" از همه ی خواننده های عزیز به خاطر طولانی بودن مطلب عذر می خوام. ولی باور کنید برای به زبان آوردن احساسات واقعی خواهرانه این چند خط باز هم کمه. حقش بود بیشتر از اینها می نوشتم ولی گاهی همه ی حرفای دل را میشه با یک نگاه هم زد"
چشمام را بستم و دارم خیلی راحت تمام اون صحنه های زیبای گذشته را به یاد میارم.
همشون شیرینن. با یاد آوری همشون یه لبخند شیرین می شینه کنج لبم.همشون هم واضح و روشن اند.
خاطره ی روزهای خوب بچگیمون. دو تایی به میمنت تنهایی و همبازی نداشتن،تنهایی میریم تو کوچه و با هم بازی می کنیم. دور آب انبار قدیمی و کوچولوی در خونه می دویم و بازی می کنیم. دنبال گربه های تو کوچه می دویم. توپ پلاستیکی رنگ و وارنگی که مامان برامون عیدی خریده را بالا و پائین میندازیم و دنبالش می دویم. توپ می خوره تو کله ی تازه ماشین کرده ی تو و من قاه قاه می خندم.بعد از یه عالمه خاک بازی میریم خونه و مادر خانومی وقتی سر و صورت خاکیمون را می بینه دو تا سیلی جانانه حواله ی لپای گِلیمون می کنه تا گُلی بشن.ولی من و تو بازم کارمون همینه.
بزرگ تر میشیم. میریم مدرسه.دست خط تو زیاد تعریفی نداره. مشقات را زشت و کثیف می نویسی. مامان مدام باهات بحث میکنه که چرا این قدر بد خطی. یه روز بالاخره مشقات را پاره می کنه و تو اتاق زندونیت می کنه تا دوباره تمیز و مرتب همشون را بنویسی. تو گریه می کنی و من پشت در اتاق دلم برای صدای گریه هات خیلی می سوزه و یواش یواش گریه می کنم.
توی مدرسه دعوات شده و پیرهنی که برای عقد آبجی خانوم برات خریدن را پاره کردی و حالا چار ستون بدنت از ترس دعوای مامان داره می لرزه. می برمت تو انباری و نخ و سوزن میارم و با همدیگه از اون کوک های درشت درشتِ تابلو می زنیم، به خیال اینکه هیچ کسی متوجه پارگیش نمیشه. بعد من به چشمای سبز و براقت نگاه می کنم و می خندم و میگم: نترس، مامان نمی فهمن. بیا بریم. و با هم از انباری میایم بیرون. ولی مامان با اولین نگاه متوجه میشه و کلی دعوات میکنه و دل من یه عالمه برات می سوزه.
حالا منم بزرگ تر شدم و میرم مدرسه. کلاس اولم که دوستام توپی که با هزار زحمت مامان را راضی کردم و بردم مدرسه باهاش بازی کنم را انداختن تو چاه آب وسط حیاط مدرسه. تو راه خونه، چار ستون بدنم از ترس دعوای مامان داره می لرزه. زار زار گریه می کنم و توی راه، دوستات من را می بینن. مثل خودت مهربونن. یاد دوستای غیرتی توی فیلم ها میفتم. سریع میان بهت خبر میدن که خواهرت داره تو کوچه گریه می کنه و تو سریع خودت را می رسونی خونه. کلی از من دفاع می کنی تا دعوام نکنن.سپر بلای من شدی تو خونه.
بزرگ تر و بزرگ تر میشیم. مثل مادرهایی که روز به روز شاهد بزرگ شدن بچه هاشون هستن، بزرگ و بزرگ تر شدن تو را به یاد میارم. سنت زیاد میشه ولی قد و هیکلت هنوزم کوچولو مونده. همه بهت میگن امین ریزه. حتی منم که 2 سال از تو کوچیکترم از تو قدم بلند تر شده.
بازم بزرگ میشیم. حالا به حکم پسر بودنت کم کم از من دور تر میشی. بازیهات، سرگرمیهات، کارهات، تفریحات، فکرهات، دردسرهات، دغدغه هات، همه چیزت با من یه دنیا فرق می کنه و از من روز به روز دور تر میشی.
با داداشی ها میری تو شرکت نقشه کشی و از همون روز های اولی که کامپیوتر میخرن تو میری تو بحرش.
شب و روز تو شرکتی و کله ی کوچولوی همیشه کچلت تو کامپیوتره.
هیچ کس فکرش را هم نمیکنه که امین کوچولوی 10، 15 ساله داره زیر و بم ویندوز را در میاره. کم کم برای خودت اوستا میشی. هیچی تو کامپیوتر نیست که تو ازش سر در نیاری. با پسردایی کوچیکه که به هم میرسین، از هیچ کدوم از حرفاتون نمیشه سر در آورد. یه چیزهایی میگین که من اصلاً نمی فهمم. فقط می دونم که به کامپیوتر ربط داره.
حالا سودای یه چیز دیگه هم میفته تو سرت. موسیقی. از همون اول که می فهمی پیانیست شدن کار ساده ای نیست و امکاناتش را نداری، یه راست میری سر سه تار. می گیری تو دستات و از همون روز میشه صمیمی ترین یارت. مثل من نیستی که روزی یه ساز دلم بخواد بزنم و آخرش هم هیچی بلد نباشم.
با صدای تار علیزاده و هنجره ی طلایی استاد هوایی میشی و برای خودت میری تو اوج.
حالا کم کم قد هم میکشی. بزرگ تر میشی. قدت داره از من هم بلند تر میشه. کم کم همه داره باورشون میشه که امین ریزه هم بزرگ شده. دیگه واسه خودش مردی شده.
دیگه من هم درگیر درس و مدرسه و دوستای خودم شدم. کمتر دوری از تو عذابم میده. کم کم فقط داداشی را می بینم که داره روز به روز آقا تر میشه و هر روزی میتونم جلوی دوستام پز یه هنریش را بدم.
یه روز تعریف تابلو های رنگ و روغنت را میکنم. یه روز از تبحرت تو نوازندگی سه تار میگم، روز بعد از کلاس های حافظ خوانی و مولوی خوانی و شب شعرهایی که میری تعریف می کنم. یک روز از توانایی های کامپیوتریت میگم و خلاصه هیچ روزی نیست که بین حرفهام به تو افتخار نکنم.
بین دوستام هم که با اون چشمهای گربه ای سبز و براقت و اون موهای لختت دیگه شهره شدی. شدی برای خودت یه پا آقا داداش که هرجا کم بیارم می تونم راحت بهش تکیه کنم. تو خیابون هر کسی که چپ نگاهم کنه، فرداش میری و حالش را میگیری. تو خونه اگه مشکلی داشته باشم اولی به تو میگم، و اگه پول لازم داشته باشم از تو میخوام. خلاصه که شدی برام یه داداش تمام عیار.
تو کلاس پیانو بیشتر از استادم، تو بهم یاد میدی. بعد ازظهر ها که میشینم پشت پیانو و شروع می کنم به تمرین، مدام میری و میای و حواست هست که خسته نشم. برام آب میوه و بستنی میاری، هرجا داغ کنم سعی می کنی آرومم کنی، هر وقت تو یه قطعه نت گیر کنم اون قدر کمکم می کنی تا بتونم درست از آب درش بیارم.
اون قطعهی شماره ی 60 کتاب beyer پیانوم را هیچ وقت فراموش نمی کنم. می فهمی که قطعه ی خیلی سختیه و نمی تونم از پسش بر بیام. میای تو اتاق و میشنی کنارم و دونه دونه نت ها را برام می زنی، بعد دستت را میزاری روی دستام و شروع می کنیم هر دو با هم زدن،بند بند انگشتام را همراه انگشتای خودت بالا و پایین می بری تا در نهایت بعد از 4 ساعت بتونم اون درس را بزنم. فرداش تو کلاس، وقتی برای استاد اون درس را اجرا می کنم،استاد با خرسندی میگه که معلومه خیلی روش کار کردی. برات سخت نبود؟!! و من با افتخار و غرور میگم که با کمک برادرم خیلی سخت نبود.
برای نزدیک شدن به تو و اینکه علایق تو علایق من هم هست، میرم به رشته ی کامپیوتر. تو خیلی خوشحالی. هر روز که از هنرستان برمیگردم، سر نهار از من می پرسی که چیکار کردم و کلاسهام چطورین. آخه این آرزوی خودت هم بوده. یه روزی دوست داشتی بری رشته ی کامپیوتر، ولی مامان اینا بهت اجازه نمیدن و تو میری رشته ای که هیچ ربطی به افکارت نداره. تو را چه به زیست و علوم تجربی؟!!!
حالا وقتشه که تو خودی نشون بدی. علاقه ی اصلیت را پیدا کردی. روحت پرواز کرده تو دنیای طراحی و گرافیک. ساعت ها میشینی پشت سیستم و پوستر طراحی می کنی. به قول خودت" با پوستر هام حرفهام را می زنم." و من با دیدن هر پوستریت یه عالمه کیف می کنم. هر وقت میشینی پشت سیستم و شروع می کنی به تلفیق طرح ها و عکس ها و خلق یه پوستر دیگه، می فهمم که یه حرف دیگه رو دلت مونده. بعضی از پوستر هات ساعت ها کار می بره و آخرش هم ازش راضی نیسیتی و من می فهمم که حرف بزرگی تو دلته که به این راحتی ها نمی تونی به زبون بیاریش.
دیگه میری برای خودت، رفتی تو یه دنیایی که به راحتی نمیشه اومد توش. تنهایی، برای خودت زندگی میکنی، عاشق میشی، می خندی، گریه می کنی، از عشقت دور میشی، میای، میری. خلاصه دیگه خیلی افکارت غیر قابل فهم میشه. داری تبدیل میشی به یک اسطوره.آخه اسطوره ها همیشه عجیب غریبند!
کم کم میری به سمت یه چیز جدید: المپیاد گرافیک. سال اول هیچ کس باورش نمیشد که تو استان مقام بیاری. میری به کشوری، اونجا هم که حقت را می خورن ولی حد اقل من خوب میدونم که مقام اول کشوری مال توست. همه بهت افتخار میکنیم. ولی تو راضی نمیشی، سال دوم بازم شرکت می کنی، مطمئنی که نفر اول میشی، میری جلو، مرحله ی استانی نفر اول میشی. تمام دنیا را انگار بهم دادن. "آقا داداشم اول شده." میری به مرحله ی کشوری. ولی بازم...
امسال هم حقت را میدن به یه نفر دیگه و تو ...
سال سوم تصمیم خودت را میگری. میری سربازی که بهانه ای برای اعزام به مسابقات جهانی نداشته باشند. بعد میری برای مسابقات: نفر اول شهرستان، نفر اول استان، و حالا زمان مسابقات کشوریه. من کنکور دارم و استرسم برای توست. نشستم تو اتاق بالا و منتظرم که هر لحظه تلفن زنگ بزنه و نتایج را بگی. برات یه عالمه نذر کردم. هر نذری برای دانشگاه خودم می کنم، برای المپیاد تو هم میکنم. صبح گرم تابستونیه و من دارم درس می خونم که تلفن زنگ میزنه. مامان گوشی را بر میدارن و صدای جیغ خوشحالیشون خونه را پر می کنه: راست می گی؟!! نفر اول شدی؟؟
نمی فهمم چطور کتابم را پرت می کنم هوا و پله ها را دو تا یکی می پرم پائین و میام پیش مامان تا مطمئن بشم. می پرسم: امینه؟! چی میگه؟ چندم شده؟
مامان میگن: آره امینه، اول شده، اولِ اول.انگاری تمام دنیا را بهم دادن.از خوشحالی یه جیغ بلند میکشم و خدا را صد هزار بار شکر می کنم. تو خونه جشنی به پا میشه. همه خوشحال میشن. از زمین و آسمون تبریک میرسه. چند روز بعد، خودت هم از مسابقات برمیگردی و من به کل فراموش می کنم که فردا صبحش کنکور دارم. همه ی حواسم پیش تو ِ.
اومدی با کلی سرافرازی و سربلندی. دو روز بعد میری تهران و مدال طلات را رئیس جمهور گردنت می کنه و با تندیس و جوایزت بر میگردی.
مدالت و تندیست و همه ی جایزه های ریز و درشتی که بهت دادن را مامان و آبجی خانوم، با سلیقه چیدن رو میز کنار هال. هر کسی از در میاد تو تمام حواسش میره پیش افتخاراتی که امین ریزه آورده.
شبی که شیرینی میاری و همه میپرن تو اتاق و جشم میگیریم و با مدالت ازت عکس میگیریم ایستادم رو به روت. آبجی خانوم داره ازت عکس می گیره و تو با همون چشمای براق و سبز گربه ایت، قرص و محکم ایستادی و تندیس و لوحت را مثل زره شمشیر بازی دوران بچگیت گرفتی رو به روت. زل می زنم تو چشمات،سر تا پات را برانداز می کنم.تو هم نیم نگاهی به من میندازی. میگم: امین بخند، بخند و نمی گذارم بفهمی که از خوشحالی چه بغضی تو گلومه.
باورم نمیشه. یعنی تو همون امین کوچولوی منی؟ همون امین ریزه ای که من باهاش از بچگی بزرگ شدم؟ با هم کلی تو کوچه های خاکی و قدیمی محله، بازی کردم؟ همون امین ریزه ای که وقتی بچه بود و آقا جون می خواست موهاش را ماشین کنه و اون از ترس گریه می کرد، من پشت شیشه ی حیاط نگاهش می کردم و همراهش گریه می کردم و بعد برای اینکه بقیه نپرسن که چرا گریه میکنی، خودم را میزدم به دل درد؟
حالا همون امین کوچولو، همون داداشی ناز و ریزه میزه ی من، قد کشیده؛ بزرگ شده و نفر اول کشور تو المپیاد گرافیک شده و عضو تیم اعزامی به مسابقات جهانی گرافیک تو کانادا شده. حالا دیگه آقا داداشم واقعاً واسه خودش مردی شده.
داداشی، داداش امینم، حتی اگه نفر اول هم نشده بودی، حتی اگه همین روزها در عین ناباوری تو کنکور هم قبول نشده بودی، حتی اگه یه عالمه مدال و لوح تقدیر و تندیس و جایزه نگرفته بودی، هنوز هم برای من داداشی عزیز و گل و دوست داشتنی بودی که یه دنیا دوستش دارم و به بودنش و داشتنش افتخار می کنم.از صمیم قلب برای موفقیتت تو اردوی آمادگی المپیاد جهانی دعا می کنم. و امیدوارم که سال دیگه بهار دسته جمعی برین زیارت... 
می خوام بدونی که هرجا باشی و هرکاری که بکنی، باز هم دوستت دارم و از همین جا می بوسمت.
آبجی کوچیکه
این هم وبلاگ خود داداشی: http://www.shau.blogfa.com