تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

ضیافت

خدا!!!

پازل عقاید

ماه رمضون

آبجی خانوم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

آینده-بانک-غرور

و ما هم اکنون فرم را پ کرده و عکسی را با هزار بدبختی به فرم آن لاین بیچاره قبولاندیم( چپاندیم) و آینده ای درخشان را برای خود متظریم.

شما میگید چی میشه؟

تا زمان معلوم شدن نتیجه ی اتفاقات در حال رخ / نمی تونم چیزی بگم.

راستی امروز برای اولین بار تنهایی رفتم پست. چقدر احساس غرور میکردم. و البته چقدر درحین پر کردن فیش ها ضایع بازی کردم که بماند.

 

مطلب بلند میخواید پائینی را بخونید چون فعلآْ دیگه حوصله و وقت نوشتن های طولانی را ندارم.

 
 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

آب و نفت می خوریم عوضش میریم همایش انرژی هسته ای!!!

سلام

سلامی به سرعت یک سفر ناگهانی و یک روزه

سلامی به قشنگی یک سفر خیلی خوب

 

 قبل از هر چیر اجازه بدید یه ذره بنالم:

وضع ما ایرانی ها این قدر خوبه که دیگه از خوشی آب و نفت میخوریم!!!

 توضیح اینکه: تصفیه خانه ی آب استان دچار مشکل شده و مقدار خیلی کمی ( شما بخونید بسیار) نفت وارد ذخیره آب استان شده و فعلاً در وضعیتی نا مشخص با آبی مشکوک به مسمومیت به سر می بریم.البته امشب رئیس سازمان آب استان تو برنامه ای زنده برای اینکه اعلام کنه آب کاملاً بهداشتیه و آب مسموم وارد لوله ها نشده، یه 10 لیتری آب از شیر استودیو خورد. نوش جونش.خدا رحمش کنه.

 

وای خدا حالا مگه امسال چقدر آب داشتیم که نصش هم مسموم بشه؟

چقدر ما بچه های کویر طفلکی هستیم.

 

خب حالا بقیه ی داستان.

پریروز صبح که سخت درگیر مطالعه بودم تلفن زنگ زد از هلال احمر . به یک همایش توی شهرستان نطنز دعوتم کردند. تصمیم گرفتم که برم. چون هر بار که با بچه های هلال میرم سفر، هرچند همیشه سفرهاشون بدون هماهنگی و اعصاب خورد کنه ولی بازم خوش میگذره. نا سلامتی هرچی باشه جوانان هلال احمر کشوریم. خودمون اند هماهنگی و مشارکتیم بابا !

 

خلاصه بدون اینکه حتی موضوع همایش را بدونم، زنگ زدم و اعلام آمادگی کردم.

خلاصه این طور شد که ما با اینکه شب تا ساعت 2 خوابمون نبرد ولی صبح ساعت 6 بیدار شدم و لحظه های آخر بود که خودم را به سازمان جوانان رسوندم و رفتیم نطنز.

جاتون خالی، خیلی خوش گذشت.

 

با اینکه مثل همیشه از بی برنامگی ها و نا هماهنگی ها رنج بردیم ولی جاهای قشنگی را دیدم. "سرچشمه ی " نطنز که خیلی خیلی قشنگ بود، توی یک پارک شیب دار قشنگ هم کل وقت منتظر موندیم تا در سالن را باز کنند و کلی توی اون پارک شیطنت کردیم و خندیدیم. آخر سر هم اومدن گفتن مکان همایش تغییر کرده و فرستادنمون به یک مسجد نیمه ساز تو دل یک کوه!!!

از سخنرانی و بحث پیرامون موضوع پژوهش : « تأثیر انرژی هسته ای در امداد رسانی» هم هیچ خبری نبود. فقط با رئیس سازمان جوانان، دکتر مظفر و دکتر نواب و 4 تا از دانشمندان انرژی هسته ای دیدار کردیم که خب اونم زیاد تأثیری نداشت.

خداییش هنوزم نفهمیدم این چه همایشی بود که ما رفتیم. ولی بازم با بچه های هلال خیلی خوش گذشت.

 

امروز یه کم از اینکه رشته ای که قوبل شدم را نرفتم ثبت نام کنم پشیمون شدم. ولی راستش محلش زیاد مناسب نبود. رفت و آمدش هم برام مشکل بود. هرچند خوابگاه داشت ولی ... بگذریم. حالا که نرفتم و مهلت ثبت نام تمام شد.

ووی خدا جونم. امروز یه دل سیر با عطیه جونم حرف زدم.خیلی دلم براش تنگ شده بود. 4 تا شعر جدید گفته بود که برام خوند. احتمالاً فردا هم با هم بریم بیرون.من یه عالمه کار بانکی دارم قرار شده با هم بریم و اون توی صف بانک برای من شعر بخونه. ( توضیح: عطیه جان یک دوست بسیار عزیزه که تمام مردم دنیا که ما را می شناسند معتقدند من و عطیه از نظر شباهت خواهر دو قولوییم . ولی خودمون کوچکترین شباهت ظاهری بین خودمون نمی بینیم. ولی تا دلتون بخواد تفاهم حسی داریم با هم دیگه.در ضمن عطیه جان شاعر هم هست و شعر هاش واقعاً معرکه اند. ببینم، اصلاً شهریار را می شناسید؟ این عطیه شونه. در ضمن داره برای پزشکی هم میخونه. گفتم که عطیه ی شهریار ایناست.)

راستش امشب چند تا آهنگ و ویدئو موزیک از "عبدی بهروان فر" که خیلی خوشم اومد. مخصوصاً " کنار جو" که اون تیکه اش که هم گیتار میزد و هم ساز دهنی واقعاً کیف کردم.

عبدی بهروان-رفیق گرمابه و گلستان محسن نامجو

امشب تازه فهمیدم که چه کسی تو ایران بوده و من ازش غافل بودم. گیتار زدنش فوق العاده است. امشب سی دی کنسرت جان میشل ژار را هم با داداشی دیدم که با اینکه من از موسیقی الکتریک متنفرم ولی بازم قشنگ بود.

 

دوستی خواسته بود یه کمی زبان نائینی براش بنویسم. خب من زیاد تسلط ندارم ولی فعلآً این جمله را داشته باشید( اگه اشتباه نوشتم عذر میخوام.):

Vachooa felen yakhada kemter ov kar vedarid ta vazi di ov melim bo. Nakira darem ov o naft ve khurem?

ترجمه:" بچه ها فعلآً یک کمی کمتر آب مصرف کنید تا وضعیت این آب معلوم بشه. نکنه داریم آب و نفت میخوریم؟"

 
 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

قصه ی خاله سوسکه

 همین الآن برای زیباترین، معصوم ترین، ناز ترین و وست داشتنی رتین پسر بچه ی دنیا قصه گفتم و خوابش کردم. خیلی اذیتم کرد تا خوابش برد.فکر کنم 7 تا قصه براش گفتم تا راضی شد بخوابه.

خواهر زاده ی ناز و گرامی امشب پیش ما خوابیدن. چون مامانش فردا کلاس داره و خودش هم امتحان ریاضی. اومده اینجا من صبح باهشا ریاضی کار کنم.

قربوش برم این قدر ناز خوابید که دلم نمی اومد از پیشش بلند بشم.

با هم کتاب فارسیش را ورق زدیم و برای من کلی تجدید خاطرات کلاس اول شد. هیچ کدوم از درس ها اون درسهای ما نبود. هش عوض شده بود

دلم برای کلاس اولی بودن تنگ شد.

 
 

یکشنبه هجدهم فروردین 1387

آجیل خورونه هی!

سلام سلام صد تا سلام

 

خوفید؟ خوشید؟ مطمئنید به اندازه ی من؟ فکر نمی کنم. الآن تمام ذرات بدنم اندازه ی یه نیروگاه هسته ای انرژی دارن، البته انرژی مثبت.( چیکار کنیم، باید یه جایی نشون بدیم همون ایرانی های بی جنبه ای هستیم که از ذوق داشتن انرژی هسته ای نمی دونن باید چیکار کنند!)

خب از موضوع دور نشم. همین الآن از یک شب نشینی خیی خیلی دلچسب و عالی برگشتیم.

بازدید عید یکی از اقوام بودیم. این بازدیدهای بعد از ایام عید خیلی می چسبن.

حالا دلیل این همه پر انرژی بودن من اینه که این اقوام گرامی که امشب باهاشون دیدار کردیم یک خانواده ی 4 نفره هستند که مادر و پدر خانواده سن زیادی ندارن. نه اینکه خیلی جوون باشنا ولی خیلی هم سن و سال ندارن. خلاصه... هر سال عید دیدنی خونه ی اونا یکی از بهترین عید دینی هاست.

یک ربع اول هیچ خبر نیست. همه میشینن دور هم و لبخند های ژکند تحویل هم میدن.( در این مرحله گروه میهمان که ما هستیم و حدودآً 10، 12 نفری میشیم داریم از ذوق اتفاقات لحظات آینده می ترکیم.)

بعد از یک ربع ناگهان همه ی اعضای خانواده ی میزبان میرن آشپرخونه و بعد از چند دقیقه با دستان پر برمیگردند. حالا رفت و آمدهای جالب اونها تا حدوداً نیم ساعت ادامه داره. این قدر خوراکی های جالب و خوشمزه میارن که اتاق جای نشستن دیگه نداره. انواع آجیل، تنقلات، شکلات، شیرینی، میوه و...

جالب ترین مرحله، دقایقیه که پدر خوش اخلاق و مهربان خانواده با سینی بزرگ بزرگ( واقعاً بزرگا) آجیل به دست وارد اتاق میشیه.بعد با حالتی خاص نیم خیز میشینه وسط اتاق و شروع میکنه به چیدمان کاسه های آجیل. کیفوری ماجرا اینجاست که هرکس کاسه ای جداگانه داره و شما حق خوردن آجیل یا تخمه ی نفر بقلی را ندارید. جلوی هر کس حدوداً 8 تا کاسه با انواع مختلف تخمه و آجیل گذاشته میشه و شما باید همه ی اونها را بخورید.

 پدر مهربان خانواده امشب درست روبه روی من قرار گرفته بود و من تمام مدتی که داشت با دقت و روشی خاص و حساب شده کاسه ها را جلوی ما میگذاشت به چرخش دست ها و پاهاش وسط اتاق و گاهی حتی وسط هوا !!! ذ ُل زده بودم.

با اولین بفرمائید همه مشغول خوردن میشن( میزبان بیشتر از میهمان می خورد).

من که امشب بین مادر خانومی و آقاجون نشسته بودم و کم کم و یواشکی  و به دور از چشم میزبان ها کاسه های بادام زمینی اونها را هم قاپیدم و تا ته هر سه تا کاسه را خوردم.

امشب هرکسی توی مهمونی یه هم زبون داشت. و تنها من بودم که هیچ هم زبونی نداشتم و البته خیلی هم خوشحال بود. چون هیچ کسی حواسش به من نبود و من تا تونستم خوردم.

دیگه داشتم خل میشدم بین اون همه خوراکی خوشمزه.( حالا نگید این دختر چقدر شکمو می باشد. آخه از 13 به در تا حالا تحت یه رژیم سخت بودم و روزها تقریباً هیچی نمی خوردم به غیر از سیب. ولی امشب تلافی کردم. و البته بقیه هم کمی از من نداشتند)

 

هیچ وقت خونه ی این فامیل عزیز نباید تعارف کنید و تقریباً پسر خاله ی پسر خاله باید رفتار کنید.

امشب یه موقع پدر خانواده نگاه کرد دید همه دارن آجیل می خورن و هیشکی شیرینی و میوه نخورده. دعوای همه کرد که چرا این قدر تخمه آجیل می خورید. خب میوه شیرینی هم خوراکی اند ناسلامتی.

 

آخر شب هم پسران تپل مپل و ناز خانواده رفتن و پیک های نوروزیشون را آوردن تا منو دادشی و آبجی خانوم براشون کامل کنیم. من که دیگه این قدر انگلیسی بلغور کردم که داشتم می ترکیدم. مای اینگیلیشم قوی قوی شد ! ولی حل کردن پیک نوروزی بعد از 4 سال خیلی کیف داشت.

آبجی خانوم هم مأمور کمک به پسر 8 ساله ی خانواده بود تا تمرین های ریاضیش را حل کنه. خب تا اینجای ماجرا مشکلی وجود نداره ولی دردسر از اینجا شروع میشه که چون آبجی خانوم این ترم مهندس میشه و اصلاً جمع و تفریق دبستانی یادش رفته تمام مسئله های کتاب را از روش سینوس و کسینوس حل کرده!!! طفلک پسر 8 ساله. فردا احتمالاً یه صفر کله گنده خواهد گرفت.

 

راستی امروز بالاخره رفتم کانون قلم چی و برای آزموناش ثبت نام کردم. ( تو را خدا خجالتم ندید. خودم می دونم خیلی خیلی زود اقدام کردم) منشی بیچاره می خواست خفه ام کنه. گفت تو 5 ماه پیش فرم گرفتی و حالا اومدی ثبت نام؟! آخرش هم مجبور شدم فقط آزمون های جامع را ثبت نام کنم.ولی همه ی پولام تموم شدن.

وقتی ازدر کانون بیرون اومدم حس کردم دارم از در دانشگاه میام بیرون. یه حس غروری کردم. حس موفقیت. تمام مسیرم تا خونه این شعر را با خودم با همون لحن آقاهه توی تبلیغات قلم چی می خوندم:

درخت تو گر بار دانش بگیرد                                    به زیر آوری چرخ نیلوفری را

( چیکار کنم؟ جو گیر شده بودم دیگه)

 

پس پیش به سوی قبولی.

پاورقی: عجیب ترین نکته ای که توی پیک پسر 14 ساله ی خانواده به چشم میخورد مجموعه سوالات عجیب غریبی بود که مثل لطیفه چند صفحه یک بار نوشته شده بود: عکس یک شهید چاپ شده بود و اسم اون شهید را باید داشن آموزان سوم راهنمایی طفلک می نوشتن!!!!!!!

پاورقی2: مثل اینکه تنقلاتی که خوردم دارن اثر می کنن. تمام بدنم به خارش افتاده.

 

پاورقی۳: دیدین قاسم مرد؟

 

شب همگی آجیلی

 
 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

جعفری

سلام! خواننده های قدیمی این وبلاگ ( که البته فکر می کنم به غیر از امیررضا جان هی کسی باقی نمونده باشه) خوب می دونند که من قبلاً داستان کوتاه های زیادی می نوشتم که البته خیلی بی در و پیکرند و بر اساس هیچ قاعده و قانونی نوشته نمی شند و اصولاً فقط برای دل خودم و شما دوستای گل نوشته میشند.

مدتی بود که دغدغه های زندگی، حس نویسندگی ام را خواب کرده بود. یادم رفه بود که داستان کوته می نوشتم.

خوندن کتاب تازه ای از "شیوا ارسطویی" دوباره این حس را قلقلک داد و بیدارش کرد. امروز بعد از خوندن یکی از زیباترین داستانهاش ( "برای پیرزن های خودم") دست به کار نوشتن شدم.

برای آشنایی کاسنیکه تازه با من آشنا شدند باید بگم که این داستان ها بر اساس فکرها، تخیلات و اتفاقات پیرامون من نوشته می شوند و من اسم سبکم را گذاشتم "برگرفته هایی از شیوا" چون خیلی نزدیک به سبک نوشتاری داستانهای شیوا هستند.(1)

امیدوارم از اولین داستان کوتاه 87 من خوشتون بیاد:

 

 

به تازگی پره های جعفری

 

          بعد از ظهر بهاریه، اما هیچ چیزش به بهار نمی مونه.از بیرون صدای روضه از بلندگوی همیشه روشن حسینیه میاد.این مدت هر روزی یکی مرده.

 کی مرده بود؟ آها! یادم اومد. اسمش زرین بود. پیر و ریز و ناز. مثل بقیه ی پیرزن های دیگه. خیلی وقت بود که دیگه ندیده بودمش. شاید 10 سال، شاید هم بیشتر. همان روزهایی که شوهرش مُرد و پسرش خل شد. طفلک!

 

امسال اولین سالی بود که شب سیزده به در بغض نکردم، شب 14 فروردین از غم تموم شدن تعطیلات نوروزی گریه نکردم.( من دروغ زیاد میگم. شما باور نکنید!)

 

چه طعم گسی دارند این پره های جعفری! یک دسته ی بزرگ از آن ها را گرفته ام دستم و مثل بزغاله ها گازش میزنم. با مادر دیشب رفتیم و خریدیمشون. خریدیم تا امروز مادر آش رشته بار بگذارد. از همان آشهایی که من و آبجی خانوم به قدری می خوریم که تا دو روز دل درد میکشیم.

چه سبزی های تازه ای اند. چه خوب شد که تبدیل به آش نشدند، یعنی نگذاشتن که تبدیل به آش بشن.

 

جعفری ها به دهنم مزه کرده اند. یک دسته ی دیگر هم برمیدارم و یک جا میگذارم توی دهنم. همین طور که جعفری ها را می خورم دور میز آشپزخانه می چرخم و به در و دیوار آشپزخانه نگاه می کنم.

یک دور، دو دور، سه دور،... .

 چقدر این دیوارها، این کابینت ها شیک اند و من تا حالا نفهمیده بودم. مادر پای اُپن خوابیده. خیلی خسته است، خیلی، خیلی. لازم نیست چیزی بگوید. از قدمهایش، از چشمهایش، از حرفهایش، از...از...از دعاهاش خوب می فهمم.

 

حال همه گرفته. هرکسی یه گوشه ای خوابیده، بقیه را نمی دانم ولی من که خیلی ناراحتم به خاطر اتفاقاتی که این مدت (خصوصاً دیشب تا حالا) رخ داده. ولی خوشحالم؛ به خاطر اینکه تمام سر و صداها فعلاً خوابیده. همه خسته اند. حتی من!

 

            حالا رسیده ام به حیاط، وای که چقدر این حیاط سر سبزه. 15 روز از اول بهار گذشته و من تازه این همه سبزی و تازگی را دارم می بینم.

 چهار پایه را از گوشه ی حیاط برمیدارم و میگذارم جلوی باغچه. می پرم می شینم روش و سرم را تکیه میدم به دیوار پشت سرم. آبجی خانوم برای اینکه زیادی فکرو خیال نکنم، میاد کنارم می ایسته. ازم می خواد که تمام اتفاقات را براش توضیح بدم. بگم که چی شده ؟ کی چی گفته؟ تا شاید آرومتر بشم.

آروم و شمرده شروع میکنم به توضیح دادن. شمرده شمرده. یه دفعه عصبی میشم. دست و پاهام شروع میکنن به لرزیدن. برای اینکه آبجی خانوم متوجه نشه، دستشویی را بهانه میکنم و می پرم توی دستشویی. نگاهم به آینه ی روبه رومه. دارم مثل بید می لرزم.قلبم به شدت درد گرفته. داره از سینه ام می پره بیرون.

خدایا! ممنون که قلبم را گذاشتی توی قفس وگرنه حتماً می پرید بیرون.(خودمونیم، قفسه سینه هم قفس محکمیه ها !)

 

حالا سر درد هم به سراغم اومده. دارن توی مغزم پتک می کوبند.می خزم توی رختخوابم. هیچ کس متوجه من نمیشه، چقدر خوب! دمر میخوابم و لحافم را می کشم روی سرم. حرف های برادرم توی سرم دور میزنه: « اون موقع 100 سالشونه...» با خودم میگم: « چرا همه به من گیر میدن؟ از قول من حرف میزنن؟ دیوار کوتاه تر از من پیدان نمیشه؟!»(2)

 

           حالا رسیدم پشت کامپیوتر، فیلم می بینم، حالم را خراب تر میکنه ولی حداقل آروم تر میشم، بعد از فیلمش موزیک آروم می چسبه. تمام آرشیوم را زیر و رو میکنم. هیچ آهنگی آروم نیست. همه دارن داد می زنن."قسم" آرومم میکنه. کاری به بی کلاسیش، ابتذالش، بی مفهومیش ندارم. همین که آرومم می کنه کافیه.

 

           امروز همه از دیازپام حرف میزنن. وقت نهار با آبجی خانوم و داداشی دیازپام ها را ربط میدیم به محسن نامجو و" آرامش با دیازپام ده "(3). می خندیم.

 

           فوتبال شروع شده و آقاجون سرش تو تلوزیونه. ( راستی من تلوزیون را درست نوشتم؟ امروز مشتریم با دعوا زنگ زد بهم و کلی دعوا و داد و بیداد کرد که چرا توی متن تمام تلوزیون ها را اشتباه تایپ کردم؟ مگه همین طوری نمی نویسنش: تلوزیون؟)

 

ظرف های نهار منتظرن که من برم و بشورمشون. حالا فوتبال هم تموم شده و من فارغ  از تمام دنیا نمی دونم نتیجه ی فوتبال چند چند شده؟

به این فکر می کنم که در هر صورت الآن دارن یک سری اتوبوس واحد و پمپ بنزین را آتیش می زنن و متروها را داغون می کنن.

 

باشد، این دلخوشی های بی معنی هم باشد برای شما !

 

 

پاورقی1: اگه داستانهای شیوا ارسطویی را خونده باشید از سادگی و خودمونی بودن داستانهام شکایت نمی کنید.

پاورقی2: متأسفم، نمی تونم واضح تر بنویسم. هیچ مشکل امنیتی نیست، فقط دلم نمی خواد، یعنی نمی تونم.

 

پاورقی3: فیلم مستند محسن نامجو

 

پاورق4: نظرتون را صادقانه در مورد داستان و قلمم و سبکم برام بنویسید. راستی در مورد اسم داستان هم نظر واقعیتون را حتماً بگید،خیلی خوشحال میشم.

 
 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

نامجو-خرگوش- و دیگر هیچ!!

سلام

خوبید؟ با روزای آخر تعطیلات چه می کنید؟

به خاطر لحن توهیم کننده ی متن قبلی معذرت میخوام. هر چند، هرچه توهین بود به خودم بود ولی ...

بهم حق بدین. حالم خیلی بد ود. خیلی خسته بودم. فکر می کردم تعطیلاتم جور دیگه ای طی بشه ولی؛ هرچند همین جوری هم خیلی خوب بود. بالاخره هم خوشی هست و هم بدی.

الآن برای سومین بار فیلم مستند " محسن نامجو" را با آبجی خانوم دیدم که خیلی خوب بود و حال و هوام را عوض کرد. حالا هم تمام آلبوم های محسن را دارم گوش میدم. واقعاً که معرکه است. ولی هرچقدر میگردم یکی از آهنگهاش را پیدا نمی کنم. بدبختی اینه که اسمش را هم نمی دونم. همون که میگه:

" گذشتم از او به خیره سری     گرفته ره مه دگری"

آهنگ شیرینش هم خیلی قشنگه. خصوصاً یک و نیم دقیقه ی اولش.

خب چقدر از محسن گفتم. یه ذره هم از خودم بگم:

 

عرضم به خدمتتون که از قدیم گفتن دختر را که لوس کنی وبال جونت میشه.

دو روز عید لی لی به لالای ما گذاشتن. ما هم که در جو گیر شدن ید طویل داریم. حالا 3 روز هست که گیر دادم که میخوام خرگوش بخرم.

فعلاً روی اعصاب مادر خانومی دارم پیاده وری میکنم. خوشبختانه در این یکی مورد نباید ناز آقاجون را بکشم. آخه قربونش برم خودش پایه ی تأسیس باغ وحشه، چه برسه به یک خرگوش ناز کوچولوی سفید.

آقا داداش که امروز تصمیم جدیدم را شنید گفت بیا آکواریوم بگیر. خودم هم برات از تهران و جنوب ماهی های قشنگ می فرستم ولی من گیر دادم که دوست دارم یه حیوونی باشه که پشمالو باشه و بشه بقلش کرد.

خب فعلاً درگیریم.

 

هفته ی پیش هم که دائی جون اینا اومدن و خیلی خوش گذشت. بالاخره امیررضا  خان منزل ما را منور کردن و تشریف آرودن. ( البته با چفیه شون) (1)

 

پریروز هم اتفاقاتی رخ داد و کارهائی کردیم و جاهایی رفتیم که فعلاً به دلیل مسائل امنیتی نمی تونم بگم. ایشالا بعداً.

داداشی جونم هم دوباره رفت اهواز. تا 3 ماه دیگه نمی بینمش. دیروز از همون جائی که رفتیم توی نمایشگاه کتابش یک کتاب جدید از " شیوا ارسطویی" خریدم ( کتاب آفتاب مهتاب ) که اولش خودم بخونمش بعد هم تقدیمش کنم به داداشی جون که خیلی داستان های "شیوا" را دوست داره.

یه تسبیح چوبی خیلی قشنگ هم بود که خب پولم نمی رسید بخرم. جنسش از چوب ....( اسم درختش یادم رفت) ولی آقاهه ی فروشنده همچین گیر داده بود. مدام گردنبندها و سنگهای قیمتیش را بهم معرفی میکرد. من هم که تخصص سنگ شناسی دارم دیگه حسابی ذوق کرده بودم.

 

خب دیگه مثلاً قرار بود امشب کوتاه حرف بزنم. بعداً میام میگم

فعلاً خوش باشید. سیزده بدر هم خوش بگذره.

بای

 

پاورقی1: امیر جان قصد توهین نیست. آخه من بیشتر از اینکه خودت را ببینم انگشتر ج  و چفیه ات دیدم. عیبی نداره، ما پسر دایی مثبت هم قبول داریم.راستی عمو جون مبارکا باشه.

 
 

شنبه دهم فروردین 1387

دلم میخواد کپک میزدم، مثل لجن

خسته ام

از همه چیز ، از همه کس، از همه جا، از همه، همه، همه

دیگه حوصله ی هیچی را ندارم

هیچی

خسته شدم

از در و دیوارای این خونه

از نگاه آدمای اینجا

از حرفاشون

از این همه سر وصدا، از این همه شلوغی، از این همه کار، از این همه استرس، ترس و وحشت، جنجال و بحث و دعوا، از این همه مخالفت، از این همه تناقص، از این همه تضاد

به خدا زندگی یه منظومه ی 70 بیتی نیست که توش از انواع آرایه ها استفاده بشه: تضاد، تناقص، ...

حتی حوصله ی نوشتن هم ندارم.

شازده ی کوچولو اما خوشبخت

دلم یه اتاق ساکت و آروم میخواد، با میز و صندلی مطالعه ام؛ با قلمدون طلائیم که شکل چکمه است.

دلم می خواد فارغ از همه چیز و همه جا بشینم پت میزم و فقط و فقط بخونم. دلم برای درس خوندن تنگ شده.

دلم برای آرامش تنگ شده، برای سکوت، برای سکون، حتی دلم برای گندیدن هم تنگ شده، برای فاسد شدن و از بین رفتن.

دلم  میخواد این تعطیلات امسال هرچه زودتر تموم بشه.

توی گلوم بغضه. دارم خفه میشم. می دونید چی بد تر از همه است؟ این که وقتی یه عالمه برنامه ریزی می کنید چند نفر در کمال خونسردی بیان و برنامتون را به هم بریزن. وای که چقدر از دستشون عصبانیم.

من مامانما می خوام. به خدا دارم جدی میگم.

راستی، به نظر شما چه چیزی باعث میشه که من- یه دختر 18 ساله- توی این روزهای اول سال از این همه خوشی بیزار بشم.

کاش می تونستم دلیلش را بگم

 ولی افسوس که مرا توان گفتن دردهایم نیست

پاورقی: سفری کوتاه شاید در پیش باشد! به سرزمین عشق. شاید

 
 

دوشنبه پنجم فروردین 1387

اولین آپ هشتاد و هفتی

سال نو شد و عید و یاران همه جمع اند(1)

 

سلام به همه ی دوستای گل خوب ایرونی ( وا ! این وطن پرستی چی بود این وسط؟)

خوبید؟ سلامتید؟کجایید؟چی کار می کنید؟

 

دِ ! منو نگاه کنید. سال نوییه انگاری خل شدما. دارم تایپ می کنم این النگوم ( خیلی از طلاجات متنفرم ولی چه میشه کرد با اصرار(س-ص-ث) های مادر خانومی؟ ) هی میاد بالا نمیذاره راحت تایپ کنم. منم به جای اینکه النگوم را بدم پائین آستین لباسم را می کشم بالا؟!! خب چیکار کنم از بس مهمون داری کردم.

آخه مجکل اینجاست که هنوز هیچ میهمان نوروزی تشریف نیاورده خونمون. از بس کی خانوادتاً شولوغ پولوغ تشریف داریم دیگه نیازی به مهمون ندریم.

 

خب چی خبر؟ عید خوش میگذره؟

این چند روز که به من هوار تا خوش میگذره.

 

 اول از همه اینکه رفتم برای عید موهام را پسرونه کوتاه کردم. فکرش را بکنید من موهام خیلی بلند بود. تا نزدیکیای کمرم. بعد رفتم یه مدل وحشتناک کوتاه کردم. با یه کمی ژل، مدل موهام میشه میکروبی!!!

دوم هم اینکه عیدی خیلی بهم خوش میگذره. امروز هم قراره مهمون های اصلیمون بیان( دائی جون اینا) ( ایناش خیلی مهم می باشد. آخه قراره نی نی کوشمولوشون را هم بیارن)

 

دیروز هم که رفتیم پیک نیکِ شنبه ی اول سال. خیلی خوش گذشت. کلاً 4 ساعت بیرون بودیم. یه روستایی به اسم هماآباد. خیلی قشنگ بود و اردک های بسیار ناز گوگولی هم داشت که عکسش را دارید می بینید.( فعلا همه ی سوای های آپلود عکس قاطی فرمودن. بعداً می زادم براتون)

 

 

درس مَرس هم که فعلاً 1 ماه می باشد که تعطیل می باشد. این دانشگاهی هم که قبول شدم را نمیرم. یعنی همه تو خونه اصرار (س-ث-ص) دارن که من برم ولی من لج کردم که نه! من میخوام دولتی قبول بشم.

دیگه چی؟ آها. دیشب با اینکه کلی این آبجی ها و داداشی ها با بچه هاشون اومده بودن اینجا شولوغ پولوغ بازی و شیطونی ولی خیلی خوش گذشت. چون من زده بودم به بی خیالی و نشستم همه ی فیل ها و سریال ها را دیدم. متأسفانه نتونستم  "جایی برای پیرمردها نیست" را ببینم ولی ضبطش کگردم برای بعد از تعطیلات. پای "مرد هزار چهره"  هم این قدر خندیدم که اشکم راه افتاد. این مهران مدیری واقعاً محشره. خدای طنز و خنده است به خدا. داستانش هم من را یاد خودم می ندازه. آخه از بس تو مدرسه کلاه برداری های عجیب میکردم بچه ها اسمم را گذاشته بودن شهرام جزایری. این داستان هم مثل شهرام جزایریه.

 

آها آخر شب هم داداشی اینا خواستن برن خونه مادر زن جان، دیدن ما داریم از خستگی خفه میشی. هیچی دیگه من و آبجی خانوم را هم سوار کردن و 1000 دور، تو شهر چرخیدیم. دیگه خیابون های شهر تموم شد زدیم تو کمربندی شهر!! آخرش هم ساعت 1 رفتیم بستنی خوردیم که خیلی تو اون سرما چسبید.

چقدر اینجور مواقع این داداشی ها دوست داشتنی می باشندا !!

 

دیگه چی می خواستم بگم؟ آها، این نرم افزاری که قبول شدم کاردانیه. بعد من هرجا عید دیدنی رفتم کلاس گذاشتم گفتم کارشناسیه. زن عموم داشت می ترکید از حسودی من هم با خونسردی تموم گفتم هم کارشناسیه هم خوابگاه داره ولی من علاقه ندارم نمیرم.! خیلی با مزه بود. به جون خودم اولین باری بود که دروغ به این شاخ داری گفتم.

 

دیشب هم تو ماشین طی چرخش های 2 ساعته با آقا داداش تصمیم های شیطانی گرفتیم: اینکه آقاجونی را راضی کنیم یکی دو روزی بریم سفر. آخه الآن کاشان خیلی جیگره. خصوصاً نیاسر. نزدیک هم که هست.

البته من دوست دارم بریم مصر.عکس هاش را دیدم، خیلی قشنگه. یه کاروان سرای قدیمی هم اونجا هست که خیلی قشنگه، همراه با تور گردشی با"شتر" .ولی حیف که راهش دوره، ماشین ما هم خرابه. هیچ کسی هم موافق نیست. میگن الآن بادهای فصلی میاد تو مصر یه دفعه شانس که نیست، گیر این طوفان های شن میفتیم.

کاش دائی اینا میومدن اینا را راضی کنن.

 

وای که چقدر حرف زدم. اون وقت به مریم خانومی طفلک گیر دادم که چرا این قدر می نویسه؟

خب به امید ایام خوش و خرم.

به شما هم خوش بگذره ایشالا. اگه کویر اومدین بهتون سفر به تمام این مناطقی که گفتم را پیشنهاد میکنم.

۱: این مجموعی از چند تا شعر بید

 
 

Weblog Themes By Pars Theme