تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

جمعه سی ام شهریور 1386

خدا

سلام

گفته بودم نمیام چون زندگیم را رو به آخر می دیدم. دنیا برام تیره و تار شده بود.

اما توی همین یک هفته اتفاقاتی برام افتاد که فهمیدم زندگی از این بدتر هم می تونه باشه. اصلاْ این کاری که من توی این یه هفته کردم اسمش زندگی نبود.

توی همون لحظه/ همون موقع که خبر قبول نشدنم را دیدم توی اوج ناراحتی یه چیزهایی را به زبون آوردم که حتی نمی تونم دیگه بهشون فکر کنم. توی عمق جهل و نادونی کفر گفتم. رو کردم به خدا و یه چیزهایی را بهش گفتم که واقعاْ شرم آور بود.

حالا یه هفته ای بود که خدا ازم رو برگردونده بود. همه ی درها بروم بسته شده بود. با یه مشکل توی وجودم رو به روشدم.

درست دیشب همین موقع بود که یاد حرف های اون شبم افتاد و همون جا به سجده افتادم و توبه کردم. و خدا همین الآن باهام آشتی کرد. یه دفعه همه ی درهام از بین رفت و الآن سالم و سر حالم.

خواستم از همین جا به این گناه بزرگم اعتراف کنم و بگم خدا جونم/ خدای عزیزم واقعاْ شرمنده اتم و به خاطر اینکه باهام آشتی کرده یه دنیا ممنونتم.

برام دعا کنید بقیه ی علائم این بیماری هم از بین بره . ( البته مریضی خاصی نبود . فقط خودم اذیت می شدم که شکر خدا ازبین رفت.معده و اینها دیگه) میرم که اولین روزه ام را افطار کنم.اونم در غروب نهمین روز از ماه رمضون

 

خدایا بازم ممنونم.

 
 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

خداحافظ برای همیشه...

« لطفاً این مطلب خیلی بلند را بخونید. قول میدم آخرین بار باشه، ممنون »

 

سلام

این سلام با بقیه ی سلام هایی که تا به حال بهتون دادم فرق داره.

این آخرین سلامیه که بهتون می کنم.

 

تموم شد، همه چیز تموم شد. زندگیه ساده ی حورا کوچولو تموم شد.

یه شبه همه چیز نیست و نابود شد.

آره یه شبه، یه شب سیاه و وحشتناک تابستونی. تمام آرزوها، نقشه ها، رویاها،قشنگی ها همه و همه دود شد و رفت هوا. فقط تو یه لحظه.

زندگیه ساده ولی قشنگ و دلپذیر من، منی که به ساده ترین چیزها قانع بودم یه ذره هم دست و دل بازی نکرد. دنیا انگار دلش نمی خواد دل حورا کوچولو را شاد کنه.

من ساده دل بودم. آره خیلی ساده دل. اون قدر ساده که به ساده ترین چیزها دل خوش می کردم. همه چیز این روزها برام یه نشونه شده بود.

دل خوش میکردم به اینکه سه شب تموم قرص ماه بدون تغییر اندازه جلوی پنجره ی اتاقم وایمیسته و منتظر شنیدن آرزو های من میشه. دل خوش می کردم به قاصدکهایی که هر روز عصرموقعی که درس می خوندم میومد تو اتاقم.

من ساده را بگو که از ته دل شروع میکردم به آرزو کردم.

تو دیگه چرا؟ ماه، تو دیگه چرا؟! چرا به آرزوهای کوچیکم گوش نکردی؟ مگه من ازت چی می خواستم؟

 

خدا به همین سادگی دلم راشکست و من توی کنکور قبول نشدم. به همین سادگی...

خدا جونم می بینی؟ این اشکا را می بینی؟ نگو که دلت به حالم نسوخته. نگو که گریه های این پنج شبانه روزم را ندیدی. نگو که من را لایق لطف خودت ندیدی.

مگه من چیکار کردم؟ جز اینکه همیشه گوش به حرفات دادم.

از تموم خوشیهام زدم، از همه ی تفریحاتم زدم. از تموم زندگیم زدم،از نوجوونی و شیطنتهام زدم.

فرانک یادته می گفتی: یه سال بخور نون تره، صد سال بخور نون و کره؟!

به امید اینکه یه عمر بخورم نون کره چه سختی ها که نکشیدم.جار زدن نداشت. چون هرچی زحمت و سختی کشیدم برای خودم کشیدم.اما آخرش چی؟ حالایه عمر باید نون تره که سهله، باید نون و غصه بخورم. البته اگه عمری هم در کار باشه!

 

از همتون به خاطر این یک سالی که دل نوشته های یک کنکوری را خوندید ممنونم:

از امیررضا بابت تمام امیدهایی که بهم میداد. تمام دعاهایی که برام میکرد. اون قبضی که نذر امام رضا برام خرید و به خاطرهمه ی اون پاک دل بودنهاش.

از فرح به خاطر تشرهای همیشگی ولی دوست داشتنیش،به خاطر نصیحت هاش، به خاطر... (خودت می دونی)

از ژولیت به خاطر انگیزه دادن هاش،به خاطر نگرانی هاش و به خاطر اینکه من را با دوستش آشنا کرد.(حافظ را میگم)

 از فرانک به خاطر سر زدنهای گاه و بی گاهش و آرزوهاش... و از همه و همه ممنونم.

 هر نظری که برام می گذاشتید واقعاً یه امید بزرگ بود توی دل کوچیک من. اما امید به چی؟ به سراب؟

 

من میرم چون دیگه طاقت موندن ندارم. من میرم چون دیگه دلیلی برای موندن ندارم. می نوشتم برای اینکه زنده بمونم. حالا که دلیلی برای زندگی کردن ندارم پس دلیلی هم برای نوشتن ندارم. اینجا تا زمانی برام دلچسب بود که من یه دختر بچه ی ساده ی کنکوری بودم. اما حالا شدم یه بیکار بی دست و پا که حتی نمی تونه تو کنکورکاردانی هم قبول بشه.

به عنوان آخرین مطلب آخرین دلنوشته ی این کنکوری را بخوندید::

 

شبی که نتیجه ها اعلام شد بی شک بدترین و فراموش نشدنی ترین شب زندگیم بود. بعد از سه ساعت انتظار تونستم کانکت بشم و سایت سنجش را باز کنم.

اونقدر خودم استرس داشتم که نه می تونستم اطلاعاتم را وارد کنم و نه تمرکزی روی درست وارد کردنش داشته باشم. داداشم و خواهرم برام اطلاعاتم را وارد کردن. تسبیح دونه درشت قهوه ای که آبجیم از مشهد برام تبرک کرده بود را توی مشتم گرفتم، یه صلوات فرستادم، آخرین التماسم را به خدا کردم، یه بسم الله گفتم و روی گزینه ی " جستجو" کلیک کردم...

تموم دنیا روی سرم خراب شد. نمی دونم شب تا کی بیدار بودم ؟ 3، 4، یا شایدم 5 صبح. تا هر موقع که بود یادمه که با گریه بیدار بودم. اون قدر دلم شکسته بود که اشکام بند نمی اومدن.

تو اوج اون لحظه و اون حالی که داشتم دلم به یه چیز خوش بود. به خونواده ای که مثل کوه پشتم بودن. البته اون ها هم خیلی جا خوردن. همه مطمئن بودن که من قبولم. داداشم باورش نمیشد. مدام اطلاعات را از نو وارد میکرد. میگفت شاید اشتباهی شده. درست مثل دکترهایی که مریضشون میمیره. بعد یه دفعه به تکاپو می افتن. یکی شک وارد میکنه. یکی آمپول می زنه. خلاصه هرکسی یه تلاشی می کنه که مریض را برگردونه ولی تلاش بی فایده است.

فکر نکنید اون قدر بچه ام که به خاطر قبول نشدنم گریه کرده باشم، نه!!

گریه ی من از یه چیز دیگه بود. فهمیدم که دیگه اون قدر حرفم پیش خدا حساب نداره که التماس ها، دعاها، نذر و نیازهای یک ساله ام را نادیده گرفته. اون قدر پست وبی ارزشم که یه ذره هم درخواست هام پیشش ارزش نداشتم. حالا فهمیدم که یه گناه بزرگ ، یه اشتباه وحشتناک کردم که خدا این طور از دستم ناراحته که به حرفهام گوش نمیده.

 

به هر حال هنوز که هنوزه با این همه اتفاقی که برام افتاده یه ذره هم احساسم نسبت به خدای خودم عوض نشده. هنوز هم مثل قبل شایدم بیشتر دوستش دارم.

مامان میگه حتماً حکمتی در کاره و من به همین دل خوشم. قربونت برم خدا جون که حکمت هات هم مثل خودت عجیبند.

 

به هرحال من دیگه دلیل و موضوعی برای نوشتن ندارم. زندگی ملال آور روزانه که ارزش نوشتن نداره.

دلم برای تمام لحظات تلخ و شیرین، شاد و غمگین و خلاصه تموم خاطراتی که با هم توی این خونه ی کوچیک داشتیم تنگ میشه.

فرح خانم حالا دیدی این حورایی که همیشه پایه ی خنده است یه روزی میرسه که غصه های دلش بیشتر از همه میشه. بالاخره یه روز هم خنده از لب های من پر کشید و رفت.

این وبلاگ را به خاطر تو و به نام تو باز کردم و توی آخرین نوشته ام هم می خوام که از تو به خاطر اینکه به هیچ کدوم از قول هام عمل نکردم معذرت بخوام. نصیحت های اون شبت معرکه بود ولی خسته دل تر از اونی هستم که این طوری آروم بشم.

فقط می تونم به عنوان آخرین جمله بگم: به خاطر چیزی که هستم، متأسفم.

 

اگه یه روزی یه اتفاقی افتاد که دلیلی شد برای دوباره از سر گرفتن زندگیم، حتماً براتون می نویسم. کی بهتر از شما؟

باز هم ممنونم و

                     خداحافظ

                                                                                                

من برای زنده بودن، جستجوی تازه می خواهم

خالیم از عشق و نابودم، های و هوی تازه می خواهم

 
 

سه شنبه بیستم شهریور 1386

استرس

سلام

می دونم می دونم خیلی وقته نیومدم

به خدا وقت نکردم

اینجا نبودم.رفته بودم اصفهان. جاتون خالی خوش گذشت. روز آخر جای دشمتون خالی خیلی بد گذشت.

به خاطر اینکه منتظر نتایج بودم.

تازه بعد از یه روز استرس و جون به لب رسیدن فهمیدم نتایج ما فردا میاد( چهارشنبه ۲۱ شهریور)

نمی دنید الآن چه حالیم

این قدر این دو هفته استرس داشتمکه دیگه احساس می کنم قلبم سر جای خودش نیست.

اومده بالاتر

یه جایی نزدیک دهنم

امروز دکتر گفت همه ی این علائمی که داری نشون میده کهیه استرس وحشتناک داری. شاخم در اومد. گفتم آره . شا از کجا فهمیدی؟گفت اگه همین طور به استرس های بی خودت!!! ادامه بدی کار دست خودت میدی تو آینده.

بابا بی خیال. دکترش واسه خودش حرف میزد.

من دلم به هفته ای ۳ تا کرانچی خوش بود. اون هم ام منع کرد. هرچی تو دنیاست منع کرد برام:

کیک خامه ای سوسیس کالباس/ نوشابه/ ماکارونی

خلاصه ه حورا یه این دو قلم جنس را می خورد این هم از این به بعد نمی خوره

فقط تو ا خدا برام دعا کنید.

امشب تمام آینده ی من رقم می خوره

اگه قبول بشم با یه تحول و یه مطلب جیدید میام.ولی اگه خدایی نکرده...

یه مدت شاید نیام.فعلاْ این قالب جیدید را ببینید.

بهتر پیدا نشد

 

راستی:

هم اکنون نیازمند دعا های سبزتان هستم

 
 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

این عمس را برای کلوپ هت نشونه و به مناسبت عید طراحی کرده بودم قسمت نشد بذارم

نظرتون را در موردش بگید

 

یا امام زمان خودت دلم را شد کن( می دونی که منظورم چیه)

 

 

 

 
 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

شاید این هفته نایج بیایدف شاید!!!

اعصابم خفن خورده

عصبانی نیستم، نه.، اعصابم قر و قاطیه . خیلی سخته، تحمل یه همچین موقعیتی خیلی سخته

می دونم ، می دونم، الآن داد همتون هوا میره که ای بابا تو دیگه کی هستی؟ ولی نه به خدا الآن اگه جای من بودید دیوونه می شدید.

امروز هم ناز گوگولیه خودم اومد خونه مون. کلک این بار هم نذاشت که ...

اصلاْ به شما چه؟

اعصاب ندارم...

می دونید چه جوری شدم؟ حالتم شده مثل این آدم هایی که هیچ وقت به این مسئله فکر نمی کنند که ممکنه همین الآن که از خونه بیرون میرن تصادف کنند و بمیرند ولی تا دکتر بهشون میگه که 1 ماه دیگه می میرید تمام دنیا رو سرشون خراب میشه.

از بس که آدم های احمقی هستیم. ما آدم بزرگ ها خیلی آشغالیم، خیلی...( این ها اثرات خوندن کتاب شازده کوچولو می باشد)

حالا من هم ممکنه تا همین فردا شب هزار تا اتفاق برام بیفته که روال زندگیم را عوض کنه ها ولی فقط نشستم و استرس و غم باد این را گرفتم که فردا شب نتایج کنکور اعلام میشه. یعنی قرار بود امشب اعلام بشه ولی ...  

مدام تو این فکرم که ای ننه چی میشه؟ آخ مادر چیکار کنم؟ ای مادر جون حالا چی سرم میاد؟

به قول  فرح خیلی خزم به خدا.

خب چیکار کنم. به خدا دست خودم نیست. تقصیر ندارم که. از بس که من طفلکیم.

شما جای من بودید چیکار می کردید. خب بابا جان با خبری که فردا شب بهم میرسه آینده ام رغم می خوره.

فردا شبه که آقا جون ازم می پرسه: حورا خانم، شیری یا روباه؟

وای چقدر دلم می خواد داد بزنم، هوار بکشم و بگم : شیر شیر آقا جون ....

اما اگه نتونم بگم چی؟!

وای چقدر من منفی نگرم.

شما یه چیزی بهم بگید. شاید سر عقل اومدم.

تازه این مملکت که هیچیش صاحاب نداره که. هی امروز فردا می کنند. نتایج کنکور سراسری که هفته دیگه میاد. نکنه ما هم سر کاریم؟

همین...

پاورقی: ندارم. هیچ حرفی برای پاورقی ندارم. اعصابم هم خفن ناک خورده . ولم کنید بابا جون

 
 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386

عیدتون مبارک

سلام

اول از همه عید همگی مبارک

بهتون خوش گذشته که؟

به من که روز عید خیلی خوش گذشت.

باب ای ول به بلگفا. چقدر تغییر تحول!!!

باب کلی کیفور شدیم.

آقا من مطلب ندارم بذارم. چی کار کنم؟

کلی خودم را چلوندم برای کلوپمون یه وطلب گذاشتم.

حتماْ برید بخوندیش. مطلبم با عنوان : آقا جون تولدت مبارکه!

دیگه هیچی.

این قدر منتظر نتایج کنکور موندم که دارم قات می زنم در حد دائی جان ناپلئون

 
 

شنبه سوم شهریور 1386

یواشکی

سلام

وقت ندارم پس خیلی تند وسریع یه ذره چرندیات بلغور می کنم و زحمت را کم می کنم.

ان شا الله تو فرصت مناسب تر خدمت می رسم و کامل براتون چرندیات می نویسم.

این هفته سرم شلوغ پلوغه.

سرگرم جمع و جور کردن یه مطلب توپم بری کلوپی که عضوشم.

بد جور درگیرم ولی نمی دونم چیکار کنم که پستی که می خوام توی کلوپمون آپ کنم جذاب باشه و برنده بشم.

لینک کلوپ را می تونید از توی لینک دونی پیدا کنید. همه جیره رغیب می طلبم.

وای این قدر عجله دارم که همه ی حرف هایی که برای گفتن داشتم را فراموش کردم. آخه به صورت کاملاً یواشکی کانکت شدم.

آخ آخ باید برم

شرمنده

بای

 
 

Weblog Themes By Pars Theme