سلام. حال و احوال دوستان چطوره؟ با شکم گرسنه و لب تشنه چه می کنید؟ من که خیلی این حال و هوا را دوست دارم. لحظه شماری می کردم برای رسیدن این روزها و حالا هم دارم از اوضاعم نهایت لذت را میبرم.( ریا نشد یک کمی؟!!)
اول از همه بگید ببینم اینجا چطور شده؟ خوبه نه؟ به نظر خودم که محشر شده. تا حالا قالب به این نازی و باحالی و شیکی و شادی ندیده بودم. از طراحش یه دنیا ممنون.
حتماً می پرسید این مدت کجا غیبم زده بود؟
می دونید که من بلد نیستم مثل بچه ی آدمیزاد یه گوشه آروم بشینم و اذیت نکنم و شیطنت هام کار دستم نده!!!
و این مدت غیبتم هم داشتم تقاص شیطنتم را پس می دادم.
چند هفته پیش یکی از دوستام سیستمش را بهم داد تا به همراه فیلم عقدش براش درست کنم. روز آخر که سیستم را بهش تحویل دادم ، هرکاری کردم نتونستم سیستم خودم را روشن کنم. روشن میشد ولی خبری از تصویر نبود. در نهایت کاشف به عمل اومد که چون من دقایق آخری که می خواستم سیستم دوستم را بهش تحویل بدم، چندین بار پشت سر هم سیستمم را خاموش و روشن کردم و به سرعت کابل ها را از پشت سیستم می کندم ( دقت کنید، دقیقاً می کندم) و دوباره به سرعت جا میزدم، خلاصه مادربورد یا احتمالاً سی پس یوی سیستم به ملکوت اعلا پیوسته بودن.

ولی خب، بنازم به این معرفت و رأفت و رحمت داداشی ( چه پاچه خواری ای شد!!!) که کلامی از نارضایتی بر من روا نداشت و حتی اخمی هم بر چهره ی معصوم و بی گناه (!!!) بنده روانه نکرد.
به جاش بعد از چند روز بیا و برو به شرکت های کامپیوتری و سفارش قطعات جدید، روز آخر از من خواست که باهاش برم و کیس انتخاب کنم.
در این قسمت از ماجرا من در عرق شرم خویش غرق گشتیده (!!) بودم و به همراه داداشی به انتخاب کیس مشرف شدیم. آخرش هم چه کیس زشتی خریدیم.( نه ولی بدک نیست. من نگاش می کنم یاد رادیو می افتم از بس سوراخ سوراخ
!!!)
خلاصه، سرتون را درد نیارم. چند هفته ای به همین دلایل مذکور، بنده از داشتن سیستم و اتصال به خطوط پر سرعت dial up (!!!!) بی نصیب بوده و فقط در عالم رویا با آن سر و کار داشتم.
البته شایان ذکره که من مدام به یاد همتون بودم. به رخی عزیز ( هم خانه ای گرامی ) که شب و روز می اندیشم، یاد دوستان گلی همچون رهگذر جان، عمو هوشنگ جون( به خدا کلی به یادت بودم عمو) کامی رفیق شفیق قدیم و البته کلی شرمندگی به خاطر عدم حضور در جلسه ی نقدت، شبیر عزیز و خلاصه همگی( اُه، پور دایی از قلم افتادی، به یاد تو هم بودم یه عالمه) و خلاصه همه و همه در ذهن و خاطر من حضور داشتید.
از دوستانی هم که گیر دادن به این عدد قرمز رنگ پائین ( 1308) و البته حدس و گمان هایی که برای عدد مذکور زدن هم ممنونم. ولی خب حدس هیچکدومتون درست نبود.
عمو هوشنگ، خیلی کامنت با مزه ای گذاشته بودی. یه دل سیر خندیدم. راستش این عدد یه رمزه( البته فعلاً) و فعلاً تا یکی دو هفته ی آینده قصد فاش کردنش را ندارم.
برای روشن تر شدن ماجرا بهتره جوابی که به یکی از دوستان بسیار کنجکاوم دادم را بگم: این رمزه استقلاله. رمز استقلال من و البته خیلی های دیگه.
بیشتر از این جویا نشید. به وقتش بهتون میگم.
راستی، یه خواهش کوچولوی دیگه هم دارم. بی زحمت، دم غروب، وقتی نشستید سر سفره های کوچولو و ساده ی افطار، همچین که خواستید لقمه اول را نوش جان کنید، یه کوچولو چشمای ماهتون را ببندید و سفارش من را به خدا بکنید. آخه نتایج همین هفته یا هفته ی آینده اعلام میشه. می دونم که دلای پاکتون سریعاً به خط خدا وصل میشن. پس منتظر جواب تماس هاتون با خدا هستم و بهش ایمان دارم.
سرتون را درد آوردم. ببشخید، قول میدم دیگه این قدر تأخیر طولانی نداشته باشم.
شاد و سلامت باشید و لباتون خندون.

پاورقی1: این روزها به کاری مشغولم که واقعآً دوستش دارم. از صمیم قلب دوستش دارم. چندین سال بود که دلم میخواست انجامش بدم ولی نمی تونستم. و این روزها دلخوشم به همین سعادت.( بعد از ظهر های گرم ماه رمضون، ساعت 3 تا 5، همین حوالی، زیر بازار قدیمی نزدیک خونمون)
پاورقی2: راستی، این روزها داره اتفاقاتی می افته که به شکلی کاملاً برق آسا، زندگیم متحول میشه. از رخدادشون خیلی خرسندم ولی از تنهایی های بعدش و رها کردن اون همه وابستگی و دلبستگی کمی دلم میگیره و چشمام هم گاهی بارونی. ولی بازم از رخدادشون خرسندم( از صمیم قلب
)
پاورقی3: هم خونه ای جونم، اگه دلت میخواد پس فردا توی غذات سیانور نریزم ( این یک تهدید بود) و ظرف های بعد از غذا را کمکت بشورم، پس تو هم یه لطفی بکن و هیچ کدوم از اون همه رازی را که می دونی اینجا فاش نکن. بستنی هایی هم که بهت قول دادم سر جاشه. بهت قول میدم، مطئن باش که همین روزها، آره همین روزهای گرم آخر شهریوری، که تشنه و گشنه نشستی و منتظری، دو تا خبر عالی بهت میرسه. یکی در مورد خودت و یکی هم در مورد هم خونه ایت. قول قولت میدم.
ببین منو؛ هم خونه ای شدن با من اتفاق ساده ای نیستا.