تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

جمعه بیست و نهم آذر 1387

یلدا

امسال شب یلدا بازم خدا را شکر می کنم که راحت و آسوده می تونم زیر کرسی گرم و قدیمی ای که خودم از تو زیرزمین میارمش، بشینم و آقاجون برام فال حافظ بگیره.

ننه سرما، دوستت دارم

 
 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387

شولوغ و پولوغ

سلام

امشب می خوام همه چیز را همین جا تموم کن. اکی؟ پس تموم شد؟ بی خیال این سر کچل ما شدین؟ آفرین.

خب برمی گردیم سر بحث شیرین خل بازی های خودم.

همون جایی که هیچ کسی اطلاع نداره من این روزها خودم را خفن درگیر یک سری کارکردم. س فردا -۱۰ دی- امتحانات پیش دانشگاهیم شروع میشه ولی هنوز کتابهاشم ندارم. از اون طرف ۲۷ دی یه آزمون دارم که خب فعلاً سکرته. ( اگه تو نظرا بگی میام خفت میکنما. لو ندیا. آره دیگه با تو ام اکسل)

خلاصه اون آزمون هم هنوز هیچی آمادگیشو ندارم و بی نهایت برام مهمه.

از اون طرف مدام برام کار طراحی و تایپ و اینا می فرستن که من دو درش میکنم. حالا چند روز پیش یه خانمی زنگیده التماس که بیا بهم کامپیتر یاد بده.

خانومه تازه ۲ هفته بود کامپیوتر خریده بود و هیچی ازش سرش نمید.حالا من ۳ روز قت داشتم ایشون را برای یه آزمون استخدامی در حد دکترای کامپیوتر فول کنم.

ترکیدم.هر روز رفتم خونشون. خیلی خانوم ماهی بود. بچه اش ماه تر. یه پسر کوشمول به اسم محمد حسامخیلی بچه ی شیرینی بود.

این ماجرای تدریس من خیلی خنده داره. ولی امشب چون اصلاً نه وقت دارم و نه به خاطر بعضی کامنت ها اعصاب ندارم میزارمش برای یه وقت دیگه.

فردا ۲۰ نفر مهمون داریمولی خوش میگذره.

همه الآن رفتن مهمونی و من تنها مندم خونه که کارهای فردا را بکنم جون خودم.

یادم بیارید براتون ماجرای تدریسم را کامل بگم همه منفجر میشید از خنده

حالا فهمیدین من همون دختر خل و چل قبلیم؟ بحثای خاله زنکی گذشته را هم رها کنید ای دوستان.

پاورقی: ای جااااااااااااااان چقدر امسال عید غدیر خوش گذشت. چرا؟ چون تی وی را که روشن میکردیم این جوری بود: شبکه ۱: سالار عقیلی-شبکه۲: سالار عقیلی-شبکه ۳: سالار عقیلی-شبکه ۴: سالار ...

وای دیگه من از ذوق ترکیدم. از بس جیغ جیغ کردم جلوی تی وی آقا جون عصبی شد . مادر خانومی هم آخرش گفت: دختر حیا کن دیگه. چقدر قربون صدقه ی مرد مردم میری

خلاصه که مرسی از آقای عمو عزت ضرغامی که این قدر عید غدیر با چاشنی سالار جون بهمون خوش گذشت آها راستی ، روز قبل عید غذدیر هم تفلد آقای عقیلی بود که خب دیگه نور علی نور شد.

ایام به کامتون باشه مثل من خفن.

پاورقی۲: ماجرای قوص چیز خاصی نیست. گفتم که ۳۲۰ تا قرص باید بخورم تا خوب بشم. الآن ۱۰۰ تاش را رد کردم.

خوش باشید. بای بای

 

 
 

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

انسان؟!!!!

به سختی و با حال و اوضاع جسمی -نه روحی- وحشتناکی نشستم پشت کامپیوتر و این ها را می نویسم.

اشتباه اشتباه

بازم نشد.

بابا جون، چرا همه می خواید همه چیز را اون طوری که دلتون میخواد ببینید. چرا از زاویه دید دیگران به زندگیشون نگاه نمکنید؟

چرا فکر میکنید همه ی آدما فقط یا عاشقن یا فارغ و غیر از این دو حالت دیگه وجود نداره؟!!!!!

واقعاً عجبیه!!!

یعنی وقتی من نسبت به یک نفر نگرانم یا دوستش دارم یعنی عاشقشم؟ لابد حتماً باید اون طرفم هم جنس مخالف باشه دیگه؟ نه؟

یاد استخوان خوک، دستهای جذامی افتادم. یعنی همه باید عاشق بشن؟ نمیشه نسبت به هم نوعتون حس انسان دوستی داشته باشید؟ نمیشه به آدم ها به چشم انسان نگاه کنید، نه منبع تولید مثل؟ نه منبع تولید حس؟!!!

واقعآً نمیشه؟

دلم از دست همه پره؟ اون وقت میگن چرا هیچ وقت عاشق نشدی؟ مگه میشه عاشق شما آدما شد؟

به نظرتون نمیشه نسبت به آدما حس دوستی داشت تا حس دشمنی؟ واقعاً من کار اشتباهی کردم که احساسات دوستانه (و نه عاشقانه) ام را اینجا نوشتم؟

دارم از همه نا امید میشما. بگید که اشتباه کردم.

آها راستی اینم الآن برام آف اومد: زنده باد مثلث متساوي الاضلاع که در آن همه چيز برابر است . البته بعضي ها مي گويند که در جامعه ي ما هم همه برابرند . مشکلي نيست اما بعضي ها برابر ترند . (( قلعه ي حيوانات : جورج اورول ))

پاورقی: من هنوزم عاشق نشدم.

پاورقی۲: معده ی عزیز ممنون که ۱۰۰ تا از قرص ها را تحمل کردی. ۱۰۰ تا دیگه بیشتر نموده. قول میدم.

 
 

چهارشنبه بیستم آذر 1387

زیر تیغ، روی تیغ، وسط تیغ یا... کجای تیغم من؟؟!!!

شب های سرد زمستون دو سال پیش، وقتی سرمای دلا از سرمای هوا خیلی بیشتر بود، سریال "زیر تیغ" با تمام سردی و حزن و اندوهی که داشت، سریال مورد علاقه ی من بود. تنها سریالی که اولین سالی که واسه کنکور می خوندم، می دیدم و واقعاً عاشقش بودم.

کار از هر جهت عالی بود. هر دو شنبه شب بود فکر میکنم، محمدرضا هنرمند، هنرمندانه اشکم را در می آورد پای تلویزیون.

و مطمئناً بیشترین حزنی که توی سریال موج میزد را باید ممنون و مدیون "استاد حسین علیزاده" ی عزیز و دوست داشتنی و ستودنی باشیم. موسیقی فیلم شاهکار ایشان بود. صدای دهل که زیر پوست فیلم گوم گوم میکرد، خبر از یک اتفاق ناگوار میداد. و صدای بغض آلود کمانچه دلت را ریش میکرد.

همیشه عاشق این شعر از این فیلم بودم. ممنون از داداش امین عزیزم که مثل همیشه، همونی که میخواستم را تو چنته داشت و ... بزمم را تکمیل کرد. شعر را از پوستر "سه قطره خون" داداش امین نوشتم. هنوز اجازه ی گذاشتن خود پوسترش توی وبلاگم را نداده.

شعر شاهکاری است ( البته گفته باشم، کاملاً بی مناسبت، کاملاً بی دلیل این شعر را میگذارم. تنها برای زیبائیش):

 باز شوق يوسفم دامن گرفت
پير ما را بوی پيراهن گرفت

ای دريغا نازك آرای تنش
بوی خون می‌آيد از پيراهنش

ای برادرها! خبر چون می‌بريد؟
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟
بر چه خاكی ريخت خون روشنت

بر زمين سرد خون گرم تو
ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداری ز يادت غافلم
گريه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
در دلم پيوسته می‌گريد كسی

ای دريغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاويدان جوان

در بهار عمر ای سرو جوان
ريختی چون برگ‌ريز ارغوان

ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!
در غم‌ات خون می‌چكد از ناله‌ام

آن شقايق رسته در دامان دشت
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت

نغمه‌ی ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان اين سرود

چشمه‌ای در كوه می‌جوشد من‌ام
كز درون سنگ بيرون می‌زنم

از نگاه آب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق

آذرخش از سينه‌ی من روشن است
تندر توفنده فرياد من است

هر كجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازيانه پشت من

هركجا فرياد آزادی منم
من در اين فريادها دم می‌زنم

(ه. ا. سايه)

پاورقی1: این شعر تقدیم میشود به کامیار عزیز، بی هیچ پیشوند و پسوندی. بی هیچ بغض و التماسی. به قول ابراهیم رها «برو حالشو ببر»

پاورقی۲: یه دنیا سپاس بی کران به خاطر لطف های بی کرانه ی شبیر عزیز و دوست داشتنی که مثل داداش امین همیشه هرچی لازمت باشه تو چنته داره. مرسی

 پاورقی2: اون روزا که تو مدرسه خیلی مشق می نوشتیم، گوشه ی انگشت سومیم، جایی که تکیه گاه خودکار بود، همیشه یه تاول گرد میزد. مدتها بود دیگه مزه ی درد تاول گوشه ی انگشت را نچشیده بودم. این روزها اما اون قدر نوشتم، اون قدر نوشتم، اون قدر نوشتم ... که خدا میدونه. مشق مدرسه نه، از مشق شب واجب تر.

  پاورقی3: دوستانی در زندگی انسان هستند که تمام زندگی ات را هم اگر برایشان فدا کنی کم است. و من شرمنده ی روی ماه همه ی آنها و البته نگرانی هایشان هستم:  رخی، شیدا، و لطف عمو هوشنگ ( البته تا اینجای کار ). تو نمی خوای شرمنده ام کنی؟

 پاورقی4: همچنان دعا برای سرسبز شدن جاده های زندگی همگان را زمزمه ی روز و شبتان نگاه دارید.

 
 

سه شنبه دوازدهم آذر 1387

دوست جون دوست دارم

بعضی اتفاقات توی زندگی آدم هستن، که شاید خیلی سطحی، کوتاه و گذرا باشن ولی باعث میشن که خیلی چیزها به آدم ثابت بشه. خیلی چیزها واسه آدم روشن بشه.

بعضی روزها توی زندگی آدم هست، که شاید به ظاهر یه روز معمولی، مثل بقیه ی روزهای خدا باشه، ولی اتفاقاتی توی اون برای آدم رخ میده که اون روز را نه برای تو، که برای خیلی های دیگه هم که تحت الشعاع اون اتفاق خاص هستن، یک روز به یاد موندنی و خاص می کنه.

و البته در رأس تمام این مسائل، شخص یا اشخاصی وجود دارند که وجودشون از هر جواهری برای آدم با ارزش تره. اشخاصی که شاید توی هر موقعیت دیگه ای چنین اثری از خودشون به جا نگذارند، ولی توی اون روز خاص، توی اون موقعیت خاص، توی اون جایگاه خاص چنان اثری روی آدم میگذارند که هیچ وقت از ذهن آدم نمیره.

طی این چند ماه و خصوصاً هفته ی اخیر، دوستی شخصیت واقعی خودش را به من نشون داد. شخصیتی که فکر میکنم هیچ کجای دنیا نظیر نداشته باشه.

دوستی که آینده ی روشن و درخشانم را مدیون اون هستم و این روزها که به گذشته فکر میکنم، می بینم تمم شکست هاییکه داشتم به خاطر تنهاییم بود. تنهایی در تصیم گیریهام. و حالا که روز به روز به پیروزی نزدیک تر میشم خوب می فهمم که فقط و فقط به خاطر حضور و اثر اون دوسته که این قدر پیشرفت کردم.

معمولاً میگن:« پشت سر هر مرد موفقی یک زن موفق ایستاده.» و حالا باید بگم: پشت سر من هم دوستی به خوبی اون ایستاده که تمام موفقیتهام را مدیونش هستم.

بعضی وقتها، روح آدم خسته میشه، از روزمرگی به تنگ میاد. سختی های زندگی روی سرش آوار میشن و خلاصه همه ی امیدش را برای ادامه ی یک راه از دست میده؛ اما درست همین جاست که یک دوست خوب، مثل یک صاعقه میاد و تو را به وجد میاره. مثل یک ناجی تو را از منجلابی که درگیرشی نجات میده، به همه چیز رنگ و بوی تازه میده و خلاصه تمام زندگیت را زیر و رو میکنه درست مثل یک معجزه.

 

پاورقی1: خودتم خوب میدونی که مشکل من فق مشکل مالی نبود. من اشتیاقم را از دست داده بودم و تو دوباره این میل را بهم برگردوندی.

 

پاورقی2: اون روز که اون چند خط را توی وبلاگم می نوشتم، اون چند تا اس ام اس مضحک را برات میفرستادم و مسیر هلال را تا رسیدن به محل کارت را با اضطراب طی میکردم؛ هیچ فکر نمی کردم این قدر برات مهم باشم که این طور فکرت را درگیر کرده باشم. که این قدر برای من وقت بگذاری و با تمام وجودت من را دعوت به موندن و ادامه دادن بکنی. فکر نمی کردم این قدر ارتباطمون با هم عمیق بشه. که این قدر بهت وابسته بشم، که این قدر دوستت داشته باشم.

 

پاورقی3: تا آخر آخرش هم پای تو میام. دیگه هیچ چیزی نمی تونه منو از پا بندازه. دیگه هیچ وقت آرمانهامون را فراموش نمی کنم.

پاورقی4: به خاطر همه چیز ممنون جذابِ من.

بهعد تر نوشت: امشب تولد داداشی امین هم هست. از عصر همین طور دویدم این طرف اون طرف. کادو خریدم. ژله خریدم. خونه را تزیین کردم. بعد هم مثل لیلی های قصه ها خودمو آرایش کردم و حسابی کیفم کوک بود. به هرحال: داداشی جونم تولد مبارک: ماچ

 
 

جمعه هشتم آذر 1387

زندگی....!!!!!

زندگی صد سال اولش سخته. حیف که همه ی آرزوهای من توی همین 100 ساله اول برام مهمند.

به عنوان یه دختر 18 ساله باید اعلام کنم که، از همینجا در مقابل سختی های زندگی کف کردم. یه جورایی میشه گفت کم آوردم. غریبه که تو جمعمون نیست. پس دوروغ چرا؟ زیر بار سختی هاش، همچین مثل حیوانی چهارپا و دو گوش گیر کردم که ...

راه حل شما چیه؟

بعد نوشت: تو خستگی روحی امروزم این زیباترین جمله ای بود که یک دوست بهم گفت:«مطمئن باش همه چیز سر جاشه. خدا اشتباه نمی کنه. »

حالا دیگه مطمئن شدم که میتونم،اگه نازک نارنجی نباشم.

 
 

دوشنبه چهارم آذر 1387

امشب، سرشار از التهابم

بازم امشب، مثل هرشب، تو برای من دعا کن

...

تو فقط خدا خدا کن، که خدا خودش می دونه

( یعنی میشه که بشه؟ دعا کنید که بشه)

فردا نصف ماجرا مشخص میشه.

خدیا این بار گل خوشگلتو میزاری تو گلدونمون؟

 
 

جمعه یکم آذر 1387

دومین سالگرد مادر شدن من

چه زود دو ساله شدی!! چه زود گذشت.

انگار همین دیروز بود. عصر دلگیر پاییزی با بابات ( درسته که دختره ولی نقش بابای تو را داره) دو نفری رفتیم بیرون. تمام خیابون های شهر را قدم زدیم. یکی یکی برگ های زرد و خشکو زیر پاهامون قلقلک می دادیم و صاز صدای خنده هاشون( یا شایدم گریه هاشون) دست تو دست همدیگه لبخند می زدیم.

حسابیکه سرمای پاییزی بهمون فشار آورد، خزیدیم تو کافی نت شادو نت.

مثل روز برام روشنه.

چشم سبز ( یا به قول بابات ایکس بد) مثل همیشه نشسته بود پشت سیستمش. مثل همیشه چشمش دنبال چشمای مستانه ی بابات بود( گفتم که بابات دختر بود.)

اصلاً می دونستی تو تنها دختری هستی که هم مامانش، هم باباش هردو دخترن؟

تو کافی نت پشت سیستم شماره شیش نشستیم. به بابات گفتم که دوریش خیلی بیش از حد انتظار اذیتم میکنه و تنها راه آروم شدنم اینه که تو را به وجود بیاریم.

بهش گفتم که تو می تونی رابط خوبی باشی بینمون، تو روزهای نبودنش.

بابات هم استقبال کرد.

گفتم اسمش را چی بذاریم؟

خوب یادمه، زل زد به مانیتور، یه برقی تو چشماش زد و با لبخندی که خاص لبای گوشتی خاص خودش بود گفت: " درد من "

ازش خوشم اومد، با اینکه دردی جز دوری بابات نداشتم و دوست داشتم تو بشی بهونه ای برای شادی هام ولی چون نظر بابات بود استقبال کردم.

بابات گفت: تو چی صداش می کنی؟ گفتم : پرنیان

چندید و گفت: از دست تو. می دونست عاشق این اسمم. اسم فروشگاه برادرش.

خلاصه، از همونجا تصمیم گرفتیم اسمت را بذاریم پرنیان و نطفه ی تو همون جا، پشت همون سیستم شماره ی شیش، در حالیکه داشتیم آهنگ " گریه نکن" را که چشم سبز برامون گذاشته بود گوش می دادیم؛ به وجود اومد.

تفلدت مبارک

هر وقت بابات با ولع تو چشمام زل می زد، برق نگاهش تا عمق وجودم می رفت. همون برق نگاهش بود که نطفه ی تو را توی وجودم به وجود آورد، بی هیچ دردی.

بابات همون روز وظیفه ی پدریش را برای همیشه انجام داد و رفت. تو را به وجود آورد و همین برای من کافی بود. اصلاً می دونی که اگه بابا نبود الآن تو هم نبودی و من هم معلوم نبود کجا بودم و چیکار می کردم؟!!

بابات رفت پی زندگی خودش ( هرچند هنوز هم احساس می کنیم با همیم و  همدیگه را داریم ولی خب، بچه که نیستیم. الآ« چند ماهی میشه من نه دیدمش نه حتی خبری ازش ...)

هرچند بعد ها دیدم این اسم زیاد مناسب روحیات من و تو نیست و با اجازه ی کتبی (!!) از پدرت اسمت را به " دوباره خندیدن را تمرین می کنم." تغییر دادم.

 

پرنیانم، تو توی اون غروب پاییز، توی اون کافی نت سراسر خاطره، متولد شدی و از اون لحظه شدی همه چیز و همه کسم.

تو را مثل دختر واقعی خودم، به دنیا آوردم، لحظه لحظه باهات زندگی کردم و بزرگت کردم.

تو غمهام، تو شادیهام، تو تنهایی هام، تو دلتنگیهام، تو دلواپسی هام، تو نگرانی هام، تو اضطراب هام و خلاصه تو همه چیزم باهام بودیو نذاشتی حتی یه لحظه احساس تنهایی کنم.

تو برای من فراتر از یه وبلاگی بودی و هستی، فراتر از یه محیط مجازی.

گاهی که بعد از مدت ها میبینمت، وقتی به آغوش می کشمت، گرمای وجودت را احساس می کنم.

هر روز لباس تازه ای بهت می پوشونم؛ یه روز یه گل سر خوشگل به موهاییت هر روزی به یه مدل درش میارم می زنم و یه روز یه آلبوم عکس پر خاطره میزارم کنارت.

تازگیها هم که خیالاتی برای پر نوا شدنت به سرم زده. دنبالشم.، هنوز چیزی مناسب تو و روحیاتت پیدا نکردم.

از تو چه پنهون پرنیان جون، هنوز بلد نیستم چطور میشه یه نوای دلنشین روی تو بگذارم. می بینی چه مامان بی هنری داری؟!!

مامان جون، تو این دو سال بیشتر تو روزهای پر التهاب کنکور و درس و اینها با من بودی و چقدر خوب تونستی از اضطراب هایی که گاه و بیگاه دامنم را می گرفت نجاتم بدی.

اما خب قسمت نبود اون طوریکه دلم میخواد و عرفه برم دانشگاه.

از چند ماه دیگه که ( اگه خدا بخواد) برم دانشگاه ( هنوز معلوم نیست کجا ) خودت هم خوب می دونی که سرم شولوغ میشه ولی خب به هیچ وجه تو را از دست نمیدم.

شاید تصمیم بگیرم یه داداش کوچولو هم برات بیارم که تنها نباشی ولی خب هیچ کی بچه ی اول آدم نمیشه که!!!

پرنیان من، به خاطر همه چیز ممنونم. ممنونم که با من بودی و هستی و روزهای نبودن پدرت را برای من پر طاقت تر ( و نه راحت تر ) کردی.

بودن تو باعث میشه هیچ وقت فراموش نکنم که یک روز بابایی بود ( و برای من هنوز هم هست ) که همه چیز و همه کس من بود و وجودش باعث اومدن تو شد تا من بتونم خودم را پیدا کنم.

تو باعث شدی خیلی چیز ها یاد بگیرم، با خیلی ها آشنا بشم. و دوستان زیادی پیدا کنم. دوستایی که تمامشون دوست داشتنی و فراموش ناشدنی هستند و حالا بعضی هاشون بخشی از زندگی واقعی من ( نه تنها زندگی مجازی من) را هم پر کردند.

دوستانی که اکثرشون را تا حالا ندیدم و یکی از بزرگ ترین آروزهام اینه که یک روزی، جشن تولد تو را با حضور همشون جشن بگیرم و هیچ وقت از دستشون ندم.

می دونی، احساس می کنم اون ها خواهر و برادر های ندیده ی من هستن و وبلاگ هاشون،عمو، دایی، خاله، دختر خاله، پسر خاله، دختر دایی، پسر داییو ... تو هستن.

پرنیان جونم، همه ی مامانا، شب تولد دختراشون باهاشون خلوت می کنن و این حرفایی که من امشب بهت زدم را بهشون میگن. ( حتی شده توی خیالاتشون) و این یکی از لدت بخش تری لحظات زندگی یک مادره. اینکه روز به روز بزرگ تر شدن بچه شون را ببینند و سالگرد تولد هاش را براش جشن بگیرن.

از صمیم قلب میگم: پرنیان جونم، وبلاگ عزیزم، دخترم، تولد 2 سالگیت مبارک.

پاورقی1: میگن و من هم معتقدم آرزوی آدم ها توی شب تولدشون برآورده میشه. میشه امشب آرزو کنی همیشه برای من بمونی؟ سالم و سرحال؟!!

پاورقی2: چه قدر خوشحالم و ممنون از خدا، که من هم از جنس مونثم و یک روزی می تونم مادر بشم و این طعم شیرین مادر بودن را بچشم.در ضمن به خدا بابای پرنیان دختره. می شناسینش: فرح من

پاورقی3: تولد پرنیان عزیز چند روز پیش بود. 26 آبان ماه ولی من خواستم امشب، براش جشن بگیرم. به هر حال شب تعطیلیه و می تونیم دو نفری ( بدون حضور باباش و البته با یادش) تا صبح با هم دیگه جشن بگیریم و بزنیم و برقصیم. شما هم به ضیافت ما دعوتید. تشریف بیارید. فقط می دونید که پرنیان عاشق رقصه. پس بی زحمت قر فراموش نشود.

پاورقی4: امسال توی دومین سالگرد تولد وبلاگ عزیزم، پرنیان، مادرش یک رویای تازه داره، با یک دوست نه چندان تازه ولی بی نهایت صمیمی و عزیز: هم خونه ای. پیش به سوی ...

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme