هم اکنون از یک باخت شرافتمندانه و غرور آفرین باز می گردم.
همیشه برنده ی میدون اونی نیست که دست آخر را میبره، اونیه که تا آخر بازی همه را حیرت زده ی شانس و حرکتهای خودش میکنه.
توضیح اینکه: امشب به اتفاق داداشی ( که سر شب به صورت سر زده از اصفهان آمد
) و آبجی خانوم و آقا دومادش نشستیم به بازی حکم و حکم رانی.
آی حال داد، آی حال داد که نمی دونیـــــــــــد، تا آخراش همش دست مال ما بود. یار من داداشی بود. خداییش داداشی همیش تقلب میکرد ولی من عادلانه و انسان دوستانه همه ی دستها را می بردم. خداییش خیلی هم حرص خوردم. آخریها فشار خونم به 30، 40 رسیده بود. قرمز قرمز شده بودم. انگار داشتم مسابقات المپیک حکم (!!!!) میدادم.
ولی در یک عملیات دراز گوشانه حاکمیتم را به داداشی واگذار کردم (آخه از حکومت زیاد خسته شده بودم
) و از اون لحظه بود که زارت زارت باختیم.
این ها را نوشتم تا در تاریخ خاطراتم ثبت شود که شب خوشی را از سر گذراندم، چقدر حرص خوردم و چقدر خندیدیم.
جای همگی خالی.
این قطعه نوشته هم همین جوری (بسیار با دلیل و با مناسبت) اینجا نوشته میشود
توضیحات و تشریحاتش هم باشد برای بعد.
::
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر
به سنگ فرش های تو
به ناز قدم های من که روی نرما نرم تن تو جای می گیرد.
نگو
نگو که مغرورم
قرار نیست باز هم عیب هایم را به رخ زردم بکشی
مگر فکر و ذکر تو، رسیدن به تو، فرصت خود سازی هم به من داد؟
می خواهم به دیدار تو بیایم تا مگر به یمن لمس سنگ فرش های تو، ساخته شوم.
آدم شوم.
به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر
به سنگ فرش های تو
به رنگارنگ بودنت
به کثیف شدنت
اینکه نمی خواهی کثیف باشی اما، ما آدم ها به حرفهای تو گوش نمی دهیم
قول میدهم تمیزت کنم
پاک پاک
به پاکی همین روزها، همین لحظه های ناب
به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر
به سنگ فرش های تو
بعد از این، تنها مأوای قدم های تنهای من تویی
تنها مأوای قدم های حیران اما گرم من تویی
چه خوب که گرماگرم تابستانها هم با تو باشم
درست مثل تصورات امروزم.
در این ظهر گرم شهریوری،
صلاة ظهر مرداد هم به تو فکر می کردم، به سنگ فرش های تو
حالا وقتش رسیده
وقت تلافی
وقت جبران
وقت اثبات
وقت اینکه ثابت کنی، بر خلاف نظر همه ی آنهایی که می شناسندت؛
هم گوش شنوا داری و هم دل نازک؛ نه دل سنگ.
وقت اثبات اینکه تمام آنچه که این همه وقت از تو خواستم را شنیده ای و
وقت اثبات اینکه خسیس که نیستی هیچ
خیلی هم کریمی
مثل ابرهای بالای سرت
که حالا سیاه شده اند و تاریک
سیاهی آن ها هم به خاطر ما آدم هاست
ولی قول میدهم
تو ثابت کن گوش و دل داری
تو ثابت کن کریمی
من پاکت خواهم کرد
سوگند به سنگ فرش هایت
به مأوای قدم های تنهایم
که پاکت می کنم
الآن تنها
به سنگ فرش های تو فکر می کنم ای شهر
به سنگ فرش های تو.