سلام سلام سلام
حال و احوال شما؟
چیه؟ چرا کیفم کوکه؟ پرسیدن داره؟ نه جداً نمی دونید؟ یک مقداری اگه توی وبلاگ من آرشیو خوانی کرده باشید سریعاً می فهمید دلیل خوشحالیم چیه دیگه!!!
بله، درست فهمیدید: زمستون.
ای جان، چقدر دلم برای این فصل تنگ شده بود. باورتون میشه 9 ماه میشد که ندیده بودمش. با اینکه عاشق این فصلم و از همه ی فصلای دیگه بیشتر دوسش دارم ولی خب یک سالی میشد که از هم دیگه دور بودیم. 
دوستای قدیمی اینجا، خوب میدونن که من همه چیزم با بقیه آدما فرق داره. همه چیزم عجق وجغه. مثل این عاشقای معشوق گم کرده، از پاییز خوشم نمیاد. البته هوای ابریش را دوست دارم ولی زمستون یه چیز دیگه است:
هوای سردی که سوزش تمام استخونات را می ترکونه، باد و بارون های تگری خوشگل و در نهایت در اوج زیبایی و پاکی : برف.
از همین الآن برای دیدن اولین برف زمستونی 87 کویر دارم لحظه شماری می کنم. شما که نمی دونید قدم زدم تو کوچه پس کوچه های قدیمی اینجا، اونم زیر برف چه حال و هوایی داره.
فقط یه مسئله؛ هر سال هم پای قدم های من آبجی خانوم بود. خب، حالا امسال که آبجی خانوم خودش یه هم قدم داره من با کی هم قدم بشم؟؟؟
تنهایی هم عالمی داره خب.
و اما شب یلدا؛ به جرئت می تونم بگم بهترین شب یلدایی که تا اینجای عمرم سپری کردم، شب یلدای 87 بود. محشر بود. تا ساعت های 6 و 7 شب فکر می کردم بدترین یلدای عمرمه. آخه هیشکی نبود. داداشی ها هر کدوم یه جای ایران بودن: تهران، اصفهان، اهواز، دوباره اصفهان. و ما حسابی تنها بودیم. ولی طی یک عملیات کاملاً غافل گیر کننده، خانواده ی شوهر خواهر گرام2 (زین پس در اینجا به شوهر آبجی خانوم که تازه داماد خانواده ما شده، آقا دوماد می گوییم) تماس گرفتن که برای برگزاری مراسم "یلدا برون" می خوایم بیائیم خونتون.
خداییش از هر رسم و رسوم مضخرفی که بدم بیاد، این یکی رسم را خیلی دوست دارم. خیلی رسم قشنگیه. میوه و شیرینی و آجیل و هدیه و ... میارن خونه ی تازه عروس. و این تنها رسمیه که توی چیزهایی که خانواده ی داماد میارن برای عروس، یه چیزی هم گیر ما دور و بری های عروس خانوم میاد.

« خاطرات شب یلدای امسال را هم می نویسم تا مبادا فراموش کنم که: 1- شبی هم در عمرم گذراندم که سراسر خوشی بود و خاطره های به یاد ماندنی و اصیل. 2- شبی هم در عمرم بود که تونستم طی اون، زحمت های چند ماهه ی کلاس ایروبیکم را هدر بدم و یک شبه 10 کیلو وزن زیاد کنم (از بس خوردم) »
پس از همینجا انشای خود را با موضوع: شب یلدای خود را چگونه گذراندید؟ آ؛از می کنم:
شرح ما وقع:
بعد از ظهر، وقتی از کلاس بر میگشتم با اکسل( این اسم جدیدته، حرف نباشه، اعتراض ممنوع، این اسم ثبت شده
) رفتیم ددر دودور. آخه اکسل میخواست برای مهمونی همون شب، که 50،60 نفری هم اعضای اون مهمونی بودن لباس بگیره.
خلاصه بعد از خریدهای اکسل من داشتم با کله می رفتم خونه ( هم به ذوق فراهم کردن بزم شب و هم به این خاطر که خیلی دیر شده بود و مادر خانومی عن قریب بود که سر از تنم جدا کنه) که ناگهان دیدم از روبرو کسی آشنا داره به سمتم میاد.
بله، او کسی نبود جز: مادر خانومی
با زبون حاذق خودم ماجرا را پیچوندم و از سمت مادر خانومی محکوم شدم به 1 ساعت پیاده روی همراه با هم.
حول و حوش 6 بعد از ظهر بود که پس از یک عالمه خرید تنقلات به خونه رسیدیم.
من پریدم توی زیرزمین و کرسی را از زیر خروارها خاک یک ساله، بیرون آوردم و تمیزش کردم و با مادر خانومی گذاشتیمش وسط هال.
بعد رفتم یک تنه و به تنهایی از زیر یک خروار لحاف و تشک های سنگین قدیمی، لحاف مخصوص کرسی را که قرمز و گل گلیه و من عاشقشم را آوردم بیرون.
از بوی نفتالین لحاف سه روز به بیهوشی مطلق دچار میشین.
خلاصه، میوه بشور، آجیل بیار، چایی دم کن، زردک بتراش و همه جور تدارکی دیده بودیم که تلفن زدن که خانواده ی آقا دوماد میخوان شب یلدایی را با ما بگذرونن.
من از خوشحالی اینکه امسال هم تنها نیستیم سر از پا نمی شناختم.
به افتخار ورود داداشی گرافیست هم، با آبجی خانوم اسنک ساختیم. (واقعآً که چه غذای درخور شب یلدایی!!! چه غذای سنتی ای !!!!)
اسنک را هم یه پاتیل (دقیقاً یه پاتیل
) ساختیم و از میهمان های شب، با اسنک و کشمش و نخودچی و هندونه پذیرایی دلچسبی به عمل آوردیم.
بعد از اینکه همه ی مهمونا اومدن و یه عالمه چیز خوریدم، همه یک صدا از داداشی خواستن که سه تار بزنه. داداشی که دنبال بهونه می گشت، گفت سه تارم اصفهانه.
من و آبجی خانوم مثل فشنگ رفتیم از توی زیر زمین دو تا سه تار پیدا کردیم. ولی چشمتون روز بد نبینه. دو ساعتی داداشی مشغول کوک کردن اون سه تار های اوراق بود.
و از این جا بود که مراسم شب یلدای امسال رنگ و بویی خاص و سنتی و اصیل به خودش گرفت.
یکی دو تا درآمد و بعد هم خوانی داداشی و آقا دوماد ( که وصف صدای خوششون را از آبجی خانوم شنیده بودیم) و بعد هم به هوس افتادن همگان برای هم خوانی.
خلاصه که همه برای نیم ساعتی دست از خوردن انواع خوراکی های روی کرسی برداشتند تا هم مجالی به معده ی عزیزشون داده باشن و هم چه چهی.
توی فیلم هایی که گرفتیم، صدای من از همه بیشتر و بلندتره. مثل بوقلمون دارم جیغ جیغ می کنم.
تصور کنید به سبک تیتراژ کارتون جیمبو دارم میگم: ای مه انورررررررررررررر، لعل تو شکـــــَــــــــــر.....

ولی خب خیلی خوش گذشت.
دقیقاً یادم نیست چند تا تصنیف خوندیم. اونهاییش که یادمه ایناست: " از نوک مژگان می زنی، آخ تیرم چند"-"امشب شب مهتابه" "در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد" و ...
حسن ختام مجلس هم مشاعره بود، که چون هر کسی یه دونه دیوان حافظی، شمس تبریزی، چیزی تو دستش بود و زیر لحاف کرسی غایم کرده بود از روش تقلب می کرد؛ همه برنده شدن. 
کلاً شب خیلی خیلی زیبا و به یاد موندنی ای بود. وقتی مهمون ها رفتن، ولو شدم زیر کرسی و رو به مادر خانومی گفتم: آخیــــــــــــش، امشب بهترین شب یلدای عمرم بود.
بعد هم که تلویزیون را روشن کردم و دیدم که خسرو شکیبایی عزیز داره فال می گیره. فیلم مال عید نوروز امسال یا پارسال بود. ولی خب من همون موقع نیت کردم و خسرو برام فال گرفت. وقتی داشت غزل را میخوند نتونستم اشکام را نگه دارم و از اینکه داداشی اون صحنه را دید و ناراحت شد همین جا ازش عذر میخوام.
امسال الحمد لله نفر اولی، آقا جون برای من فال گرفت تا مثل پارسال یادش نره که من هم هستم. غزل خوبی بود. غزلی که کلاً خیلی دوستش دارم:
یارب سببی ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از بند ملامت
پاورقی1: شب یلدا یک فیلم کوتاه 60 ثانیه ای با همکاری و صدا برداری آبجی خانوم هم ساختیم که در فرصت مناسب برای دانلود می گذارمش توی وبلاگم. صدای آواز هامون را هم آبجی خانوم ضبط کرده که در آینده اون را هم براتون آپلود می کنم. فقط متقاضی های عزیز، حق کپی رایت آثار را رعایت کنن و پس از دانلود کارها، به شماره حساب من هرچقدر دلشون خواست واریز کنند.تصاویر هنری شب یلدا هم که کم کم به بصرتون می رسونم.
پاورقی2: البته از من هم درخواست شد که گیتار بزنم ولی خب شما که توقع ندارین من بشینم کنار کرسی و ملودی های کلاسیک اجرا کنم؟ یا مثلاً ابرای بارون زده و امسالهم را بخونم؟
پاورقی3:خداییش صدای خوبی دارم. جای کار زیاد داره ولی وسوسه شدم یه دوره سلفژ برم. 
پاورقی۴:شب محبوب شب یلدا . شب شعر: دلم سوزد به حال فیض آبادیُ که شلغم می خورد جای گلابی