سلام علیکم. حالتون چطوره؟
ما که عالی، توپ، بیست. امروز بنا به عادت دیرینه ی 7 ساله، امتحان عربی را گند زدیم رفت. باورتون نمیشه. یه چرندیاتی تو برگم نوشتم خودم خندم گرفته بود. بیچاره مُصحح برگه. یه سوال داده بود که با کلمه ی "سبورة =تخته سیاه" یک جمله ی عربی پنج کلمه ای بنویسید. من هم بعد از دو ساعت فکر این جمله را نوشتم، دیگه قضاوتش با خودتون:
"الدانش آموزان !!! سبورة تمیزتاً بالدقت." بعد تازه دیدم4تا کلمه شد گفتم چیکار کنم گیر نده!!؟ ته جمله اش نوشتم: "جدا ! "
خلاصه که طفلک دبیر محترمه. دلم براش میسوزه. تازه دیشب هم با بدبختی شماره اش را پیدا کردم زنگ زدم خونه شون و یه ننه من غریبم بازی هایی در آوردم. اونم خود کشی کرد یه ذره سوال ها را بهم رسوند. ولی چه کنیم که من اگه امتحان عربی اُپن بوک هم بدم صفر میشم؟!
------
هفته ی گذشته بدون شک یکی از پر استرس ترین، پر انرژی ترین و البته شاد ترین شب های این مدت را سپری کردم.منظورم تماشای بازی فینال جام اروپا بود: منچستر
-چلسی
بازی را که حتماً. من دیگه تا ساعت 2.5 پای تلویزیون از ذوق و هیجان ترکیدم. خوشحالم که بعد از اون همه وقت اضافه و اینها منچستر عزیز برنده شد
. دیگه وقتی جام قهرمانی را گرفتن من از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. همه هم خواب بودن. من هم مجبور شدم خوشحالیم را با مشت زدن تو هوا !!! خالی کنم.
-------
خب این از این. بریم سراغ شعر پست قبلی:
شعر را با با خط نستعلیق نوشتم و گذاشتم توی یه پاکت نامه و رفتم به دبیر مربوطه بدم. طفلک تا دید فکر کرد پوله. گفت: «چرا زحمت کشیدید. من که راضی به زحمت نبودم.» و بعد هم دست دراز کرد پاکت را با ذوق بگیره. منم دوزاریم افتاد
. برای اینکه بیشتر از این الکی ذوق نکنه گفتم: آقای ...، باید ببخشید، چیز قابل داری نیست!!من چند بیتی شعر براتون گفتم که دوست داشتم خودتون هم بخونید.
طفلک پاکت را گرفت و تشکر کرد و رفت.بعد به عطیه گفتم تو که باهاش کلاس خصوصی داری نظرش را در مورد شعرم بپرس.
عطیه امروز گفت: تا بهش گفتم شعر حورا را خوندید؟ یه جیغی زد( مَرد و جیغ !!!؟) و بعد گت: شعرش عالی بود. طنزش حرف نداشت.
بمیرم الهی! طفلک تو عمرش تا حالا هیشکی براش شعر نگفته بوده.
بدجور ذوقیده.تازه گفته نمره اش هم خیلی خوب شد.( آها . همین را از اول میخواستم بشنوم. وگرنه کی شعر گفت برای تو؟ من برای نمره شعر گفتم)
------
خب به سلامتی مادر خانومی و آقای پدر با بی رحمی تموم تنهایی، دو نفری، مجردی ( این چه نوع تنهایی مجردی شد؟!!) تشریف بردن اصفهان.
هرچی من التماس کردم که من را هم ببرید، گوش ندادن
. گفتن تو امتحان داری، بشین سر جات.حالا اینجا مادر خانومی یادش اومده من کنکور داردم، میگه بشین کنکورت را بخون!!
یادتونه من قبل عید اصفهان بودم دیگه از اون روز نرفت اصفهان. دیگه دارم از بی اصفهانی می ترکم
.دلم برای همه تنگ شده. برای داداشی و اهل و عیالش( اوخ قربون اون فندقش برم من"منظورم رادین بود.")
دلم برای دائیم اینا هم تنگ شده خیلی. برای تو هم خیلی تنگ شده.( خودت فهمیدی کی دیگه؟ هرکی فهمید بگه، جایزه داره
)
مادر خانومی زنگ زده میگه، جات خالیه الآن اومدیم پل خاجو. دلم را حساب کباب کردن.
تازه قرار بود برم مجتمع عباسی 5 تا کتاب بخرم.4 تا سی دی و دی وی دی هم میخواستم.ولی خب بی معرفتا رفتن و من را نبردن.امشب اس ام اس زدم و لیست کتابهایی را که می خواستم به مادر خانومی سفارش دادم.
------
فعلاً اوقات توپ تنهایی و ایناست. امروز از تنهایی استفاده کرده و عطیه را به زور مشت و لگد( به خدا میخواستم بزنمش. از بس تعارف میکرد تو نمیومد.) آوردم خونه. کلی براش آهنگ گذاشتم. بعد هم خواست که براش گیتار بزنم. هیچی من هم بعد از کلی ناز کردن نشستم براش چند تا کلاسیک زدم.ولی انگار خوشش نیومد. دیدم نه انگاری تو کار تهران جیمه. براش یه حبیب زدم. یه دفعه دیدم داره زار زار گریه میکنه.
هیچی دیگه دل ما را هم کباب کرد. گیتار زدن کوفتم شد. نشستم براش 3 تا غزل از شهریار خوندم تا یه ریزه آروم شد.( این شاعر هام عجیب آدم هایی می باشندا !)تازه مجبور شدم دیوان شهریارم را هم بدم بهش ببره خونه بخونه تا آروم بشه.
ولی خب حبیبش خیلی غم انگیزه خداییش. (همون که میگه: رفتی و از رفتن تو...)( دوستانی که براشون زدم خوب می دونن) (حالا غیر از فرح هیشکی خبر نداره ها
)
آها اینم بگم که خیلی مهمه: پنج شنبه بعد از امتحان زبان که داغون و خسته و عصبانی اومدم خونه، مادر خانومی جهت اینکه آروم بشم گفت برو آشپزی کن!!! ( چه راه کار مفیدی!!) ما نیز رفتیم با اعصاب داغون کوکوی بادمجان طبخ نمودیم. بعد اومدم کلی برای خودم قیافه بیام. ادای مادر خانومی را درآوردم که با یک حرکت ماهیتابه را برمیگردونه و کوکوها را پشت و رو میکنه. تا ماهیتابه ی داغ را برگردوندم همه ی روغن های داغ داغ داغ داغ داغ ِ .... توی ماهیتابه که در حال جیلیز ویلیز بودن ریخت روی دست من
.
من: مامااااااااااااااااااااااان( به سبک فریادهای مهران مدیری در مرد هزار چهره وقتی چای میریخت روی پاش.)
مادر خانومی: ------------------( مادر خانومی حالش خوب نبود. تو اتاق خوابیده بود و صدای من را نشنید.)
من:

...
بعد دیدم چاره ای نیست باید بقیه اش را هم بسازم. زدم به پوست کلفتی و بقیه ی کوکو ها را سرخ کردم. چند دقیقه بعد دوباره خواستم ماهیتابه را برگردونم. کلی حواصم را جمع کردم. اینبار به سلامتی وارونه شدند. اومدم در ماهایتابه را بردارم، نگو در ماهیتابه را گذاشته بودم روی شعله ی گاز. وقتی در را گرفتم تو دستم دیدم به طرز وحشتاکی در چسبیده با انگشتام. در را پرت کردم ارو زمین. سر و صدا و دالام دولوم. برای این که در ماهیتابه این قدر روی سرامیکا قل نخوره پام را گذاشتم روی در که پای عزیز هم سوخت. خلاصه امروز که دو روز از وقوع سانحه میگذرد، دست چپ بنده دچار 20% سوختگی گردیده. یه تاول به چه بزرگی زده کف دستم.برای عطیه هم به سختی گیتار زدم. نوک انگشتای دست چهم پر از تاول شده.
الآن هم به زور دارم تایپ می کنم.( آره جون خودم. از پر حرفیام معلومه
)
خب دیگه، می خواستم مثلاً کم حرف بزنم امشب.ولی خب چیکار کنم،اتفاقات این مدت خیلی زیاد بودن دیگه. تازه نصفشون را سانسور کردم.
مزاحم نباشیم. برم بخوابم. خوش بگذره.
شب همگی به خیر
پاورقی: وای چقدرشکلک درا>رم واسه خودم و خودت و خودش