خوشحالم
خیلی خیلی خوشحالم
هر سال همین شب و همین موقع خوشحالم. اون قدر که اصلاً نمی تونم توصیفش کنم. یک سال دیگه بزرگتر شدم. یک سال دیگه رشد کردم. قد کشیدم و بزرگ شدم.
امروز سالروز تولد 18 سالگیمه.(1)

18 سال پیش چنین روزی خدا بزرگترین لطف ممکن را در حق من کرد. و من را سالم، سر حال، خوش خنده و تپل و مپل(2) به این دنیا آورد. 
و امروز من یک سال دیگه بزرگتر شدم. یک سال دیگه با تموم خوبیها و بدیهاش، خوشی ها و غم هاش، رنجها و راحتیهاش،گریه ها و خنده هاش، خاطراه ها و تجربه هاش بزرگ شدم و پخته تر شدم و امروز در آستانه ی 19 سالگی احساس می کنم که تمام لحظات سال گذشته برام خاطره بوده. هیچ سالی به اندازه ی سالی که گذشت تجربه کسب نکردم.
تو سال گذشته با خیلی ها آشنا شدم که اکثرشون هم خوب و دوست داشتنی و به یاد موندنی بودن، عزیز و مهربون.
احساسم بهم میگه حضور این دوستای خوب بوده که خوشیها و تجربیات این یک سال گذشته را برام رغم زده.
تمام لحظات شیرینی که با حضور فیزیکی یا غیر فیزیکی دوستها و آشناهای خوبم برام پیش اومد. دوستانی مثل:
فرح عزیزم
که خوب میدونه حتی اگه کنارم نبوده یادش همیشه باهام بوده و یه دنیا مدیونشم/بعد از اون خودم را شرمنده ی پریماه
عزیزم میدونم/ بعد از اون علی شمس عزیز
و مهربون که بیشترین و پر رنگ ترین محورهای تغییر و تحول روحی امسالم به خاطرش بوده/ و همه ی دوستای خوبی که مثل همیشه لطف داشتن و همراهم بودن و فکر میکنم که دوستم هم داشتن مثل:
شیمای عزیزم، امیررضای عزیز، فرانک جونم، مریم خانومی و خیلی های دیگه که واقعاً بهشون مدیونم و البته اینجا نمی تونم اسمشون را بیارم ولی از همینجا از همشون ممنونم.
مرسی، سال خوبی را برام رغم زدین، 18 سالگی سن خیلی خوبی بود. سنی که توش بزرگ شدم، به اندازه ی یک کوه محکم شدم، گاهی خورد شدم مثل ریگهای خشک بیابون، باز دوباره بلند شدم، سبز شدم.
قد کشیدم و بزرگ شدم، محکم شدم و ایستادم.
بادهای زیادی وزید، 18 سالگی پر بود از طوفان های ناگهانی و شدیدی که اومده بودن برای از پا انداختن من، ولی من محکم تر از اون چیزی بودم که بخوام خم بشم، که بشکنم، که بیفتم.
18 سالگی پر بود از شیطنتهای گاه و بی گاه،
خلوتهای شبونه با خودم و خدا؛
لحظه هایی که با غزلهای دیوان شمس تبریزی پر میشد از جاودانگی ،
پر بود از لحظه های قشنگ شعر و ترانه؛
پر بود از شاعری های خنده دار بچه گانه،
پر بود از ملوی های گاه و بی گاه،
از آکوردهای ملایم گیتار،
پر وبد از بودن، از زندگی کردن، از شیرینیهای قشنگ زندگی،
از ...
هر چی که بود، خوب و بد، تلخ و شیرین، گذاشت و گذشت. و من از اینکه امروز یک سال دیگه بزرگتر شدم خیلی خوشحالم. خدا را به اندازه ی تمام لحظه های خوبی که بهم هدیه داد شاکرم و از همین جا می بوسمش.(3)
شنیدم و اعتقاد دارم که آرزوهای شب تولد همیشه برآورده میشن. حالا امشب توی این تاریکی و سکوت و تنهایی، موقع خواب وسط رختخوابم 4 زانو میشینم. دستهام را توی هم دیگه قفل میکنم و چشمام را می بندم و قشنگ ترین آرزوها را برای خودم میکنم و مطمئنم خدا به همشون گوش میده و همشون را برآوده میکنه. چون میدونم خوشحالی من خوشحالی خدا هم هست و وقتی آرزو هام برآورده بشن من هم خوشحال میشم.(4)
نمی دونم تا سال دیگه چه اتفاقی میفته. نمیدونم سال آینده همین موقع کجام؟ چی کار می کنم؟ در چه حالیم؟ ولی یه حس قشنگ و دوست داشتنی از عمق وجودم سعی داره زبونه بکشه و بهم بگه که سال دیگه اوضاعم خیل با امسال فرق داره، خیلی بهتره، هرچند که الآن هم خیلی خوبه. اون حس قشنگ بهم میگه سال دیگه در اوج اقتدار و غرور پیروزی دارم برای خودم تولدم را جشن میگیرم. یه حسی میگه سال دیگه این موقع یه زندگی خاص و جدید دیگه، بین یک سری آدم های جدید را دارم تربه می کنم.
و مهم اینه که هر اتفاقی می افته خوب باشه، که خوشحالم کنه، که خدا را راضی کنه؛ این یعنی زندگی.
و در آخر:
خدایا به خاطر تموم چیزهایی که میدونی و می دونم و تموم اون چیزهایی هم که میدونی و من نمی دونم ازت ممنونم. به خاطر همه چیز ممنون. ممنون که اجازه دادی یک سال دیگه هم زندگی در کنار عزیزترینهام را تجربه کنم، طعم خوشی و سلامتی را بچشم و خیلی چیزهای دیگه
فقط لطفاً سال دیگه هم لحظه های خوب و خوشی را برام رغم بزن، ممنون.
تمام
1: خیلی ها اصرار دارن که بگن من 19 سالم شده ولی من قانون خودم را دارم. من تازه 18 سالم تموم شده، پس یک دختر 18 ساله محسوب میشم، نه بیشتر و نه کمتر.
2: از تولدم چیزی خاصی نمی دونم. اینکه اون روز چه اتفاقی افتاده یا مثلاً یه خاطره ی خاص. فقط این را می دونم که این قدر تپل و چشم بادومی بودم که همه فکر میکردن با یه بچه ژاپنی جا به جا شدم. همه به مادر خانومی گفتن از بس اوشین میدیده من این شکلی شدم!!!
3: بوسیدن خدا هیچ اشکالی نداره. من تازه اکثر مواقع خدا را به آغوش هم مکشم. شما هم تجربه کنید. امتحانش مجانیه و ضرری هم نداره.
4: توقع نداشته باشید آروزهام را به شما هم بگم چون اصولاً آرزوهایی برآورده میشن که مثل یک راز بین خودمون و خدا بمونن.
ساعت 24:40:15 بامداد دوشنبه 13 اسفندماه 1368 خورشیدی
شب تولد 19 سالگیم
**********
سلام
مطلب فوق را دیشب نوشتم. و امروز یعنی روز تولدم به اتفاق آبجی خانوم اومدیم بیرون. هی گیر داده که کادو برات چی بخرم؟ آخه آی کیو، اگه میخوای کادو بخری به من چیزی نگو تا سورپریز بشم. آخرش هم رفتیم یه ذره از این مداد زنگی های قشنگ و جیگری خریدیم کلی ذوق کرده بود طفلک که برام کادو خریده بود.
امشب هم قراره برام جشن تفلد بگیرن. آخ که چقدر خوشحالم. شما هم تشریف بیارینوخوشحال میشیم.
بای
