تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

بهت

نیو ترم

ضیافت

خدا!!!

پازل عقاید

ماه رمضون

آبجی خانوم

یمتحن

تا حالا بهت گفتم چقدر شبیه مایکلی؟

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

تولدت مبارک عزیزم

 

یک سال توی هر شرایطی محرمم بودی، همراهم بودی. هر چقدر که دلم خواست برات درد دل کردم و تو با تمام وجودت گوش میدادی.

 توی غمها و شادیهام، توی عصبانیت هام، توی لحظات پر استرس و پر تنش روزهای کنکور، توی روزهای تنهایی؛ درست همون موقعی که عزیزترین همدم زندگیم تنهام گذاشت و رفت این تو بودی که به حرفام گوش میدادی و توی غصه هام دلداریم میدادی.

حالا که خوب فکر می کنم می بینم توی روزهای سخت بعد از کنکور و اعلام نتایج و توی اوج نا امدیدیهام این تو بودی که من را سر پا نگه داشتی.

آره، توی این یک سال تو بودی تنها دلیل بودنم. بودن این حورا که حالا، امروز میخواد اولین سالگرد تولد تو را بهت تبریک بگه.

 

پرنیان عزیزم، وبلاگ دوست داشتنی من، تو برای من فقط یه محیط مجازی اینترنتی نبودی. برای من تو مثل یک دختر بچه بودی که داشتم بزرگت میکردم. و حالا رسوندمت به اینجا و حالا با تمام وجودم بهت میگم که:

 

«**«  وبلاگ جون تولدت مبارک  »**»

 

 الهی هزار ساله بشی عزیزم

 

 

 

بله درست متوجه شدید دوستای عزیزم. امروز اولین سالگرد تولد اینجاست. جائیکه یک سال با همراهی شما و با حضور سبز و گرم شما سر پا موند، قد کشید و حالا رسیده به اینجا.

از همگی به خاطر حضورشون توی این یک سال واقعاً ممنونم. به جشن تولد کوچیک و خودمونیه " پرنیان جوون" خوش اومدید.

 

خب بد نیست یه گذر کوتاه بندازیم به اتفاقات این یک سال:

 

خب اول از همه که چون تازه وبلاگ قبلیم ( و اولین وبلاگم) یعنی "سگ کشی" به طرز وحشتناکی هک شد حالک بدجوری گرفته بود و اصلاً با اینجا خو نمی گرفتم. ولی خب اینجا را به سفارش فرح جونم ساختم.

بعد هم که حدود دو سه ماه فقط غصه ی نبودن فرح بود و دلتنگی برای اون.

بعد هم نزدیک به یک ماه ذوق استاد جدید کلاس گیتار " آقای ابراهیمی" و جریاناتی که با همدیگه توی کلاس داشتیم.

 

بعد از عید هم نوشته های عشقولانه برای فرح و قربون صدقه های بچه گانه ( البته این نظر خودش بود، وگرنه من با تمام وجود براش می نوشتم)

 

اردیبهشت اولین سالگرد آشنایی من و فرح

 

بعد هم که یکی دو هفته درگیر اردوی مدرسه و "چک چک" و خاطراتش

 

یک دو پست هم در رابطه با جشن فارغ التحصیلی بود که آخر سال توی مدرسه گرفتیم و تمام امورات جشن را تنهایی انجام دادم. وای چقدر ذوق کرده بودم که برای اولین بار تونستم توی جمع گیتار بزنم. خودمم هنوز نفهمیدم چی شد که مدیرمون راضی به این کار شد!!!

 

آخر اردیبشهت هم آخرین جلسه ی کلاس ادبیات با آقای برزوئیان بود و بعد هم جدا شدن از دوستانی که 2 سال تموم با هم زندگی کردیم و با تمام وجودم دوستشون داشتم و دارم.

 

خرداد و غول وحشتناک امتحانات و ... ( خودتون خوب می دونید دیگه)

 

تیر و درس و درس و تست و تست و تست . . .

 

 مرداد و شهریور هم که استرس، استرس، استرس، دعا، دعا، نذر و نیاز

 

و 21 شهریور ماه ... اعلام نتایج و غصه و ناامیدی و خراب شدن قصر طلایی رویاهام و قبول نشدن توی کنکور

 

اوایل مهر و خداحافظی و تصمیم به بستن اینجا

 

اواخر مهر و ماه رمضون و تصمیمات دوباره، زنده شدن یه امید کوچولو ته دلم و ...

 

آبان و برگشت دوباره ی من به وبلاگ نویسی و امید دوباره برای درس خوندن

 

و حالا هم که در خدمت همه ی شما هستم با حال و هوایی عجیب و پر انرژی و عزمی راسخ و هدفهایی بی پایان.

 

خوشحال میشم اگر یک سال دیگه هم همراهم باشید.

 

پاورقی: خوش اومدین. صفا آوردین. راستی چرا این قدر زحمت کشیدین کادو آوردین؟ ما که راضی به زحمت نبودیم والا. ایشالا عروسی بچه هاتون یا وبلاگاتون( چه طوریشو خودمم نمیدونم) جبران کنیم.

 

 

بفرمائید کیک!فقط کم بخورید که به همه برسه

 
 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386

سفر

دوستای مهربون عزیزم سلام

ان شاء الله که خو ب و خوش و سلامتید و بهتون خوش گذشته باشه. به من که این قدر خوش گذشته که نمی دونم کدوم یکی را تعریف کنم.

خب همون طور که قبلاً هم بهتون گفتم پنجشنبه به همراه بقیه ی اعضای جوانان هلال احمر رفتیم زیارت قم و جمکران و به قدری بهم خوش گذشت که دلم نمی خواست برگردم.فقط اگه بی خوبی نداشتیم دیگه همه چیزش خوب بود. موقع رفتن زیاد ذوق نداشتم. دلم گرفته بود. یه بغضی تو گلوم بود ولی وقتی رسیدیم به جمکران حالم خیلی خوب شد.

اولین باری بود که توی یک محیط زیارتی این قدر آزاد بودم. البته با 4 نفر از دوستای دیگه ام همراه بودیم. از سر شب تا حدود ساعت 1 اطراف مسجد جمکران گشتیم. یک ساعتی توی صف غذای حضرتی بودیم. که اونجا خیلی خوش گذشت. صف کناری آقایون بودن و بین این آقایون چند تا از این حاج آقاها بودن که میشه یه روز تموم بهشون خندید. بعد هم یک ساعتی توی نمایشگاه کتاب چرخیدیم.بعد هم که توی سرمای 40 درجه زیر صفر اونجا ( یه ذره اغراغ هیچ اشکالی نداره) من را جو گرفت و همه ی دوستان را به بستنی مهمون کردم. اون قدر هوا سرد بود و چسبید که حد نداشت.بعد از همه ی این شیطنت ها و خندیدن ها جو معنوی گرفتیم و رفتیم مسجد. تا ساعت 3 صبح توی مسجد بودیم. اونجا هم که اوج خوشی بود. همه اونجا گریه میکردن ولی نمی دونم چرا من این قدر خوشحال بودم. این قدر شاد بودم که حد نداشت.یه حسی بهم میگفت امشب ...

 

جداً نمی دونم چطوری حسم را منتقل کنم. یه حس سبکی داشتم. آخر سر هم که سر چاه رفتیم و نیم ساعتی عریضه نوشتیم. نیم ساعت هم سر فلسفه ی عریضه نویسی با دوستان بحث کردیم.

نظر من این بود که ما آرزوها و حاجتهامون را می نویسیم و به زبون میاریم فقط به خاطر اینکه خودمون را سبک کنیم. وگرنه خودمون خوب می دونیم که خدا و امام ها از ته دلمون خبر دارن و خوب می دونن که ما چی دلمون می خواد.البته این نظر یکی از زائر ها بود که من هم باهاش هم نظر بودم.

موقعی که عریضه می نوشتم تازه فهمیدم که چقدر این دنیا کوچیکه. چون سعی داشتم فقط آرزوهایی را بنویسم که لایق به زبون آوردن توی همچین محیطی را داشته باشه. حتی بزرگترین ارزوم هم که قبولی تو دانشگاهه را درست و حسابی به زبون نیاوردم.

برای هموتون اونجا دعا کردم.

 

قم هم خیلی خوش گذشت. بعد از نماز صبح همه ی دوستام توی حرم خوابیدن و من از این تنهایی استفاده کردم و چون خدام ها اجازه نمی دادند که توی حرم گوشی شارژ کنیم رفتم توی زیرزمین حرم. یه گوشه که هیچ کسی رد نمیشد. تنها نشستم و گوشیم را زدم شارژ. یه موقع دیدم 1 ساعتی خوابم برده. وقتی برگشتم پیش دوستام همه نگرانم شده بودند. وقتی شنیدن که یک ساعت تنها توی زیرزمین خوابیده بودم همه از تعجب شاخشون در اومد.

راستی تا حالا شده توی 24 ساعت فقط 3 ساعت بخوبید؟ البته این 3 ساعت هم تیکه تیکه توی ماشین و زیرزمین و این ها بود.

خیلی حرف داشتم برای گفتن ولی همشون یادم رفت. الآن هم که تمام استخونهام به طرز وحشتناکی درد میکنن. اصلاً نمی تونم تکون بخورم.به سختی دارم تایپ می کنم. فکر کنم سرماخوردگی سختی در انتظارمه.

 

 

پاورقی1: امشب هم 2 ساعت تموم نشستم پای رادیو و مراسم اختتامیه ی جشنواره ی قرآنی تسنیم را از رادیو گوش دادم به این امید که طرحم برنده شده باشه و مسافر مکه بشم. خیلی دلم میخواست تو مراسم شرکت کنم ولی دوری راه و ...

در نهایت هم طرحم برنده نشد. ولی خوشم اومد که همه ی موضوعات 10 تا برنده ی قرعه کشی شده داشت ولی گرافیک چون خیلی تخصصیه فقط یک طرح اونم با نظر چنیدن داور برگزیده شد. به این میگن: ارزش کار.

 

پاورقی2: تأثیر آخرین صحنه ای که موقع بیرون اومدن از مسجد جمکران باهاش رو به رو شدم بیشتر از هر دعایی بود. البته توی مکانهای زیارتی از اینجور صحنه ها زیاد دیده میشه. پسر جوونی که با گوشیش یه نوحه ی خیلی غمگین را با صدای خیلی زیاد گشو میداد و دور مسجد پا برهنه میدوید. و وقتی که رسید به سر در بیرونی مسجد، زانو زد و آستانه ی در را بوسید و های های گریه کرد.

خدا میدونه تو دلش چی بود. ولی دلم خیلی برای خودم سوخت. خودم که این قدر ادعای پاکی می کنم ولی یک بار نشده که این قدر ساده به امام زمان درد دل کنم.

فقط دلم می خواست می تونستم ببینمش و ازش حلالیت بگیرم. آخه قبلش که دیدیم داره میدوه کلی مسخره اش کردیم( خب جونیه و هزار تا شیطنت دیگه). گفتیم برای جلب توجه اینجوری می کنه یا شایدم عاشق دختر همسایه شده. ولی بعد که اونقدر خلوص و حضور قلب را دیدیم همگش پشیمون شدیم. عجیب این بود که یک دفعه غیبش زد. یعنی هرجا را گشتیم نبود. تو یه چشم به هم زدن ناپدید شد.

هنوز هم تو فکرم که اون کی بود؟ شادی یه فرستاده برای بیدار کردن ما.

 
 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

لجبازی یا احترام؛ مسئله این است!!

با سلام خدمت همگی ( یاد برنامه آشپزی افتادم) و عرض این مسئله که اینجانب امروز در حد دائی جان ناپلئون عصبانی شدم اومدم شرح ماوقع بدم.

از اونجایی که بنده هم اکنون در سن 18 سالگی به سر می برم و قله ی غرور و استقلال طلبی ( همچنان برزیل شیره!) و اینام در حال فوران می باشد، هر رو ز که چه عرض کنم، هر ثانیه بر سر مسائل مختلف ( از تماشای فیلم گرفته تا خرید شلوار و پخت دو نوع غذا در یک وعده و ....) با مادر خانوومی عزیز بحث می کنم. و از اونجایی که بنده دختر بسیار مودب،پاکیزه، پاستوریزه و جیگری برای مادر خانوومی می باشم، در هیچ کدوم از این جر و بحث ها میزان طول موج صدای بنده 1 میلی متر هم بالا نمیره.

( وای چقدر قلمبه سلمبه حرف زدم )

 

همین هفته ی پیش به اتفاق رفتیم برای خرید شلوار، وای وحشتناک بود و خنده دار. سلیقه ی من و مادر خانوومی هم که هوارتا با هم فرق داره. مدام می گفت مدل چروک بگیر ولی من در حد فرزاد حسنی از این مدل شلوار چروکها بدم میاد. آخرش هم یه مدلی خریدم که نه خودم دوستش داشتم نه مادر خانومی.

 

هم اکنون هم از یه گردش بسیار مفرح با خواهر خانوومی برگشتم. کلی خرید کردیم. به قول مریم جون رفتیم از این مدادهای نقاشی (نقاشی صورت) و باقی مخلفاتش رو خریدیم. این بار خیلی خوش گذشت چون با خواهر خانومی خیلی تفاهم سلیقه دارم.خلاصه که یه مقداری خوش تیپ و خوشگل شدیم رفت.(اعتماد به نفس باز هم در حد همون فرزاد حسنی)

خلاصه این مدت در خانه نشینی بسیاری از مسائل رو به روی من باز کرده و من دارم به شدت با این حس غرور نوجوانی خودم مبارزه می کنم تا خدایی ناکرده یه ذره با مادر خانوومی تند حرف نزنم.(مادر خانوومی بسیار در این جور مسائل حســـــاس می باشد)

راستی اگه من نخوام بچه ی آخر باشم باید کی رو ببینم؟

خداییش بچه ی آخر بودنم خیلی سخته ها. همه از آدم توقع های نابجا دارند.همگی هم یه حس های عشقولانه ی بیش از حد به آدم دارند و از اون بدتر یه حس وابستگی که خب البته خودم هم بهشون دارم به شدت.

همچنان من رو کوشمولو حساب می کنند. دیشب ساعت 5/1 همه ی مهمونامون ( اینقدر اینجا شلوغ بود) نشسته بودن دور هم و از بی حرفی ( از بس که حرف زده بودند، موضوع کم آورده بودن) در مورد انواع خواب و مرگ و اینا حرف می زدن!بعد من کلی اخم کردم که موضوع قحطه که این چیزا می گید؟ موضوع بحث رو عوض کنید. بعد هم چون بحث اعصاب خورد کنی بود اومدم تو اتاق ایمیل هام رو چک کنم، شنیدم داشتن پشت سرم اینجوری حرف میزدن: ( به جان خودم همین جوری):

" الهی، نازی، آخی، طفلکی ترسید، حیوونکی !!! رفت تو اون اتاق. خب وقتی می بینید بچه!!! می ترسه این چیزا نگید شب خواب بد می بینه!!! "

 

من از همینجا اعلام میدارم که به خدا 18 سالمه. باور ندارید؟ خب نداشته باشید.

 

 

راستی امروز این آف برام اومد. این اتفاق چه ربطی به خبر خوش برای من داره؟ همینه که اسم ما مسلمون ها توی کشورهای دیگه این قدر بد عنوان میشه:

 

كسي كه كاريكاتور حضرت محمد رو كشيده بود در اثر آتش سوزي به همراه خانواده اش مرده و خاکستر شده .پس لطفا اين خبر رو براي اونايي كه ميشناسي بفرست.تا در مدت 4 روز يك خبر خوب بشنوي.لطفا كوتاهي نكن .اتفاق بدي مي افته و ناراحت می شي،واسه حد اقل 25 نفر بفرست!!!

 

چند پیش بینی:

1- اگه برای 24 نفر بفرستم احتمالاً فردا با یک تریلر 18 چرخ تصادف می کنم.

2- اگه تا 4 روز دیگه خبر خوب رو نشنیدم باید برم و نحوه ی سوختن کاریکاتوریست مذکور رو بررسی کنم. شاید هنوز خوب نسوخته باشه.

 

پاورقی1: من قصد هیچ گونه توهینی به مقدسات خودم ندارم. من فقط با این طرز فکرهای خاله زنکی مخالفم ( به طرز وحشتناک)

 

پاورقی2: خودم از همین جا اعلام می کنم که از آپ امروزم اصاً خوشم نیومد ولی چه کنیم که غرور داریم و اجازه نمیده که هرچی به ذهنمون میرسه رو ننویسیم؟

 

پاورقی3: پنج شنبه ی همین هفته با بچه های هلال قراره بریم سفر. کجا؟ خب معلومه، قم و جمکران. آخ اینقدر هوس یه سفر کرده بودم. فقط حیف که این موقع سال اونجا خیلی سرده. ولی دلم لک زده بود برای یه زیارت. نا سلامتی سال کنکوره و من باید خودم رو به همه ی امازاده ها دخیل کنم.

 
 

یکشنبه سیزدهم آبان 1386

شاعر شعرهای کوچکی

درد

 

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم  

زمانه نیست 

درد مردم زمانه است 

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی استین شان 

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هاشان 

درد می کند....

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعرتازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

ازچه حرف می زنم؟

درد ،حرف نیست

درد ،نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟ 

             

                 

 قیصر امین پور

 

صبح بود. تازه از خواب بیدار شده بودم. صبحونه ام رو تنهایی خوردم. بعد داشتم می اومدم تو اتاق که درس بخونم. داداشی هم حالا بعد از 3 ماه از سربازی برگشته، خوابیده بود جلوی تلویزیون و داشت برنامه ی "مردم ایران سلام" رو تماشا میکرد. هر روز صبح از اینکه این برنامه رو ببینم خیلی خوشحال میشم. امروز اما، وقتی داشتم به طرف اتاق میومدم، چهره ی غم گرفته و چشمای اشک آلود امیرحسین مدرس(مجری برنامه) توجهم رو جلب کرد.داشت از غم از دست دادن یک عزیز فرزانه حرف میزد. هرچقدر وایسادم اسم اون عزیز رو نگفت. به راهم ادامه دادم و اومدم توی اتاق. تلویزیون درست پشت در اتاقه و من خیلی راحت صدایش رو می شنیدم. خیلی عادی داشتم می رفتم سمت میزم که یک دفعه شنیدم که مدرس گفت: قیصر امین پور شاعری بود که...

بی اختیار یه "وای" بلند سر دادم.تمام لحظه های شیرین و قشنگ بچگی هام اومد جلوی چشمم. تمام لحظاتی که توی کلاس های دوره ی ابتدایی، معلم بلند بلند و شمرده شعرهای"قیصر امین پور" رو می خوند و ما تکرار می کردیم:باز آمد بوی ماه مدرسه/بوی بازی های راه مدرسه

اگه یادتون باشه اسم اینجا یک مدت طولانی "درد من" بود. که به خواهش فرح عزیزم تغییرش دادم. ولی در تمام این مدت این شعر از قیصر رو با خودم زمزمه میکردم  و دلم می خواست یک روز اینجا بنویسمش. ولی نه حالا که خیلی دیره...

می دونید حالا دلم چی می خواد. سی دی جشن شب چله ی  هفته نامه ی "40چراغ". توی اون جشن از مرحوم قیصر امین پور(چقدر تایپ واژه ی مرحوم در کنار اسمش سخت بود.)هم دعوت کردند که اومد و چند کلامی حرف زد. اونجا اگه اشتباه نکنم امیر صدری همین شعر0درد) رو خوند. کاش امروز اون سی دی رو داشتم تا با یه چشم دیگه نگاهش کنم.(امیررضا جان، شما زحمت دیدنش رو به جای من بکش)

شعرهاش رو خیلی دوست داشتم و دارم.از صبح تا حالا یه غم بزرگ روی دلمه. مدام براش فاتحه خوندم. با خوندن شعر بالا احساس میکنم یه حس مشترک با اون داشتم.موقع نهار وقتی اخبار تشییع جنازه اش رو نشون میداد، یه بغض بزرگ اومد توی گلوم. اشک توی چشمام حلقه زد. به زحمت جلوی اشکام رو گرفتم و زل زدم تو چشمای عکسش که روی بدن آرومش گذاشته شده بود.

درد ،حرف نیست

درد ،نام دیگر من است...

 

خداحافظ شاعر شعر های بچگی

خداحافظ قیصر امین پور

 
 

سه شنبه یکم آبان 1386

اینجا همان جاست

من هم همانم

اما چرا آواز اندوهی نمی خوانم

پیشانی تبدار را بر شیشه های پنجره دیگر

                                                    نمی سایم

ابر بهار چشم بیدارم نمی بارد

دیگر نمی مانم به آن مردی (1)که می گریید،می خندید،می افتاد،

                                                        ] بر می خاست...

*

اینجا همان جاست

آنجا که بر دیوار آن آویخته تصویر

آیینه اش را روی پوشیده غبار روزگار پیر

در بسترش بوی تن لولی وشان مست مانده در شبان تیره، بی تدبیر

از پنجره بیرون، سکوت روشن شبگیر

*

من هم همانم

آن بیدل رسوای خوش سودای بد رفتار

سوداگر چشم سیاه و گیسوان تار

فرمانگر سینه ی آشفته ی بیمار

*

اینجا همان جاست

من هم همانم

اما چرا آواز اندوهی نمی خوانم

دیگر نمی مانم به آن مردی(1) که می گریید، می خندید،می افتاد،

                                                         ] بر می خاست...

 

 

سلام

شب همگی بخیر

نمی دونم دلیل این تغییر وسیع چیه؟ هم تغییر محیط، هم تغییر روحیه

دلایل زیادی براش وجود داره اما من به هیچ کدومشون کاری ندارم

الآن مهم اینه که من بالاخره یه جورایی دارم آدم میشم

 

کم کم دارم یاد میگیرم که من تازه 17 سال و 7 ماه و نیم از عمرم گذشته

و اگه خدای مهربون بخشنده ام صلاح بدونه هنوز خیلی دیگه وقت دارم

نه اینکه بخوام بزنم به بی خیالیا ، نه

فقط دلم برای اون حورای قبلی خیی تنگ شده

برای روزهایی که خوش و خندون بودم و بشاش

دوباره می خوام برگردم

بشم همون حورای سابق البته با این تفاوت بزرگ که دیگه خیلی پخته تر شدم.

 

دوباره از سر گرفتم

شاید کار خدا بود که نتونستم کار پیدا کنم. یعنی راستش پیدا هم کردم ولی بعد از یه هفته عذرم را خوستند.

کار خدا بود که من دوباره به فکر درس خوندن بیفتم و مثل بچه ی آدم بشینم سر درس و کتاب و کنکور

 

دیگه برام مهم نیست آخرش چی میشه

من یک سال دیگه، دوباره می خونم و اگه خدا بخواد سال آینده قبول میشم

ولی اگه قبول نشدم هم قول میدم که دیگه مثل امسال بچه بازی در نیارم

حتماً سرنوشت من این طوریه

 

حالا که فعلاً اول راهم و هیچ دلم نمی خواد مثل پارسال آینده نگری های پوچ بکنم.

من سعی خودم را میکنم؛ خیلی جدی تر و مصمم تر؛ دیگه بقیه اش هرچه پیش آید خوش آید...

 

دلم می خواد تو این راه 9 ماهه تنهام نگذارید و مثل پارسال- بلکه هم بیشتر- رفیق راهم باشید و چراغ تاریکی هام.دستم را بگیرید.

 

 

فکر کنم یه مقدار از  وقتم گذشته باشه و برای دوباره شروع کردن یه ذره دیر به خودم جنبیده باشم.

ولی مهم نیست چون:

                           امروز اولین روز از آینده من است!

 

پاورقی1: این شعر از محمد زهری می باشد. خیلی به موقعیت من نزدیکه. فقط تنها مشکلش اینه که اینجاش به جای "مردی" باید بنویسم:" دختری".

 
 

Weblog Themes By Pars Theme