سلام! خواننده های قدیمی این وبلاگ ( که البته فکر می کنم به غیر از امیررضا جان هی کسی باقی نمونده باشه) خوب می دونند که من قبلاً داستان کوتاه های زیادی می نوشتم که البته خیلی بی در و پیکرند و بر اساس هیچ قاعده و قانونی نوشته نمی شند و اصولاً فقط برای دل خودم و شما دوستای گل نوشته میشند.
مدتی بود که دغدغه های زندگی، حس نویسندگی ام را خواب کرده بود. یادم رفه بود که داستان کوته می نوشتم.
خوندن کتاب تازه ای از "شیوا ارسطویی" دوباره این حس را قلقلک داد و بیدارش کرد. امروز بعد از خوندن یکی از زیباترین داستانهاش ( "برای پیرزن های خودم") دست به کار نوشتن شدم.
برای آشنایی کاسنیکه تازه با من آشنا شدند باید بگم که این داستان ها بر اساس فکرها، تخیلات و اتفاقات پیرامون من نوشته می شوند و من اسم سبکم را گذاشتم "برگرفته هایی از شیوا" چون خیلی نزدیک به سبک نوشتاری داستانهای شیوا هستند.(1)
امیدوارم از اولین داستان کوتاه 87 من خوشتون بیاد:
به تازگی پره های جعفری
بعد از ظهر بهاریه، اما هیچ چیزش به بهار نمی مونه.از بیرون صدای روضه از بلندگوی همیشه روشن حسینیه میاد.این مدت هر روزی یکی مرده.
کی مرده بود؟ آها! یادم اومد. اسمش زرین بود. پیر و ریز و ناز. مثل بقیه ی پیرزن های دیگه. خیلی وقت بود که دیگه ندیده بودمش. شاید 10 سال، شاید هم بیشتر. همان روزهایی که شوهرش مُرد و پسرش خل شد. طفلک!
امسال اولین سالی بود که شب سیزده به در بغض نکردم، شب 14 فروردین از غم تموم شدن تعطیلات نوروزی گریه نکردم.( من دروغ زیاد میگم. شما باور نکنید!)
چه طعم گسی دارند این پره های جعفری! یک دسته ی بزرگ از آن ها را گرفته ام دستم و مثل بزغاله ها گازش میزنم. با مادر دیشب رفتیم و خریدیمشون. خریدیم تا امروز مادر آش رشته بار بگذارد. از همان آشهایی که من و آبجی خانوم به قدری می خوریم که تا دو روز دل درد میکشیم.
چه سبزی های تازه ای اند. چه خوب شد که تبدیل به آش نشدند، یعنی نگذاشتن که تبدیل به آش بشن.
جعفری ها به دهنم مزه کرده اند. یک دسته ی دیگر هم برمیدارم و یک جا میگذارم توی دهنم. همین طور که جعفری ها را می خورم دور میز آشپزخانه می چرخم و به در و دیوار آشپزخانه نگاه می کنم.
یک دور، دو دور، سه دور،... .
چقدر این دیوارها، این کابینت ها شیک اند و من تا حالا نفهمیده بودم. مادر پای اُپن خوابیده. خیلی خسته است، خیلی، خیلی. لازم نیست چیزی بگوید. از قدمهایش، از چشمهایش، از حرفهایش، از...از...از دعاهاش خوب می فهمم.
حال همه گرفته. هرکسی یه گوشه ای خوابیده، بقیه را نمی دانم ولی من که خیلی ناراحتم به خاطر اتفاقاتی که این مدت (خصوصاً دیشب تا حالا) رخ داده. ولی خوشحالم؛ به خاطر اینکه تمام سر و صداها فعلاً خوابیده. همه خسته اند. حتی من!
حالا رسیده ام به حیاط، وای که چقدر این حیاط سر سبزه. 15 روز از اول بهار گذشته و من تازه این همه سبزی و تازگی را دارم می بینم.
چهار پایه را از گوشه ی حیاط برمیدارم و میگذارم جلوی باغچه. می پرم می شینم روش و سرم را تکیه میدم به دیوار پشت سرم. آبجی خانوم برای اینکه زیادی فکرو خیال نکنم، میاد کنارم می ایسته. ازم می خواد که تمام اتفاقات را براش توضیح بدم. بگم که چی شده ؟ کی چی گفته؟ تا شاید آرومتر بشم.
آروم و شمرده شروع میکنم به توضیح دادن. شمرده شمرده. یه دفعه عصبی میشم. دست و پاهام شروع میکنن به لرزیدن. برای اینکه آبجی خانوم متوجه نشه، دستشویی را بهانه میکنم و می پرم توی دستشویی. نگاهم به آینه ی روبه رومه. دارم مثل بید می لرزم.قلبم به شدت درد گرفته. داره از سینه ام می پره بیرون.
خدایا! ممنون که قلبم را گذاشتی توی قفس وگرنه حتماً می پرید بیرون.(خودمونیم، قفسه سینه هم قفس محکمیه ها !)
حالا سر درد هم به سراغم اومده. دارن توی مغزم پتک می کوبند.می خزم توی رختخوابم. هیچ کس متوجه من نمیشه، چقدر خوب! دمر میخوابم و لحافم را می کشم روی سرم. حرف های برادرم توی سرم دور میزنه: « اون موقع 100 سالشونه...» با خودم میگم: « چرا همه به من گیر میدن؟ از قول من حرف میزنن؟ دیوار کوتاه تر از من پیدان نمیشه؟!»(2)
حالا رسیدم پشت کامپیوتر، فیلم می بینم، حالم را خراب تر میکنه ولی حداقل آروم تر میشم، بعد از فیلمش موزیک آروم می چسبه. تمام آرشیوم را زیر و رو میکنم. هیچ آهنگی آروم نیست. همه دارن داد می زنن."قسم" آرومم میکنه. کاری به بی کلاسیش، ابتذالش، بی مفهومیش ندارم. همین که آرومم می کنه کافیه.
امروز همه از دیازپام حرف میزنن. وقت نهار با آبجی خانوم و داداشی دیازپام ها را ربط میدیم به محسن نامجو و" آرامش با دیازپام ده "(3). می خندیم.
فوتبال شروع شده و آقاجون سرش تو تلوزیونه. ( راستی من تلوزیون را درست نوشتم؟ امروز مشتریم با دعوا زنگ زد بهم و کلی دعوا و داد و بیداد کرد که چرا توی متن تمام تلوزیون ها را اشتباه تایپ کردم؟ مگه همین طوری نمی نویسنش: تلوزیون؟)
ظرف های نهار منتظرن که من برم و بشورمشون. حالا فوتبال هم تموم شده و من فارغ از تمام دنیا نمی دونم نتیجه ی فوتبال چند چند شده؟
به این فکر می کنم که در هر صورت الآن دارن یک سری اتوبوس واحد و پمپ بنزین را آتیش می زنن و متروها را داغون می کنن.
باشد، این دلخوشی های بی معنی هم باشد برای شما !
پاورقی1: اگه داستانهای شیوا ارسطویی را خونده باشید از سادگی و خودمونی بودن داستانهام شکایت نمی کنید.
پاورقی2: متأسفم، نمی تونم واضح تر بنویسم. هیچ مشکل امنیتی نیست، فقط دلم نمی خواد، یعنی نمی تونم.
پاورقی3: فیلم مستند محسن نامجو
پاورق4: نظرتون را صادقانه در مورد داستان و قلمم و سبکم برام بنویسید. راستی در مورد اسم داستان هم نظر واقعیتون را حتماً بگید،خیلی خوشحال میشم.