تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

شنبه سی ام شهریور 1387

الانتها

۴۸ساعت پیش نتایج اعلام شد.

بلافاصله بعد از دیدن نتیجه ام، (البته چند دقیقه بعد که به اعصابم مسلط شدم) اومدم و تو چند سطر کوتاه حال و هوای خودم و نتیجه ام را براتون نوشتم. اما مثل اینکه اصلاً به اعصابم مسلط نبودم. چون اصلاً حواسم نبوده که نوشته هام را ثبت کنم.

خب الآن با تسلط بیشتری که به افکار و اعصابم پیدا کردم، همین جوری الکی جهت خالی شدن خودم، چند سطری به آرشیوم اضافه تر میکنم:

 

آُسمون بیرون کافی نت، بعد از اعلام نتیجه، همون رنگی بود که قبل از اعلام نتیجه دیده بودم.

از کافی نت که اومدیم بیرون، هم قدم شدیم با جویبار کنار خیابون.

بالای سرم درختای کاج و سرو قد بلند کرده بودن و  سنگ ریزه های کف جوی خیابون از شوق جاری شدن آب، بالا و پایین می پریدن.

اولین گام های بی هدفی ام را روی آسفالت های داغ شهر می گذاشتم و می رفتم، می رفتیم، من و  هم خونه ای

و به گذشته ها فکر می کردیم،

من اما همه ی فکرم سمت آینده بود.

به اینکه « حالا چی میشه؟!...»

شب اما زودتر از هر شب دیگه ای خوابیدم. 12 ساعت خواب مطلق، با چاشنی گریه برای خستگی های دو ساله مدت زیادی نبود.

راستی بالشت آبی نرم من، به خاطر همه چیز ممنون. از اینکه دیشب تا صبح آروم و بی صدا به درد دلهام گوش دادی و بعد خیلی آروم صورتم را گرفتی تو بغلت و اجازه دادی تا صبح تو آغوشت اشک بریزم ممنون.

 

آروم آروم اشک ریختم و هیچ شیونی هم نکردم و هیچ کسی هم متوجه گریه هام نشد. آروم اشک ریختم تا قصر آرزوهایی که برای آینده ام ساخته بودم و حالا اجازه نداشتم واردش بشم را، خیلی آروم خراب کنم. مثل بارون های نم نمی که بعد از یه مدت سقف و دیوارهای یه خونه ی قدیمی را خراب می کنند.

 

پاورقی: یه مدت باید با خودم و این افکار بی نهایت امیدوارم کلنجار برم. ببینم چه نقشه ای برای این آینده ی گنگ می خواد بکشه. یه مدت لازمه که به خودم بقبولونم که فعلاً برای زندگی توی اون قصر آرزوها یک کمی زوده.

 

پاورقی2: هم خونه ای من، همزاد کوچولوی دوست داشتنی، تا آخر عمر سر قولم هستم. خونه ی ما هنوز سالمه و سر جاشه: امن و راحت.

 

پاورقی3: فرانک عزیز، ببخش که نتونستم از این مردم فرار کنم. ببخش که نتونستم به قولم عمل کنم، ببخش.

 

پاورقی4: از همه به خاطر نظرهای پر انرژی و مثبت و امیدوارکننده ای که می دادید ممنون. ببخشید که نظرهاتون عملی نشد.

 

پاورقی5: از همه معذرت می خوام. به خاطر چیزی که هستم و کارهایی که می کنم متأسفم. خواهش می کنم من را ببخشید. ولی این را می دونم که خوم، خودم را تا آخر عمر به خاطر این همه کوتاهی و اشتباه نمی بخشم.

 

فعلاً ...

 
 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

هديه ي خدا

خداوند در آخرین روزهای گرم تابستون به باغچه ی حیاط خونه ی ما یه هدیه ی کوچیک داد که همه از دیدنش خوشحال شدند:سه تا گل رز  صورتی خوشگل

خدایا تو این روزهای آخرین تابستون به باغچه ی کوچولوی دل من چه هدیه ای میخوای بدی؟

باغچه ی دلم را آبیاری کردم. حاضر و آماده است برای هدیه ی تو.

از همین الآن به زیبایی هدیه ات ایمان دارم.

پاورقی: خدیا یه خواهش کوچولو. گل باغچه ی دل هردومون مثل هم باشه. من و هم خونه ای. باشه؟

پاورقی۲: دوستت داریم خدا.

هديه ي خدا

 
 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

لینکینگ

سلام

چه بعد از ظهر شهریوری و ماه رمضونی قشنگی

ممنون از لطف و نظرات همتون.

امروز حرف خاصی برای گفتن ندارم. یعنی دارما ولی اینجا جای گفتنش نیست.

به گذاشتن چند تالینک بسنده می کنم:

خیزش عروسک ها

گذشته( نظرات پایین صفحه را یهنگاه بندازید. از یک طرف حرف های دل خودم هم بود و کلی دلم به حال خودم و هم رشته ای هام می سوخت و از طرفی هم کلی به بعضی از نظرات می خندیدم. مثلاْ یه نفر نوشته: شاید این جمعه بیاید شاید.-منظورم نتایجه-. واقعاْ که این مسئولین به عمرشریفشوننه خرمالو خوردن و نه سنجد)

آینده 

فعلاْ همین هما کافیست. راستی این روزها دارم همین طور الکی و پشت سر هم میرم پیش دانشگاهی امتحانات ترم ۱ را گند میزنم و میام. هیچ کدومش را نخوندم. همه را شانسی و با اطلاعات عمومی خودم جواب دادم. فردا صبح هم امتحان جغرافیا دارم که هنوز کتاب مبارکش داره خاک میخوره.

برای آخرهفته ام برام دعا کنید. به نفع خودتونه که قبول میشما.

پاورقی: هم خونه ای آماده باش آماده باش.

 
 

چهارشنبه بیستم شهریور 1387

خرابکاری

سلام. حال و احوال دوستان چطوره؟ با شکم گرسنه و لب تشنه چه می کنید؟ من که خیلی این حال و هوا را دوست دارم. لحظه شماری می کردم برای رسیدن این روزها و حالا هم دارم از اوضاعم نهایت لذت را میبرم.( ریا نشد یک کمی؟!!)

اول از همه بگید ببینم اینجا چطور شده؟ خوبه نه؟ به نظر خودم که محشر شده. تا حالا قالب به این نازی و باحالی و شیکی و شادی ندیده بودم. از طراحش یه دنیا ممنون.

حتماً می پرسید این مدت کجا غیبم زده بود؟

می دونید که من بلد نیستم مثل بچه ی آدمیزاد یه گوشه آروم بشینم و اذیت نکنم و شیطنت هام کار دستم نده!!!

 و این مدت غیبتم هم داشتم تقاص شیطنتم را پس می دادم.

چند هفته پیش یکی از دوستام سیستمش را بهم داد تا به همراه فیلم عقدش براش درست کنم. روز آخر که سیستم را بهش تحویل دادم ، هرکاری کردم نتونستم سیستم خودم را روشن کنم. روشن میشد ولی خبری از تصویر نبود. در نهایت کاشف به عمل اومد که چون من دقایق آخری که می خواستم سیستم دوستم را بهش تحویل بدم، چندین بار پشت سر هم سیستمم را خاموش و روشن کردم و به سرعت کابل ها را از پشت سیستم می کندم ( دقت کنید، دقیقاً می کندم) و دوباره به سرعت جا میزدم، خلاصه مادربورد یا احتمالاً سی پس یوی سیستم به ملکوت اعلا پیوسته بودن.

ولی خب، بنازم به این معرفت و رأفت و رحمت داداشی ( چه پاچه خواری ای شد!!!) که کلامی از نارضایتی بر من روا نداشت و حتی اخمی هم بر چهره ی معصوم و بی گناه (!!!) بنده روانه نکرد.

 به جاش بعد از چند روز بیا و برو به شرکت های کامپیوتری و سفارش قطعات جدید، روز آخر از من خواست که باهاش برم و کیس انتخاب کنم.

در این قسمت از ماجرا من در عرق شرم خویش غرق گشتیده (!!) بودم و به همراه داداشی به انتخاب کیس مشرف شدیم. آخرش هم چه کیس زشتی خریدیم.( نه ولی بدک نیست. من نگاش می کنم یاد رادیو می افتم از بس سوراخ سوراخ!!!)

خلاصه، سرتون را درد نیارم. چند هفته ای به همین دلایل مذکور، بنده از داشتن سیستم و اتصال به خطوط پر سرعت dial up (!!!!) بی نصیب بوده و فقط در عالم رویا با آن سر و کار داشتم.

 

البته شایان ذکره که من مدام به یاد همتون بودم. به رخی عزیز ( هم خانه ای گرامی ) که شب و روز می اندیشم، یاد دوستان گلی همچون رهگذر جان، عمو هوشنگ جون( به خدا کلی به یادت بودم عمو) کامی رفیق شفیق قدیم و البته کلی شرمندگی به خاطر عدم حضور در جلسه ی نقدت، شبیر عزیز و خلاصه همگی( اُه، پور دایی از قلم افتادی، به یاد تو هم بودم یه عالمه) و خلاصه همه و همه در ذهن و خاطر من حضور داشتید.

از دوستانی هم که گیر دادن به این عدد قرمز رنگ پائین ( 1308) و البته حدس و گمان هایی که برای عدد مذکور زدن هم ممنونم. ولی خب حدس هیچکدومتون درست نبود.

 عمو هوشنگ، خیلی کامنت با مزه ای گذاشته بودی. یه دل سیر خندیدم. راستش این عدد یه رمزه( البته فعلاً) و فعلاً تا یکی دو هفته ی آینده قصد فاش کردنش را ندارم.

برای روشن تر شدن ماجرا بهتره جوابی که به یکی از دوستان بسیار کنجکاوم دادم را بگم: این رمزه استقلاله. رمز استقلال من و البته خیلی های دیگه.

بیشتر از این جویا نشید. به وقتش بهتون میگم.

 

 راستی، یه خواهش کوچولوی دیگه هم دارم. بی زحمت، دم غروب، وقتی نشستید سر سفره های کوچولو و ساده ی افطار، همچین که خواستید لقمه اول را نوش جان کنید، یه کوچولو چشمای ماهتون را ببندید و سفارش من را به خدا بکنید. آخه نتایج همین هفته یا هفته ی آینده اعلام میشه. می دونم که دلای پاکتون سریعاً به خط خدا وصل میشن. پس منتظر جواب تماس هاتون با خدا هستم و بهش ایمان دارم.

سرتون را درد آوردم. ببشخید، قول میدم دیگه این قدر تأخیر طولانی نداشته باشم.

شاد و سلامت باشید و لباتون خندون.

 

پاورقی1: این روزها به کاری مشغولم که واقعآً دوستش دارم. از صمیم قلب دوستش دارم. چندین سال بود که دلم میخواست انجامش بدم ولی نمی تونستم. و این روزها دلخوشم به همین سعادت.( بعد از ظهر های گرم ماه رمضون، ساعت 3 تا 5، همین حوالی، زیر بازار قدیمی نزدیک خونمون)

 

پاورقی2: راستی، این روزها داره اتفاقاتی می افته که به شکلی کاملاً برق آسا، زندگیم متحول میشه. از رخدادشون خیلی خرسندم ولی از تنهایی های بعدش و رها کردن اون همه وابستگی و دلبستگی کمی دلم میگیره و چشمام هم گاهی بارونی. ولی بازم از رخدادشون خرسندم( از صمیم قلب)

 

پاورقی3: هم خونه ای جونم، اگه دلت میخواد پس فردا توی غذات سیانور نریزم ( این یک تهدید بود) و ظرف های بعد از غذا را کمکت بشورم، پس تو هم یه لطفی بکن و هیچ کدوم از اون همه رازی را که می دونی اینجا فاش نکن. بستنی هایی هم که بهت قول دادم سر جاشه. بهت قول میدم، مطئن باش که همین روزها، آره همین روزهای گرم آخر شهریوری، که تشنه و گشنه نشستی و منتظری، دو تا خبر عالی بهت میرسه. یکی در مورد خودت و یکی هم در مورد هم خونه ایت. قول قولت میدم.

 ببین منو؛ هم خونه ای شدن با من اتفاق ساده ای نیستا.

 
 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

صیام

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

امتحان کن چند روزی در صیام

(به زودی برمیگردم)

 
 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

قاصدکی به من نزدیک می شود.

خبر آمد خبری در راه است.

 

اصلاح: خبر آمد خبرهایی در راه است. همه خوش/ همه شاد / همه شادی بخش

منتظر باشید

۱۳۰۸

 
 

جمعه یکم شهریور 1387

خاطرات مرگبار

سلام

اوضاع و احوالم خوبه. خوش میگذره. ولی امان، امان از بیکاری و بی پولی که همانا انسان را بسیار بی کلاس می نماید. به ناچار باز هم سفارش کار داخل منزل میگیرم.ولی این بار عمق فاجعه خیلی بیشتره؛

 این بار: میکس فیلم عقد یکی از دوستان. حالا تا چند روز توی خونه ما فقط صدای شلپ شلپ دست و شولولوی عروسی و اینها میاد تا وقتی که من این فیلم را میکس کنم. احتمالاً تا اون روز هم من خل میشم هم خانواده ی گرامی.

و اما یک بازی جدید شروع شده که البته من کمی دیر بهش رسیدم. خودم را از طرف کمال و عمو هوشنگ دعوت کردم.

خاطرات مرگبار زندگی من:

از اونجایی که شکر خدا تا اینجای عمرم، یک زندگی آروم و بی دردسر داشتم، تقریباً می تونم بگم هیچ اتفاق مرگباری برام رخ نداده و امیدوارم از این به بعد هم به همین سالمی و سلامتی طی بشه. ولی بعد از کلی فکر و زیر و رو کردن خاطرات بچگی و نوجوونی، بالاخره یک خاطره یادم اومد که احتمال مرگ که چه عرض کنم، احتمال صدمه دیدن هم توی اون اتفاق خیلی کمه:

 

اگه اشتباه نکنم، کلاس اول راهنمایی بودم. چند هفته ای از زلزله ی بم می گذشت و من شبها با ترس از زلزله می خوابیدم. مادر خانومی یه دعا یادم داده بود که هر شب قبل از خواب می خوندمش و می خوابیدم تا کمتر بترسم. چند شبی بود که گچ های سقف اتاقمون(من و آبجی خانوم) ریز ریز می ریخت. ولی خیلی کم بود. اصلاً گمان همچین اتفاق وحشتناکی را هم نمی بردیم. صبح ساعت حدود 5/5 بود که یک صدای مهیب کل خونه را پر کرد. می پرسین صدای چی بود؟ بمب؟ انفجار، زمین لرزه؟

 نه بابا. سقف اتاق ریخت. تمام گچ های سقف، قسمت بالای سر من یه تیکه ریخت.

همون موقع که گچ ها داشت کنده میشد، از صدای وحشتناکی داشت من و آبجی خانوم هم زمان از خواب پریدیم.من از ترس نمی تونستم حرکت کنم.فکر میکردم زلزله است. آبجی خانوم به دستم چسبید و من را کشید طرف خودش. همون موقع یه تیکه گچ خیلی بزرگ و سنگین( همراه با خاک و ...) افتاد رو بالشت من. یعنی درست همون جایی که چند صدم ثانیه ی پیش سر من اونجا بود. ولی خب فقط سرم نجات پیدا کرد و یه تیکه گچ و مخلفات دیگه ی سقف افتاد رو دست چپم و تا مدت ها خیلی درد میکرد.

مادر خانومی و آقا جون با ترس در اتاق را باز کردن و به گفته ی خودشون جز گرد و خاک و صدای جیغ و گریه ی من هیچ چیزی دیگه ای مشخص نبوده. طفلکی ها فکر کردن ما زیر آوار!!! موندیم.

خلاصه سرتون را درد نیارم. تا ماه ها از تو بالشت من خاک بیرون میومد. با اینکه تمام ملافه هاش را  باز کردم و شستم.

همون روز رفتم مدرسه ولی برای هرکسی تعریف کردم که همچین اتفاقی برام افتاده باورش نشد.(1)

راستی دیروز دیدم بازم یه تیکه دیگه گچ افتاده وسط اتاق. خدایا بازم دردسر؟!!!

  پاورقی1: کارشناسان (داداشی ها و آقاجون) دلیل ریزش سقف را بارش ها اخیر آن روز و نم کشیدن سقف دانستند و این مسئله باعث شد آقاجون از قیر اندود های پشت بام بالاخره دل بکند و آن را ایزوگام کند.


 پاورقی2:هرکسی تا الآن این بازی انجام نداده و مشتاق به بازی هست از طرف من دعوته. ولی دعوتی های خاص من: رهگذر، امیررضای گل و رخی جون

 

پاورقی3: چطور میشه از عادت ها، از وابستگی ها دست کشید؟

 
 

Weblog Themes By Pars Theme