چه زود دو ساله شدی!! چه زود گذشت.
انگار همین دیروز بود. عصر دلگیر پاییزی با بابات ( درسته که دختره ولی نقش بابای تو را داره) دو نفری رفتیم بیرون. تمام خیابون های شهر را قدم زدیم. یکی یکی برگ های زرد و خشکو زیر پاهامون قلقلک می دادیم و صاز صدای خنده هاشون( یا شایدم گریه هاشون) دست تو دست همدیگه لبخند می زدیم.
حسابیکه سرمای پاییزی بهمون فشار آورد، خزیدیم تو کافی نت شادو نت.
مثل روز برام روشنه.
چشم سبز ( یا به قول بابات ایکس بد) مثل همیشه نشسته بود پشت سیستمش. مثل همیشه چشمش دنبال چشمای مستانه ی بابات بود( گفتم که بابات دختر بود.)
اصلاً می دونستی تو تنها دختری هستی که هم مامانش، هم باباش هردو دخترن؟
تو کافی نت پشت سیستم شماره شیش نشستیم. به بابات گفتم که دوریش خیلی بیش از حد انتظار اذیتم میکنه و تنها راه آروم شدنم اینه که تو را به وجود بیاریم.
بهش گفتم که تو می تونی رابط خوبی باشی بینمون، تو روزهای نبودنش.
بابات هم استقبال کرد.
گفتم اسمش را چی بذاریم؟
خوب یادمه، زل زد به مانیتور، یه برقی تو چشماش زد و با لبخندی که خاص لبای گوشتی خاص خودش بود گفت: " درد من "
ازش خوشم اومد، با اینکه دردی جز دوری بابات نداشتم و دوست داشتم تو بشی بهونه ای برای شادی هام ولی چون نظر بابات بود استقبال کردم.
بابات گفت: تو چی صداش می کنی؟ گفتم : پرنیان
چندید و گفت: از دست تو. می دونست عاشق این اسمم. اسم فروشگاه برادرش.
خلاصه، از همونجا تصمیم گرفتیم اسمت را بذاریم پرنیان و نطفه ی تو همون جا، پشت همون سیستم شماره ی شیش، در حالیکه داشتیم آهنگ " گریه نکن" را که چشم سبز برامون گذاشته بود گوش می دادیم؛ به وجود اومد.

هر وقت بابات با ولع تو چشمام زل می زد، برق نگاهش تا عمق وجودم می رفت. همون برق نگاهش بود که نطفه ی تو را توی وجودم به وجود آورد، بی هیچ دردی.
بابات همون روز وظیفه ی پدریش را برای همیشه انجام داد و رفت. تو را به وجود آورد و همین برای من کافی بود. اصلاً می دونی که اگه بابا نبود الآن تو هم نبودی و من هم معلوم نبود کجا بودم و چیکار می کردم؟!!
بابات رفت پی زندگی خودش ( هرچند هنوز هم احساس می کنیم با همیم و همدیگه را داریم ولی خب، بچه که نیستیم. الآ« چند ماهی میشه من نه دیدمش نه حتی خبری ازش ...)
هرچند بعد ها دیدم این اسم زیاد مناسب روحیات من و تو نیست و با اجازه ی کتبی (!!) از پدرت اسمت را به " دوباره خندیدن را تمرین می کنم." تغییر دادم.
پرنیانم، تو توی اون غروب پاییز، توی اون کافی نت سراسر خاطره، متولد شدی و از اون لحظه شدی همه چیز و همه کسم.
تو را مثل دختر واقعی خودم، به دنیا آوردم، لحظه لحظه باهات زندگی کردم و بزرگت کردم. 
تو غمهام، تو شادیهام، تو تنهایی هام، تو دلتنگیهام، تو دلواپسی هام، تو نگرانی هام، تو اضطراب هام و خلاصه تو همه چیزم باهام بودیو نذاشتی حتی یه لحظه احساس تنهایی کنم.
تو برای من فراتر از یه وبلاگی بودی و هستی، فراتر از یه محیط مجازی.
گاهی که بعد از مدت ها میبینمت، وقتی به آغوش می کشمت، گرمای وجودت را احساس می کنم.
هر روز لباس تازه ای بهت می پوشونم؛ یه روز یه گل سر خوشگل به موهاییت هر روزی به یه مدل درش میارم می زنم و یه روز یه آلبوم عکس پر خاطره میزارم کنارت.
تازگیها هم که خیالاتی برای پر نوا شدنت به سرم زده. دنبالشم.، هنوز چیزی مناسب تو و روحیاتت پیدا نکردم.
از تو چه پنهون پرنیان جون، هنوز بلد نیستم چطور میشه یه نوای دلنشین روی تو بگذارم. می بینی چه مامان بی هنری داری؟!!
مامان جون، تو این دو سال بیشتر تو روزهای پر التهاب کنکور و درس و اینها با من بودی و چقدر خوب تونستی از اضطراب هایی که گاه و بیگاه دامنم را می گرفت نجاتم بدی.
اما خب قسمت نبود اون طوریکه دلم میخواد و عرفه برم دانشگاه.
از چند ماه دیگه که ( اگه خدا بخواد) برم دانشگاه ( هنوز معلوم نیست کجا ) خودت هم خوب می دونی که سرم شولوغ میشه ولی خب به هیچ وجه تو را از دست نمیدم.
شاید تصمیم بگیرم یه داداش کوچولو هم برات بیارم که تنها نباشی ولی خب هیچ کی بچه ی اول آدم نمیشه که!!!
پرنیان من، به خاطر همه چیز ممنونم. ممنونم که با من بودی و هستی و روزهای نبودن پدرت را برای من پر طاقت تر ( و نه راحت تر ) کردی.
بودن تو باعث میشه هیچ وقت فراموش نکنم که یک روز بابایی بود ( و برای من هنوز هم هست ) که همه چیز و همه کس من بود و وجودش باعث اومدن تو شد تا من بتونم خودم را پیدا کنم.

تو باعث شدی خیلی چیز ها یاد بگیرم، با خیلی ها آشنا بشم. و دوستان زیادی پیدا کنم. دوستایی که تمامشون دوست داشتنی و فراموش ناشدنی هستند و حالا بعضی هاشون بخشی از زندگی واقعی من ( نه تنها زندگی مجازی من) را هم پر کردند.
دوستانی که اکثرشون را تا حالا ندیدم و یکی از بزرگ ترین آروزهام اینه که یک روزی، جشن تولد تو را با حضور همشون جشن بگیرم و هیچ وقت از دستشون ندم.
می دونی، احساس می کنم اون ها خواهر و برادر های ندیده ی من هستن و وبلاگ هاشون،عمو، دایی، خاله، دختر خاله، پسر خاله، دختر دایی، پسر داییو ... تو هستن.
پرنیان جونم، همه ی مامانا، شب تولد دختراشون باهاشون خلوت می کنن و این حرفایی که من امشب بهت زدم را بهشون میگن. ( حتی شده توی خیالاتشون) و این یکی از لدت بخش تری لحظات زندگی یک مادره. اینکه روز به روز بزرگ تر شدن بچه شون را ببینند و سالگرد تولد هاش را براش جشن بگیرن.
از صمیم قلب میگم: پرنیان جونم، وبلاگ عزیزم، دخترم، تولد 2 سالگیت مبارک.
پاورقی1: میگن و من هم معتقدم آرزوی آدم ها توی شب تولدشون برآورده میشه. میشه امشب آرزو کنی همیشه برای من بمونی؟ سالم و سرحال؟!!
پاورقی2: چه قدر خوشحالم و ممنون از خدا، که من هم از جنس مونثم و یک روزی می تونم مادر بشم و این طعم شیرین مادر بودن را بچشم.در ضمن به خدا بابای پرنیان دختره. می شناسینش: فرح من
پاورقی3: تولد پرنیان عزیز چند روز پیش بود. 26 آبان ماه ولی من خواستم امشب، براش جشن بگیرم. به هر حال شب تعطیلیه و می تونیم دو نفری ( بدون حضور باباش و البته با یادش) تا صبح با هم دیگه جشن بگیریم و بزنیم و برقصیم. شما هم به ضیافت ما دعوتید. تشریف بیارید. فقط می دونید که پرنیان عاشق رقصه. پس بی زحمت قر فراموش نشود.
پاورقی4: امسال توی دومین سالگرد تولد وبلاگ عزیزم، پرنیان، مادرش یک رویای تازه داره، با یک دوست نه چندان تازه ولی بی نهایت صمیمی و عزیز: هم خونه ای. پیش به سوی ...