تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

ضیافت

خدا!!!

پازل عقاید

ماه رمضون

آبجی خانوم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

وقتی تنها می شوی...

وقتی آدم را 4، 5 روز توی خونه تنها می گذارند و می روند ددر دودور و پی خوش گذرونی؛ خب معلوم است که خیلی کارهایی که نباید از او سر میزند.

تا امروز 4 روز می شود که مادر خانومی و آبجی خانوم رفته اند سفر و من  با 3 تا عنصر ذکور در خانه دارم دیوانه میشوم.

اینجا برای خودمان یک پا تئاتر غولتشن ها داریم.( غولتشن ها 2 برادر عزیز هستند، وگرنه آقاجون طفلکی که کاری به کار من ندارد)

وقتی آدم را روزهای آخر کنکور در خانه تنها می گذارند،آن وقت دور از چشم دیگران کارهایی می کند که خیلی مزه می دهد:

 

مثلاً تمام این چهار روز بساط درسش را از آن اتاق 3 وجبی طبقه بالا جمع می کند و می آید و آنها را وسط اتاق پذیرایی پهن می کند و بعد هم می رود همه ی کتاب، دفترهای چرک و چیویل کنکوری اش را با آن جلد های پاره پوره و بو گندو پهن می کند روی میز نهار خوری ای که مادر خانومیِ وسواسی اجازه ی گذاشتن گُل را هم روی آن نمی دهد.

 

" وای که چه عظمتی داره این میز نهار خوری. چقدر از میز نیم وجبی من بزرگتره!!! "

 

تازه بعد هم هی تلفن می زند به این و آن تا کلی پر حرفی کند و از دلتنگی در بیاید، اما این و آن، مدام در ارتفاعات هستند.( بله، پس چی فکر کردی؟ فکر کردی این روزها از این اتفاق ها خیلی دلِ خوشی دارم؟؟!!)

وقتی آدم تنها شود، به دور از چشم دیگران هزار تا کار دیگر هم می کند.

 مثلاً ظرف های غذای 3 وعده ی این غولتشن ها را جمع می کند و یک جا می شورد و تازه وقتی دارد با چربی های خشک شده روی ظرف ها کلنجار می رود، صدای ضبط را هم زیاد می کند و پای سینک آشپزخانه دست حلقه می کند دور شیر ظرفشویی و دو نفری با جناب آقای شیر، باهم لامبادا می رقصند.( خیلی کیف داشت. حیف که آخراش دیگه آقای شیر داشت از جا کنده میشد!)

 

یا مثلاً وقتی بعد از 3 روز زحمت می کشد و برای غولتشن ها می خواهد غذا درست کند، کوکو سیب زمینی به خوردشان میدهد. تازه وقت ساختن نیمروها هم صدای گوگوش را زیاد می کند و همراهش اشک می ریزد و می خواند:

 اشکای من گوله گوله/ می چکند تو ماهیتابه/همه دود میشن می سوزن/شام من گریه کبابه( عاشق این ترانه ام)

 

تازه وقتی آدم را تنها می گذارند و می روند و بعد ساعت 5/11 شب که توی خونه تنهایی زنگت میزنند و میگویند توی شهر بازی هستند، تو هم خل می شوی و به نشانه ی اعتراض با بغض می نشینی برای خودت فال قهوه میگیری.

 

یا مثلآً وقتی آدم را تنها می گذارند و می روند سفر، غولتشن ها هم تا شب سر کار هستند، می توانی با خیال راحت بروی خیابان و یک رُبعه برگردی و کلی هم خوش بگذرانی و دم ظهر توی ذل آفتاب، از سوپری سر کوچه 3 تا بستنی کیم بخری و بیایی خونه، ولو بشی روبروی کتابهای نیمه خوانده ی کنکورت و بی خیالِ همشون،بستنی ها را لیس بزنی.

 

 

یا مثلاً وقتی آدم را تنها می گذارند و می روند سفر و وقتی زنگشان میزنی می گویند دارند بازارهای میدان نقش جهان را متر می کنند(که تو اینقدر عاشق آن میدان هستی)، تو هم می زند به سرت و زیر قولت می زنی و می آیی یواشکی و بدون ترس از غرغرهای آبجی خانوم، وبلاگت را آپ می کنی.

 

تازه وقتی تنها می شوی، خیلی کارهای دیگر هم می کنی. مثلاً پاچه هایت را می زنی بالا و سرامیک های کف آشپزخانه را می شوری، از خودت عکس های اجق وجق و پرتره های هنری می گیری و نیم ساعت با عطیه،تلفنی درباره ی فلسفه ی وجودی یکی در میان سیاه و سفید بودن کلیدهای پیانو و انواع عطر های دنیا حرف میزنی و ...

.................

وقتی تنها می شوی، تنها شده ای؛و هیچ آقا بالا سری نداری و آن وقت است که باید یک جوری کارهایت را برنامه ریزی کنی که تا سر ظهر هم کلی درس خوانده باشی، هم یک سری بیرون بروی، هم نهار ظهر و چای آقا جون را آماده کرده باشی و هم با دوستانت 7، 8 نفری استخر بروی و  هم کارهایت شبیه آدم های 17 روز مانده تا کنکور باشد و هم کلی چیزهای دیگر.

 

 

پاورقی1: این قدر این تنهایی های سالی یک بار را دوست دارم.فقط نمی دانم چرا هر سال وسط درس و امتحان ها می روند سفر؟!!!

 

پاورقی2: وقتی تنها می شوی خیلی کارها می کنی. به خدا !

 

پاورقی۳: ۱۳۰۸

 
 

دوشنبه دهم تیر 1387

شمارش معکوس (1308)

سلام

ببخشید که این مدت دیر به دیر میام. خودتون خوب می دونید که روزهای سخت و مهمی را دارم پشت سر میگذارم و سرم خیلی شلوغه. استفاده از اینترنت را هم تو خونه برام ممنوع کردن.خودم هم کم کم دارم استرس میگیرم و احتمالاً تا 26 روز دیگه آپ نکنم. البته احتمالاً.حالا شما اگه دوست دارید یه سری به اینجا بزنید شاید تا 4 مرداد باز هم آپ شد.

ولی خب بعد از کنکور میخوام حسابی اینجا گرد و خاک هوا کنم. یه خونه تکونی اساسی، یه تغییر تم و تمپ و یه تغییر ... ( همه ی اسرار را که فوراً فاش نمی کنم.)

 

در مورد مطلب"زیادی" هم که ذهن خیلی از دوستان را مشغول کرده باید بگم که:

من اصلاً هم زیادی نیستم. من به اندازه ام. یعنی می دونید، منظور من درست همون چیزی بود که شبیر آلمایتی عزیز گفت: من از سر آدم های دور و برم زیادیم.

 

البته لازم به ذکره که این آدم ها به هیچ وجه خانواده ی من نیستند. (قابل توجه فرح عزیز)

خب من از سر آدم های اطرافم زیادیم، در نتیجه تلاشم را مضاعف می کنم تا هرچه زودتر از شرشون خلاص بشم و یه جورایی از دستشون فرار کنم. آدم هایی که عقلشون به چشمشونه.

 

امروز فهمیدم که من در روز 13 اسفند 68 در زمره ی خوشبخت ترین دختران دنیا قرار داده شدم. خیلی خیلی خوشبخت تر از اون چیزی که بتونید تصورش را بکنید.

امروز فهمیدم که چه آینده ی قشنگی در انتظارمه. خیلی قشنگ. اون قدر که حاضرم به خاطرش یک ماه تموم وبلاگ نویسی را ترک کنم و به نت سر نزنم و تقریباً همه جور تفریحی را به مدت یک ماه برای خودم تعطیل کنم.

خیلی خوشحالم، خیلی خیلی خوشحال. امروز بالاخره طلسم دو ساله ای که مثل خوره به جونم افتاده بود، شکسته شد. امروز بالاخره موافقت خودش را اعلام کرد. امروز بالاخره عکس العمل نشون داد.

نمی دونید که چه حالی بهم دست داد وقتی موافقتش را فهمیدم.داشتم بال در می آوردم.

هیچ وقت توی این دو سال این قدر خوشحال نبودم. امروز بدون شک یکی از بهترین روز های عمر من خواهد بود.

 

توضیحات بیشتر را بعد از قبولیم توی کنکور میدم. فعلآً بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم( ماجرا عشقولانه نیست، پس لطفاً فکرای بد بد نکیند)

 

هیچ اجباری در کار نیست، فقط دوستانی که دلشون میخواد لطف کنند و توی این مدتی که نیستم دعا کنند که صبر و استقامتم زیاد بشه و خوب بتونم از پس درسهام و کنکور بر بیام و همون دانشگاهی که دوست دارم قبول بشم.

 

راستی یه تعریف جدید از دعا بدست آوردم: مفهوم دعا صرفاً این نیست که سر جا نماز بشینی و زار زار اشک بریزی و با التماس از خدا یه چیزی را بخواهی. نه!

وقتی یه لحظه دلت آروم میگیره و احساس میکنی بدون هیچ قصد و غرضی می تونی برای یه نفر آرزوهای خوب بکنی و از خدا بخواهی که  او را به آرزوهاش برسونه هم می تونه دعا باشه.

 

پس اگه دوست داشتین برای موفقیتم دعا کنید. چون من خیلی به دعاهای ساده و خالص دوستانه اعتقاد دارم. ممنون

 

راستی دلم میخواد اینجا به چند نفر هم تبریک بگم با اینکه یه ذره دیر شده . تولد استاد عزت الله انتظامی و رضا کیانیان عزیز را از همین جا به هردو استاد بزرگوار تبریک میگم. امسال نتونستم مستقیماًً به خودشون تبریک بگم و خواستم که اینجا جبران کنم.

دیشب رضا کیانیان را توی برنامه ی دو قدم مانده به صبح دیدم. بعد از مدت ها. چقدر شکسته و پیر شده بود. و من با دیدن چهره ی شکسته اش بغضم گرفت.

از همین جا از صمیم قلب برای سلامتی و تداوم هر دو استاد بزرگوار ایران دعا می کنم.

 

رضا کیانیان دیشب میگفت: " از اینکه من را رابرت دنیرو یا آل پاچینوی ایران بدونند بدم میاد." و من واقعاً شرمنده اش شدم. چون همیشه میگفتم این کیانیان آل پاچینوی ایرانه.

قول میدم از این به بعد چنین جسارتی نکنم استاد.از این به بعد شما همون آدم با حاله ایرانید استاد. قبوله؟

 

 

پاورقی1: احتمالاً شما هم متوجه شدید که اصلاً تمرکز حواس ندارم. فکرم جای دیگه ایه. پیش درسها و کتابام. ببشخید این حواس پرتی باعث شد کیفیت نوشته ام پایین بیاد. قول میدم بعد از کنکور جبران کنم. قول میدم.

 

پاورقی2: برای کسانی که هنوز سردرگم هستند باید بگم که من دارم برای کنکور کامپیوتر 4 مرداد ماه می خونم ، نه کنکور انسانی و نه هیچ کنکور دیگه ای.قبولی در این کنکور کار خیلی ساده ای نیست. سختی قبولی در دانشکده ها و آموزشکده های فنی یه چیزیه تو مایه ی قبولی جودی آبوت در دبیرستان و خلاص شدنش از اون یتیم خونه. یادتونه روزی که دبیرستان قبول شده بود چقدر ذوق زده شده بود. ( البته من وضعیتم کمی فرق داره. من الآن در هیچ یتیم خونه ای زندگی نمی کنم به خدا، وضعیتم هم خیلی خوبه ولی قبولی تو دانشگاه خیلی برام سخته که البته امسال ممکنه.)

 

پاورقی3: دل گرم دعاهای قشنگتونم.تنهام که نمی گذارید؟ممنون.

 

پاورقی4: پیش به سوی موفقیت، پیش به سوی دانشگاه

۱۳۰۸

 
 

Weblog Themes By Pars Theme