همیشه به این فکر می کردم که اگه یه روزی دانشگاه قبول نشم چیکار م کنم. چه عکس العملی نشون میدم. بعد زندگیم را چه جوری می گذرونم؟ چی جوری با این مسئله می سازم؟ ترس از این ها بیشتر از ترس از قبول نشدن اذیتم می کرد. حالا تقریبا 3 هفته ای میشه که از این موضوع میگذره. یعنی از اعلام نتایج. خدا را صد هزار مرتبه شکر که نتایج اول ماه رمضون اومد. خدا بد جوری به دادم رسید. اگه یاد خدا و کمک های اون نبود نمی دونم چه بلایی سرم میومد. دیگه غصه ی قبول نشدن رهام کرده بود. بی خیالش شده بودم. هیچ فرمه هم به دوباره خوندن و سال دیگه و این ها هم فکر نمی کردم. درس و مشق را بوسیده بودم و گذاشته بودم پیش یه خروار آمال و آرزوی دیگه ای که یه روزی تمام فکر و ذکرم بود و حالا شده بود یه چیز مرده ی خاک خرده ی مسخره.
امشب اما باز اون غصه سراغم اومد. باز حسرت، باز گوشه و کنایه، باز تمسخر شنیدن، باز...
یکی از صمیمی ترین دوستای این سال آخریم، کس که از سر بد بختی و بی کسی بهش پناه آوردم ( که البته از حق نگذریم خیلی هم به خوب آدمی پناه آوردم) کسی که این چند ماه سال آخر مدرسه را باهاش شب و روز گذروندم( عاطی جون) خبر قبولیش را شنیدم. راستش اصلاً حسودیم نشد. خیلی هم خوشحال شدم ولی...
به اون کسی که قراره این 2 سال باهاش هم کلاسی باشه ( یکی از دوستای دیگه ام) حسودیم شد. همیشه آرزو می کردم اگه قراره با یه آشنا هم دانشگاهی و هم کلاسی بشم، اون آدم عاطفه باشه.
دیگه خیلی وقت بود دور محالات یه خط بزرگ کشیده بودم و فکر با فرح هم کلاسی شدن را از سرم بیرون کرده بودم.
خنده ام از اینه که این وسط یکی دیگه هم وبال من شده و فکر میکنه من فرشته ی نجاتشم و شدم یه پا الیاس براش. حرفام براش شده حجت. نمی دونه که خود من هم ... ای بابا، بی خیال!
گریه ام گرفته نا فرم.چقدر صدای این جیپسی کینگ به دادم میرسه.
باورتون نمیشه. کسایی که من را خوب می شناسند و از نزدیک باهام آشنان خوب می فهمند که حورا یه دقیقه که هیچی، یک ثانیه هم خنده و شور و شوق از صورتش محو نمیشه. شاید به خاطر اینکه یه کسی عاشق خندهاش بود. البته یه روزی... ( چه ساده دلم من) ؛ اما حالا چند مدتیه که اصلاً یادم رفته خنده چیه، شادی کجاست، غصه هم رفتنیه. وزنم روز به روز کمتر میشه. دیگه اینحورا چی بود که 9 کیلو وزن کم کنه و پای چشماش یه متر گود بره و ... ( به معنای واقعی اسکلت)
تنها مونسم بعد از خدا ( فرح ) هم که حالا 1 هفته است نه جواب تلفن ام را میده نه جواب مسیج هام و نه جواب تله پاتی هام. دیگه امشب حوصله ندارم مثل دیشب تا صبح " اشتیاق ، علیرضا قربانی" گوش بدم به یاد گذشته ای که با هم داشتیم. تا امروز نگران خودم بودم اما حالا نگران خودمم. می دونم که اون حتماً فرصت نداره که به من زنگ بزنه. اما من ...
پاورقی1: کی می فهمه 3 هفته ( اونم به اسرار مامان و آبجی) شب و روز را تو نوبت دکتر و صف داروخانه و آزمایشگاه های مختلف گذروندن یعنی چی؟ چقدر من امسال دکتر رفتم.مثل این پیرزن ها. پا پیچ نشید، چون ماجرا گفتن نداره، درد بی درمون شنیدید؟ منم.
پاورقی 2: خواهشاً نصیحت نکنیدچون گوش شنواش خیلی وقته کر شده. دل هم نسوزونید چون خیلی وقته دلی برام نمونده.
پاورقی 3: ببینم امیر خان، باز هم به این گفته ات معتقدی که نا نوشته هات را این جا می تونی پیدا کنی؟ تا حال اینقدر زندگیت مثل من گند بوده؟ شرط می بندم که نه!
ژاورقی۴: زهرا جان به آقای برزوئیان بی نهایت سلام برسون و بگو:همیشه حرفای ایشون مثل یه ناجی می مونه برام. باور کنید من دل ه یه نمره و دانشگاه ندادم. من دلم به حال آینده ام می سوزه.