تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

یکشنبه بیست و نهم دی 1387

انتظار

فعلاْ فقط توکل

امیدوارم.

فقط توکل به خداست.

مگه تا حالاش به کسی دیگه توکل داشتم؟

توکلم به تو. می شنوی؟ می بینی؟ دیگه هیشکی را ندارم جز تو.

بهم نشون بده اون عظمتی را که همه میگن. که دنبالشم. دارم حسش میکنم.

یه قدمیمه.

ولی تو را خدا بیشتر. میخوام محکم تر بغلت کنم خدا. محکمتر از همیشه.

 
 

یکشنبه بیست و دوم دی 1387

الو

الو الو

صدا میاد، الو

قطع و وصل میشه

الو؟؟؟

ببین، صدای تو داره میاد.

گوش کن، اگه صدای منو میشنوی، من این چند روز خیلی گرفتارم.

الو، میشنوی؟

قربون معرفتتکه هنوز رو خطی.

ببین، الو، بی زحمت یه چند روز دیگه رو خط باش

زودی برمیگردم.

الو، صدا میاد

ببین، واسم دعا کن. گیر کردم بین یه چند راهی.

الو، الو قطع شد؟؟؟

نه ، نه صدا میاد؟

ببین، جمعه است. آره، جمعه یه عالمه دعا کن.

الو

الوووو.....

 
 

یکشنبه پانزدهم دی 1387

آباد باشی وطن!!!!

همیشه پیرمردهای نائینی میگن، اینجا با کل دنیا فرق داره.

ولی مثل اینکه آقای نماینده سعی دارن ثابت کنند که نائین نمونه ی کوچیک شده ی دنیاست:

خودتون برید بخونید بی زحمت من که از شرم و خجالت دیگه روم نمیشه بگم کجایی هستم.

دمت گرم دکتر، دمت گرم

پاورقی: ممنون از رخی جون بابات اطلاع رسانیش. میگم رخی، عاشورا دیدیش از طرف من یکی بزن تو سرش شاید آدم شد

 
 

جمعه سیزدهم دی 1387

میو میو، آی ام نیم کت

همانا ما به بچه گربه بودن خودمان پی بردیم.

یادتونه گفتم به خاطر درسام نمی تونم برم اصفهان (آخه زندایی جان از مکه اومده بودن)بعدش قرار شد بعد از ظهر پنجشنبه برم. ناگهان ظهر چهارشنبه، آبجی خانوم ها و آقاجون داشتم حساب کتاب می کردن که چندتامون توی یه پراید جا میشیم که میخوایم پنج شنبه همه با هم بریم!!!!! یه دفعه دیدم آبجی خانوم پرید سر من که: دختر چه نشسته ای که داداشی داره میره اصفهان، تو نیز همراه او برو.( به جان خودم به همین مودبی پرید سر من !!!!!!)

هرچه از اونا اصرار، از من انکار. بابا جون هیچ کاریم را نکردم. لباس هام آماده نیست. خودم هم آماده نیستم.

هیچی دیگه، از اونجایی که ما داشتیم به بچه گربه بودن خودمان پی می بردیم، به یقه ی ما چسبیدن و ما را همراه داداشی انداختن تو ترمینال و گفتن برید به سلامت!!!!!

از اینجا تا اصفهان، با داداشی مثل این اراذل ها این قدر اذیت کردیم که خدا می دونه.ناسلامتی من کتابهام را برداشتم که تو راه درس بخونم. همچینی که اتوبوس روشن شد، راننده فیلم گذاشت.

اسم فیلمش چی بود؟ آها، بی وفا!!!!

تمام مسافرها دانشجو بودن. من و داداشی هم که علاف. همین طور تا اصفهن شیطنت کردیم. داداشی هی می خندید می گفت بشین این فیلمه را ببین تا خود اصفهان اشک و آه بریز. خودش هم هدفونش را زدو نشست با لپ تاپش یه فلیم دید. هرچی التماس کردم منم میخوام ببینم نذاشت. نمی دونم اسم فیلمش چی بود ولی مهم این بود که توی اون فیلمه آپل پاچینو و براد پیت بازی میکردن.

من یک ربع یک بار که چشمم میفتاد به مانیتور داداشی و چهره ی پاچینو را میدیدم خودم را پرت می کردم رو مانیتور و ماچش می کردم. هی داداشی شوتم میکرد، میگه زشته. باز دوباره یک ربع بعد، ملچ می چسبیدم به مانیتورش.

وقتی رسیدیم اصفهان، داداشی می خواست بره دفتر تبلیغاتی ای که همیشه باهاش کار میکنه. گفت: بیا بریم، بگم تو دوست دخترمی!!!!! بهش گفتک بیچاره تو که دوست دخترت منم!!!! دختر از این شوت تر و شلخته تر پیدا نکردی؟ داداشی گفت آخه یه منشی داره اونجا خیلی کیلیک میکنه. همش دنبال اینه که مشتری هاشون با کی میان و میرن.

خلاصه یه نیم ساعتی تو دفتر تبلیغاتیه منتظر نشستم تا داداشی کارش تموم شد. این خانوم منشی هم از ما چشم برنداشت.

بعد هم که تو خیابون پسر دایی جان را دیدیم  و بنده مجدداً به ورت بچه گربه پرتاب شدم تا ماشینش. آخه داداشی میخواست تا آخر شب بره دنبال کارهاش. گفت نمیشه تو را همراه خودم ببرم. فکر کنم بقیه جاها ضایع بود بگه من دوست دخترشم.

تو ماشین پسر دایی هم که با خاله جان بودیم و یه عالمه دیدنی کردیم. دو ساعتی من را دور اصفهان تابودند(واژه ای اصفهانی) و بعد هم که رفیتم خونه ی دایی جان.

این قذه فک و فامیل اونجا بودن که مونده بودم با کدومشون حال و احوال کنم. اول از همه پریدم تو بغل مادر خانومی. بعد هم حاج خانوم زندایی جون را زیارت کردیم و در نهایت امیررضا خان را هم بعد از مدت ها دیدم. آ]نگ خاله را هم برام گذاشت که یه عالمه کیف کردم و خندیدیم.

دیشب آخر شب بعد از اجرای مراسم ولیمه و خوردن غذای بسیار خوشمزه ای که زندایی جان دادن، ساعت های 12بود که بده مجدداً به صورت یک بچه گربه ی نحیف و کوچولو با اینکه هیچ دلم نمی خواست اون جمع گرم و صمیمی را ترک کنم، با آبجی خانوم ها برگشتم شهر خودمون.آخه فردا صبح امتحان دارم. یه کلمه هم هنوز از این کتاب عجیب غریب عروض و قافیه نخوندم.

 وقتی با تک تکشون خداحافظی میکردم بغضم گرفته بودم. ولی خب اگه افتخار بدن عاشورا خانواده ی دایی جا را ملاقات می کنیم و 27 دی ماه هم من دوباره میرم اصفهان.

در کل سفر ناگهانی خوبی بود. کلی بهم خوش گذشت.

از همه خصوصاً خانواده ی دایی عزیزم ممنونم

 
 

سه شنبه دهم دی 1387

دلم گرفته ای دوست

کتاب ادبیات و زبان فارسی ای که نیم ساعت پیش امتحانش را دادم توی دستمه. همین طور که دارم ورق می زنمش، میام تو اتاقم. یکی یکی درسهایی که ازشون سوال اومده بود را ورق می زنم و از اینکه تونستم به این قشنگی این بار هم این امتحان را گند بزنم و هرچی خضعول و چرندیات به غیر از ادبیات و  زبان فارسی به ذهنم رسید را روی برگه ی امتحان تخلیه کردم، خوشحالم.

در اتاق را محکم نمی بندم، میخوام صدای موسیقی که داداشی، توی اتاق بغلی داره گوش میده را من هم بشنوم.

وقتی از امتحان برگشتم و داداشی چشمای قرمزم را دید، رفت و موسیقی فیلم زیر تیغ را گذاشت. خوب می دونه وقتایی که غصه دارم، صدای دهلش هم نوای دلمه.

نمی دونم چرا همه جا بوی خون میاد!

وقتی دوستم داره برام از پشت تلفن تعریف میکنه که چی شده که بابای اعظم مرده، همه ی اتاق های خونه بوی خون میگیرن.

وقتی چهره ی لاغر و چشم های همیشه گود رفته ی اعظم را تو ذهنم مجسم میکنم یاد دخترک سریال زیر تیغ می افتم.

وقتی از جلسه ی امتحان پریدم بیرون و منتظر بودم دوستام بهم بگن: خر خون چقدر دیر بلند میشی از سر جلسه؟!!!! به جاش چهره ی غم زده ی همشون شوکه ام کرد و چند لحظه بعد فاطمه میگه: تو می دونستی بابای اعظم مرده؟!!

یه لحظه خشکم میزنه، نا خودآگاه گوشه ی لبم را با دندون لب پر شده ی جلوییم می گزم و میگم: خدای من!!!! کی؟!!!

بچه ها می فهمن که من هم نمی دونستم.

همین دو روز پیش بود که اعظم بعد از مدتها (از سر تنهایی) زنگ زد بهم و 45 دقیقه ی تموم پشت تلفن چرند گفتیم و خندیدیم. گفت:مامان بابام رفتن میبد. بابام باز هم عمل داره. تنهام، نمی آی خونمون اکس پارتی راه بندازیم؟

می خندم و میگم: اعظم جون بی خیال. وسط این همه کشک و کومه و درس و امتحان، اکس پارتیم کجا بود؟!!!

 هه، اعظم همیشه پایه ی اکس پارتی های مثبت و بی قرص اکس بود. همیشه بچه های کلاس را جمع میکرد خونشون و می زدیم و می رقصیدیم.

 همه ی این اتفاقات و حرفامون مثل برق از ذهنم می گذرن.

اعظم میگه: هروقت برف میباره یاد تو می افتم. یادمه اون روزا عاشق برف بودی.

میگم: آره، هنوز هم هستم. کاش برف میبارید.

میگه: کاش...

 

بوی خون هنوز هم تو مشاممه. یادمه سال آخر هنرستان، چند ماه یکبار بابای اعظم عمل داشت. و ما کاری نمی تونستیم بکنیم، جز اینکه به اعظم دلداری بدیم و برای باباش دعا کنیم.

 دیشب، وقتیم از تو تقویم دیدم که شب اول ماه محرمه، دلم گرفت. ولی وقتی یاد دو روز تعطیلی عاشورا و خاطرات هر ساله اش افتادم یه لبخند کمرنگ نشست کنج لبم. آخر شب که آقاجون می خوسات بره حسینیه، سرم را کج کردم طرفش و گفتم: نمیشه منم باهاتون بیام؟!!!

خندید و گفت: نا سلامتی فردا امتحان داریا. دوست داشتی فردا شب بیا.

 امروز، اولین روز از محرمه و دل تمام بچه های سوم کامپیوتر سال 85 بدجوری غم داره.

 اعظم جان،درسته که زمستونه و هوا سرده ولی سردی هوا به دلها نشسته. این را بدون که دوستات همیشه در کنارتند.

 پاورقی: مادر خانومی برای چند روزی میروند اصفهان. و من باز هم در اوج درس و امتحان تنهایم.

پاورقی۲: ظهر موقع ناهار که تلویزیون را روشن کردم باورم نمیشد. شبکه ی ۵ سریال زیر تیغ را گذاشته بود. به مناسبت ماه محرم هر روز میگذاره.

 
 

شنبه هفتم دی 1387

قر و قاطی

سلام

گفته بودم دیر به دیر میام ولی مگه این اراذل میزارن؟!!!

البته جا داره از رخی جان تشکر کنم ولی بیشتر جا داره که بهش بگم: بابا تو دیگه عجب ..... هستی!!! یه جمله خبر این همه آتیش سوزوندن داره.

سپس اینکه، بعد از اینکه رخی اون مطلب پائینی را نوشته، با خبر شدیم که این مسابقه نهایی نبوده و داداشی هنوز 3 تا آزمون دیگه هم داره تا جهانی. ولی خب وقتی تا اینجا را با مقام اول اومده، باقی راه هم به امید خدا میره دیگه.

از تبریکات صمیمانه ی کامنتی، پیامکی و تله پاتی آنه ی همگی ممنون. ایشالا نوبت داداشی های شما هم برسه.

 

از احوال خودم هم اگر جویا شوید، خبری نیست جز خبر ها همیشگی البته با شدتی بسیار بیشتر: اضطراب، استرس، نگرانی، پر کاری، بی وقتی، یه عالمه کار نکرده، تنهایی (آّبجی خانوم هنوز در سفر هستند. دیشب یه عالمه اس ام اس های اشک و آه دار تنهایی براش فرستادم بلکه دلش به رحم بیاد ولی انگار نه انگار) و خلاصه یه عالمه اوضاع غاراشمیش و اینها.

این هفته امتحانهای پیش دانشگاهی هم شروع میشه و من هنوز کتاب ادبیات عروض و قافیه را ندارم.

 

پاورقی1: فکر نمی کردم 2، 3 روز دوری از آبجی خانوم این قدر دلتنگم کنه. خوبه که قاب عکساش تو اتاقم هست.

پاورقی2: این خواننده های پاپ هم گاهی یه آهنگ های قشنگی می خوننا که آأم مجبور میشه رو شخصیت موسیقایی خودش پا بذاره و چند روزی بهشون گوش بده. در اولین فرصتی که سرم خلوت شد، در مورد سلیقه ی بی نظیر موسیقایی خودم براتون خواهم نوشت.

در حل حاضر "بابک جهانبخش" آمده و سلیقه ی ما را مختل کرده.ترک محبوب: « به کی داری فکر می کنی؟!!»

پاورقی۳: ا؟!!! امروز چقدر گربه میاد تو حیاط ما!!! نشستم پشت سیستم هی دونه دونه از لب دیوار میان تو یاط. انگار نه انگار من از گربه متنفرم. چه بی حیان این موجودات پشمالوی چندشی

پاورقی3: بازم برام دعا کنید. در حال حاضر به دعای همتون برای پیش برد کارهام نیاز دارم

 
 

پنجشنبه پنجم دی 1387

آخ جون شیرینی

سلام.سلام.سلام

شاید انتظار داشته باشین پرنیان این مطلب را گذاشته باشه.اما در کمال تعجب این مسئولیت به عهده من (رخی و هم خونه ای و...از صدقه سری پرنیان هزارتا اسم دارم)گذاشته شده.بنابراین باید حرفهای منو تحمل کنین.پرنیان جون بهت گفته بودم انتقام میگیرم.خودت با پاهای خودت افتادی تو چاه.

و اما میدونم الان ذهن همه دوستای پرنیان سرشار از سوال که چرا خودش نه؟مگه چی شده؟راستش پرنیان از فرط خوشحالی همچین پیشنهادی به من کرد وگرنه عمرا...خوب فکر کنم دیگه همه را حسابی آتیشی کردم و دود داره از سر همه بلند میشه و یکصدا با هم دارین داد که نه فریاد میزنین :چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب بابا.نزنین.بهتون میگم.الان میگم.همه آماده هستن؟اه.دیدین چی شد؟یادم رفت احوالتون را بپرسم.خوب هستین؟خانواده خوبن؟خاله؟عمه؟دایی؟عمو؟دوستان؟....

وای الان دیگه هر چی نفرینه نثار من شده.

آقایون.خانوما:آقا داداشی پرنیان بالاخره تونست پا به رقابت های جهانی در رشته گرافیک کامپیوتری بزاره.می فهمین یعنی چی؟یعنی خداحافظ ایران و سلام کانادا.

جدا از شوخی:به عنوان یه همشهری خیلی خیلی خیلی خوشحالم که همچین اتفاقی افتاد.ایشون واقعا لیاقتش را داشتن و همچنین پرنیان که واقعا لیاقت همچین داداشی را داره و البته شهرمون که لیاقت فراتر از این افتخارآفرینی ها را هم داره.

انشالله انشالله انشالله .گوش شیطون کر:سال دیگه خودم خبر قبولی پرنیان را در المپیاد فناوری اطلاعات توی همین وبلاگ مینویسم.البته اگه بازم همچین اجازه ای پیدا کنم که  فکر کنم تا سال دیگه دود آتیش این پست هنوز تو چشمم باشه.به هر حال این افتخار مبارک وجود همه ی دوستای پرنیان باشه.راستی یادتون نره شیرینی بگیرینا.این جمله آخری را از من نشنیده بگیرین.

 
 

پنجشنبه پنجم دی 1387

ته تغاری

سلام

هر چقدر از سر شلوغی های این مدتم بگم و بنویسم کمه.

الآن از مراسم سالگرد پدر دوستم برمیگردم. لحظه ای که رو به روی دوستم ایساده بودم تا باهاش خداحافظی کنم هیچی نتونستم بهش بگم. هر دو بغضمون ترکید. ولی خوشحالم که بودنم آرومش کرد و موقع بیرون اومدن از در حسینیه لبخندی زد و برام دست تکون داد.

خدا، پدر-برادر-زن برادر-دایی- پدر بزرگ و باقی اقوامیش را که تمامشون را در طول یک سال از دست داد رحمت کنه. احساس می کنم خدا خیلی هوای قلب دوستم را داره که تا حالا از غصه نترکیده.

پیاده روی بعد از مراسم با مادر خانومی حالم را حسابی جا آورد.

الآن خوب خوبم. خوشحالم از اینکه زنده ام و نفس می کشم و خانواده ام کنارم هستند.

آبجی خانوم هم به اتفاق تازه دوماد رفتن شیراز. این روزها از اون جمع کثیر فرزندان خانواده، فقط من کنار مادر خانومی و آقا جون موندم. و تنها دلگرمیشونم. اونها هم تنها دلگرمی های من هستن.

راستی، اگر آمدید و ما مدتی دیر به دیر آپ کردیم ببخشید. فقط دعا کنید به خواسته ای که دارم براش تلاش می کنم برسم.ممنون

"زمستون کریستالیتون خوش"

بای

 
 

دوشنبه دوم دی 1387

یلدای امسال

سلام سلام سلام

حال و احوال شما؟

چیه؟ چرا کیفم کوکه؟ پرسیدن داره؟ نه جداً نمی دونید؟ یک مقداری اگه توی وبلاگ من آرشیو خوانی کرده باشید سریعاً می فهمید دلیل خوشحالیم چیه دیگه!!!

بله، درست فهمیدید: زمستون.

ای جان، چقدر دلم برای این فصل تنگ شده بود. باورتون میشه 9 ماه  میشد که ندیده بودمش. با اینکه عاشق این فصلم و از همه ی فصلای دیگه بیشتر دوسش دارم ولی خب یک سالی میشد که از هم دیگه دور بودیم.

دوستای قدیمی اینجا، خوب میدونن که من همه چیزم با بقیه آدما فرق داره. همه چیزم عجق وجغه. مثل این عاشقای معشوق گم کرده، از پاییز خوشم نمیاد. البته هوای ابریش را دوست دارم ولی زمستون یه چیز دیگه است:

هوای سردی که سوزش تمام استخونات را می ترکونه، باد و بارون های تگری خوشگل و در نهایت در اوج زیبایی و پاکی : برف.

از همین الآن برای دیدن اولین برف زمستونی 87 کویر دارم لحظه شماری می کنم. شما که نمی دونید قدم زدم تو کوچه پس کوچه های قدیمی اینجا، اونم زیر برف چه حال و هوایی داره.

فقط یه مسئله؛ هر سال هم پای قدم های من آبجی خانوم بود. خب، حالا امسال که آبجی خانوم خودش یه هم قدم داره من با کی هم قدم بشم؟؟؟

تنهایی هم عالمی داره خب.

 

و اما شب یلدا؛ به جرئت می تونم بگم بهترین شب یلدایی که تا اینجای عمرم سپری کردم، شب یلدای 87 بود. محشر بود. تا ساعت های 6 و 7 شب فکر می کردم بدترین یلدای عمرمه. آخه هیشکی نبود. داداشی ها هر کدوم یه جای ایران بودن: تهران، اصفهان، اهواز، دوباره اصفهان. و ما حسابی تنها بودیم. ولی طی یک عملیات کاملاً غافل گیر کننده، خانواده ی شوهر خواهر گرام2 (زین پس در اینجا به شوهر آبجی خانوم که تازه داماد خانواده ما شده، آقا دوماد می گوییم) تماس گرفتن که برای برگزاری مراسم "یلدا برون" می خوایم بیائیم خونتون.

خداییش از هر رسم و رسوم مضخرفی که بدم بیاد، این یکی رسم را خیلی دوست دارم. خیلی رسم قشنگیه. میوه و شیرینی و آجیل و هدیه و ... میارن خونه ی تازه عروس. و این تنها رسمیه که توی چیزهایی که خانواده ی داماد میارن برای عروس، یه چیزی هم گیر ما دور و بری های عروس خانوم میاد.

 

« خاطرات شب یلدای امسال را هم می نویسم تا مبادا فراموش کنم که: 1- شبی هم در عمرم گذراندم که سراسر خوشی بود و خاطره های به یاد ماندنی و اصیل. 2- شبی هم در عمرم بود که تونستم طی اون، زحمت های چند ماهه ی کلاس ایروبیکم را هدر بدم و یک شبه 10 کیلو وزن زیاد کنم (از بس خوردم) »

 

پس از همینجا انشای خود را با موضوع: شب یلدای خود را چگونه گذراندید؟ آ؛از می کنم:

 شرح ما وقع:

بعد از ظهر، وقتی از کلاس بر میگشتم با اکسل( این اسم جدیدته، حرف نباشه، اعتراض ممنوع، این اسم ثبت شده) رفتیم ددر دودور. آخه اکسل میخواست برای مهمونی همون شب، که 50،60 نفری هم اعضای اون مهمونی بودن لباس بگیره.

خلاصه بعد از خریدهای اکسل من داشتم با کله می رفتم خونه ( هم به ذوق فراهم کردن بزم شب و هم به این خاطر که خیلی دیر شده بود و مادر خانومی عن قریب بود که سر از تنم جدا کنه) که ناگهان دیدم از روبرو کسی آشنا داره به سمتم میاد.

بله، او کسی نبود جز: مادر خانومی

با زبون حاذق خودم ماجرا را پیچوندم و از سمت مادر خانومی محکوم شدم به 1 ساعت پیاده روی همراه با هم.

حول و حوش 6 بعد از ظهر بود که پس از یک عالمه خرید تنقلات به خونه رسیدیم.

من پریدم توی زیرزمین و کرسی را از زیر خروارها خاک یک ساله، بیرون آوردم و تمیزش کردم و با مادر خانومی گذاشتیمش وسط هال.

بعد رفتم یک تنه و به تنهایی از زیر یک خروار لحاف و تشک های سنگین قدیمی، لحاف مخصوص کرسی را که قرمز و  گل گلیه و من عاشقشم را آوردم بیرون.

از بوی نفتالین لحاف سه روز به بیهوشی مطلق دچار میشین.

 خلاصه، میوه بشور، آجیل بیار، چایی دم کن، زردک بتراش و همه جور تدارکی دیده بودیم که تلفن زدن که خانواده ی آقا دوماد میخوان شب یلدایی را با ما بگذرونن.

من از خوشحالی اینکه امسال هم تنها نیستیم سر از پا نمی شناختم.

به افتخار ورود داداشی گرافیست هم، با آبجی خانوم اسنک ساختیم. (واقعآً که چه غذای درخور شب یلدایی!!! چه غذای سنتی ای !!!!)

اسنک را هم یه پاتیل (دقیقاً یه پاتیل) ساختیم و از میهمان های شب، با اسنک و کشمش و نخودچی و هندونه پذیرایی دلچسبی به عمل آوردیم.

بعد از اینکه همه ی مهمونا اومدن و یه عالمه چیز خوریدم، همه یک صدا از داداشی خواستن که سه تار بزنه. داداشی که دنبال بهونه می گشت، گفت سه تارم اصفهانه.

من و آبجی خانوم مثل فشنگ رفتیم از توی زیر زمین دو تا سه تار پیدا کردیم. ولی چشمتون روز بد نبینه. دو ساعتی داداشی مشغول کوک کردن اون سه تار های اوراق بود.

و از این جا بود که مراسم شب یلدای امسال رنگ و بویی خاص و سنتی و اصیل به خودش گرفت.

یکی دو تا درآمد و بعد هم خوانی داداشی و آقا دوماد ( که وصف صدای خوششون را از آبجی خانوم شنیده بودیم) و بعد هم به هوس افتادن همگان برای هم خوانی.

خلاصه که همه برای نیم ساعتی دست از خوردن انواع خوراکی های روی کرسی برداشتند تا هم مجالی به معده ی عزیزشون داده باشن و هم چه چهی.

توی فیلم هایی که گرفتیم، صدای من از همه بیشتر و بلندتره. مثل بوقلمون دارم جیغ جیغ می کنم.

تصور کنید به سبک تیتراژ کارتون جیمبو دارم میگم: ای مه انورررررررررررررر، لعل تو شکـــــَــــــــــر.....

ولی خب خیلی خوش گذشت.

دقیقاً یادم نیست چند تا تصنیف خوندیم. اونهاییش که یادمه ایناست: " از نوک مژگان می زنی، آخ تیرم چند"-"امشب شب مهتابه" "در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد" و ...

 

حسن ختام مجلس هم مشاعره بود، که چون هر کسی یه دونه دیوان حافظی، شمس تبریزی، چیزی تو دستش بود و زیر لحاف کرسی غایم کرده بود از روش تقلب می کرد؛ همه برنده شدن.

 

کلاً شب خیلی خیلی زیبا و به یاد موندنی ای بود. وقتی مهمون ها رفتن، ولو شدم زیر کرسی و رو به مادر خانومی گفتم: آخیــــــــــــش، امشب بهترین شب یلدای عمرم بود.

بعد هم که تلویزیون را روشن کردم و دیدم که خسرو شکیبایی عزیز داره فال می گیره. فیلم مال عید نوروز امسال یا پارسال بود. ولی خب من همون موقع نیت کردم و خسرو برام فال گرفت. وقتی داشت غزل را میخوند نتونستم اشکام را نگه دارم و از اینکه داداشی اون صحنه را دید و ناراحت شد همین جا ازش عذر میخوام.

 

امسال الحمد لله نفر اولی، آقا جون برای من فال گرفت تا مثل پارسال یادش نره که من هم هستم. غزل خوبی بود. غزلی که کلاً خیلی دوستش دارم:

یارب سببی ساز که یارم به سلامت               باز آید و برهاندم از بند ملامت

  

پاورقی1: شب یلدا یک فیلم کوتاه 60 ثانیه ای با همکاری و صدا برداری آبجی خانوم هم ساختیم که در فرصت مناسب برای دانلود می گذارمش توی وبلاگم. صدای آواز هامون را هم آبجی خانوم ضبط کرده که در آینده اون را هم براتون آپلود می کنم. فقط متقاضی های عزیز، حق کپی رایت آثار را رعایت کنن و پس از دانلود کارها، به شماره حساب من هرچقدر دلشون خواست واریز کنند.تصاویر هنری شب یلدا هم که کم کم به بصرتون می رسونم.

 

پاورقی2: البته از من هم درخواست شد که گیتار بزنم ولی خب شما که توقع ندارین من بشینم کنار کرسی و ملودی های کلاسیک اجرا کنم؟ یا مثلاً  ابرای بارون زده و امسالهم را بخونم؟

 پاورقی3:خداییش صدای خوبی دارم. جای کار زیاد داره ولی وسوسه شدم یه دوره سلفژ برم.

پاورقی۴:شب محبوب شب یلدا . شب شعر: دلم سوزد به حال فیض آبادیُ که شلغم می خورد جای گلابی 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme