تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

سکوت

 

سکوتم از رضايت نيست
                                        دلم اهل شکايت نيست

 
 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

زیادی

من زیادیم.من اشتباهی که نه-بلکه زیادیم

اگه یه روزی بفهمین زیادی هستین( حالا واسه هرکسی یا هرجایی) اون وقت چیکار میکنید؟

برای من بهترین راه بعد از فهمیدن این موضوع خیلی بیش از اندازه احساس گرایانه بود:

یک ربع گریه همراه با گیتار بابک امینی-۴۵ دقیقه زل زدن به دیوار روبه رو و بعد هم نیم ساعت خیره شدن به عقربه ی ساعت

 

یک بار سروش روحبخش میگفت: واضح ترین علامت افسررگی اینه که کلی وقت زل بزنی به دیوار(اونم ناخودآگاه).یعنی درست همون کاری که من ناخودآگاه انجام دادم.

حالا چیکار کنم؟

فعلاْ که بازم مثل دراز گوشی که هیچی نمی فهمه خودم را زدم به نفهمی و نشستم درس میخونم تا بعد با این زیاده بودن یه کار...

پاورقی:می بینید که من در بدترین حالات زندگیم هم آدم بشو نیستم.

 
 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

حسرت

سلام.

این مطلب را در پست پائینی نوشته بودم.

ولی برای اینکه با فضای نوشته ی پائین خیلی فرق داشت از هم جداش کردم.

 

شاید شما هم بخوانید و با درگیری های ذهنیه من آشنا بشید:

 

همه ی ما تو زندگیمون به آدم هایی برمیخوریم که گاهی بهشون حسودیمون میشه. گاهی این افراد اسطوره ها و قهرمان های زندگی ما هستند و گاهی یک آدم خیلی ساده و معمولی، مثل نانوای محل یا مثلاً خیاط سر کوچه.

 

من دختری هستم که برخلاف بقیه ی هم سن و سالای دور و برم خیلی بزرگتر از سنم نشون داده میشم؛ هم از نظر ظاهری و هم از نظر باطنی. یعنی اگه خودم را معرفی نکنم و با یک غریبه شروع به صحبت کنم، طرف فکر میکنه 25 به بالا دارم. قصد تعریف نیست، ولی تا دست به شیطنت های همیشگیم نزنم، چهره ی متین و موقری دارم و به قول معروف خیلی سنگین رنگین و جلتلمنم.

ولی با این همه خودم گاهی احساس میکنم که خیلی از زندگی عقبم. خیلی از دنیا عقب موندم و تمام تلاشهایی هم که انجام میدم برای اینه که خودم را به بقیه برسونم.

چند شب پیش یه مصاحبه با "حنا مخملباف" را خوندم که بی نهایت بهش حسودیم شد.

حنا، دختر محسن مخملباف، 19 سال داره و درست از کلاس دوم دبستان رفتن به مدرسه های عادی را رها کرده و به مدرسه ی خاص پدرش رفته. (1)

وقتی حرف های حنا را می خوندم بهش خیلی حسودیم شد، به زندگی که داشته و بعد از این داره. به آزادی هاش، به خوشیهاش، به اینکه درگیر لحظه نبوده و فراغ بال از هر عرف و قانونی که بیخود و بی جهت گذاشته شده برای خودش زندگی کرده و بزرگ شده. به قول خودش الآن اندازه ی یک زن 30 ساله تجربه داره.( حداقل سر فیلم آخرش کلی جایزه منجمله خرس بلورین برده.)

این روزها از بلندگوی مسجد، از رادیو، تلویزیون و خلاصه هرجایی صحبت هایی میشنیدم که بدون شک شما هم شنیدید: در مورد خانم 18 ساله ای که اون قدر بزرگ و محکم و فداکار بوده که به از چند صد سال هنوز که هنوزه سال روز میلاد و شهادتش همه از ایشون صحبت میکنند: حضرت فاطمه (س).

شاید به خاطر حس همزاد پنداریه، ولی من امسال وقتی می شنیدم که چندین سال پیش یک دختر 18 ساله صاحب یک خانواده ی به اون بزرگی ( از نظر وست معرفت) بوده و با اون مسائل و مشکلات اون قدر تونسته خودش را حفظ کنه و از پا در نیاد که خیلی جاها میگن: « خداوند فاطمه را قبل از خلقت دیگران آزمود و او از این آزمایش پیروز و سربلند بیرون آمد.» واقعاً از اینکه خودم این قدر بچه موندم و بی خیال از گذر روزها، از خودم خجالت می کشیدم.

اینجور وقتهاست که با خودم فکر میکنم من خیلی خیلی خیلی از غافله عقبم. مگه قراره من چند سال زندگی کنیم. نهایتاً 150 سال دیگه!! بیشتر؟ خب 190 سال! خوبه؟ بیشتر که نمیشه. بعدش را همتون میدونید چیه. پس ما فرصت خیلی کم داریم. چیز زیادی تا 190 سالگی نمونده. همش 172 سال دیگه است.

پس چرا فکر میکنم که هزاران سال دیگه هم زنده ام و فرصت زندگی کردن دارم؟

با این اوصاف، تلاشهایی که این روزها برای رسیدن به زندگی بهتر و متحولانه تر میکنم کم نیست؟

 

 

پاورقی1: مصاحبه خیلی طولانیه. اگر دوست دارید بیشتر با این خانواده ی عجیب یا به قول خودشون « دیوونه» آشنا بشید حتماً این مصاحبه را در شماره ی ویژه ی نوروز 87 مجله ی چلچراغ بخونید.

 

پاورقی2: چقدرم بعد از 2 هفته ننوشتن، لحن نوشتنم تغییر کرده، نه؟ حالا اینجوری بهتره یا اون سبک شوخ و طنز؟

 

پاورقی3: تو تخمین زدن سالها یک مقداری اغراق کردم.خواستم خیال همه ( حتی باقیمانده های نسل نوح هم ) راحت بشه.

 

پاورقی۴: این رزوها این جمله را هم خیلی با خودم زمزمه میکنم:

 بسا کسا که به روز تو آرزو مند است! 

 
 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

قلب

سلامٌ علیکم و رحمة الله !!!!!

حال و احوال چه طوره؟

ما را نمی بینید خوشید؟

 

از احوال ما اگه جویا باشید؛ ملالی نیست جز حجم خیلی زیاد درس و تست و  کنکورهای جامع آزمایشی قلم چی و چندین روز تعطیلات خفنی که یه عالمه مهمون ریخته تو خونمون و ....

عرض شود خدمتتون که تو این مدتی ک نبودم نافرم درگیر درس بودم و هستم. روز بعد از اتمام امتحانات پیش دانشگاهی هم من دقیقاً وسط گرمای 35 درجه ی کویر یک سرمای بی سابقه خوردم.

رفتم دکتر و خانم دکتر انواع قرص و کپسولهای دنیا را برام تجویز کرد و حالا من با چه دردسری این داروها را تهیه کردم بماند.

در بین همه ی داروهایی که تجویز کرده بود یه چیزی خیلی عجیب بود و تقریباً باعث وحشت من و خانواده ام شد.

یک نوع قرص قلب خیلی قوی!!!

من از زمستون 2سال پیش تا حالا دیگه مشکل قلبی نداشتم ولی با معاینه هایی که دکتر انجام داد یک قرصقوی قلب برام تجویز کرد که یه اسم سختی هم داره که الآن یادم نیست!

البته بسته بندی خیلی نازی داره و جذابه ولی دروغ چرا؟ من تا الآن یک دونه اش را هم نخوردم.

( خب لازم نمی بینم، هروقت قلبم لازم داشته باشه خودش صداش در میاد!)

 

یک هفته ای از دست قرصهای ضد حساسیتی که می خوردم مدام خواب بودم. صبح ها تا 9.5 می خوابیدم، ظهرها هم 2 ساعت خواب نیم روزی و شبها هم از 11 دیگه خواب خواب بودم و اصلآً نتونستم درس بخونم. حالا باز قرص هام تموم شدن و کمتر میخوابم ولی درس خوندن هنوز جایی نیست.( من دروغ زیاد میگما !)

 

دیگه چی؟؟؟

دیگه خبر زیاده ولی وقت و حوصله ی گفتنش را ندارم. فقط اینکه دیروز فرانک عزیز هم خداحافظی کرد و رفت. هفته ی آینده از تورینو باز هم پیگیر مطالب من خواهد بود(به اتفاق همسر عزیزش) و باز هم شاهد کامنتهای خوبش هستیم.

دیروز وقتی اومد و گفت که دارم میرم، یه بغضی گلوم را گرفت. هرچند خودش هم خیلی ناراحت بود و معلوم بود که گریه کرده ولی به روش نیاوردم.ولی خیلی از اینکه رفت ناراحت شدم. این مدت خیلی بهمون خوش گذشت. هرچند که خیلی کم با هم بودیم ولی همینش هم غنیمتی بود.

فرانک قول داده که نیمه های مرداد به اتفاق همسرش برگردن و این موضوع یه ذره از دلتنگی هام کم میکنه.

اون روز صد درصد بیشتر بهمون خوش میگذره چون قراره بریم کوهنوردی و اینا ...

 

دیگه خبر قابل عرضی نیست.

بقیه ی مطلب را در بالا بخوانید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 
 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

انصراف و آغاز دو ماه خرخونی (:

120 دقیقه و اندی، دلهره، شادی، ترس، عصبانیت، جوش، جیغ، خنده، فریاد، بغض، فحش، و درنهایت گریه

امشب به کل از طرفداری سپاهان انصراف دادم و سر فرصت باید دنبال یک فرزند خونده به جای سپاهان طلایی بگردم. این انصراف هیچ ربطی به باخت های دور از انتظار ندارد. من از طرفداری سپاهان طلایی انصراف میدهم به خاطر تمام زشتی هایی که از آن ها دیدم. به خاطر تمام ناانسانیهایی که دیدم. هرچند تیم های دیگر هم خیلی با شخصیت تر نیستند ولی سپاهان این فصل تیم ایده آل من نبود. فعلآً به برد منچستر دلخوشم تا بعد. باید فکرهام را بکنم و یه تیم با شخصیت تر را انتخاب کنم؛ فراتر از تعصبات استانی و این ها.

 

داستانی کوتاه درمورد احوالات پس از باخت:

 

« حالا نیم ساعت بعد از باخت سپاهان به پگاهه. با خواهر زاده اومدیم تو اتاق 3×4 صورتی و  من انگار نه انگار که تا نیم ساعت پیش چه بغضی کرده بودم؛یه آهنگ ایتالیایی خیلی شاد گذاشتم و داریم تو طول اتاق بالا و پائین می پریم و تمرین پرش می کنیم تا شاید بتونیم رکورد پرشهای نجومی افشین قطبی را بزنیم. بنیامین با دقتی خاص، عکس روی مجله ی همشهری جوان-که کاریکاتوریه از پرش افشین قطبی- را بررسی می کنه و بعد سعی می کنه درست مثل خود افشین بپره بالا.

دارم تو طول اتاق بالا و پائین می پرم که یه دفعه خودم را تو آینه قدی اتاق می بینم که چقدر دوباره شنگول شدم.

برمیگردم و چند دقیقه ای به خودم زل می زنم، سر تا پام را وارسی میکنم.

حالا چقدر این تاپ و شلوار زرد طلایی-که قبل از بازی درست همرنگ لباس تیم سپاهان بود- لیمویی رنگ شده و به پوست سبزه و کک و مکی من میاد. حالا چقدر شیطون شدم تو این لباس لیمویی روشن با این موهای کوتاه مردونه ی سیخ سیخی.

با خودم میگم: اگه می دونستم باخت تیم محبوبم این قدر خوشحالم میکنه که این قدر سر بردش جوش نمی زدم. »

 

عناوین خبرها ی این چند روز:

امتحانات ترم دوم پیش دانشگاهی به سلامتی تموم شد و حالا باید تا 4 مرداد ماه به سبکی واقعاً فیلسوفانه بشینم و کتابهای کنکورم را هضم کنم. توی این مدت کمتر آپ میکنم( برخلاف میلمه و باور کنید برام خیلی سخته ولی به نفعمه).توی این مدت مطمئن باشید میام و کامنت هام را چک میکنم. پس محض رضای خدا هم که شده یه ریزه از این نظرهای انرژی بخش و امیدوار کننده برام بزارید( محتاجشم جون شما )

امشب طبق سنت هر ساله، پیش دانشگاهی برای دانش آموزها جشن فارغ التحصیلی!!! گرفت.ما هم که همسایه ی دیوار به دیوار مدرسه بودیم و من تا ساعت 10 شب با هر صدای جیغ و خنده ای از بچه ها کلی دلم میخواست اونجا بودم ولی وقتی آخر جشن صدای گریه ها و خداحافظی هاشون بلند شد، خیلی از اینکه بین اونها نبودم خوشحال شدم.

از من هم دعوت شد که برم و توی جشنشون گیتار بزنم. و من با هزار مکافات و دردسر و با انواع دروغ های شاخ دار و دلیل های عجیب غریب راضیشون کردم که نمی تونم بیام.( بی خود که نیست، این قدر رفتم خون دل خوردم، گیتار کلاسیک یاد گرفتم که حالا برم سوسول بازی و گیتار پاپ و اینا؟؟!!)

 

بنیامین-جیگر طلا، نخود سبز، عسلی خاله- امتحاناش تموم شدن(کلش 3 تا بود) و عصر روزیکه امتحان آخرش را داد اومد و رو دیوار کنار اتاق من این جمله را نوشت که توی عکس ملاحظه میکنید.اگه کیفیت بده ببخشید. با گوشی گرفتم، رنگ دیوار هم که سبزه و فلاش هم که زده و ... خلاصه که به جذابیت جمله اش ببخشید. قربونش برم چقدر بچم با احساسه.خداییش همچین جمله ای از یک بچه ی 8 ساله خیلی مفهوم می تونه داشته باشه.

جمله ی قشنگ بنیامین

 

 

راستی: چرا پودر لباسشویی گرون شده، خوردن رانی ممنوع شده، همستر سرطان زا اعلام شده، برنج کم یاب اعلام شده، با این حال اوضاع اقتصادی، اجتماعی، رفاهی ایران عالی اعلام شده؟!!!!!

 

پاورقی1: با دوست جدیدی آشنا شدم که واقعاً شخصیت جذابی داره. گفتن نداشت ولی چون افکارم را این روزها مشغول کرده، گفتم اینجا هم یادی ازش کرده باشم. تفکرات ضد و نقیصی داریم که بحث بر سر این تفاوت ها واقعاً شیرینه. (حالا تو کامنتا لو نده کی هستیا)

راستی حالت که خوبه؟ کم پیدایی.امان از بی پولی، امان از بی آنتنی، امان...

 

پاورقی2: دوستان لطف کیند عیبهایی که در دوران پشت کنکوری داشتم را بهم بگید. مشکلات این وبلاگ را هم گوش زد کنید. می خوام بعد از کنکور یه تحول اساسی، یه گرد و خاک جانانه بکنم. عیبها، نقص ها، کاستی ها والبته اگه داره خویشهاش را هم بگید. امید دادن هم که یادتون نره. رفتم که یه دانشجوی اساسی بشم. اونم کجا! شهر دوست جدید و عزیز.

ممنون و سپاسگزار

 

سلامت باشید و پاینده، تا دو ماه آینده ( شوخی کردم، هفته ای یک بار میام )

 
 

یکشنبه پنجم خرداد 1387

هفته ای پر از ماجرا

سلام علیکم. حالتون چطوره؟

ما که عالی، توپ، بیست. امروز بنا به عادت دیرینه ی 7 ساله، امتحان عربی را گند زدیم رفت. باورتون نمیشه. یه چرندیاتی تو برگم نوشتم خودم خندم گرفته بود. بیچاره مُصحح برگه. یه سوال داده بود که با کلمه ی "سبورة =تخته سیاه" یک جمله ی عربی پنج کلمه ای بنویسید. من هم بعد از دو ساعت فکر این جمله را نوشتم، دیگه قضاوتش با خودتون:

"الدانش آموزان !!! سبورة تمیزتاً بالدقت." بعد تازه دیدم4تا کلمه شد گفتم چیکار کنم گیر نده!!؟ ته جمله اش نوشتم: "جدا ! "

خلاصه که طفلک دبیر محترمه. دلم براش میسوزه. تازه دیشب هم با بدبختی شماره اش را پیدا کردم زنگ زدم خونه شون و یه ننه من غریبم بازی هایی در آوردم. اونم خود کشی کرد یه ذره سوال ها را بهم رسوند. ولی چه کنیم که من اگه امتحان عربی اُپن بوک هم بدم صفر میشم؟!

------

هفته ی گذشته بدون شک یکی از پر استرس ترین، پر انرژی ترین و البته شاد ترین شب های این مدت را سپری کردم.منظورم تماشای بازی فینال جام اروپا بود: منچستر-چلسی

بازی را که حتماً. من دیگه تا ساعت 2.5 پای تلویزیون از ذوق و هیجان ترکیدم. خوشحالم که بعد از اون همه وقت اضافه و اینها منچستر عزیز برنده شد. دیگه وقتی جام قهرمانی را گرفتن من از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. همه هم خواب بودن. من هم مجبور شدم خوشحالیم را با مشت زدن تو هوا !!! خالی کنم.

-------

خب این از این. بریم سراغ شعر پست قبلی:

شعر را با با خط نستعلیق نوشتم و گذاشتم توی یه پاکت نامه و رفتم به دبیر مربوطه بدم. طفلک تا دید فکر کرد پوله. گفت: «چرا زحمت کشیدید. من که راضی به زحمت نبودم.» و بعد هم دست دراز کرد پاکت را با ذوق بگیره. منم دوزاریم افتاد. برای اینکه بیشتر از این الکی ذوق نکنه گفتم: آقای ...، باید ببخشید، چیز قابل داری نیست!!من چند بیتی شعر براتون گفتم که دوست داشتم خودتون هم بخونید.

طفلک پاکت را گرفت و تشکر کرد و رفت.بعد به عطیه گفتم تو که باهاش کلاس خصوصی داری نظرش را در مورد شعرم بپرس.

عطیه امروز گفت: تا بهش گفتم شعر حورا را خوندید؟ یه جیغی زد( مَرد و جیغ !!!؟) و بعد گت: شعرش عالی بود. طنزش حرف نداشت.

بمیرم الهی! طفلک تو عمرش تا حالا هیشکی براش شعر نگفته بوده. بدجور ذوقیده.تازه گفته نمره اش هم خیلی خوب شد.( آها . همین را از اول میخواستم بشنوم. وگرنه کی شعر گفت برای تو؟ من برای نمره شعر گفتم)

------

 

خب به سلامتی مادر خانومی و آقای پدر با بی رحمی تموم تنهایی، دو نفری، مجردی ( این چه نوع تنهایی مجردی شد؟!!) تشریف بردن اصفهان.

هرچی من التماس کردم که من را هم ببرید، گوش ندادن. گفتن تو امتحان داری، بشین سر جات.حالا اینجا مادر خانومی یادش اومده من کنکور داردم، میگه بشین کنکورت را بخون!!

یادتونه من قبل عید اصفهان بودم دیگه از اون روز نرفت اصفهان. دیگه دارم از بی اصفهانی می ترکم.دلم برای همه تنگ شده. برای داداشی و اهل و عیالش( اوخ قربون اون فندقش برم من"منظورم رادین بود.")

دلم برای دائیم اینا هم تنگ شده خیلی. برای تو هم خیلی تنگ شده.( خودت فهمیدی کی دیگه؟ هرکی فهمید بگه، جایزه داره)

مادر خانومی زنگ زده میگه، جات خالیه الآن اومدیم پل خاجو. دلم را حساب کباب کردن.

تازه قرار بود برم مجتمع عباسی 5 تا کتاب بخرم.4 تا سی دی و دی وی دی هم میخواستم.ولی خب بی معرفتا رفتن و من را نبردن.امشب اس ام اس زدم و لیست کتابهایی را که می خواستم به مادر خانومی سفارش دادم.

------

 

فعلاً اوقات توپ تنهایی و ایناست. امروز از تنهایی استفاده کرده و عطیه را به زور مشت و لگد( به خدا میخواستم بزنمش. از بس تعارف میکرد تو نمیومد.) آوردم خونه. کلی براش آهنگ گذاشتم. بعد هم خواست که براش گیتار بزنم. هیچی من هم بعد از کلی ناز کردن نشستم براش چند تا کلاسیک زدم.ولی انگار خوشش نیومد. دیدم نه انگاری تو کار تهران جیمه. براش یه حبیب زدم. یه دفعه دیدم داره زار زار گریه میکنه.

هیچی دیگه دل ما را هم کباب کرد. گیتار زدن کوفتم شد. نشستم براش 3 تا غزل از شهریار خوندم تا یه ریزه آروم شد.( این شاعر هام عجیب آدم هایی می باشندا !)تازه مجبور شدم دیوان شهریارم را هم بدم بهش ببره خونه بخونه تا آروم بشه.

ولی خب حبیبش خیلی غم انگیزه خداییش. (همون که میگه: رفتی و از رفتن تو...)( دوستانی که براشون زدم خوب می دونن) (حالا غیر از فرح هیشکی خبر نداره ها)

 

آها اینم بگم که خیلی مهمه: پنج شنبه بعد از امتحان زبان که داغون و خسته و عصبانی اومدم خونه، مادر خانومی جهت اینکه آروم بشم گفت برو آشپزی کن!!! ( چه راه کار مفیدی!!) ما نیز رفتیم با اعصاب داغون کوکوی بادمجان طبخ نمودیم. بعد اومدم کلی برای خودم قیافه بیام. ادای مادر خانومی را درآوردم که با یک حرکت ماهیتابه را برمیگردونه و کوکوها را پشت و رو میکنه. تا ماهیتابه ی داغ را برگردوندم همه ی روغن های داغ داغ داغ داغ داغ ِ .... توی ماهیتابه که در حال جیلیز ویلیز بودن ریخت روی دست من.

من: مامااااااااااااااااااااااان( به سبک فریادهای مهران مدیری در مرد هزار چهره وقتی چای میریخت روی پاش.)

مادر خانومی: ------------------( مادر خانومی حالش خوب نبود. تو اتاق خوابیده بود و صدای من را نشنید.)

من:...

 

بعد دیدم چاره ای نیست باید بقیه اش را هم بسازم. زدم به پوست کلفتی و بقیه ی کوکو ها را سرخ کردم. چند دقیقه بعد دوباره خواستم ماهیتابه را برگردونم. کلی حواصم را جمع کردم. اینبار به سلامتی وارونه شدند. اومدم در ماهایتابه را بردارم، نگو در ماهیتابه را گذاشته بودم روی شعله ی گاز. وقتی در را گرفتم تو دستم دیدم به طرز وحشتاکی در چسبیده با انگشتام. در را پرت کردم ارو زمین. سر و صدا و دالام دولوم. برای این که در ماهیتابه این قدر روی سرامیکا قل نخوره پام را گذاشتم روی در که پای عزیز هم سوخت. خلاصه امروز که دو روز از وقوع سانحه میگذرد، دست چپ بنده دچار 20% سوختگی گردیده. یه تاول به چه بزرگی زده کف دستم.برای عطیه هم به سختی گیتار زدم. نوک انگشتای دست چهم پر از تاول شده.

الآن هم به زور دارم تایپ می کنم.( آره جون خودم. از پر حرفیام معلومه)

 

خب دیگه، می خواستم مثلاً کم حرف بزنم امشب.ولی خب چیکار کنم،اتفاقات این مدت خیلی زیاد بودن دیگه. تازه نصفشون را سانسور کردم.

مزاحم نباشیم. برم بخوابم. خوش بگذره.

شب همگی به خیر

پاورقی: وای چقدرشکلک درا>رم واسه خودم و خودت  و خودش

 
 

Weblog Themes By Pars Theme