نموم شد
بالاخره این امتحانای لعنتی تموم شد.
اصلاً فکرش را هم نمی کردم این قدر سخت باشند. 29 روز تموم طول کشید. مدرسه ی هر درغوز آبادی که فکرش را بکنید تعطیل شده بود و امتحاناتشون تموم شده بود به جز ما بدبخت های بیچاره، اون قدر درس خوندم و امتحان دادم که دیگه دارم می ترکم.
قبل از هر چیزی باید از مهناز جونم به خاطر اینکه حدود 1 ماه پیش من را به بازی جدیدی که توی نت به راه افتاده بود، دعوت کرده تشکر کنم. درسته که تاریخ این بازی گذشته ولی بدن نمیاد توش شرکت کنم. از خواشته بودی که 5 تا از آرزوهام را بگم. من هم اون هایی را که خیلی خصوصی نیست می نویسم. باشد که بر آورده شود.
0- همیشه خیلی دلم می خواست تو دنیای جادوگری ( مثل دنیای هری پاتر) زندیگی کنم. ولی خب این آرزو محسوب نمیشه.
1- آرزو میکنم همه، هر جایی که هستن خوش و خرم و سلامت باشند. خصوصاً دوستام و خانواده ام.
2- آرزومه که فرح هیچ وقت از دستم خستهنشه و تا آخر عمر این سعادت را نصیب من بکنه که یکی از صمیمی ترین دوستاهاش بمونم. ( این خیلی برام مهمه)
3- این که خیلی تابلو: آرزو میکنم بهترین شهر ممکن و بهترین دانشگاه ممکن قبول بشم و بتونم تا دوره دکترا یا حتی پروفسورا پیش برم.
4- آرزومه یه گیتاریست معروف و در عین حال یه بازیگر نمونه بشم که شهرتم و محبوبیتم و عالی بودن کارهام تموم دنیا را پر کنه.آخه من عاشق کارهای آل پاچینو هستم.
5- تا بوده و بوده دلم می خواسته دنیا پر از صلح و دوستی بشه. آرزو میکنم یه دنیای پر از مهر و محبت داشته باشیم. مثل دنیای که آخر فیلم ارباب حلقه ها به وجود اومد.
6- ببخشید که یکی بیشتر شد. آخرین آرزوم هم اینه که همون موقعی بمیرم که دیگه هیچ کار عقب افتاده ای نداشته باشم و آماده ی مرگ باشم.
توی این مدت یک ماه اتفاقات زیادی افتاد. اتفاقاتی که بعضیهاشون بامزه بودن، بعضیهاشون اعصاب خورد کن، بعضیهاشون ناراحت کننده و هزار جور اتفاق دیگه. مثلاً یکیش این بود:
یکی از امتحاناتمون " رایانه کار درجه 1 " بود. بچه های کاردانش می دونن چه درس خزیه. خلاصه که 5 تا کتاب را توی یک روز باید امتحان میدادیم. یکی نیست بگه بابا جان مگه کنکوره؟!!
خلاصه 5 روز برای خوندنش وقت داشتیم. بدجور درگیر خوندنش بودم که یه روز یه احساس بد بهم دست داد.
حس میکردم نمی تونم نفس بکشم. احساس میکردم 100 کیلو به وزنم اضافه شده. خلاصه بعد از یک ساعت فکر و درگیر بودن با خودم یادم اومد که بـــــــــــــــــلــــــــه؛ بنده این قدر حواسم پرته درس خوندن بوده که قریب به 13 روزه!!!!که یادم رفته برم حمام!!!!!
یه لحظه هم درنگ نکردم و با کله پریدم توی حموم. بعد که به مامانم گفتم، مامانم یه جوری نگام میکرد انگاری داره به یه قورباغه ی پر از لجن توی یه مرداب نگاه میکنه.
خداییش خودم هم کلی خجالت کشیدم. این گذشت و من 2 سه روزی تر و تمیز بودم تا که اینکه دوباره درگیر درس ها شدم . یه روز دوباره به خودم اومدم دیدم 14 روزه حموم نرفتم.
وای خدیا/ چه خانواده ی صبوری دارم که من را تحمل می کنند. سری بعدی هم 10 روز یادم رفت برم حموم.
وای خدا، الآن فکر میکنید من چه آدم هپلی هستم، ولی باور کنید دست خودم نبود.بدجور درگیر درس میشدم. شما به خوبی و تمیزی خودتون ببخشید. دیگه تموم شد. دیگه مثل دسته گل تمیز شدم.
تازه این وسط فرح خانم را داشته باشید. وقتی این ها را شنید از ذوق داشت بال در میاورد. بالاخره باورش شد که من سخت مشغول درس خوندنم.
اتفاق بعدی که خیلی هم به هممون حال داد ( منظورم کل بروبچس کلاسمونه) این بود که سوالات امتحان ....... طی عملیات شهادت طلبانه ای به دست دوست گلمون ......... جووون که الهی همگی قربونش بریم ........ رفت. (1)
اتفاق بعدی هم ثبت نام رسمی بنده توی کنکور بود / اونم به چه بدبختی. قربون امین جون ( داداشمه بابا فکر بد نکنید) برم که شب تا صبح با دوستش رفتن کافی نت تا بتونن سایت سنجش را باز کنن ولی سرعت خفن پائین بود. این قدر هم سایت شلوغ بود که نگووووو
اتفاق بعدی وسط این همه بدبختی و هیری ویری ، مسابقات کامپیوتر هلال احمر بود. که بنده خیط کاشتم و نفر دوم شدم.
فقط به خاطره 1 نمره اختلاف با نفر اول، اگه دستم به این شیما نرسه ( نفر اول شد)
و اتفاق آخر هم که حسابی ذوق مرگم کرد این بود که با خبر شدم حوریه، یکی از دوستای با حالم و هم کلاسیم تا یکی دو هفته دیگه جشن عروسیشه ولی بیچاره بدجوری در به در خونه است و من شدم مشاور املاک خانم و براش دنبال خونه اجاره ایم.
خب دیگه فعلاً همین. دو سه روزی مامان خانوم ما را بستن عین ..... به کار تا حسابی کار های عقب افتادم را انجام بدم. کارهایی مثل:
1- حموم رفتن
2- شستن 7 یا 8 دست لباس و مانتو و ...
3- دوباره حموم رفتن
4- مرتب کردن اتاق مطالعه ام که مثل ..... شده بود.
5- یه بار دیگه حموم رفتن
6- کامل کردن دو سه تا پروژه پاور پوینت که چند تا دانشجوی بدبخت 1 ماه بود سفارش داده بودند.
7- بازم حموم رفتن ( وای خدا جون پوستم کنده شد، چقدر من بدبخت را فرستادند حموم)
8- ...... ( همه چیز را که به بچه نمیگن)
پاورقی 1: تا زمانیکه کارنامه هامون را نگیریم نباید حرفی در این مورد بزنیم. چون امکان داره یه جا هممون را بکشن.
پاورقی دوم: یه موضوع خیلی مهم را می خواستم بهتون بگم اما یادم رفت. ایشالا دفعه بعدی.
مواظب خودتون باشید
بای