سلام
حال همگی خوبه؟ به خوبی من؟
من که این قدر خوشحالم که حد نداره
راستش دلم می خواست این روز که میرسه یه ۱۰۰ صفحه در موردش بنویسم ولی بسه پدر بی مودمی
خلاصه که شب یلدا اومد و به من یه دنیا خوش گذشت
نمی دونین چقدر دور و برم شولوغ پلوغ بود. آخ مردم از بس کار کردم.
همه چیزش خوب بود فقط اینکه طبق معمول به دلیل کثرت جمعیت آقا جونی یادش رفت که باید برای من هم فال بگیره
آخه هر سال رسممونه همه خونه ی ما جمع میشن.( چون آقا جونی از همه ی فامیل بزرگترند.)
بعد برای همه فال میگیرن. هر سال هم دم بختا و کنکوریا مقدم ترند توی فال گرفتن.
وللی امسال ما هیچ محسوب شدیم. و برامون فال گرفته نشد.
صبح که یادشون اومد من را فراموش کردن کلی ناراحت شدن.
حالا برای امروز ظهر قول دادن برام بگیرن.
خیلی خوش میگذره اینجا.
یک هفته دقیقاً پام را از خونه بیرون نگذاشتم.از ترس جون
و از ترس حاج کاظم
دیشب آخر شب هم که برف 
اومد و من کلی ذوقیدم.
آجه میمیرم برای شب یلدا های برفی.
تا صبح فال گرفتم و نوشتم و برف دیدم و خراب کاری کردم( حالا بعداً تعریف می کنم مفصل براتون
)
خب من برم دیگه. دیر شده مادر خانومی نگرانم میشه فکر میکنه حاج کاظم قورتم داده
زمستونتون مبارک/دلهاتون آفتابی/قلباتون سفید برفی
بای