا کنید با هر وسیله ای که میریم زود برسیم که خوابگاه گیرم بیاد. آها، داشت یادم میرفت. بی زحمت دعا کنید این شهریه خوابگاهش هم کم باشه. آخه شهریه خوابگاه داداشی اینا 250تومنه!!!! فکر کن!!! اینجوری ترجیح میدم خونه بگیرم تا خوابگاه.

خب دیگه، کاری سفارشی، آینه قرآنی، روبوسی ای، هرچی دارین بیارین که من دیگه دارم میرم. کلاسهامون هم از 10 اسفند شروع میشه. چه ضایع. احتمالاً روز تولدم هم اینجا باشم. یکی به نفعه خانواده.

راستی سوغاتی چی دوست دارین براتون بیارم؟

نگاه کن تو را خدا، شوق و استرس مخلوط شدن زدن به مغزم. قاطی کردم اساسی. چقدر چرندیات میگم.

مواظب خودتون و اینجا باشید تا من برمیگردم. حالا انگار دارم میرم قندهار. بابا فرداشب برمیگردم همه گزارشات را صاف و پوست کنده در اختیارتون میگذارم.

پس تا فردا شب، خدانگهداااااار

پاورقی: امروز که اربعین می باشد به اتفاق مادرخانومی و آبجی خانوم ها رفتیم امامزاده سلطان موصله و من نذرم را ادا کردم. دعا خوندیم و بعد من کیک و حلوا و خرما بین عزادارها پخش کردم. خیلی حس قشنگی بود.

فقط نمی دونم چرا امروز همه این قدر با بلخند به طرف من میومدن. حتی کسانی که سالها بود با هم قطع رابطه کرده بودیم!!! خیلی می خواستم به خودم بقبولونم که این ها برای احوالپرسی من میان جلو ولی نمی دونم چرا وقتی با ولع حلواهای مادرخانومی ( که نظیر نداره از خوشمزگی) را می خوردند یه حس دیگه ای میگفت: دختر امروز به دلایل دیگه ای این قدر دوست داشتنی شدی.به هر حا نوش جونشون.

 
 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

همه جور چرندیاتی که عنوان نداره بابا جون

سلام و حال و احوال و آخ مردم از خستگی و پا درد از بسکی امروز پشت سر هم ۱۰ بار رفتم کلاس و درس دادم و اینا.

از صبح با صدای تلفن از خواب برخاستیم که مدیر باشگاه ما را به خود می خواند که ای دختر کجایی که محتاجتیم. ما هم از صبح تا ۵ عصر یه بند ورزشگاه بودیم. فقط برای نهار خانه آمدیم.

آخ این قدر خسته ام که حوصله تعریف کردن هم ندارم.

قرض (غ.ق-ض.ظ.ذ.ز) از مزاحمت: این سایته را بالاخره یافتم از برای آپلود عکس. ولی یه سوال: من هر کدوم از این لینکایی که میده را میگذارم عکس را نشونم نمیده. میشه یکی من را راهنمایی کنه.

ای خدا کی منو دانشگاه را داد؟؟؟؟ اوونم رشته کامپیوتر؟؟؟؟!!!!

پاورقی: فردا (که همین امروز باشد. آخه الآن بامداده) کفش آهنی می بایست به پا کنیم و دور شهر بگردیم برای جمع اوری مدارکمان برای ثبت نام. از هنرستان به آموزش و پرورش از اونجا به پست. از اون جا هم به بانک.نقشه ی خوب برای بانک زنی سراغ ندارید. چقدر خرج داشته بید این زندگییییی

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

به آرزوم رسیدم

خدایا اندازه ی تمام دنیا ازت ممنونم.

مرسی

تو بهترین خدای دنیایی

هزار هزار هزار بار شکرت

من دانشگاه قبول شدم.

فناوری اطلاعات یزد

بعد نوشت: خاک وچوک. ببین چقدر ذوقیده بودم. چه چیزا نوشتم!!!چه سرخ هم نوشتم . آخه یزدیا از رنگ جیغ خوششون ماد

خاک عالم حالا مردم میگن دخمله دانشگاه ندیدست. خب درست فکر میکنن بچه های مردم.

نمی دونید چه حال دارم. امشب بی شک از بهترین شبهای عمر منه. از خوشحالی خوابم نمیبره. وقتی نتایج را دیدم این قدر جیغ زدم و بالا پایین پریدم و از ذوق گریه کردم که آبجی خانوم دوید تو اتاق. هراسون پرسید چی شده؟!!!! پریدم تو بغلش و گقتم قبول شدددددددددددددم. و زدم زیر گریه. آبجی خانوم هم از ذوق نمی دونست چیکار کنه. هی جیغ میکشیدبعد هم پرید کاغذ اولویت بندیهام را برداشت و دور یزد را گل و ستاره و فلش و اینا کشید و چسبوند ژشت در ورودی. هرکی از در خونه وارد مید جیغش هوا میرفت. همه از ذوق اینکه از شر من خلاص شدن کلی خوشحال شدن

فردا همگی (همه ی داداشی ها از اقصا نقاط کشور(درست نوشتم؟!!) تشریف آوردن اینجا: تهران-اصفهان-اهواز-عسلویه و...) دعوت خونمون. به صرف ناهار-شیرینی-قهوه ی ساخت خودم-آش رشته ی مادر خانومی و یه عالمه بگو بخند. شما هم دعوتید تشریف بیارید.

(با لحجه یزدی خوانده شود): یه تا خطاب خش یزدم براتون مخرم.

یکی نیست بگه دخمل جون یه آی تی دیگه این چیزا داره خوبه یزده. تهران بود چیکار میکردی؟!!!

پاورقی۲: از همه خصوصاْ رخی جون برای دعاهاش و دلگرمی هاش. از عمو هوشنگ برای راهنمایی هاش و شیدا جون برای دلگرمی ها و دخملی هاش و خلاصه همگی ممنونم. بالاخره دوران کنکوری من هم به سر رسید

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

خانم مربی

 عرض سلام و احوال پرسی و برای خانوم ها روبوسی و برای آقایون هم که خب زشته روبوسی کنیم، چاق سلامتی می فرمایم.

چه خبرا؟ من که توپ توپم. از این بهتر نمیشم. هم از نظرروحی و هم  از نظر جسمی.

عارم خدمتتون که مربی ایروبیکمون این همفته تشریف بردن مسافرت( کی نمیرن مسافرت ایشون؟!!!!). خلاصه که این هفته مربی نداشتیم.

مدیر باشگاه هم لطف فرمودن و دو جلسه بدون هماهنگی قبلی بنده را به عنوان مربی اعلام کردن و من ِ بی نوای طلفکی مجبور شدم به بقیه تمرین بدم.

آی خوش گذشت، آی صفا کردم، آی خسته شدم که خدا می دونه. در حال حاضر تمام استخون هام درد میکنه. آخه مجبور بودم به شاگردهای جدیدی که جلسه اولشون بود هم به صورت خصوصی درس بدم. حسابی اعصاب خورد کن بودن. یاد جلسه اول های خودم افتادم.ولی بازم خوب بود. مخصوصاً که بعدش هم رخی جــــــــــــــــــونم را دیدم و حسابی خندیدیم. واقعاً از ته دل خندیدم. خیلی خوش گذشت.

پاورقی: می خواهیم در بازی عمو هوشنگ شرکت کنیم ولی طبق معمول با آپلود تصویر مشکل داریم. کمکککککککککککککککک

 
 

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387

رویای...

شما تصور کنید این ها را یه جایی خوندم یا از کسی شنیدم. چه فرقی میکنه کی گفته. مهم اینه که گوینده اش زندگی وحشتناکی را داره سپری میکنه. زندگی ای که حتی از خوابیدن و خواب دیدن و بیدار شدن هم وحشت داره. حتی شاید این ها حرفهای خود من باشه:

" وقتی یه مدت رویاهای صادقه ببینی خیلی حس جذابی داره. اوایلش زندگی برات خیلی هیجان انگیز میشه. تصورش را بکن، اتفاقی که چند شب قبل توی رویا دیدیش، حالا داره جلوی چشمات مو به مو اتفاق میفته.

اویل هم ترسناکه و هم هیجان انگیز. اینکه بدونی قراره چه اتفاقی بیفته و آخر ماجرا چی میشه.

ولی امان از وقتی که رویاها به کابوس های صادقه تبدیل بشن.

اون وقته که شبانه روز آرزو میکنی کابوسهات کاذبه بشن. و مدام از رخ دادن اونچه که توی خواب دیدی واهمه داری.

و شبانه روز آرزو میکنی بشی مثل آدمای معمولی. هیچ خوابی نبینی. هیچ رویایی در کار نباشه و از هیچ چیز آینده خبر نداشته باشی.

چند شبه تصمیم گرفتم دیگه نخوابم. ترجیح میدم تا صبح کتاب بخونم و موزیک گوش بدم تا اینکه بخوابم و اتفاقات آِنده را جلو جلو به چشم ببینم.

این شب ها از خوابیدن می ترسم، از خواب دیدن می ترسم. از، بیدار شدن از خواب می ترسم."

 

پاورقی: داداشی جونم از اهواز اومده. الهی قربونش برم. دو سه ماهی میشد ندیده بودمش. دلم براش خیلی تنگ شده بود. این روزها ضیافت ها داریم با هم.فیلم های توپ می بینیم. موسیقی های عالی. کتابهای محشر و خلاصه یه دنیا خاطره می سازیم برای هم دیگه. هم اکنون هم یک عدد کتاب ازش هدیه گرفتم. پیش پیش گذاشتمش به حساب هدیه تولدم  

 فقط کاشکی در مورد یه مسائلی ازم سوال نمی پرسید که خفن توش بمونم. سوالش دوباره من را به یاد چند وقت پیش انداخت. یاد یه کسی به اسم"رفیق".

 
 

یکشنبه بیستم بهمن 1387

نوستالژیک-دلتنگی

صبح جمعه است و مادر خانومی همه ی ما را به صف میفرسته توی زیر زمین تا زیرزمین تکونی بکنیم!!!

بعد از چندین و چند سال میخوایم بریم دستی به سر و گوش زیرزمینهای قدیمی و پر از آت آشغال بزنیم تا هم جمع و جور و تمیز بشه و هم آقاجون و مادر خانومی در کنار فرزندانشون تورق خاطراتی بعد از سالها داشته باشند.


ادامه مطلب...

 
 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387

پیروز میدان

هم اکنون از یک باخت شرافتمندانه و غرور آفرین باز می گردم.

همیشه برنده ی میدون اونی نیست که دست آخر را میبره، اونیه که تا آخر بازی همه را حیرت زده ی شانس و حرکتهای خودش میکنه.

توضیح اینکه: امشب به اتفاق داداشی ( که سر شب به صورت سر زده از اصفهان آمد) و آبجی خانوم و آقا دومادش نشستیم به بازی حکم و حکم رانی.

آی حال داد، آی حال داد که نمی دونیـــــــــــد، تا آخراش همش دست مال ما بود. یار من داداشی بود. خداییش داداشی همیش تقلب میکرد ولی من عادلانه و انسان دوستانه همه ی دستها را می بردم. خداییش خیلی هم حرص خوردم. آخریها فشار خونم به 30، 40 رسیده بود. قرمز قرمز شده بودم. انگار داشتم مسابقات المپیک حکم (!!!!) میدادم.

ولی در یک عملیات دراز گوشانه حاکمیتم را به داداشی واگذار کردم (آخه از حکومت زیاد خسته شده بودم) و از اون لحظه بود که زارت زارت باختیم.

این ها را نوشتم تا در تاریخ خاطراتم ثبت شود که شب خوشی را از سر گذراندم، چقدر حرص خوردم و چقدر خندیدیم.

جای همگی خالی.

 این قطعه نوشته هم همین جوری (بسیار با دلیل و با مناسبت) اینجا نوشته میشود

توضیحات و تشریحاتش هم باشد برای بعد. ::

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو

به ناز قدم های من که روی نرما نرم تن تو جای می گیرد.

نگو

نگو که مغرورم

قرار نیست باز هم عیب هایم را به رخ زردم بکشی

مگر فکر و ذکر تو، رسیدن به تو، فرصت خود سازی هم به من داد؟

می خواهم به دیدار تو بیایم تا مگر به یمن لمس سنگ فرش های تو، ساخته شوم.

آدم شوم.

 

به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو

به رنگارنگ بودنت

به کثیف شدنت

اینکه نمی خواهی کثیف باشی اما، ما آدم ها به حرفهای تو گوش نمی دهیم

قول میدهم تمیزت کنم

پاک پاک

به پاکی همین روزها، همین لحظه های ناب

 

به سنگ فرش های تو  فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو

بعد از این، تنها مأوای قدم های تنهای من تویی

تنها مأوای قدم های حیران اما گرم من تویی

 

چه خوب که گرماگرم تابستانها هم با تو باشم

درست مثل تصورات امروزم.

در این ظهر گرم شهریوری،

 

صلاة ظهر مرداد هم به تو فکر می کردم، به سنگ فرش های تو

 

حالا وقتش رسیده

وقت تلافی

وقت جبران

وقت اثبات

وقت اینکه ثابت کنی، بر خلاف نظر همه ی آنهایی که می شناسندت؛

هم گوش شنوا داری و هم دل نازک؛ نه دل سنگ.

وقت اثبات اینکه تمام آنچه که این همه وقت از تو خواستم را شنیده ای و

وقت اثبات اینکه خسیس که نیستی هیچ

خیلی هم کریمی

مثل ابرهای بالای سرت

که حالا سیاه شده اند و تاریک

سیاهی آن ها هم به خاطر ما آدم هاست

ولی قول میدهم

 

تو ثابت کن گوش و دل داری

تو ثابت کن کریمی

من پاکت خواهم کرد

سوگند به سنگ فرش هایت

به مأوای قدم های تنهایم

که پاکت می کنم

الآن تنها

به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر

به سنگ فرش های تو.

 

 
 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

تولدت مبارک خانومی

امروز یکی از زیباترین روزهای دنیاست. یکی از خوش یمن ترین روزهای دنیا برای من، خانواده ات و دنیا.

روزیکه خداوند تو را تقدیم ما کرد.

خودت خوب می دونی که هنوز هم برام عزیزترینی، که چقدر دوستت دارم و چقدر خاطرات گذشته مون برام عزیزند.

و امروز که سالروز میلاد توست، من از خوشحالی سر از پا نمی شناسم.

نگو چه پر رو و از خود راضی. خودت لوسم کردی؛ خوب می دونم که چقدر صدای من را وقتی گاه و بی گاه برات می خوندم دوست داشتی و از روزیکه فهمیدم چقدر عشق آواز خوندن های من هستی، دیگه برای کمتر کسی خوندم. خواستم صدام فقط مال تو باشه.

امروز از صبح که بیدار شدم مدام زیر لب ترانه ای کرا که خیلی دوست داشتی زمزمه می کنم: غریبه آشنا، دوستت دارم بیا.... یادته چقدر خاطره با این ترانه داشتیم.

و البته گاه که تنها میشم ترانه ی GO On- celendion را آروم آروم زیر لب زمزمه می کنم؛ هیچ وقت یادم نمیره اولین باری را که برات خوندم و تو چقدر خوشت اومد.

عاشقانه های من و تو که هیچ وقت تمومی ندارن خانومی. تو بهترین و عزیزترین دوستی هستی که در طول عمرم داشتم. حتی اگه از مهرماه تا حالا ندیده باشمت. خودتم خوب می دونی که خاطره های خوش حیاط پشتی هنرستان، اون مسجد کوچولوی توی امام زاده و یه عالمه خاطره ی قشنگ دیگه ای که با هم داریم را هیچ وقت فراموش نمیکنم.

سالروز میلادت هر سال بهونه ای میشه که باز هم به یادت بیرام که از صمیم قلب دوستت دارم و حتی شاید حسی بالاتر از دوست داشتن، چیزی مثل پرستیدن.

فرح عزیزم، تولدت مبارک

Near.far.where ever you are, I belive that's the hurt does … go on

 
 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

خرررر پفففف

سلام سلام

وای دیگه دارم منفجر میشم.الآن هر کسی من را ببینه میگه دقیقاً شبیه پلان و طبقه و شیت و پلاتر و کد و نمای داخلی و .... شدم.

من نمی دونم این دانشجوهای تنبل شب تحویل پروژه یادشون میاد کارهاشون آماده نیست، من چه گناهی کردم آخه؟؟!!!

دیشب تا ساعت 11 دفتر داداش خان بودم. دیگه داشت پاهام از درد کنده میشد. حالا شما تصور کنید از عصر اونجا روی پا وایساده بودم، تازه انی عضله درد ناشی از خوابیدنم روی برف ها هم حمله ور شده بود. دیگه از درد و خستگی داشتم میردم. بعد هم که اومدم خونه تا ساعت 4 صبح مثل قنچ نشستم پشت سیستم و یه بند پایان نامه تایپ کردم.

امروز هم دربست دوباره دفتر بودم. تا غروب که پریماه جونم (عچق دوران بچگی) زنگید بهم که :

دختر کجایی؟ به دادم برس. ناسلامتی من دوست جون جونیتم. تو رفتی کارای پسرای مردم را انجام میدی اون وقت دوستت اینجا تک و تنها با این همه پروژه ...؟!!!

بهش گفتم خب کارهات را بردار بیا دفتر. لازم به ذکر میباشد که پریماه مهندسی معماری میخونه و باید یه عالمه شیت و خلاصه دردسر طراحی میکردم براش.

دیدیم اونجا تو دفتر نمیشه، شوهرش (پریماه جون دو سه ماه پیش تازه ازدواج فرموده اند) اومد دنبالمون و ما را آورد خونه ی ما. خلاصه تا ساعت 11ونیم نشسته بودیم اینجا طراحی می کردیم. دیگه آخریا لوچ شده بودما.

ولی خوش گذشت. پری هی جوش میزد و یه خط در میون میگفت: بجــــــــــــــــــنب. من در عین خونسردی یه ماچ آبدارش می کردم و میگفتم: بذار طول بکشه. عوضش بیشت پیش هم می مونیم. مگه بده؟ بعد یه عمر اومدی خونمون این قدر عجله نکن.تازه ساعت 11 بود که یادمون اومد نماز نخوندیم. مثل فشنگ پریدیم فرت فرت نمازامون را خوندیم. اون تیکه نماز خوندن هم خیلی با مزه بود. پری جلو وایساده بود من پشت سرش هی میگفتم: حاج خانووووم، مسئلهٌ. یه عالمه سر نماز خندیدیم. فکر کنم خدا آخراش بهمون گفت نخواستم این دو رکعت نصفه نیمه هم مال خودتون. برید طراحیتون را بکنید.

 

خلاصه الآن بدون اینکه شام بخوره طفلی با اعصابی بس خورد و خاک شیر رفت خونشون.آخه هنوز 4 تا دیگه از شیت هاش مونده. و طبق معمول بنده ی طلفکی باید تا صبح طراحیشون کنم.

اصولاً به دسته ی جغدان پیوسته ایم. تنها با این تفاوت که جغدها روزها می خوابند وشبها بیدارند.ولی من هم روز بیدارم و هم شب  ها.

امروز هم آبجی خانوم بزرگه آخرین امتحاناش را پاس نمود. امروز دو تا امتحان خیلی مهم پشت سر هم داشت. دیشب همین طور تا صبح برای اینکه هردومون خسته نشیم و خوابمون نبره با هم اس ام اس بازی میکردیم و من یه بند جمله های امیدوار کننده و یو کن و اینا می فرستادم.

آخ..رو صفحه کلید خوابم برد.

ما بریم به کارامون برسیم. کار ندارید شما؟؟؟

ماماننننننننننن من خوابم میاد

پاورقی: جواب کامنتاتون را در کامنتدونی هر پست بخوانید. خصوصاْ شیدا و بعضیا که خودشون را ناشناس معرفی میکنن

این هم عکسی دیگر از برف نوردی.

فکر کنم آخرین باری بود که با آبجی خانوم رفتم برف نوردی. و این هم پاهایمان در برف:

پاهایمان در برف

در این مرحله پاهای من سر شده بود اساسی و اصلاً حرکت نمی کرد.: آغاز عضله درد.

اگه گفتین کدوما پات* منه؟ خیلی تابلو خداییش.

پاورقی*: در بچگی بنده به کفش می گفته ام -پات-.

خاطره ی مربوط به پات را در آینده خواهم نوشت.

 
 

یکشنبه ششم بهمن 1387

من و این همه خوشبختی؟!! محاله محاله محاله .... دی ری دی دین

سلااااااااااام

احوالات شما؟

من که بینهایت خوبم. البته اومده بودم که ناله کنم و بگم که حالم خیلی بده و کلی براتون ناز کنم و بگم که ۳ روز هست که دارم درد میکشم و ...

ولی...

همین الآن متوجه شدم که به اون کاغذ نیم وجبی شیطونک نیازی نیست و کارم بدون اون هم راه میفته. حالا باز دوباره بهونه واسه دعا کردن شما راه افتاد. برام دعا کنید کارم خوب پیش بره.

دوم اینکه یه ایمیل همین الآن دریفت کردم که تقریباْ ۳متر پریدم بالا و با این حال بدی که داشتم این قدر جیغ کشیدم از خوشحالی که خدا میدونه. جهت رفع کنجکاوی دوستان ایمیل مربوط به یه همکاری خیلی پر سود با یه مرکز خیلی مهم می باشد.جهت رفع کنجکاوی بیشتر رخی جان: عزیزم ایمیل مربوط به مهندس یوسفی می باشد.

سوم هم اینکه امیررضای عزیز سایت خوبی بهم معرفی کرد که فردا براتون همه ی عکس هام را میگذارم. در حال حاضر یکیش را این پایین ببینید:

من وسط این همه بوسه ی خدا

مریضی این چند روزم هم مربوط به این عمل زیبا و متحیرانه می باشد. تمام استخونهام درد میکنه و نمی تونم حرکت کنم در حال حاضر

 
 

شنبه پنجم بهمن 1387

النجده

سلام

دوستانی که دوست دارن با دوست من دوست بشن ....

ببخشید قاطی غوریاث شد.

دوستانی که دوست دارن عکسای گردش علمی (!!!) عشقولی امروز بنده در برف را ببینند لطف کنند یه دستی بگیرن این ماشین آقاجون یخ کرده روشن نمیشه....اِ بازم اشتباه شد 

از اول: دوستانی که دوست دارن عکسای..... ( ر.ک خط بالا) لطف کنند یه سایت آپلود تصویر خوب بهم معرفی کنند تا عکسام را براشون بگذارم توی وبلاگم. آخه این سایت تاینی پیک مثل این جناب بلگفا قاط زده.

بجنبید

تا عکسا یخ نکرده و من بیشتر از عکسا، منجمد نگردیده ام.

خوش باشید و گوله برفی

 
 

جمعه چهارم بهمن 1387

عشق بازی من و خدا

ممنون، خدای قشنگ مهربونم، خدای سپید بخشنده ی من

خدای زمستونای برفی و پر خاطره و آروم، ممنون.

ممنون که لطف سرشارت شامل حال ما هم شد.

ممنون که یه بار دیگه اجازه دادی چیزی را که از صمیم قلب عاشقشم را به چشم خودم ببینم، توی دستام، روی گونه هام حسش کنم.

ممنون که زمستون قشنگ 87 هم هستم و سالم و سلامت در کنار خانواده ی بی نهایت خوبم، میتونم بارش نعمت زیبای سپیدت را از پشت پنجره ی اتاقم، در حالیکه کنار بخاری گرم و نرمم ایستاده ام تماشا کنم.

ما همه بر این باوریم که تو توی آسمونهایی، ولی شبهای برفی اون قدر دونه های کوچولوی سفید قشنگ از پیشت میان پایین پیش ما که من احساس می کنم هر کدوم از این گلوله های کوچولوی برفی، یه بوس کوچولو از سمت تو برای ما آوردن.

پس با شوق تموم از اتاق گرمم می زنم بیرون، میپرم وسط کوچه ی یک دست سفید پوش از برفت و دستهام را از همدیگه باز میکنم، سرم را میگیرم بالا به سمت خودت و منتظر می مونم تا دونه دونه بوسه های گرمت بشینن روی گونه های داغم.

این عشق بازی هرساله ی من و توئه. من عاشق ترین و تو معشوق ترین؛ یا نه؛ تو عاشق ترین و من معشوق ترین؟!

اصلاً چه فرقی میکنه، مهم اینه که هر دو عاشق و واله ی همدیگه ایم. که تو تمام شب و روز برفی برای من بوسه های گرمی میفرستی که من حاضرم با تمام وجودم بپذیرمشون.

دونه دونه بوسه هات میان روی زمین، پیش من؛ با فرو نشستنشون روی گونه هام، لرزه میفته به تنم. نه از سرما، بلکه از شوق گرفتن یه هدیه ی دیگه از سمت تو: یه بوسه ی داغ دیگه.

امشب ِ برفی، تا خود صبح میخوابم در آغوشت خدایم، زیباترینم.

از پشت شیشه ی پنجره ی اتاقم اون قدر بوسه هائیت را که برام به زمین میفرستی را نظاره میکنم تا همین طور آروم آروم پلکام گرم بشن و خوابم ببره و تا صبح رویای آغوش تو را ببینم خدای خوبم.

و صبح که بیدار میشم، آدینه ی جمعه است. تمام شهر یک دست سپید و پاک و پوشیده از بوسه های پاک تو و آماده ی شیرجه ی من وسط اون همه بوسه ی نرم و سپید.وسط اون همه برف.با قهقهه های از سر شوق من. و تو با هر قهقهه ی من، هم صدا با من می خندی و صدای خنده هامون تو گوش همه ی شهر میپیچه.

خب، رسم هر ساله مون را که فراموش نکردی. شبهای برفی وقت خواب آرزوهام را تو گوشت پچ پچ میکنم. چون معتقدم شب برفی پاک ترین شب ساله. چه شبی پاک تر از شب بارش بوسه های تو بر تن من؟!

و چه شبی آرزوهای من را برآورده میکنی جز اون شبی که عاشقانه تا صبح یک بند مرا می بوسی؟!

اول از همه آرزو میکنم سلامتی هر دو دایی خوب و نازنینم را بهشون برگردونی. دایی هایی که از جونم هم برام عزیزترن و مادر خانومی این روزها از غصه ی مریضی اونها، مدام اشک میریزه.از صمیم قلب ازت میخوام که همین امشب شفاشون بدی و سالم و سلامت بشن.و البته یه عزیز دیگه که خیلی برام عزیزه و برگشتن سلامتیش خیلی خیلی برام مهم تره.

بعد هم آرزوهایی که خودت می دونی را برآوردشون کن. یادم نرفته، اگه میخوام آرزوهای خاص و شخصیم برآورده بشن نباید به زبون بیارم. نباید هیچ کسی ازش با خبر بشه. پس به زبون خودمون بهت میگم: اون و اون و اون یکی و اون یکی آرزوئه و اون آرزو مهمه و اون آرزو آخریه و خلاصه همشون را برام برآورده کن. مرسی.

میبینی؟ هنوزم کوچولوی خودتم. هنوزم سر عقل نیومدم. هنوزم بازیگوشم.

و در آخر اینکه: خدای قشنگم، ممنون که من را به وجود آوردی. ممنون که من را میون این همه خوبی، پاکی، آرامش،خانواده ی بی نظیر؛ دوستای خوب و دوست داشتنی آرزوهای قشنگ، هدفهای بزرگ؛ اراده ی راسخ و خلاصه این همه عشق به زندگی، آفریدی.

با تمام وجودم ازت ممنونم و بوسه های عاشقانه ام را من هم امشب تا خود صبح نثارت میکنم.

راستی یه خواهش دیگه: بی زحمت این عاشقانه های آروم و قشنگ و دونفره مون را باز هم ادامه بده. اجازه بده سالهای دیگه هم همین طور آروم و خوشحال بشینم و برات عاشقانه بنویسم.

ممنون

 
 

پنجشنبه سوم بهمن 1387

گم شده

سلام

آدم سردرگم و کلافه از ریزش بهمن سر کوه هم خطرناک تره !!!!!

از صبح تا حلا دنبال یه برگه ی نیم وجبی میگردم ولی پیداش نمیکنم. حسابی کلافه دشم دیگه. تمام خونه از از صبح که از خواب بیدار شدم گشتم؛ تمام کمدهام را ریختم بیرون (کمدهایی که شبیه کمد آقای گوفیه). به یمن این کار، با دیدن هر تکه کاغذ یا تکه روزنامه یا یه عکس، کلی خاطره از گذشته برام زنده شد.

پاکتهای دست سازی که پر بودن از دست نوشته هایی که تمام داراییهام هستن و مرور اون نوشته ها. دیدن آلبوم عکس بچگیهام و عکسهای دوران مدرسه ام و خلاصه یه عالمه خاطره ی خاک گرفته که بعد از مدتها از زیر خروارهای ذهنم بیرون اومدن.

ولی بازم اون کاغذ مهم پیدا نشد. حسابی اعصابم خورده. اگه تو همین یکی دو روزه پیدا نشه...

وای حتی نمیتونم به پیدا نشدنش فکر کنم. دعا کنید برای  هاپویی نشدن اعصاب منم که شده این برگه ی نیم وجبی اما بی نهایت مهم، پیدا بشه. یه جورایی می تونم بگم آینده ام به پیدا شدن اون تیکه کاغذ بستگی داره.

من کاغذم را میخوام.

 
 

سه شنبه یکم بهمن 1387

شبی با عسلی خودم

سلام. این مطلب را دیشب به اتفاق بنیامین جونم نوشتیم و امروز براتون میگذارم :

شب همگی خوش.

راستش قصد داشتم یک سری بازیی که مدتهاست دعوت شدم را انجام بدم ولی نقص فنی به وجود اومد. و داداشی دوربین را با خودش برده اصفهان. وقتی برگشت فوراً توی بازیها شرکت می کنم.

در حال حاضر بنده توسط بنیامین جان(خودش گفته اینجا بنویسم بنیامین جان) دارم دیوونه میشم.این بچه تا خاله کوچیکه اش را به مرز دق کردگی نرسونه بیخیال ما نمیشه.

مادر خانومیش که آبجی خانوم بزرگه ی بنده باشه، امتحانات ترم آخر را داره پشت سر میگذاره و بنده کار دیگه ای اینجا ندارم جز نگهداری از آقا بنیامین.

(خالهههههه، پوست تخمه ها را نریز زیر میز کامپیوتر، دقققققق دادی منو بچه )

ببخشید،خط رو خط شد، این جیغی بود که سر بنیامین کشیدم.

الآن ما دو نفر را تنها گذاشتن و هرکسی رفته پی خوشگذرونی خودش و بنده و تعطیلاتمم کشک.

الآن شامش را دادم، شونصد صفحه املا هم بهش گفتم که آخرش داشت اشکم را در می آورد. یه عالمه بازی استراتژیک هم کردیم که اسمش را نمی دونیم چیه!!! اولین باری بود که بازی میکردیمش. داریم راه هاش را کشف می کنیم.البته  زیاد هیجانی نیستا. فکر کنم اسمش BLOWOUT باشه.اگه کسی این بازی را انجام داده و چم و خمش را بلده بهمون یاد بده. ثواب داره جون شما. عمو هوشنگ شما که باید صد در صد بلد باشین.

درضمن بنیامین جون چند شبه که گیر داده من بهش زبان یاد بدم و هرشب میاد اینجا از من سرمشق میگیره.

قربونش برم، یه پا خرگوشه واسه خودش. باهوش و شیطون و البته خوشگل و دوست داشتنی( اینا را ننوشتم که پر رو بشی امشب مسواک نزنیا، باشه خاله؟)

بچه ها، بنیامین الآن ازم پرسید: « خاله، این هایی که می نویسی را کیا می خونن؟»

بهش گفتم: همه، همه ی دوستام میان وبلاگم و می خوننش.

حالا میگه که بهتون بگم بالاخره امروز بعد از 8 سال و اندی تونسته حرف «ر» را تلفظ کنه.

خیلی از این بابت خوشحاله ولی من نه. آخه بنیامین حرف –ر- را اینجوری میگفت: -ل- خیلی ناز میگفت.

مثلاً وقتایی که میگفت: مرغ، شنیده میشد: ملغ و من از خنده غش میکردم.

خودش هم اینجا از خنده ریسه رفته که یه خاله ی مهربون نشسته داره مفتی و مجانی در حضور عموم قربون صدقه اش میره.

قرار شده اگه خاله دانشگاه قبول شد، هر سری که میاد براش سوغاتی و مسواک برقی (این یکی را الآن اضافه کرد به لیست درخواست هاش) بیاره.

خب، این بود درد دلهای یک خالة بی نوا در نگهداری چند روزه از پسرخواهرش.

من خودم یکی را می خوام بیاد نگهم داره. ببین طفلی ها کی را به کی سپردن؟!!!

بنیامین میگه بهتون بگم که امشب از خونشون 6 تا دونه ماکارونی آورده که براش بپزیم. آخه بنیامین بر خلاف من خیلی خیلی ماکارونی (به زبون خودش: کارنویی) دوست داره.

پاورقی: از فردا قراره سرم دوباره شلوغ بشه. قراره بشم همکار داداش خان. آخه این هفته موقعیت استخدام توی یه شرکت هم برام پیش اومد که چون حقوقش خیلی کم بود منصرف شدم. حالا قراره بشم همکار داداش خان. خدا به خیر بگذرونه.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme