« لطفاً این مطلب خیلی بلند را بخونید. قول میدم آخرین بار باشه، ممنون »
سلام
این سلام با بقیه ی سلام هایی که تا به حال بهتون دادم فرق داره.
این آخرین سلامیه که بهتون می کنم.
تموم شد، همه چیز تموم شد. زندگیه ساده ی حورا کوچولو تموم شد.
یه شبه همه چیز نیست و نابود شد.
آره یه شبه، یه شب سیاه و وحشتناک تابستونی. تمام آرزوها، نقشه ها، رویاها،قشنگی ها همه و همه دود شد و رفت هوا. فقط تو یه لحظه.
زندگیه ساده ولی قشنگ و دلپذیر من، منی که به ساده ترین چیزها قانع بودم یه ذره هم دست و دل بازی نکرد. دنیا انگار دلش نمی خواد دل حورا کوچولو را شاد کنه.
من ساده دل بودم. آره خیلی ساده دل. اون قدر ساده که به ساده ترین چیزها دل خوش می کردم. همه چیز این روزها برام یه نشونه شده بود.
دل خوش میکردم به اینکه سه شب تموم قرص ماه بدون تغییر اندازه جلوی پنجره ی اتاقم وایمیسته و منتظر شنیدن آرزو های من میشه. دل خوش می کردم به قاصدکهایی که هر روز عصرموقعی که درس می خوندم میومد تو اتاقم.
من ساده را بگو که از ته دل شروع میکردم به آرزو کردم.
تو دیگه چرا؟ ماه، تو دیگه چرا؟! چرا به آرزوهای کوچیکم گوش نکردی؟ مگه من ازت چی می خواستم؟
خدا به همین سادگی دلم راشکست و من توی کنکور قبول نشدم. به همین سادگی...
خدا جونم می بینی؟ این اشکا را می بینی؟ نگو که دلت به حالم نسوخته. نگو که گریه های این پنج شبانه روزم را ندیدی. نگو که من را لایق لطف خودت ندیدی.
مگه من چیکار کردم؟ جز اینکه همیشه گوش به حرفات دادم.
از تموم خوشیهام زدم، از همه ی تفریحاتم زدم. از تموم زندگیم زدم،از نوجوونی و شیطنتهام زدم.
فرانک یادته می گفتی: یه سال بخور نون تره، صد سال بخور نون و کره؟!
به امید اینکه یه عمر بخورم نون کره چه سختی ها که نکشیدم.جار زدن نداشت. چون هرچی زحمت و سختی کشیدم برای خودم کشیدم.اما آخرش چی؟ حالایه عمر باید نون تره که سهله، باید نون و غصه بخورم. البته اگه عمری هم در کار باشه!
از همتون به خاطر این یک سالی که دل نوشته های یک کنکوری را خوندید ممنونم:
از امیررضا بابت تمام امیدهایی که بهم میداد. تمام دعاهایی که برام میکرد. اون قبضی که نذر امام رضا برام خرید و به خاطرهمه ی اون پاک دل بودنهاش.
از فرح به خاطر تشرهای همیشگی ولی دوست داشتنیش،به خاطر نصیحت هاش، به خاطر... (خودت می دونی)
از ژولیت به خاطر انگیزه دادن هاش،به خاطر نگرانی هاش و به خاطر اینکه من را با دوستش آشنا کرد.(حافظ را میگم)
از فرانک به خاطر سر زدنهای گاه و بی گاهش و آرزوهاش... و از همه و همه ممنونم.
هر نظری که برام می گذاشتید واقعاً یه امید بزرگ بود توی دل کوچیک من. اما امید به چی؟ به سراب؟
من میرم چون دیگه طاقت موندن ندارم. من میرم چون دیگه دلیلی برای موندن ندارم. می نوشتم برای اینکه زنده بمونم. حالا که دلیلی برای زندگی کردن ندارم پس دلیلی هم برای نوشتن ندارم. اینجا تا زمانی برام دلچسب بود که من یه دختر بچه ی ساده ی کنکوری بودم. اما حالا شدم یه بیکار بی دست و پا که حتی نمی تونه تو کنکورکاردانی هم قبول بشه.
به عنوان آخرین مطلب آخرین دلنوشته ی این کنکوری را بخوندید::
شبی که نتیجه ها اعلام شد بی شک بدترین و فراموش نشدنی ترین شب زندگیم بود. بعد از سه ساعت انتظار تونستم کانکت بشم و سایت سنجش را باز کنم.
اونقدر خودم استرس داشتم که نه می تونستم اطلاعاتم را وارد کنم و نه تمرکزی روی درست وارد کردنش داشته باشم. داداشم و خواهرم برام اطلاعاتم را وارد کردن. تسبیح دونه درشت قهوه ای که آبجیم از مشهد برام تبرک کرده بود را توی مشتم گرفتم، یه صلوات فرستادم، آخرین التماسم را به خدا کردم، یه بسم الله گفتم و روی گزینه ی " جستجو" کلیک کردم...
تموم دنیا روی سرم خراب شد. نمی دونم شب تا کی بیدار بودم ؟ 3، 4، یا شایدم 5 صبح. تا هر موقع که بود یادمه که با گریه بیدار بودم. اون قدر دلم شکسته بود که اشکام بند نمی اومدن.
تو اوج اون لحظه و اون حالی که داشتم دلم به یه چیز خوش بود. به خونواده ای که مثل کوه پشتم بودن. البته اون ها هم خیلی جا خوردن. همه مطمئن بودن که من قبولم. داداشم باورش نمیشد. مدام اطلاعات را از نو وارد میکرد. میگفت شاید اشتباهی شده. درست مثل دکترهایی که مریضشون میمیره. بعد یه دفعه به تکاپو می افتن. یکی شک وارد میکنه. یکی آمپول می زنه. خلاصه هرکسی یه تلاشی می کنه که مریض را برگردونه ولی تلاش بی فایده است.
فکر نکنید اون قدر بچه ام که به خاطر قبول نشدنم گریه کرده باشم، نه!!
گریه ی من از یه چیز دیگه بود. فهمیدم که دیگه اون قدر حرفم پیش خدا حساب نداره که التماس ها، دعاها، نذر و نیازهای یک ساله ام را نادیده گرفته. اون قدر پست وبی ارزشم که یه ذره هم درخواست هام پیشش ارزش نداشتم. حالا فهمیدم که یه گناه بزرگ ، یه اشتباه وحشتناک کردم که خدا این طور از دستم ناراحته که به حرفهام گوش نمیده.
به هر حال هنوز که هنوزه با این همه اتفاقی که برام افتاده یه ذره هم احساسم نسبت به خدای خودم عوض نشده. هنوز هم مثل قبل شایدم بیشتر دوستش دارم.
مامان میگه حتماً حکمتی در کاره و من به همین دل خوشم. قربونت برم خدا جون که حکمت هات هم مثل خودت عجیبند.
به هرحال من دیگه دلیل و موضوعی برای نوشتن ندارم. زندگی ملال آور روزانه که ارزش نوشتن نداره.
دلم برای تمام لحظات تلخ و شیرین، شاد و غمگین و خلاصه تموم خاطراتی که با هم توی این خونه ی کوچیک داشتیم تنگ میشه.
فرح خانم حالا دیدی این حورایی که همیشه پایه ی خنده است یه روزی میرسه که غصه های دلش بیشتر از همه میشه. بالاخره یه روز هم خنده از لب های من پر کشید و رفت.
این وبلاگ را به خاطر تو و به نام تو باز کردم و توی آخرین نوشته ام هم می خوام که از تو به خاطر اینکه به هیچ کدوم از قول هام عمل نکردم معذرت بخوام. نصیحت های اون شبت معرکه بود ولی خسته دل تر از اونی هستم که این طوری آروم بشم.
فقط می تونم به عنوان آخرین جمله بگم: به خاطر چیزی که هستم، متأسفم.
اگه یه روزی یه اتفاقی افتاد که دلیلی شد برای دوباره از سر گرفتن زندگیم، حتماً براتون می نویسم. کی بهتر از شما؟
باز هم ممنونم و
خداحافظ
من برای زنده بودن، جستجوی تازه می خواهم
خالیم از عشق و نابودم، های و هوی تازه می خواهم