تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

ضیافت

خدا!!!

پازل عقاید

ماه رمضون

آبجی خانوم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

امشب ماه غوغا میکند

 خواهش های شب امتحانی

 

....(1) ای مظهر علم حساب

ای ریاضیدان نائین، مرد ناب

دارم از تو خواهشی با التماس

مرحمت کن دو، سه نمره بی حساب

گر کنی این لطف را در حق من

راحتم گردانده ای از هر عذاب

من جوانی پر ز درد و بی غشم

تو نبین رنگ رخم باشد سراب(2)

این جوان بی نوا از دست خلق

سخت دارد مشکلات بی حساب

این جوان طفلکی بی دست و پاست

دارد اندر زندگانی صد مراد:

کسب علم و دانش و فن و ادب

لیک در 10 روز هست این کار شاق(3)

بخشش و رحمت نباشد کار خلق

هست تنها این عمل ز ابدال(4) پاک

جان من ارفاق کن در تصحیحت

تا که مدیون گردم از این لطف ناب

فرد بخشنده بیابد در جهان

رحمت و بخشش ز یزدان پاک

از خدا خواهم که دستان تو را

پر بگرداند ز رحمتهای ناب

 

 

سلام علیکم. احوال شریف. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چه حال؟ چه احوال؟ چه خبرا؟

ما که سخت درگیر دادان امتحانات غریب و نا معلوم رشته ی انسانی می باشیم و برای خودمون یه پا دانش آموز شدیم.

الآن اینجایی که من نشستم دقیقاً از پنجره ی کنار دستم قرص کامل ماه شب چهارده تو آسمون پیداست و واقعاً محشره و من چند لحظه یک بار یه نگاهی بهش میندازم.

 

یه عالمه خبر می خواستم بدم ولی همشون یادم رفت.

 

حالا خلاصه ای چندتاشون که یادمه را می نویسم:

در چند روزی که گذشت:

اولاً جناب آقای سپاهان لطف فرمودن به پرسولیس باختن و حال ما را اساسی گرفتن و یه جو آبرو برای هم استانیهاشون نگذاشتن. جا داره همینجا صمیمانه ازشون تشکر کنم. فقط همین را بگم که وقتی دقیقه ی 94 گل خورد بنده بشقاب هندوانه را پرت کردم تو دیوار!!! ولی نشکست!!ولی در کل از صمیم قلب از مسعود امامی ممنونم. دستش درد نکنه. خیلی شوت های باحالی را میگرفت و نمیگذاشت گل بشند ولی افسوس که لحظه ی آخر ...

 

امروز صبح هم مادر خانومی گیر دادن و بعد از امتحان وحشتناک و سخت "تاریخ" ما را به زور مشت و لگد !! بردند دکتر که خب الحمدلله خیلی شلوغ بود و نوبت من نشد و برگشتیم خونه. طبق معمول مادر خانومی من را برد دکتر آخرش خودش با یه پاکت پر از قرص و دعوا برای خودش از بیمارستان اومد بیرون. من نمی دونم ایشون من را برده بودن دکتر یا من ایشون را یا هیچ کدام یا ...؟!!!

ولی طی کردن راهروهای تاریک و خفه و کثیف بیمارستان خیلی تهوع آور بود. دنبال کردن نوارهای رنگی که امتدادشون به بخشها و اتاقهای مختلف می رسید هم شده بود سرگرمی من تا وقتی که مادر خانومی بره برام نوبت بگیره که البته آخرشم نگرفت.حالا رفت تا شنبه ی هفته دیگه که دوباره متخصص بیاد.

 

در هفته ای که گذشت بالاخره سریال تاریخی- علمی- تخیلی(6) " شهریار" هم تموم شد. هرچند قسمت های آخر واقعآً مسخره بود ولی به پاس قسمت های اول تا 16-17 و تأثیرات روحی قشنگی که روی من داشت و تحولاتی که برام به وجود آرود از صمیم قلب از کمال عزیز ممنونم.( آقا کمال با شما نیستم، منظورم کمال تبریزیه )فقط کاش این قدر محافظه کارانه و با قصد و غرض ساخته نمیشد.

یادش به خیر شبهای سرد زمستون پارسال با مادر خانومی میشستیم پشت کرسی و انار میخوردیم و شهریار میدیدیم و من یه جاهایی از دست شهریار و قاسم قه قهه میزدم و یه جاهایی هم یواشکی سرم را میکردم زیر لحاف کرسی و گریه میکردم.

 

همچنین در هفته ی گذشته شبکه ی دو در راستای کامل کردن کارهای عجیب غریب و البته فرهنگی که این مدت انجام داده مصاحبه ی جالب با استاد لطفی را هم پخش کرد که واقعاً غیر منتظره و البته خوشحال کننده بود. حیف که کوتاه بود.

از همینجا با صدای بلند اعلام میکنم که: استاد دوستتون داریم    استاد دوستتون داریم

 

دیگه چی شد؟ممممم

آها. و اما مهم ترین اتفاق. روز شنبه این جانب امتحان ریاضی داشتم و حتی یه کلمه هم از قبل کار نکرده بودم. دبیر گرامی درس هم دوست برادرم بودند(5). این شد که شب امتحان داداشی یه تلفن و زد و ... ( همه چیزو که به همه نمیگن که!!) بعد هم بنده به جای اینکه بشینم چهار تا تمرین محض رضای خدا حل کنم، طبع شعرم غلیان( یا شایدم قلیان) یافت و چند بیتی تقدیم نمودم به دبیر گرامی که البته هنوز ندیدمش که بهش بدم.

خداییش خیلی بی قافیه است. شب امتحانیه، شما ببخشید.

حرف زیاد بود ولی یادم نیست. فقط دعا کنید هرچه زودتر خوب بشم. هرچند معتقدم چیزیم نیست ولی شما دعا کنید مثل آدمیزاد بشم.

شب خوش

 

 

ماه داره بالای سرم غوغا میکنه. نمی دوندی که!!

پاورقی1: بنا به رعایت مسائل امنیتی اسم دبیر محترم در اینجا حذف گردید.

پاورقی2:سراب: سهراب= سرخ و سفید، لپ گلی

پاورقی3:شاق: سخت و غیر ممکن. خداییش خوندن این همه درس تو 10 روز واقعاً شاقّه.

پاورقی4: ابدال: مردان پاک- مردان حق- مردان خدا

پاورقی5: خوبه دارم میگم دبیر محرتم، نگفتم محترمه که شما چپ چپ نگاه می کنید.

پاورقی6: خداییش یک سری اتفاقات توی فیلم را دختر شهریار هم رد کرده. معلوم نیست این سریال تخیلی بر اساس زندگیه چه کسی ساخته شده. دختر شهریار گفته: این سریال 90% اتافاقاتش شبیه زندگی پدر من نبود.

پاورقی7: نظرتون در مورد شعرم چیه؟

 

اردشیر رستمی( شهریار جوان ) که شنیدم خیلی تفکرات فمنیستی( یا خانم دوستانه ) داره و کارهاش(طراحی هاش) اکثراً بر همین اساسه.

 

صحنه هایی از شهریار

 

 

 

 
 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

سنت پسندیده ی راستگویی

سلام

اوضاع توپ توپ می باشد.( چه دروغ شاخ داری!)

همه چیز بر وفق مرادم می باشد.( چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم سر در گم نیستم.(چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم اوضاع قاتی پاتی نیست.(چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم به خاطر امتحانای پیش دانشگاهی یک هفته دور کتابهای کنکورم را خط نکشیدم.(چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم صبح علی الطلوع جمعه(روز قبل از امتحان ریاضی) تو اصفهان آزمون ندارم و نموندم که چه طوری برم و چیکار بکنم.( چه دورغ شاخ داری!)

اصلاً هم تو این مدت، هفت ملت از صغیر و کبیر پولهای من را نخوردند و یه لیوان آبم روش.(چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم فولوس لا موجود نشدم این مدت. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم حرص نمی خورم که چرا ایرانسل وصل نمیشه. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم عطیه زارت و زورت سر ویرایش شعرهاش اعصابم را خورد نمیکنه و سر کارم نمیزاره. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم سی دی فروشی، فیلم اشتباهی تو پاچم نمی کنه. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم دو هفته نیست که به خاطر حجم بالای درسهام فرانک را

اصلاً هم متشخص ترین آدمی که تو دنیا میشناختم، بی نزاکت ترین آدم دنیا از آب در نیومده. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم قول تدریس خصوصی کامپیوتر و گیتار برای تابستون به کسی ندادم و حالا توش نموندم. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم شبیه این پیرزن هایی نشدم که دم به دقیقه یه جاییشون درد میکنه و سرم هم درد نمیکنه. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم پریشب تا صبح ننشستم کنسرت "کاوه یغمایی" ( البته بیشتر به خاطر کامیل) را ببینم. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم سر اولین امتحانی که دادم یه مراقب سه نقطه نیومد زارتی تقلب من را بگیره و اعصاب من را به هم بریزه.(چه دورغ شاخ داری!)

اصلاً هم عصر که تو همایش هلال احمر اون مراقب سه نقطه را که دیدم خودم را به کوچه علی چپ نزدم. (چه دروغ شاخ داری!)

اصلاً هم هنوز تو کف نیستم که چرا اون همه مراقب تیز، تقلبم را ندیدند و این مراقب شوت و بیخیال زارتی مچم را نگرفت. (چه دروغ شاخ داری!)

 

 

 

پاورقی1: یه جمله ی معروف هست که میگه "دروغ آدم ها را زشت میکنه." میگید نه؟ از پینوکیو بپرسید. من نیز در جهت زیبا سازی خود اقدام به راست گویی نموده ام. میگید نه؟ متن بالا را بخونید.( چه دروغ شاخ داری!)

 

پاورقی2: تا حالا دو تا از امتحانام را دادم و هردوشون بر خلاف تصورم و نظر خود بچه های انسانی خیلی آسون بودن. فکرش را بکنید من بدون اینکه یه کلمه از قبل خونده باشم، شب امتحان کتابهای قلمبه سلمبه ی رشته انسانی را میگرم دستم و چند درسی میخونم و فرداش هم امتحانم را خوب میدم.هیچی رشته کامپیوتر سخت خودمون نمیشه که.

 

پاورقی3: شعر سپید جدیدم آماده است. دفعه ی آینده میگزارم ان شاء الله. « چه زود از اولین سطر به آخرین سطر رسیدی»

 

پاورقی4: جمعه 27 اردیبهشت تولد یک سالگی جییمجون عزیزه. همگی را دعوت می کنم تشریف ببرید. من که نمی تونم برم. شما جای منم کیک بخورید.

 

پاورقی3: اِ اِ اِ !!! چرا من این قدر زشت شدم؟ چرا این قدر دماغم بزرگ شده؟ شما نمی دونید چرا؟باید فکر یه عمل زیبایی باشم.

 
 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

دردسر های سردرد

سلام و شب همگی به خیر

 

خوبم اگر سر دردهای مداوم و دیوانه کننده ی این روزها و این شب ها دست از سرم بردارند.

عجیب سردردهای وحشتناکی را این روزها دارم تحمل میکنم و  آخ هم نمی گم.

گاهی این قدر شدت می گیره که سیستم عصبی بدنم از کنترلم خارج میشه.

و این از کنترل خارج شدن تبدیل میشه به پرتاب قلمدون کنار دستم به دیوار رو به رو، فریاد زدن، کوبیدن سوم به دیوار و در معدود دفعاتی هم گریه کردن.

ولی در هیچ کدوم از این لحظات تسلیم اون چیزهای سفید و صورتی گردی که پشت در یخچاله نمیشم. هیچ وقت قدرت جادویی قرص ها نتونسته تسخیرم کنه جز وقتهایی که به خوردم داده اند.

زیاد از سردردهام چیزی تو خونه نمیگم. چون این قدر دوستم دارند که اگه آخی به زبون بیارم خودشون را برای بهبود من می کشند و البته دختر عموی دکرتم را بیشتر.( از بس می رن و میارنش برای درمان من)

هنوز بهشون نگفتم که به سردردهای دیوانه کننده ای مبتلا شدم که امونم را بریده.

*****

امشب جشن تولد خواهر زاده ام هم بود. خیلی خوش گذشت. من براش هدیه نخریدم، چون تعداد کادوهایی که بقیه خریده بودن زیاد بود و خود بنیامین ازم خواست تا هدیه ام وقتی بهش بدم که کارنامه ی تمام بیستش را بگیره. قربونش برم که نیم وجبی من رفت توی 8 سالگی.

چون لحظه لحظه ی زندگیش را باهاش بودم و یه جورایی بزرگش کردم( ناسلامتی خاله کوچیکه ام دیگه) خیلی بهش وابسته ام و  باورم نمیشه که 8 سال از اون روز بهاری قشنگی که به دنیا اومد گذشته.

من کلاس پنجم دبستان بودم. وقتی رفتم تو اتاق بیمارستان و مامانم بنیامین را که پیچیده بود لای پتو، گذشت توی بقلم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. دیگه نمی خواستم به کسی بدمش. همش تا ظهر تو بقلم بود.

امیدوارم جشن تولد 100 سالگیش را به چشم ببینم.

******

این روزها این سر درد حتی اجازه ی درست و حسابی درس خوندن هم بهم نمیده. حتی فرصت خوابیدن را هم ازم گرفته.

همین الآن هم دارم از شدتش می ترکم.

البته احساس میکنم از چشمامه. چرا که هم زمان با سردرد چشم هام هم می کوبند و تار می شند.

اتفاقاً یک خاطره ی خیلی با مزه از ضعیف شدن چشمام هم دارم که بعداً اگه حوصله داشتم براتون تعریف می کنم.

فعلاً حالم خوب نیست، میرم بخوابم.

 شب همگی به خیر

 

راستی شما نمی دونید وقتی سمت چپ سر به اندازه ی یک پرتقال درد می گیره و از درد هیچ کاری نمی تونم بکنم، باید چی کار کنم؟

 

پاورقی1: خلاصه بگم: امتحانا از ۲۲ شروع میشه.آخر هفته یه آزمون دارم تو اصفهان و باید وسط امتحانا و روز قبل از امتحان ریاضی کشوریبرم اصفهان. فعلآْ دیر به دیر آپ می کنم. ببخشید.

 

پاورقی: شاعر میگه: اگر خواهی بمیری بی بهانه                          برو باقالی بخور با هندوانه

همگی مستحضرید که بنده به سبزیجات غلاف دار خیلی علاقه دارم. امروز ظهر 3 تا غلاف باقالی خام به همراه نصف یک هندونه ی بزرگ را خوردم و به سر حد مرگ رسیدم. خیلی تجربه ی وحشتناکی بود ولی به خوش مزگیش می ارزید. هفته ی پیش هم نیم کیلو نخود سبز خام خوردم که اون دیگه شاهکار بود. خیـــــلی خوشمزه بود.

گفتم که سلیقه ی من عجیب غریبه

 
 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

فرشته ی کوچولو

سلام.

هم اکنون آخرین ثبت نام من در کنکور کاردانی پیوسته ی آموزشکده های فنی و حرفه ای به پایان رسید.

انتخاب اولویت شهر ها هرچند سخت، اما بالاخره انجام پذیرفت.

مطمئنم که اولویت اول قبول میشم.

روزهای خوبیست و آرزو دارم همیشه همین قدر خوب و حتی از این هم بهتر شود، که میشود.

امشب حس و حالم با بقیه ی شبها فرق دارد. با تمام عمرم فرق دارد.

امشب اصلاً اینجا نیستم. توی آسمونهام، پیش خود خود خدا.

 

این هم حرف های کاملاً محرمانه ای که دارم مدام از سرشب تا حالا به خدا میگم:

 

چرا ناراحت باشم؟ چرا ناراضی باشم؟ چرا نا امید باشم؟

من خوشبخت ترین بنده ی خدا هستم.

هیچ کس حتی نمی تونه تصورش را بکنه که چقدر من خوشبختم.

خدایا! به خاطر این همه خوبی، این همه خوشی، این همه خوشبختی، اصلاً به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

 

هرچی فکر میکنم هیچ دلیلی نمی تونم پیدا کنم برای اینکه این قدر تو به من خوبی بکنی، این که این قدر دنیا و تمام کون و مکانش، همه ی کائنات در جهت رفاه و خوشی من هستند. البته  یک دلیل وجود داره:

اینکه من بنده ی کوچولوی تو هستم. همون بنده ای که تمام هستیش، تمام وجودش از خوت توست.

 

همون بنده ای که به قول "عرفان نظرآهاری":

«فرشته ی کوچولوی تو بود؛ فرشته ی پاک و معصوم تو. یک روز به قصد گردش توی زمین، بالهاش را پیش تو امانت گذاشت و قول داد هرچه زودتر برگرده.

فرشته ی کوچولو بالش را روی هزاران هزار بال فرشته های کوچولوی دیگه گذاشت و اومد روی زمین. ولی حیف که هیج وقت یادش نیومد که قول داده برگرده. تا روزیکه خدا خودش اون را برگردوند پیش خودش.»

اما خدا جون! من که کور نیستم، کر هم نیستم، شکر خودت نفهم هم نیستم. خیلی خوب می تونم درک کنم، بفهمم که هنوز بالهای من را نگه داشتی. هنوز منتظرمی، هنوز دوستم داری. که هنوز فرشته ی کوچولوی خودتم. که هنوزم دوستت دارم.

 

هنوزم می فهمم که همه ی خوبی های دنیا کادوهاییه که تو برای من پست می کنی.

آخ که چقدر ذوق میکنم از باز کردن کادوهائیت که هر لحظه در حال رسیدنند.

و این بار کادوهات را از طریق یکی دیگه از اون فرشته های دوست داشتنیت برای من پست کردی.

اون بهترین پست چی ممکن بود و به بهترین نحو ممکن و در بهترین زمان ممکن، بسته ات را به دستم رسوند.

 

حالا دیگه مطمئنم.

حتم دارم که می تونم، که تو می خواهی که من بتونم.

 

امشب دلم میخواست می تونستم پستچی عزیزت را محکم میگرفتم توی. این قدر که دیگه فاصله ای بین من و اون نمونه.که من و اون فرشته ی ناز، یکی بشیم و اون وقت روح های یکی شدمون را به سمت خودت بفرستیم.این را به خود فرشته ات هم گفتم و اون هم از پس این همه راه دور، حس خالصانه ی من را درک کرد، حس کرد.

 

فقط می تونم بگم: دوستت دارم، هم تو را و هم پستچی مهربونت را. البته این بار تو را بیشتر از اون دوست دارم. چون تو صاحبشی، چون تو خدای اونی و خدای من.

 

باز هم ممنون. قول میدم هرچه زودتر برگردم پیش خودت؛ به شرطی که کمکم کنی هرچه بهتر و راحت تر گشت و گذارم و کارهام را روی زمین انجام بدم.

تا آخرین لحظه مشتاق رسیدن به تو هستم.

تا آخرین لحظه.

 

پاورقی: فرشته ی کوچولو یک دوست خیلی خیلی عزیزه.

 
 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

روزهای خوب فرانکی

سلام به همه

سلامتید که؟ چرا نه؟ دردتون چیه؟ مثل من هوار تا امتحان و درس و کتاب ریخته سرتون یا اینکه ....( اصلاً من چه می دونم؟! هر کسی یه بدبختی داره تو زندگیش دیگه) برنامه ی امتحانات هم مشخص شد. از 22 اردیبهشت درگیریم تا 2 خرداد!

 

ولی من برخلاف این همه فشار درسی و روحیو اینها، این روزهت خیلی بهم داره خوش میگذره.

این روزها جزء بهترین روزهای زنگیمه، روزهای قشنگیه.چرا؟ چون بالاخره بعد از مدتها، فرانک عزیـــــــــــز اومده ایران و این روزها را ( البته نصفه نیمه) با هم گذروندیم.)

 

لحظات و ساعت هایی که با فرانک میگذرونم واقعاً دلچسب و لذت بخشند.

فرانک فوق العاده دختر خوبیه و احساس میکنم در حال حاض تنها کسیه که من را می تونه خوب درک و راهنمایی کنه.

فرانک یکی از با معرفت ترین، دوست داشنی ترین و با مزه ترین و مهربون ترین کسانیه که تا به حال دیدم. فرانک این روزها یکی از پررنگ ترین پشتیبان ها، حامیان و امید دهنده های زندگی من شده.

 

خیلی برام جالب بود که بعد از چند سال زندگی توی ایتالیا، هنوز همون لهجه ی زبان مادریش را حفظ کرده.

 

دیروز قرار بود با هم بریم بافت قدیم شهر را بگریدم که نشد. اما امروز با هم رفتیم بیرون و واقعاً خوش گذشت. اتفاق خاصی نیفتاد.

 

وسط نوشت: الآن اکانتم وسط کار تموم شد.مجبور شدم تو تاریکی محض خونه برم دنبال کارت اینترنت بگردم. باورتون نمیسه تمام اتاق ها را توی تاریکی مطلق گشتم و کارتم را پیدا کردم. مردمک چشمام داشت از بی نوری از حدقه میزد بیرون.

 

 

رفتیم خونه ی پدری فرانک و یک وبلاگ براش ساختم.(امان از این تب اعتیاد آور وبلاگ نویسی که بالاخره دامن گیر فرانک هم شد.)

البته وبلاگ تبلیغاتیه و برای معرفی فرش و این هاست.(راستش آدرسش را فراموش کردم. آخه یه کلمه ی ایتالیائی بود.معنیش میشد"امپراطوری فارس" چه اسم با کلاسیه خداییش)

 

فعلآً هیچ عکسی نداره. فردا قراره بیاد خونه ی ما و عکس هاش را آپلود کنیم، از بس که امروز سرعت پائین بود. برای آپلود 1 عکس 3 ساعت معطل شدیم و آخرش هم آپلود نشد.

اَه! آبرو واسه ایرانیاها نگذاشت جلو ایتالیائی ها! همش آبرو ریزی کنید شماها!

 

خلاصه که وقتی وبلاگش سر و سامون گرفت حتماً لینکش را میدم برید ببینید و با فرش های ایرانی( البته مقیم ایتالیا) بیشتر آشنا بشید.

این هم گامی مهم در جهت پیشبرد فرهنگ قالی بافی و معرفی آن به جهانیان( ایتالیائیان ) ( بابا! پیام! بابا جملات قصار! بابا پیشبرد!)

 

ولی ای کاش الآن دوره ی درس و امتحانات نبود تا می تونستم بیشتر با فرانک جون باشم. دلم می خواست این 2 هفته ای که اینجاست، صبح و شب با هم میبودیم ولی حیف که نمیشه.

از الآن دارم غصه ی رفتنش را میخورم.هرچند قول داده تابستون با شوهرش بیان ولی بازم من دلتنگ میشم.

 
 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

اخبار تصویری و انتخاب اولویت و پیاده روی در نیمه شب

سلام شب همگی خوش.

آخ خدا جون، ببین این درسا چیکار با آدم میکنند. دیگه حتی فرصت به روز کردن اینجا را هم ندارم.

 

ببخشید که یا دیر به دیر میام، یا سریعاً میام دو خط چرندیات مینویسم اونم پر از غلط ( مطلب پائینی تو اوج خواب آلودگی بودم صبح را نوشتم سبح !!! )یا مطلب های 100 متری می نویسم(خداییش حسب حال مطلب خیلی بلندی بود. اگه خوندین خسته نباشید!).

خلاصه که ببخشید. باور کنید وضعم تو خونه هم بهتر از این نیست. نه دیگه فیلم می بینم،نه بیرون میرم(البته مریم ولی به اندازه ی قبل نه)، نه کتاب می خونم( از نوع متفرقه،وگرنه چیزی که زیاد می خونم این روزها کتاب درسی می باشد).

 

این مدت تنها کار ثابتی که هر روز غیر درس خوندن انجام میدم گیتار زدنه.روی یه ملودی جدید دارم کار میکنم به اسم الگرو که خیلی قشنگه و البته سخت.

 

این روزها سخت درگیر ثبت نامم. امشب شوهر خواهر جان لطف کرد و اومد اینجا و دوتایی افتادیم به جون فرم انتخاب اولویت. بعد هم افتادیم به جون نقشه ایران گربه ای خوشگل و کلی مستند ایران شناسی پر کردیم.(برای اینکه دوری و نزدیکی شهرهایی که انخاب میکنم را ببینم.)

درسهای پیش داشگاهی را هم نگید که جیغم درمیاد. وحشتناکن. امروز صبح قراره برم با دبیرهام صحبت کنم برای نمره و اینها.

 

دیگه اینکه:

آها! آخر شبهای خونه ی ما خیلی باحاله. نصف شبها که همه خوابیدن و من دیگه خوابم میگیره و نمی تونم دیگه درس بخونم ، تصمیم میگیرم برم بخوابم. از پله ها میام پائین( در این مرحله همه جا در تاریکی مطلق می باشد) آهسته میرم تو آشپزخنه.

و تصمیم میگیرم یک لیوان آب بخورم.(از اینجا به بعد نه سکوتی هست و نه تاریکی) در کابینتها را محکم باز و بسته میکنم و با کیف تموم لیوان را آب می کنم.

صدای شرشر ریختن آب تو لیوان تو سکوت مطلق نیمه شبهای خونه ی ما واقعاً معرکه است.

 

 

موقع خواب هم در اتاقمون را (اتاق من و آبجی خانم مشترک می باشد) با کلی قیژ قیژ باز و بسته میکنم و آبجی خانم را از خواب بیدار میکنم.خب من چیکار کنم که دستگیره ی در شکسته و با بدبختی باید درش را باز کرد؟؟!!( به کسی نگید که خودم دستگیره را شکستما ! )

 

خلاصه که خیلی دور رفتن توی تاریکی اتاق ها تو نصف شب را دوست دارم. حس ارواح سرگردان بهم دست میده.

 

 

این هفته بعد از  دو سه هفته دوباره سریال شهریار واقعآً بهم چسبید.اصلاً اسم این سریال را باید میگذاشتن "پیام دهکردی". اصلاً اگه اون تو فیلم نباشه به من نمی چسبه.

اسم های پیشنهادی برای این سریال:

ارواح سرگردان

قاسم یا رسول؟ مسئله این است؟

وقتی رشتی ها ترکی حرف میزنند(چقدر سیروس گرجستانی ضایع ترکی حرف میزنه)

 

این تبلیغ بانک کشاوری بین سریال هم که شهریار توشه خیلی بامزه است.

 

راستی، مجله همشهری جوان جایزه دار شده. امش یکی خریدم دیدم روش یه سی دی نمونه سوال سوم دبیرستانه!! کاش تست کنکور کامپیوتر بود.

 

کلی دیگه حرف داشتم که یادم رفت.راستی عطیه هم 3 تا غزل خیـــــــــلی قشنگ گفته که اگه تونستم راضیش کنم براتون میگذارمش.

 

اتفاق دیگر این مدت را به صورت اخبار تصویری ملاحظه کنید:

 

فصل گل و باغچه ی خوشگل ما.

 

این هفته روزی یک سبد پر از گلها محمدی چیدم.عکس از سبدش هم میگیرم میذارم براتون. عطرشون واقعاً مستم میکنه.

 

گلهای یاس باغچه مون واقعآً قشنگند. حیف که من از بوی زیادشون گیج میشم و نفسم میگیره

گل یاس باغچه ی ما

 

ماهی قرمز عید امسال هم بیش تر از این طاقت دوری از باغچه را نداشت.

کاش هیچ وقت عید تموم نمیشد یا گلها در نمیومدن که ماهی من بمیره!

 
 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

چرندیات دم صبح

صبحی زود بود.

از ۴ سبح برخواستیم.

مثل ارواح سرگردان در خانه و خصوصاْ آشپزخانه یه کارهایی کردیم.

ودیگر هیچ!

من گشنمه!

انتخاب رشته چه سخته!!

دیروز تفلد فهیم بود که رفتیم و خیلی خوش ایودرا( خوش گذشت)

خوابم میاد.

صبح بخیر.

خدا حافظ

 
 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

حسب حالی بسیار غم انگیز یا فلاش بک به زندگی یک کاردانشی!!

سلام. قبل از هرچیز بگم که عنوان و مطلب پائینی اشتباه تایپی داشت که درست شد. من برای اولین بار تنهایی بانک رفتم نه پست. اونم برای به حساب ریختم مقدار ناچیزی پول. خیالتون راحت شد؟قرمز نوشتم که همه بخونن.

کسانی هم که آنتن های تشخیصشون حسابی صافه( فرح خانوم) نمی خواد زیادی حرص بخورند. اگه قول بدن راز نگه دار باشن من هم سر قولم( سور یا همون ولیمه) می مونم.

 

خب حالا بریم سر اصل مطلب:

 

کی گفته نصیحت نکن؟ نخیر آقا جان. من دلم پره. میخوام نصیحت کنم. می خوام بگم تا دیگروون به درد من گرفتار نشن. درد نیست، می دونم. اسمش مشکله. مشکل بی برنامگیه. همش هم تقصیر خودم نیست. تقصیر دیگران هم هست. تقصی بی مسئولیتیشون.

ماجرا مربوط میشه به 3 سال پیش، تابستون سال84که باید انتخاب رشته میکردیم.

جوون بودم و جاهل، غرورم هم سر به فلک می کشید.(آدم مغروری نبودما، تو تصمیماتم یه دنده بودم). خلاصه که تصمیم گرفتم برم هنرستان و رشته ی مورد علاقه ام که هنوز هم عاشقش هستم(کامپبوتر-گرایش برنامه نویسی) را بخونم. اون روز اطرافیانم دو دسته بودن:

1 دسته موافق و یک دسته مخالف. مخالف ها فقط مخالف بودن. هیچ وقت دلیل منطقی برای من ِ با منطق ارائه نکردن.. به خدا اگه دلایلشون منطقی بود قبول میکردم و نمی رفتم این رشته.

 

 آخه خودتون چند تا از این دلیل ها را بخونید و تشخیص بدید:

 

دوستام هه میگفتن فقط شاگرد تنبل ها که حوصله ی درس خوندن ندارن میرن این رشته( آخه اینم شد دلیل، در ضمن خدا شاهده که ما به اندازه ی بچه های رشته ریاضی، بلکه هم بیشتر درس می خوندیم.)

مشاورم که بیشترین مسئولیت گردنشه وقتی برای گرفتن برگه ی انتخاب رشته رفتم پیشش و فهمید میخوام برم رشته ی کامپیوتر، جلوی 100 تا دانش آموز و والدینشون یه تیکه ی خیلی زشت بهم انداخت که همه زدن زیر خنده. می دونم تصمیم به این مهمی جای لجبازی نداشت ولی من جوون بودم و بهم برخورد. ( البته هنوز هم جوونما) خدایش خیلی حرف توهین آمیزی زد(روم نمیشه بگم).

 برادرم میگفت دانشگاه راهت نمیدن. میفرستنت آموزشکده فنی که تازه تک جنسیتیه. یعنی دخرت ها و پسرها از هم جدا هستند و مثل مدرسه میمونه. ( این دلایل برای من هیچ کدوم قانع کننده نبود.) ولی بمیرم برای داداشی جون، بیچاره یه چیزی می دونست ولی نتونست من را قانع کنه.

پریماه (دوست صمیمی دوران راهنمایی و دبیرستانم) خودش را کست. به زمین و آسمون زد تا من را راضی کنه که این رشته بری من که آینده ی درخشان تری را می طلبم واقعاً ضرره ولی کو گوش شنوا.

 

خلاصه که من با هزار افتخار و غرور اینکه حرف خودم را به کرسی نشوندم رفتم و توی این رشته ثبت نام کردم. دردسر ها از روز اول شروع شدن ولی من همچنان حرفم یکی بود. دبیرهای تخصصی در حد فوق دیپلم بودن و اطلاعاتشون خیلی پائین بود. هر روز کتابها عوض میشد، نمره قبولی دروس عملی مدام تغییر میکرد و خلاصه هزار درد دیگه.

تا سال سوم هنرستان هم فرصت تغییر رشته داشتم ولی من همچنان چشمام بسته بود.

 

خب همه ی این ها گذشت و من با امید تموم منتظر قبولی تو دانشگاه بودم که بر خلاف تصور خودم و دیگران قوبل نشدم و خودتون خوب می دونید که چه اوضاعی داشتم بعد از اعلام نتایج.

در این مرحله دیگه تا اوسط آبان به فکر هیچ چیزی نبودم، چون هم اعصابم خیلی داغون بود و هم یک دوره ی یک ماهه(مهرماه) بیماری سختی کشیدم و 7 کیلو لاغر شده بودم و دیگه توان انجام هیچ کاری را نداشتم و ...

 

سرتون را درد نیارم، اواسط آبان بود که دوباره فکر خوندن به سرم زد. افتادم به جوون کتابهام، خوندم و خوندم. تصمیم داشتم فراگیر پیام نور هم شرکت کنم. چقدر توی این ماجرا علی و محمد را اذیت کردم.آخرش روز ثبت نام دیدم قانون عوض شده و دانش آموزان رشته های فنی حق شرکت توی فراگیر را ندارند. ( تا اینجای داستان، خداحافظ مهندسی کامپیوتر)

 

نشستم دوباره خوندم واسه کاردانی کامپیوتر و تو کنکور علمی کاربردی شرکت کردم و خوشبختانه این بار قبول شدم ولی چون جای زیاد خوبی نبود ثبت نام نکردم( الآن واقعاً پشیمونم چون بهترین دانشگاه استان بود.)

 

و دیروز یعنی دقیقاً 20 روز مونده تا امتحانات ترم دوم پیش دانشگاهی، راه جدیدی پیدا شده. به پیشنهاد و البته اصرار دوستام رفتم و پیش دانشگاهی( اون هم رشته ی انسانی که عاشقش بودم ولی به خاطر عربی نرفتم) ثبت نام کردم.

 

دیروز یه عالمه دوندگی کردم. ده بار مسیر بین بانک و هنرستان و پیش دانشگاهی و مغازه ی آقاجون را طی کردم تا در نهایت در آخرین ساعات آخرین روز ثبت نام  تونستم اسمم را به عنوان دانش آموز ثبت کنم.

 

 

حالا باید برم تو فاصله ی این 20 روز کتابهای انسانی را پیدا کنم، بخونم و امتحان بدم. در ضمن همون اوایل امتحانات هم یک آزمون دیگه دارم( فعلآً سکرته) و احتمالاً نتونم توی یکی از امتحانها شرکت کنم و تجدید بشم.( نمردیم یک بارم تو عمرمون تجدید شدیم.واسه من که همیشه 20 میشدم واقعاً جذابه)

 

تازه امروز هم ثبت نام کنکور کاردانی(اصلی ترین آزمون همینه، بقیه اش کشکه و دوغ) شروع شد. دوستانی که اطلاع دارن می دونن که ثبت نام این کنکور مثل کنکور دانشگاه آزاد میمونه. یعنی قبل از آزمون و بدون اینکه بدونیم چه رتبه ای میاریم، باید انتخاب رشته و تعیین اولویت کنیم.( این خودش هزار تا دردسر داره، باید بگردیم تراز دانشگاه های مختلف را پیدا کنیم، بعد خودمون را با اون ترازها تخمین بزنیم و همین جوری از روی هوا برای خودمون تعیین اولویت کنیم.)

مشاورم توی کانون قلم چی دیروز کلی تلاش کرد و یه چیزایی به دست آورد ولی من ازشون سر در نمیارم.

اشمب موقع انتخاب رشته حسابی داغ کردم.( نتیجه ی داغ کردن برابر شد با یم ساعتی گریه و اینا!)

 

الهی بمیرم برای خودمون که این قدر بی نواییم و مظلوم. دلم برای مظلومیت ها مون کباب شد. شما جای من بودید تا الآن چیکار میکردید.( دلتون حسابی کباب شد؟ شماره حساب بدم برای کمک؟!!)

.

.

.

هیچی دیگه، اینم سرگذشت یک دانش آموز فعال و علاقه مند به ادامه تحصیل در رشته های فنی( کامپیوتر) بود. بچه های خوب، متوجه شدید؟ از این داستان نتیجه میگیریم که اگه میخواید تو ایران به جایی برسید( از نظر مدارک دانشگاهی) برید یکی از رشته های نظری و به هیچ وجه طرف رشته های فنی نرید.البته اگه پول دارید هیچ فرقی نمی کنه کجا برید. همه جا موفقید.( باز خوب شد من نرفتم اصفهان رشته موسیقی بخونم.یعنی قرار بود برم ولی آقاجون مخالفت کرد، میگفت دخترم را بفرستم شهر غریب که مطرب بشه؟!)

 

راستی امروز بعد از این همه دردسر با یکی از دوستام که دو سال پیش، دانشگاه تهران قبول شد صحبت کردم. گفت برای قبولی تو دانشگاه تهران حدوداً رتبه ات باید6000 یا 7000  بشه. به نظرتون من می تونم حدوداً 6000 بشم؟(رتبه ی پارسالم را اگه می خواین بدونید بگید تا به صورت محرمانه بهتون بگم تا آبروم نره)

 

پاورقی1: البته قابل ذکر می باشد که بچه های فنی حرفه ای خیلی وضعشون بهتر از کاردانشی هاست. بچه های کاردانش خیلی محروم تر هستند و در نهایت همون انتظاری که از فنی حرفه ای ها دارند را از ما کاردانشی ها هم دارند!!

 

پاورقی2: می خواستم مسابقه داستان کوتاه نویسی شرکت کنم ولی با این اوضاع قر و قاطی فعلآً دور همه چیز را باید خط بکشم. تا اطلاع ثانوی فیلم، گیتار،استخر، چت های شبونه و وبگردی، گردش های بیش از حد خیابونی و  بیابونی و  در یک کلام همه چیز به جز درس خوندن تعطیل می باشد.( با این همه این جا را تعطیل نمی کنم و هر وقت فرصت کنم( احتمالاً هفته ای یک بار) میام و حال و روزم را براتون شرح میدم.

 

پاورقی3: همگی سرگذشت و حسب حال من را خوندین؟ خب حالا همگی دست جمعی به حال من گریه کنید. به خدا من گناه دارم. آدم سرما بخوره بره زیر پتو ولی به این وضع دچار نشه.

 

پاورقی4: کسی از شما دوستان می تونه در زمینه انتخاب دانشگاه فنی به من کمک کنه؟ و تراز ها و رتبه های قبولی را بهم بده؟

 

پاورقی5: خداییش مشاورمون به عنوان یک فرهنگی خیلی حرف زشتی زد. خیلی. من موندم چطوری به همچین آدمی میگین: فرهنگی!!!!

پاورقی6: خیلی حرفش زشت بود، خیلی!

پاورقی7: خیلی زشت بـ...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme