تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

انتظار شیرین

انتظار کشیدن خیلی شیرینه.

من عاشق انتظار کشیدنم. البته به شرطی که نهایت این انتظار خوشی باشه.

همیشه از بچگی این را دوست داشتم که من را (که بچه ی آخر خانواده هستم) توی یک اتاق حبس می کنند و تا وقتی که مهمون های رسمی آقاجون یا داداشی ها یا هر مهمون رسمی دیگه ای که خونه ی ماست، من حق ندارم از اتاق خارج بشم.

دلیلش را نمی دونم، شاید به خاطر اینکه خیلی شرم و این قدر میگم و می خندم و سریعاً با مهمون ها جفت و جور میشم که آبروی همه را میریزم.یا شایدم به خاطر مسائل امنیتی ای که مادر خانومی میگه: به وقتش خودت می فهمی.

دلیل کارشون اصلاً برام مهم نیست. مهم این انتظار شیرینه که من ساعت هاست دارم توی این اتاق در بسته، بدون هیچ گونه وسیله ی خنک کننده ای( حتی یک بادبزن حصیری) و تنهای تنها، میکشم.به هر کدوم از دوستانم هم که زنگ میزنم، یا خونه نیستند، یا گوشیشون خاموشه، یا فرصت صحبت کردن ندارن.

قرار بود خونه ی دوستم برم ولی به خاطر بد قولی خودم، قرارمون به هم ریخت و کلی دوستم را از خودم رنجوندم.

حالا منم، این کامپیوتر، این اتاق گرم، این تلفن که سیگنالهای محبت آمیز هیچ همدمی را در این لحظه به من نزدیک نمیکنه، کلی شرمندگی به خاطر بدقولیم و ساعت انتظار دیگه که معلوم نیست کی به پایان میرسه. ولی مهم اینه که خیلی انتظار شیرینیه. خیلی

 
 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

HAPPY

سلام و عید همگی مبارک باشه اساسی. خوبین؟ خوش میگذره؟

 وای به من که این قدر خوش میگذره که حد نداره. خصوصاً این چند روز ایام عید شعبان که دیگه کلی خوش گذروندم.

حالا فکر نکنید که چقدر جشن و مهمونی رفتم که بهم این قدر خوش گذشته ها!!!! نه بابا. همش تو خونه بودم( چه دروغا!!!) ولی خیلی خوش گذروندم. ( توجه دارید که؟ خوش گذروندم. یعنی اگه می خواستم مثل همیشه بشینم که اتفاقات خوش آیند بیفته، مسلماً سرم بی کلاه می موند، پس خودم را زدم به خوشی)

البته دروغ چرا؟روز جوان که به یمن کشف روز تولد حضرت علی اکبر(ع)، ما جوونها هم یه اسم و رسمی پیدا کردیم بالاخره؛هلال احمر یه جشنی ترتیب داده بود برای تجلیل از جوانان برتر استان ( منجمله داداشی خودم) که اونجا خیلی بهم خوش گذشت و از ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهر هلال بودم. یه جلسه سری هم شرکت کردم که در آینده براتون توضیح میدم.

امیدوارم به همتون حسابی خوش بگذره و  ایام به کامتون باشه.

یک بار دیگه هم عید را بهتون تبریک میگم.

به امید روزیکه جشن تولدی بدون صاحب تولد نگیریم.

این عکس هم جزء اولین طرح هاییه که زدم. خیلی ذوق کردم اون روزhttp://i34.tinypic.com/2mev32t.jpg


 
 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

همشهری قبرستان

خاک بر سر همشون. همهی بی فرهنگا
اون هایی که مجله ی دوست داشتنی من را تعطیل کردن.=همشهری جوان
اونم بی هیچ دلیلی.
حالا من چی بخونم از این به بعد؟
مبارزه با فرهنگ شاخ و دم نمی خواد که !!!!!!!!!!!

 
 

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387

من هوشو ام.

ظهرهای گرم و کویری تابستان است.حال و روز خوشی دارم. داداشم از اهواز برام یک کتاب آورده.

برای من که نه، ولی داده فعلاً بخوانمش بعد بدهد به زن داداشم. البته اگه من از کتاب چیزی بگذارم!!

به قول خودش دارم این روزها کتاب را می خورم از بس ازش خوشم آمده و شب و روز دستم است و می خوانمش.چهار خط می خوانم، چهار ساعت میروم توی فکر و خیال و رویا.کتاب را شاید شما هم خوانده باشید: " شما که غریبه نیستید" نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی. که من بهش میگم: هوشو. یعنی خودش به خودش میگه هوشو. تو کتابش همه چیز نوشته. از یانکه باباش خل و چل بوده، تا اینکه تابستونای کویری سیرچ(روستای محل زندگیش)پر بوده از زنبور های سمج که میومدن تو دستشویی و نشونه گیری های خوبی داشتن.

 به اینجای داستان که میرسم قاه قاه می زنم زیر خنده. یاد بچگیهام می افتم. روستای خانوادگی ما هم تابستونا همین طور بود. من که از ترس زنورا نمی رفتم دستشویی. هوشو خیلی پسر بانمکیه. همین الآن داشتم دلتنگی هاش را می خوندم. با اینکه شاد و شنگول و فوضوله( عین خودم) ولی یه غم بزرگ تو دلشه. مادر نداره.( الحمدلله عین خودم نیست).الآن داشتم میخوندم که رفته شهداد(روستای مادریش) درختای نخل را به یاد مادرش گرفته تو بغلش.

 کتاب پره از اصطلاحات قشنگ و صمیمی و ساده. حرفای که با آغ بابا و نه نه باباش( پدر بزرگ و مادر بزرگش) میزده خیلی قشنگن. از امروز تا روزیکه داداشی کتاب را ازم پس بگیره، من تو سیرچم( روستای محل زندگی هوشو). من تو کویرهای خشک و زنبوری کرمان دارم می دوم هم پای هوشو که رفته تو حوم زنونه و به سقف آب چکون حموم نگاه می کنه. دیگه تا چند روز میشم خود هوشو. شیطون و بازیگوش و پر حرف و فضول. چپ و راست سوال می پرسم.

هوشنگ مرادی کرمانی

هوشوی بزرگ

 
 

شنبه نوزدهم مرداد 1387

هم ذات پنداری با گوسپند!!!

مادر خانمی به افتخار اومدن یکی از داداشی ها بعد از مدت ها از اهواز، آش رشته بار گذاشته. از صبح درگیر کارهای آش شده. وسط های روز که تصمیم داشتم برم خونه ی دوستم، رفت و پنجاه کیلو سبزی خرید( حالا یه خورده کمتر، مثلاً 45 کیلو کمتر ) و بنده از ساعت 11 صبح تا همین الآن داشتم به تنهایی سبزی پاک می کردم. این آخری ها احساس سرخوشی خاصی از بوی تند جعفری ها بهم دست داده بود. امشی توی ذل گرمای 40 درجه ی کویر، ما آش رشته سرو می نماییم.

خدا شفایمان دهاد.

پاورقی1: یه سری به داستان "پره های جعفری" من بزنید. باز هم همون حس ها بهم دست داد.

پاورقی2: تازه فهمیدم چرا گوسپندان در چراگاه هایشان، هنگام دیدن سبزی های تازه چرا اینقدر جست و خیز می کنند و سرمست می شوند!!! 

 
 

جمعه هجدهم مرداد 1387

دلشوره

سلام

سلام کردن تو این شب گرم تابستونی در حالیکه دستم را باز هم سوزوندم و دلم از آشوب حسابی داغونه دردی دوا می کنه؟!!!

چطور میشه آدم این قدر نگران کسی باشه که هنوز خیلی غریبه است!!

چطور میشه که آدم تو ۱۸ سالگی مثل پیرزن های ۱۰۰ ساله مدام نگران باشه!!!؟؟؟؟؟

چطور میشه یه نفر را این قدر با دلشوره دق داد؟

چرا من این قدر نگرانم؟

 
 

شنبه دوازدهم مرداد 1387

هم بازی بچگی هایی که حالا شده مایه ی همه ی افتخار من

" از همه ی خواننده های عزیز به خاطر طولانی بودن مطلب عذر می خوام. ولی باور کنید برای به زبان آوردن احساسات واقعی خواهرانه این چند خط باز هم کمه. حقش بود بیشتر از اینها می نوشتم ولی گاهی همه ی حرفای دل را میشه با یک نگاه هم زد"

 

 

چشمام را بستم و دارم خیلی راحت تمام اون صحنه های زیبای گذشته را به یاد میارم.

همشون شیرینن. با یاد آوری همشون یه لبخند شیرین می شینه کنج لبم.همشون هم واضح و روشن اند.

 

خاطره ی روزهای خوب بچگیمون. دو تایی به میمنت تنهایی و همبازی نداشتن،تنهایی میریم تو کوچه و با هم بازی می کنیم. دور آب انبار قدیمی و کوچولوی در خونه می دویم و بازی می کنیم. دنبال گربه های تو کوچه می دویم. توپ پلاستیکی رنگ و وارنگی که مامان برامون عیدی خریده را بالا و پائین میندازیم و دنبالش می دویم. توپ می خوره تو کله ی تازه ماشین کرده ی تو و من قاه قاه می خندم.بعد از یه عالمه خاک بازی میریم خونه و مادر خانومی وقتی سر و صورت خاکیمون را می بینه دو تا سیلی جانانه حواله ی لپای گِلیمون می کنه تا گُلی بشن.ولی من و تو بازم کارمون همینه.

 

بزرگ تر میشیم. میریم مدرسه.دست خط تو زیاد تعریفی نداره. مشقات را زشت و کثیف می نویسی. مامان مدام باهات بحث میکنه که چرا این قدر بد خطی. یه روز بالاخره مشقات را پاره می کنه و تو اتاق زندونیت می کنه تا دوباره تمیز  و مرتب همشون را بنویسی. تو گریه می کنی و من پشت در اتاق دلم برای صدای گریه هات خیلی می سوزه و یواش یواش گریه می کنم.

 

توی مدرسه دعوات شده و پیرهنی که برای عقد آبجی خانوم برات خریدن را پاره کردی و حالا چار ستون بدنت از ترس دعوای مامان داره می لرزه. می برمت تو انباری و نخ و سوزن میارم و با همدیگه از اون کوک های درشت درشتِ تابلو می زنیم، به خیال اینکه هیچ کسی متوجه پارگیش نمیشه. بعد من به چشمای سبز و براقت نگاه می کنم و می خندم و میگم: نترس، مامان نمی فهمن. بیا بریم. و با هم از انباری میایم بیرون. ولی مامان با اولین نگاه متوجه میشه و کلی دعوات میکنه و دل من یه عالمه برات می سوزه.

 

حالا منم بزرگ تر شدم و میرم مدرسه. کلاس اولم که دوستام توپی که با هزار زحمت مامان را راضی کردم و بردم مدرسه باهاش بازی کنم را انداختن تو چاه آب وسط حیاط مدرسه. تو راه خونه، چار ستون بدنم از ترس دعوای مامان داره می لرزه. زار زار گریه می کنم و توی راه، دوستات من را می بینن. مثل خودت مهربونن. یاد دوستای غیرتی توی فیلم ها میفتم. سریع میان بهت خبر میدن که خواهرت داره تو کوچه گریه می کنه و تو سریع خودت را می رسونی خونه. کلی از من دفاع می کنی تا دعوام نکنن.سپر بلای من شدی تو خونه.

 

بزرگ تر  و بزرگ تر میشیم. مثل مادرهایی که روز به روز شاهد بزرگ شدن بچه هاشون هستن، بزرگ و بزرگ تر شدن تو را به یاد میارم. سنت زیاد میشه ولی قد و هیکلت هنوزم کوچولو مونده. همه بهت میگن امین ریزه. حتی منم که 2 سال از تو کوچیکترم از تو قدم بلند تر شده.

 بازم بزرگ میشیم. حالا به حکم پسر بودنت کم کم از من دور تر میشی. بازیهات، سرگرمیهات، کارهات، تفریحات، فکرهات، دردسرهات، دغدغه هات، همه چیزت با من یه دنیا فرق می کنه و از من روز به روز دور تر میشی.

 

با داداشی ها میری تو شرکت نقشه کشی و از همون روز های اولی که کامپیوتر میخرن تو میری تو بحرش.

شب و روز تو شرکتی و کله ی کوچولوی همیشه کچلت تو کامپیوتره.

هیچ کس فکرش را هم نمیکنه که امین کوچولوی 10، 15 ساله داره زیر و بم ویندوز را در میاره. کم کم برای خودت اوستا میشی. هیچی تو کامپیوتر نیست که تو ازش سر در نیاری. با پسردایی کوچیکه که به هم میرسین، از هیچ کدوم از حرفاتون نمیشه سر در آورد. یه چیزهایی میگین که من اصلاً نمی فهمم. فقط می دونم که به کامپیوتر ربط داره.

حالا سودای یه چیز دیگه هم میفته تو سرت. موسیقی. از همون اول که می فهمی پیانیست شدن کار ساده ای نیست و امکاناتش را نداری، یه راست میری سر سه تار. می گیری تو دستات و از همون روز میشه صمیمی ترین یارت. مثل من نیستی که روزی یه ساز دلم بخواد بزنم و آخرش هم هیچی بلد نباشم.

با صدای تار علیزاده و هنجره ی طلایی استاد هوایی میشی و برای خودت میری تو اوج.

 

حالا کم کم قد هم میکشی. بزرگ تر میشی. قدت داره از من هم بلند تر میشه. کم کم همه داره باورشون میشه که امین ریزه هم بزرگ شده. دیگه واسه خودش مردی شده.

دیگه من هم درگیر درس و مدرسه و دوستای خودم شدم. کمتر دوری از تو عذابم میده. کم کم فقط داداشی را می بینم که داره روز به روز آقا تر میشه و هر روزی میتونم جلوی دوستام پز یه هنریش را بدم.

یه روز تعریف تابلو های رنگ و روغنت را میکنم. یه روز از تبحرت تو نوازندگی سه تار میگم، روز بعد از کلاس های حافظ خوانی و مولوی خوانی و شب شعرهایی که میری تعریف می کنم. یک روز از توانایی های کامپیوتریت میگم و خلاصه هیچ روزی نیست که بین حرفهام به تو افتخار نکنم.

 

بین دوستام هم که با اون چشمهای گربه ای سبز و براقت و اون موهای لختت دیگه شهره شدی. شدی برای خودت یه پا آقا داداش که هرجا کم بیارم می تونم راحت بهش تکیه کنم. تو خیابون هر کسی که چپ نگاهم کنه، فرداش میری و حالش را میگیری. تو خونه اگه مشکلی داشته باشم اولی به تو میگم، و اگه پول لازم داشته باشم از تو میخوام. خلاصه که شدی برام یه داداش تمام عیار.

 تو کلاس پیانو بیشتر از استادم، تو بهم یاد میدی. بعد ازظهر ها که میشینم پشت پیانو و شروع می کنم به تمرین، مدام میری و میای و حواست هست که خسته نشم. برام آب میوه و بستنی میاری، هرجا داغ کنم سعی می کنی آرومم کنی، هر وقت تو یه قطعه نت گیر کنم اون قدر کمکم می کنی تا بتونم درست از آب درش بیارم.

اون قطعهی شماره ی 60 کتاب beyer پیانوم را هیچ وقت فراموش نمی کنم. می فهمی که قطعه ی خیلی سختیه و نمی تونم از پسش بر بیام. میای تو اتاق و میشنی کنارم و دونه دونه نت ها را برام می زنی، بعد دستت را میزاری روی دستام و شروع می کنیم هر دو با هم زدن،بند بند انگشتام را همراه انگشتای خودت بالا و پایین می بری تا در نهایت بعد از 4 ساعت بتونم اون درس را بزنم. فرداش تو کلاس، وقتی برای استاد اون درس را اجرا می کنم،استاد با خرسندی میگه که معلومه خیلی روش کار کردی. برات سخت نبود؟!! و من با افتخار و غرور میگم که با کمک برادرم خیلی سخت نبود.

 

برای نزدیک شدن به تو و اینکه علایق تو علایق من هم هست، میرم به رشته ی کامپیوتر. تو خیلی خوشحالی. هر روز که از هنرستان برمیگردم، سر نهار از من می پرسی که چیکار کردم و کلاسهام چطورین. آخه این آرزوی خودت هم بوده. یه روزی دوست داشتی بری رشته ی کامپیوتر، ولی مامان اینا بهت اجازه نمیدن و تو میری رشته ای که هیچ ربطی به افکارت نداره. تو را چه به زیست و علوم تجربی؟!!!

 

حالا وقتشه که تو خودی نشون بدی. علاقه ی اصلیت را پیدا کردی. روحت پرواز کرده تو دنیای طراحی و گرافیک. ساعت ها میشینی پشت سیستم و پوستر طراحی می کنی. به قول خودت" با پوستر هام حرفهام را می زنم." و من با دیدن هر پوستریت یه عالمه کیف می کنم. هر وقت میشینی پشت سیستم و شروع می کنی به تلفیق طرح ها و عکس ها و خلق یه پوستر دیگه، می فهمم که یه حرف دیگه رو دلت مونده. بعضی از پوستر هات ساعت ها کار می بره و آخرش هم ازش راضی نیسیتی و من می فهمم که حرف بزرگی تو دلته که به این  راحتی ها نمی تونی به زبون بیاریش.

دیگه میری برای خودت، رفتی تو یه دنیایی که به راحتی نمیشه اومد توش. تنهایی، برای خودت زندگی میکنی، عاشق میشی، می خندی، گریه می کنی، از عشقت دور میشی، میای، میری. خلاصه دیگه خیلی افکارت غیر قابل فهم میشه. داری تبدیل میشی به یک اسطوره.آخه اسطوره ها همیشه عجیب غریبند!

 

کم کم میری به سمت یه چیز جدید: المپیاد گرافیک. سال اول هیچ کس باورش نمیشد که تو استان مقام بیاری. میری به کشوری، اونجا هم که حقت را می خورن ولی حد اقل من خوب میدونم که مقام اول کشوری مال توست. همه بهت افتخار میکنیم. ولی تو راضی نمیشی، سال دوم بازم شرکت می کنی، مطمئنی که نفر اول میشی، میری جلو، مرحله ی استانی نفر اول میشی. تمام دنیا را انگار بهم دادن. "آقا داداشم اول شده." میری به مرحله ی کشوری. ولی بازم...

امسال هم حقت را میدن به یه نفر دیگه و تو ...

سال سوم تصمیم خودت را میگری. میری سربازی که بهانه ای برای اعزام به مسابقات جهانی نداشته باشند. بعد میری برای مسابقات: نفر اول شهرستان، نفر اول استان، و حالا زمان مسابقات کشوریه. من کنکور دارم و استرسم برای توست. نشستم تو اتاق بالا و منتظرم که هر لحظه تلفن زنگ بزنه و نتایج را بگی. برات یه عالمه نذر کردم. هر نذری برای دانشگاه خودم می کنم، برای المپیاد تو هم میکنم. صبح گرم تابستونیه و من دارم درس می خونم که تلفن زنگ میزنه. مامان گوشی را بر میدارن و صدای جیغ خوشحالیشون خونه را پر می کنه: راست می گی؟!! نفر اول شدی؟؟

 

نمی فهمم چطور کتابم را پرت می کنم هوا و پله ها را دو تا یکی می پرم پائین و میام پیش مامان تا مطمئن بشم. می پرسم: امینه؟! چی میگه؟ چندم شده؟

مامان میگن: آره امینه، اول شده، اولِ اول.انگاری تمام دنیا را بهم دادن.از خوشحالی یه جیغ بلند میکشم و خدا را صد هزار بار شکر می کنم. تو خونه جشنی به پا میشه. همه خوشحال میشن. از زمین و آسمون تبریک میرسه. چند روز بعد، خودت هم از مسابقات برمیگردی و من به کل فراموش می کنم که فردا صبحش کنکور دارم. همه ی حواسم پیش تو ِ.

 

اومدی با کلی سرافرازی و سربلندی. دو روز بعد میری تهران و مدال طلات را رئیس جمهور گردنت می کنه و با تندیس و جوایزت بر میگردی.

مدالت و تندیست و همه ی جایزه های ریز و درشتی که بهت دادن را مامان و آبجی خانوم، با سلیقه چیدن رو میز کنار هال. هر کسی از در میاد تو تمام حواسش میره پیش افتخاراتی که امین ریزه آورده.

 شبی که شیرینی میاری و همه میپرن تو اتاق و جشم میگیریم و با مدالت ازت عکس میگیریم ایستادم رو به روت. آبجی خانوم داره ازت عکس می گیره و تو با همون چشمای براق و سبز گربه ایت، قرص و محکم ایستادی و تندیس و لوحت را مثل زره شمشیر بازی دوران بچگیت گرفتی رو به روت. زل می زنم تو چشمات،سر تا پات را برانداز می کنم.تو هم نیم نگاهی به من میندازی. میگم: امین بخند، بخند و نمی گذارم بفهمی که از خوشحالی چه بغضی تو گلومه.

 

باورم نمیشه. یعنی تو همون امین کوچولوی منی؟ همون امین ریزه ای که من باهاش از بچگی بزرگ شدم؟ با هم کلی تو کوچه های خاکی و قدیمی محله، بازی کردم؟ همون امین ریزه ای که وقتی بچه بود و آقا جون می خواست موهاش را ماشین کنه و اون از ترس گریه می کرد، من پشت شیشه ی حیاط نگاهش می کردم و همراهش گریه می کردم و بعد برای اینکه بقیه نپرسن که چرا گریه میکنی، خودم را میزدم به دل درد؟

حالا همون امین کوچولو، همون داداشی ناز و ریزه میزه ی من، قد کشیده؛ بزرگ شده و نفر اول کشور تو المپیاد گرافیک شده و عضو تیم اعزامی به مسابقات جهانی گرافیک تو کانادا شده. حالا دیگه آقا داداشم واقعاً واسه خودش مردی شده.

داداشی، داداش امینم، حتی اگه نفر اول هم نشده بودی، حتی اگه همین روزها در عین ناباوری تو کنکور هم قبول نشده بودی، حتی اگه یه عالمه مدال و لوح تقدیر و تندیس و جایزه نگرفته بودی، هنوز هم برای من داداشی عزیز و گل و دوست داشتنی بودی که یه دنیا دوستش دارم و به بودنش و داشتنش افتخار می کنم.از صمیم قلب برای موفقیتت تو اردوی آمادگی المپیاد جهانی دعا می کنم. و امیدوارم که سال دیگه بهار دسته جمعی برین زیارت...

 می خوام بدونی که هرجا باشی و هرکاری که بکنی، باز هم دوستت دارم و از همین جا می بوسمت.

آبجی  کوچیکه

 

این هم وبلاگ خود داداشی: http://www.shau.blogfa.com

 
 

شنبه پنجم مرداد 1387

تموم شـــــــــــــــــد. من اومدم

رها

رهای رها

احساس پرنده ی کوچولوی بازیگوشی را دارم که بعد از ماه ها اثارت و گرفتاری، حالا مثل گذشته آزادش کردن.

رهاش توی آسمان شوق و شعف.

 

دیروز آزاد شدم.

دیروز یعنی دقیقاً 4 مرداد ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت، رأس ساعت 12 و 7 دقیقه ی ظهر آزاد شدم.

بالاخره کنکور تمام شد و به خاطر این رهایی و آزادی سر از پا نمی شناسم.

خیلی حس خوبیه. خیلی. عالیه. بی نظیره.

این مدت، خصوصاً این یک هفته ی آخر خیلی لحظه های خوب و خاطرات قشنگی برام شکل گرفت.

لحظه لحظه اش قشنگ بود و برای همیشه توی ذهنم خاطره شد.

خصوصاً دیروز.

 

نمی دونم کدوم یکیش را تعریف کنم؟

 از پریشب بگم که شب کنکور بود و حس و حال هایی که داشتم و تا ساعت 5/9 شب با پری رفتیم امامزاده ی آروم و دوست داشتنی شهر، رفتارم با دیگران( مهمون هایی که داشتیم.) و صبح که از خواب بیدار شدم و لحظه های قشنگ موقع نماز و بعدش هم اون دعاهای قشنگ و پر معنایی که کنکور بهانه ای شده بود برای اینکه بعد از مدتها باز هم بخونمشون ( دعای توسل که کلی تو بچگی هام باهاش خاطرات قشنگ دارم.) و بعد رفتنم به حوضه ی امتحانی که خیلی دیر شده بود و با مادر خانومی تا خود حوضه دویدیم( باورتون میشه مادر خانومی هم دوید؟!!)،و در همون حال دویدنمون از کنار امازاده سلطان موصله (س) گذشتیم و من در همون حال دویدن، امامزاده را زیارت کردم و بعد هم حس و حالی که با رخساره جون و زهرا توی سالن داشتیم و قرار مدارها و رمزهای تقلب رسوندن هامون و بعد شروع آزمون و هر فحشی که با خوندن هر یه دونه تست به طراح سوال ها میدادم و بیسکویت خوشمزه ی کنکور( واقعاً خوشمزه بود. بیسکویت به این خوشمزگی تو عمرم نخورده بودم) و لیوان های یک بار مصرفی که مدام زیر پای داوطلبها له میشدن و سوالهای برنامه سازی که هیچ کدوم سر و ته نداشتن و مثل سوالهای ریاضی به جواب نمی رسیدن و لحظه های آخر آزمون که فقط من سر جلسه بودم و به قول رخساره، 25 نفر مراقب و سرباز حفاظتی حوزه و دوستام( زهرا و رخساره) و ... منتظر من ِ یه الف بچه شده بودن( یه الف بچه؟!!) و لحظه ی با شکوه تحویل دادن پاسخنامه و تمام شدن همه ی اون دلهره ها و نگرانی ها و بلاتکلیفی ها و بیرون اومدن از حوضه و خل بازیهای من و رخساره و زهرا و (اوج ماجرا اینجاست) و اون کارهای محیر العقل و دور از شأن هر دختر عاقلی که از ما -که صد در صد دختر های عاقلی نیستیم- سر زد و بعد از اون پیاده روی چند دقیقه ای و تنهایی خودم تا خونه که فکرم آزاد بود و به هچی چیز حتی کنکور هم فکر نمی کردم.

 

 

اولین خواب بعد از ظهری بعد از کنکورم که به دلیل مهمان های عزیز 40 دقیقه بیشتر طول نکشید ولی اندازه ی یک عمر سرزنده و شادابم کرد. و خلاصه همه چیز این 24 ساعتِ از پریروز تا حالا عالی بود. محشر بود و فراموش نشدنی برای تمام عمرم.

دیروز بدون شک یکی از بهترین و زیبا ترین حس های دنیا را داشتم.

****

خب حالا بخوانید چند اتفاق بامزه و جالبی را که این چند روز رخ داد.

اولیش، مربوط میشه به دیشب، یعنی شب کنکور. وقتی از امامزاده برگشتم، خانواده ی گرامی شروع کردن به مشاوره. من به صورت چهار زانو نشسته بودم وسط گل قالی و دو عدد آبجی خانم های عزیز و داداشی و بنیامین و ... بالای سرم ایستاده بودن و هرکدوم یه چیزی میگفتن. حالا تصور کنید قیافه ی من را که اون قدر مظلوم نشسته بودم و سرم را مثل جوجه های گرسنه ی تو لونه، گرفته بودم بالا و مدام را شنیدن صدای هر کدوم از مشاورین عزیز سرم را به طرف اون شخص می چرخوندم. ( خیلی چهره ی مظلومی داشتم در اون لحظه)

 

اتفاق جالب بعدی تقلب هایی بود که رخساره ی عزیــــــز و مهربون سر کنکور بهم رسوند که یه دنیا ممنونشم.

 

اتفاق فوق العاده بامزه و به یاد موندنی بعدی که خیلی هم عجیب غریب و دور از شأن بود، این بود که ما ( من-رخساره و زهرا) وقتی از حوضه اومدیم بیرون کاملاً هنگ کرده بودیم. یه جورایی ماتمون برده بود که چرا سوال ها اینجوری بودن و کلی اعصابمون خورد بود و بغض داشتیم. که رخساره پیشنهاد داد بریم تو یه بیابون کلی جیغ بزنیم.

من هم که همیشه منتتظر این پیشنهاد های عجیب و غریبم، بردمشون به یک صحرای خلوت.

رفتیم توی اون صحرا و تا تونستیم جیغ کشیدیم. بعد مثل خل و چل ها اسم تک تک درسهای کنکور را می آوردیم و با شنیدن اسم هرکدوم، هرچقدر که از اون درس بدمون می اومد جیغ می کشیدیم.

طفلک درسهای بانک اطلاعاتی و برنامه سازی، به قدری سرشون جیغ کشیدیم.

من حساب کردم رخساره 4 بار سر برنامه سازی جیغ کشیدنتیجه گیری= رخساره خیلی تست های برنامه سازی را افتضاح زده بود. ( حالا نه اینکه خودم برنامه سازی هام را خیلی توپ و عالی جواب دادم!!!)

بعد هم به هر کدوم یک سنگ را انتخاب می کردیم و اسم یه درس را روی اون سنگ می ذاشتیم و جفت پا می پریدیم روی اون سنگ ها و همه ی دق و دلیمون را سر اون سنگ ها در می آوردیم.دخترای مردم خل شدن رفت پی کارش

 

پاورقی1: از همه ی شما دوستای گل و مهربون و دوست داشتنی که توی این مدت بهم امیدواری می دادید و کنارم بودید ممنونم. باور کنید سر جلسه ی کنکور مدام یاد نصیحت ها و امیدواری های شما می افتادم.

 

پاورقی2: رخساره ی عزیزم، باور کن تا آخر عمرم مدیونتم. نه فقط به خاطر تقلب هایی که رسوندی؛ بلکه به خاطر خودت. به خاطر مهربونی هات. همیشه میگن: دوست خوب خودش را توی لحظه های سختی نشون میده. و تو توی اون یکی دو هفته ی آخر، خصوصاً اون روز که آخرین کارنامه ی قلم چی را گرفتم، واقعاً خودت را نشون دادی. برنامه ریزی هایی که برام میکردی، دلداری ها و امیدواری هایی که میدادی و اشکال درسی هایی که برام رفع میکردی و خلاصه همه چیز باعث شد که من تا آخر عمر ممنون و مدیونت باشم. نمی دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم. فقط میگم که : خیلی گلی، یه بستنی دیگه هم طلبت.

 

پاورقی3: خیلی نامردن. من اینقدر نشستم تاریخ ادبیات های مهم حفظ کردم؛از آثار چانگ چونگ چین و هفت فرزندش بگیرید تا اسم همه ی دیوان های منتشر شده و منتشر نشده ی میرزا مش غلامحسین فرفریِ باغچه نشانی ( خداییش چه اسم با حالی از آب در اومد!!) بعد این نامردا اومدن اعلام ملک الشعرای بهار را دادن. آخه حیف حافظه و وقت من نبود که این قدر بیهوده پرش کردم و شما سوال به این چرندی و مسخره ای دادید.

یا مثلاً توی کل تست های فیزیک یه دونه سوال درست حسابی پیدا نمیشد. همش تعریف کنید و تصویر و پرتو بود. اُه. خاک بر سرتون که این قدر سوال هاتون آسون و کشک و بیخودی بود، که من از آسونی گند زدم.

حالا همه میگن بگو سخت بود که اگه نتیجه مساعد نشد بهانه داشته باشی. ولی دروغ چرا؟ سوالها( البته به جز بانک و برنامه سازی و شبکه) بقیه اش آب خوردن بود. همش از قسمت های تئوری کتاب و تعریفی ها بود. خب من این قسمت ها را اول های سال خونده بودم و چون دلیلی به یادآوری این مطالب چرند و بیخود نبود، هیچ کدومشون را دوره نکرده بودم. پس بازم میگم: خاک بر سر همتون با این سوال هاتون.

 

پاورقی4: بازم برام دعا کنید. حالا تا اعلام نتایج من جون به سر میشم. هنوز فرصت انواع دعاها را در حق من دارید. نتایج دهه ی سوم شهریور اعلام میشه و تا اون موقع سعی کنید من را فراموش نکنید.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme