تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

عیدتون مبارک

سلام

فکر می کنم این آخرین پستیه که توی سال ۱۳۸۶ براتون میگذارم

امسال جدا از اتفاقات یه ذره بدش خیلی خیلی خوب بود.

همه ی لحظه هاش پر از شادی بود.

عیدتون مبارک گل گلیا

راستی دیشب چیکار کردین؟ من قرار بود این مطلب را دیشب بنویسم ولی این قدر خسته بودم که زودی خوابم برد.

خیلی بهمون دیشب خوش گذشت. با ۲۰ نفر از دوستای خودم و خواهرم و همسایه هامون یه ۴ شنبه سوری اساسی برگزار کریدم.

ولی در انتها این چهارشنبه سوری دو تا سانحه داشت:

خواهر زاده ام دستش یه کوچولو سوخت ( الهی بمیرم من براش خاله جونم)

خب نفر بعدی کی می تونه باشه جز خودم؟

کنار دست راستم به شدت سوخت. یه چوب مشتعل را حواسم نبود گرفتم تو دستم و  حالا مگه این چوب از دستم کنده میشد.

تازه بعد از مراسم چهارشنبه سوری با این سوزش دست به اتفاق مادر خانومی و آقاجونی رفتیم به امر شریف خرید کفش( چقدر ما زود خرید عید می کنیم)من که اصلاْ حواسم به کفش ها نبود. همه اش دستم را فوت می کردم

ولی آخرش یه کفش بسیار زیبا خریداری گردید.

خب آخر شب هم طبق رسوم هر ساله تخم مرغ رنگ کردیم که حتماْ توی عید عکسش را میگذارم براتون.

یه چیزی خواستم بگم یادم رفت.

آها فردا اینمووقع سال تحویل شده و من به خودم و همه تون قول میدم که من هم همین موقع متحول میشم.

وای الآن دارم از وبلاگ شبیر عزیز یه آهنگ گوش میدم که اشکم جمع شده. آهنگ فرهاد مهراد:

" بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی ... با اینا زمستون را سر می کنم   با اینا خستگی در می کنم..."

به وبلاگش سر بزنید حد اقل برای شنیدن این آهنگ قشنگ. ضرر نخواهدی کرد: لینکش کنار وبلاگم به اسم آ ب + هست.

( به فارسی نوشتن چون این بلگفا با انگلیسی های من مشکل پیدا کرده)

خب دیگه چیزی یادم نمیاد جز اینکه ازتون بخوام بهترین ها را برای همه بخواهید.

راستی:

من دانشگاه قبول شدم

دو دو رو دو دو

نرم افزار کامپیوتر یکی از شهرستان های استان اصفهان

خب اینم عیدی من

شاد باشید و پیروز وموفق

عیدتونم مبارک

: در سایه ی ایزد تبارک      عید همگی بود مبارک"

 
 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

شب

شب

تنها

بی خوابه

دلگیر از تموم دشن امسال

هوا بهاری

 یه روز پر از کار و خستگی و آب بازی

در فک مدل مویی جدید برای خودم

در فکر اینکه چرا سیاست پدر و مادر نداره؟

 
 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

خونه تکونی- انتخابات-سرماخوردگی

سلام به همگی

روزتون به خیر

اول از همه اعلام کنم که امروز زیاد حالم خوب نیست و اگه چرندیات زیاد میگم از همینجا عذر میخوام.

دلیل:

خب من بینوا چه دلیل دیگه ای دارم جز سرما خوردگی. از 12 ماه سال من 13 ماه و نیمش سرما خورده ام و خودم تا حدودی این مشکل را به بیماری کودکم نسبت میدم که البته اون بیماری در حدود 4 یا 5 سالگی به طور کلی درمان شده و حالا چرا من سرماخوردگیهای هر روزه ام را به این مسئله نسبت میدم؟؟!! خدا عالمه.

 

خب چه خبر؟ حال؟ احوال؟ خونه تکونی حال میده؟ خسته هم که هستید؟ چاره ای نیست. ناله و زاری بیخودی هم راه نندازید که بی فایده است. از من که بینوا تر نیستید:

دیروز به شدت از سرماخوردگی رنج می بردم، در کنارش به خاطر جابه جایی کمد و کتابخونه و ... کمر درد شدیدی هم داشتم. با اینحال مادر خانومی و آبجی خانوم با بی رحمی تموم من را به کار گماردن و مجبور شدم همراهشون یکی از کثیف ترین و شلوغ ترین اتاقهای خونه را تمیز کنم.امروز هم مجبور شدم صد تا پرده ی جور واجور و رنگ و وارنگ در جنس های مختلف که اتفاقاً هچ کدومشون هم اتو خورشون خوب نبود را اتو بزنم. منم که خب خیلی خوب کارم را انجام ندادم. به هر نیم متری از پرده ها یه اتوی کوچولو میکشیدم.

خلاصه که بدجوری گیر افتادم. 2 هفته است اصلاً نگاه کتابهام هم نکردم.

یکی بیاد از سازمان یونیسف از من حمایت کنه تو را خدا !!!...

 

سیل و طوفان های سیاسی هم که به شکل ناجوری توی شهر برپا شده. میگم خودمونیم این ملت ایران هم چقدر تشنه ی بحث ها و جلسه های سیاسیند. سیاسی که نه ولی خب سرشون درد میکنه برای انتخابات و این ها.

والا آدم نمیدونه به کدوم ساز اینها برقصه؟

یادش به خیر قبلنا که هنوز 18 سالم تموم نشده بود و نمی تونستم رأی بدم(1) همه اش توی این بحث ها می رفتم و دلم میخواست بتونم رأی بدم(چیه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ گفتم که بچه بودم.)ولی امسال که 18 سالم تمام شده اصلاً تو این باغ ها نیستم.

 اصلاً میدونی چیه؟ ما گلیممون را تو باغ بغلی پهن کردیم. هرکی کارمون داره بیاد در باغ بغلی را باز کنه تا ما هم بتونیم بیائیم بیرون. نفهمیدید باغ بغلی چیه؟ آی کیو ها، منظورم کنکوره دیگه.

ولی شکر خدا امسال کاندیدا های ایجا نسبت به تهران و اصفهان خیلی باکلاس و متشخص تشریف دارن.اصلاً آقا جان ما را چه به سیاست؟؟!!!

این سایت یکیشونه که اتفاقاً شنیدم خیلی هم طرفدار داره. من که تا حالا فقط یه بار دیدمش:

 tabatabaeinaeini.ir

 

خب خدا خودش به آدم عقل داده. امیدوارم مردم نگاهشون به تبلیغات و مصاحبه های دهن پر کن و کلیشه ای رادیو تلویزیون نباشه و خودشون با عقل و چشم خودشون تصمیم بگیرن که واقعاً باید رأی داد یا نه؟

رأی بدم؟ یا ندم؟

 

 (گوشی را بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه، این نفسای آخره دلمم داره چون می کنه...)

 

پریشب یه مصاحبه توی اخبار دیدم که داشت از مردم می پرسید به کی رأی میدین؟ یکی میگفت: به هرکی خوش تیپ تر بود رأی میدم.(مجلس زین پس به فشن تی وی تبدیل میشه) یکی میگفت: به هرکسی که فامیلیش قشنگ تر بود رأی میدم( آخ دیدین چی شد؟گفتم برم کاندیدا بشما. اون وقت همه به فامیلی قشنگ من رأی میدادن) یک خانمی هم میگفت: ول کن آقا جان.کی وقت داره بره رأی بده؟ من اینقدر سرم شلوغه که میخوام برای کارهام چند تا نماینده استخدام کنم.( نظر آقایون، با ذوق: خانم چطوری میتونیم نماینده تون بشیم؟!)

 

( همه اش دارم فک می کنم دست یکی تو دستته ...)

 

آها راستی می دونید چی شده؟ دیرین دین دیرین دین .... داداشم اومده. داداشی جونم از اهواز اومده. آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود.امروز صبح بی خبر اومد. منم آیفون را برداشتم ولی طبق معمول خراب بود و صدا نمیومد. حالا یک ساعت از این پله ها برو پائین. در را که باز کردم از خوشحالی یه جــــیـــــغ کشیدم که خود داداشی دومتر پرید عقب. ولی حیف که سرماخوردم و مادر خانومی اجازه نداد یه ماچ آبدار بهش بکنم. باشه دم سال تحویل که ایشالا حالم خوب شد تلافی می کنم.

خب دیگه ما بریم که یه عالمه پرده ی دیگه اونجا منتظرمن. بای بای

راستی شما نمی دونید چطوری دی وی دی رایت میشه کرد؟ ( به خدا خودم بلدم ولی جدیداً یه ارور جدید میده)

 

پاتورقی1: البته انتخابات ریاست جمهوری 15 ساله ها هم می تونستن رأی بدهند!!!! بیخود نبود نتیجه اش هم این شدا ! و من هم رأی دادم. ( بچه بودیم و جاهل دیگه. ذوق رأی دادن داشتم. بخشش از بزرگان است.

 
 

دوشنبه بیستم اسفند 1386

مودم خریدم نای نای

سلام

سلام

سلام

وای دارم می میرم از خوشی. چرا؟ خب معلومه چون بالاخره خرید. بالاخره برام خرید. چی خرید؟ خب معلومه دیگه، داداشی جونم برای مودم خرید.البته خب بیشتر برای خودش خریده ولی ما از امکانات موجود در منزل سعی می کنیم کمال استفاده را بکنیم.

( اَه این قد حرف نزن. سرم را بردی. با شما نبودم با این آبجی خانومم که نشسته بغلم داره از معایب!!! کارشناسی ارشد حرف میزنه. آخه بگو بابام جان من هنوز تو فوق دیپلمم موندم چه برسه به کارشناسی ارشد)

خب کجا بودم؟ آها داشتم می گفتم، حالا دیگه دم به دقیقه آپ می کنم. گزارش لحظه به لحظه میدم بهتون از اوضاع و احوالم. البته اگه درس ها اجازه بدن.

خب به عنوان اولین مطلب پس از دوران محرومیت این ها را داشته باشید:

 

جشن تولد که حسابی بهم خوش گذشت. اصلاً فکر نمی کردم جشنی به این بزرگی برای بگیرن. آبجی خانوم برام کیکی توت فرنگی پخت که بسیار خومشزه بود.

 

هدیه ها هم از این قرار بودن:

مادر خانومی: شال روسری- یه قاب عکس بسیار بسیاز زیبا و دوست داشتنی از این عکس خورشید خانوم ها که خیلی داستش دارم و یکیش را هم برای فرح جون خریده بودم. البته عکسش را داشتم ولی قابش یه چیز دیگه است.

آقا جونی: مانتو

آبجی خانوم بزرگه: یه ماک خوشگل عروسکی ( از این لیوان بزرگ ها که میشه توش آبگوشت خورد) به همراه یه دستبند چوبی بسیــار زیبا که خیلی دوستشان میدارم.

داداشی جون: یک شیشه عطر Bretni ( اسمش را درست نوشتم؟)

فهمیه جون( دوست جونم): اسپری و گل سر برای موهایی که قراره هفته ی دیگه کوتاهشون کنم.( حالا با این گل خوشگل چیکار کنم؟)

آبجی خانوم:علاوه بر کیک خوشمزه مقداری مداد های رنگی صورت و لوازم جانبیش که خیلی وقت بود دلم می خواست را بهم هدیه داد.

 

مقداری از هدیه هام

از بعد از ظهر ساعت 3 تا 10 شب هم تلفن خونه یه لحظه آزاد نبود. یه بند دوستام می زنگیدم و تبریک می گفتن. اینقذه خوشحال بودم و باهاشون پشت تلفن جیغ جیغ کردم که حد نداشت. حتی تا امرزو که 6 روز از تولدم هم میگذره یکی از دوستام زنگ زده و تولدم را تبریک گفته.

 

پنج شنبه هم که مراسم نذری پزون( شله زرد پزیون ) داشتیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت. هر سال پخش کردن شله زرد ها کار خودمه. البته مال همسایه ها که نزیدکن و نیازی به ماشین نیست. البته امسال اکثر غریبه ها و اقوام دور را هم به همراه شوهر خواهر گرامی خودم پخش کردم. دست مادر خانومی درد نکنه که خیلی شله زردش خوشمزه میشه همیشه. یه عالمه سر دیگ که هم می زدم دعا کردم و آرزوهای قشنگ قشنگ کردم.

 

شب بعدش هم مراسم آش پزی هست اینجا که نزیدک به 50 تا دیگ آش حلیم می پزن و مردم میرن هم میزنن. ولی اینقذه دود هست که خفه میشین. خب من هم گیر دادم که امسال میخوام تموم دیگ ها را هم بزنم. نتیجه اینکه 5 لیتر آب از چشمم اومد و تمام لباسهام بوی دود گرفت و تا هم اکنون بالای چشمام خون مرده شده و کبود شده.

 

دیشب هم که مراسم چق چقی زنی ( با فتح "چ" ) بود که بسیار مراسم زیبایی می باشد و خوش گذشت. حیف که دوربین یادم رفت ببرم وگرنه فیلم هاش را براتون میگذاشتم.

 

الآن هم از یک گردش 2 ساعته در شهر با همراه مادر خانومی و آبجی خانوم برگشتم و بسیار خسته می باشم. دو تا کفش خیلی خیلی خوشگل هم دیدم و حالا قراره تا فردا فکرهام را بکنم و که کدوم یکیشون را میخوام. اولین برای بود که یه کفشی که دوست داشتم اندازه بود!!! برای  همین هم موندم کدوم یکیشون را بخرم. شایدم هر دوتاشون را خریدم ( تقصیر من نیست به خدا این کفش ها مشکل دارن)

توی مغازه ها هم خیلی امشب خندیدیم. آخه من یه مدت گیر دادم میخوام زبان نایینی یاد بگیرم.دیدین وقتی دارین انگلیسی یاد میگیرین ناخود آگاه یه کلمه تو حمع از دهنتون میپره و همه فکر می کنن که چقدر دارید کلاس میذارین؟ من هم امشب حواسم نبود تو یه مغازه همین طور که داشتم بلند بلند فارسی حبت میکردم یه دفعه یه کلمه ی نایینی گفتم همه ی مشتری ها برگشتن یه نگاه چپ چپ بهم انداختن.خب من چیکار کنم میخوام فرهنگ غنی ایرانی را زنده نگه بدارم؟

 

خب دیگه، ببشخیندا ( ببخشیدا) که اینقذه حرف زدم. خب بعد از 3 ماه بی مودمی باید حرفهای دلم را خالی میکردم.

پاورقی: امشب بلگفا شناس من خرابه. قاطیه. هر سطری را با یه فونتی میذاره. تاینی پیک هم که عکس لود نمیکنه. سر فرصت عکسای بیشتری میذارم براتون.

 
 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

متولد شدیـــــــــــم!

خوشحالم

خیلی خیلی خوشحالم

هر سال همین شب و همین موقع خوشحالم. اون قدر که اصلاً نمی تونم توصیفش کنم. یک سال دیگه بزرگتر شدم. یک سال دیگه رشد کردم. قد کشیدم و بزرگ شدم.

امروز سالروز تولد 18 سالگیمه.(1)

18 سال پیش چنین روزی خدا بزرگترین لطف ممکن را در حق من کرد. و من را سالم، سر حال، خوش خنده و تپل و مپل(2) به این دنیا آورد.

و امروز من یک سال دیگه بزرگتر شدم. یک سال دیگه با تموم خوبیها و بدیهاش، خوشی ها و غم هاش، رنجها و راحتیهاش،گریه ها و خنده هاش، خاطراه ها و تجربه هاش بزرگ شدم و پخته تر شدم و امروز در آستانه ی 19 سالگی احساس می کنم که تمام لحظات سال گذشته برام خاطره بوده. هیچ سالی به اندازه ی سالی که گذشت تجربه کسب  نکردم.

تو سال گذشته با خیلی ها آشنا شدم که اکثرشون هم خوب و دوست داشتنی و به یاد موندنی بودن، عزیز و مهربون.

احساسم بهم میگه حضور این دوستای خوب بوده که خوشیها و تجربیات این یک سال گذشته را برام رغم زده.

تمام لحظات شیرینی که با حضور فیزیکی یا غیر فیزیکی دوستها و آشناهای خوبم برام پیش اومد. دوستانی مثل:

فرح عزیزم که خوب میدونه حتی اگه کنارم نبوده یادش همیشه باهام بوده و یه دنیا مدیونشم/بعد از اون خودم را شرمنده ی پریماه عزیزم میدونم/ بعد از اون علی شمس عزیز و مهربون که بیشترین و پر رنگ ترین محورهای تغییر و تحول روحی امسالم به خاطرش بوده/ و همه ی دوستای خوبی که مثل همیشه لطف داشتن و همراهم بودن و فکر میکنم که دوستم هم داشتن مثل:

شیمای عزیزم، امیررضای عزیز، فرانک جونم، مریم خانومی و خیلی های دیگه که واقعاً بهشون مدیونم و البته اینجا نمی تونم اسمشون را بیارم ولی از همینجا از همشون ممنونم.

 

مرسی، سال خوبی را برام رغم زدین، 18 سالگی سن خیلی خوبی بود. سنی که توش بزرگ شدم، به اندازه ی یک کوه محکم شدم، گاهی خورد شدم مثل ریگهای خشک بیابون، باز دوباره بلند شدم، سبز شدم.

قد کشیدم و بزرگ شدم، محکم شدم و ایستادم.

بادهای زیادی وزید، 18 سالگی پر بود از طوفان های ناگهانی و شدیدی که اومده بودن برای از پا انداختن من، ولی من محکم تر از اون چیزی بودم که بخوام خم بشم، که بشکنم، که بیفتم.

18 سالگی پر بود از شیطنتهای گاه و بی گاه،

 خلوتهای شبونه با خودم و خدا؛

لحظه هایی که با غزلهای دیوان شمس تبریزی پر میشد از جاودانگی ،

 پر بود از لحظه های قشنگ شعر و ترانه؛

 پر بود از شاعری های خنده دار بچه گانه،

پر بود از ملوی های گاه و بی گاه،

 از آکوردهای ملایم گیتار،

پر وبد از بودن، از زندگی کردن، از شیرینیهای قشنگ زندگی،

 از ...

هر چی که بود، خوب و بد، تلخ و شیرین، گذاشت و گذشت. و من از اینکه امروز یک سال دیگه بزرگتر شدم خیلی خوشحالم. خدا را به اندازه ی تمام لحظه های خوبی که بهم هدیه داد شاکرم و از همین جا می بوسمش.(3)

 

شنیدم و اعتقاد دارم که آرزوهای شب تولد همیشه برآورده میشن. حالا امشب توی این تاریکی و سکوت و تنهایی، موقع خواب وسط رختخوابم 4 زانو میشینم. دستهام را توی هم دیگه قفل میکنم و چشمام را می بندم و قشنگ ترین آرزوها را برای خودم میکنم و مطمئنم خدا به همشون گوش میده و همشون را برآوده میکنه. چون میدونم خوشحالی من خوشحالی خدا هم هست و وقتی آرزو هام  برآورده بشن من هم خوشحال میشم.(4)

 

نمی دونم تا سال دیگه چه اتفاقی میفته. نمیدونم سال آینده همین موقع کجام؟ چی کار می کنم؟ در چه حالیم؟ ولی یه حس قشنگ و دوست داشتنی از عمق وجودم سعی داره زبونه بکشه و بهم بگه که سال دیگه اوضاعم خیل با امسال فرق داره، خیلی بهتره، هرچند که الآن هم خیلی خوبه. اون حس قشنگ بهم میگه سال دیگه در اوج اقتدار و غرور پیروزی دارم برای خودم تولدم را جشن میگیرم. یه حسی میگه سال دیگه این موقع یه زندگی خاص و جدید دیگه، بین یک سری آدم های جدید را دارم تربه می کنم.

 و مهم اینه که هر اتفاقی می افته خوب باشه، که خوشحالم کنه، که خدا را راضی کنه؛ این یعنی زندگی.

 

و در آخر:

خدایا به خاطر تموم چیزهایی که میدونی و می دونم و تموم اون چیزهایی هم که میدونی و من نمی دونم ازت ممنونم. به خاطر همه چیز ممنون. ممنون که اجازه دادی یک سال دیگه هم زندگی در کنار عزیزترینهام را تجربه کنم، طعم خوشی و سلامتی را بچشم و خیلی چیزهای دیگه

فقط لطفاً سال دیگه هم لحظه های خوب و خوشی را برام رغم بزن، ممنون.

                                            تمام

 

1: خیلی ها اصرار دارن که بگن من 19 سالم شده ولی من قانون خودم را دارم. من تازه 18 سالم تموم شده، پس یک دختر 18 ساله محسوب میشم، نه بیشتر و نه کمتر.

2: از تولدم چیزی خاصی نمی دونم. اینکه اون روز چه اتفاقی افتاده یا مثلاً یه خاطره ی خاص. فقط این را می دونم که این قدر تپل و چشم بادومی بودم که همه فکر میکردن با یه بچه ژاپنی جا به جا شدم. همه به مادر خانومی گفتن از بس اوشین میدیده من این شکلی شدم!!!

3: بوسیدن خدا هیچ اشکالی نداره. من تازه اکثر مواقع خدا را به آغوش هم مکشم. شما هم تجربه کنید. امتحانش مجانیه و ضرری هم نداره.

4: توقع نداشته باشید آروزهام را به شما هم بگم چون اصولاً آرزوهایی برآورده میشن که مثل یک راز بین خودمون و خدا بمونن.

 

                                         ساعت 24:40:15 بامداد دوشنبه 13 اسفندماه 1368 خورشیدی

                                                      شب تولد 19 سالگیم

 

**********

سلام

مطلب فوق را دیشب نوشتم. و امروز یعنی روز تولدم به اتفاق آبجی خانوم اومدیم بیرون. هی گیر داده که کادو برات چی بخرم؟ آخه آی کیو، اگه میخوای کادو بخری به من چیزی نگو تا سورپریز بشم. آخرش هم رفتیم یه ذره از این مداد زنگی های قشنگ و جیگری خریدیم کلی ذوق کرده بود طفلک که برام کادو خریده بود.

امشب هم قراره برام جشن تفلد بگیرن. آخ که چقدر خوشحالم. شما هم تشریف بیارینوخوشحال میشیم.

بای


تولدم مبارررررررررک!!!

 
 

پنجشنبه دوم اسفند 1386

خروسک!!دسته چک...

سلام به همگی دوستان سرما خورده و سرما نخورده

من که طبق معمول یه سرمای اساسی خوردم خودمم کف کردم. صدام شده شبیه خروس

چه خبر؟ من که درگیر درسام شدم خفن.

دیروز هم رفتم کارای ثبت نام کانون را انجام دادم. دیشب هم که مراسم مخ زنی بود. مخ آقا جون را به اتفاق مادر خانومی زدیم و قرار شد امروز برم ثبت نام.

این روزها در کنار درس متصدی مهد کودک هم بودم.آخه یکی از اقوام دور فوت کردوه بود(خدا رحمتش کنه.) و من مسئول نگهداری ۴ تا بچه ی قد و نیم قد بودم.

خبر دیگه ندارم. راستی داره بوی عید میاد. شما هم می فهمید؟

فعلاْ دیگه خبری ندارم و تا وقتی مودم نخرم همین آپ ها نیم وجبی را باید تحمل کنید.

قربان لطق همگی

فعلاْ تا اطلاع ثانوی من قربون اون دسته چک آقا جون برم

سلامت باشید و سرما نخورده

بای

 
 

Weblog Themes By Pars Theme