تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

بهت

نیو ترم

ضیافت

خدا!!!

پازل عقاید

ماه رمضون

آبجی خانوم

یمتحن

تا حالا بهت گفتم چقدر شبیه مایکلی؟

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

(((خداحافظی از یه دنیای پاک)))

سلام

یه سلام از پس دلتنگی        یه سلام از انتهای بغض            یه سلام از اوج ناراحتی

 

همیشه از رسیدن یه همچین روزی وحشت داشتم. مثل کابوس شده بود برام. خصوصاً این سال آخریه که یه لحظه هم از ترس رسیدن امروز آرامش نداشتم.

 

اما چه فایده ؟ ترس و ناراحتی چه فایده ای داره. بالاخره امروز از راه رسید:

روز 27 اردیبهشت ماه سال 86

روزیکه از یه دنیای خیلی بزرگ خداحافظی کردم: دنیای مدرسه. دنیای دوستای هم کلاسی

 

تو را خدا بهم نخندید. می دونم الآن میگید: چه دختر بچه ننه ای. ولی باور کنید سخته. سخته که 11 سال تموم به این زندگی عادت کرده باشی و حالا یه دفعه مجبور بشی همه چیز را  ترک کنی.

دیگه هیچ وقت خوشی های ساعت تفریح و شیطنت با دوستای هم کلاسی تکرار نمیشه.

دیگه هیچ وقت ساعت های خوش کلاس و شیطنت های سر کلاس تکرار نمیشه.

و من مجبورم اینجا/ توی آخرین نقطه از این دنیای قشنگ مدرسه، خداحافظی کنم.

امروز به اندازه ی تموم زندگیم برام خاطره ساخته شد. از ساعت تفریح اول که به قولی خالی کردن عقده بود و خالی کردن قر های کمر و کلی رقاصی. البته وسط های رقصیدن هامون 5، 6 نفری زدن زیر گریه و بعد انگاری که ما داشتیم وسط کلاس تشییع جنازه میکردیم بهمون نگاه می کردن و های های گریه کردن.

وسطای ساعت دوم هم من یه متن که روز قبل نوشته بودم که خوندم. توی اون متن از خاطرات این دو سالی که با هم بودیم گفتم و خلاصه اشک همه را در آوردم. خداییش تا امروز نمی دونستم چه قلم خوبی دارم. ( چه مغرور !! )

ساعت تفریح دوم هم با کلی بغض و البته کلی هم عکس گرفتن همراه بود.

و اما زنگ خونه. زنگ خونه که خرد انگاری دنیا به آخر رسیده بود. انگار قرار بود همه من بمیریم. مثل ابر بهار گریه می کردیم. خیلی سخت بود. اصلاً نمی تونستم ازشون دل بکنم. دونه دونه خداحافظی کردن و من وایساده بودم تو حیاط پشتی و رفتنشون را با چشم های گریون نگاه می کردم.

چه خاطراتی که تو اون حیاط پشتی ندارم.! اکثرشون هم با فرح بوده.

از همه سخت تر خداحافظی با آنا و عاطی بود. خیلی با هم صمیمی نبودیم. البته صمیمی که را ولی مثل این دوستای جون جونی نبودیم ولی مثل خواهرای خودم دوستشون داشتم. یه مهربونی و صداقت خاصی تو وجودشون بود.

آنا را توی بغل گرفته بودم و دو تایی حسابی گریه کردیم. دلم می خواست تا صبح همون طوری تو بغلش بمونم. احساس میکردم یه تیکه از وجودم داره ازم جدا میشه.

حالا بدون اون ها انگاری هیچم، پوچم، اصلاً بی ارزشم.

می دونم که از بین اون جمع 20 نفره شاید یکی دو تا شون به وبلاگ من سر می زنن ولی از همین جا به همشون میگم که خیلی خیلی دوستشون دارم. دلم برای همشون تنگ میشه.

 

دلم برای دنیای ساده و پاک مدرسه هم تنگ میشه. برای آخرین بار با این دنیای قشنگ خداحافظی می کنم.

ای دنیای زیبا، ممنون که 11 سال من را تحمل کردی.

 

فعلاً هم تا اطلاع ثانوی با همتون خداحافظی می کنم. چون تصمیم دارم توی دوران امتحانات و بعدش هم توی فرجه ی بین کنکور به اینترنت سر نزنم.

البته قول نمیدما. یهو دیدی وسوسه شدم. ولی سعی خودم را می کنم.

تنها خواهشی که دارم اینه که برام دعا کنید. خصوصاً برای کنکورم.

فرح جونم حتماً دعام کن. یه ذره یاد پارسال خودت بیفت و دلت به رحم بیاد.  

الهام عزیزم تو هم یه ذره سفارش ما را به خدا بکن. چون دلت پاکه.

داداش رضا مبادا شب آرزو ها را فراموش کنی. دل صافی داری پس من را فراموش نکن.

دوستتون دارم. مواظب خودتون باشید.

خداحافظ

 
 

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386

/ / آخرین زنگ ادبیات/ /

9 ماه تموم زندگی کردیم. به معنای تموم. اصلاً فکرش را نمی کردم این طوری باشه.

امروز آخرین جلسه ی کلاس ادبیات بود. کلاسی که با حضور یه دبیر بی نظیر و نمونه، گرم و گرم تر میشد. هر هفته با حضورش توی کلاس انرژی و شور و هیجان را به پا می کرد.

اصلاً روز اولی که اومد سر کلاس فکرش را هم نمی کردم که یه همچین آدمی باشه. البته چشم برادری دارم میگما..

با شخصیت، مهربون، خوش اخلاق، و از همه مهم تر مومن و با خدا.

این طور که میگم فکر نکنید که آدم خشکه مقدسی بود. نه اتفاقاً بر عکس. هر جلسه سر عرفان و عشق حقیقی با هم حرف میزدیم. و اون هم یه عالمه کتاب و راه و روش برای رسیدن به سلوک بهم معرفی میکرد. هر جلسه وسط های ساعت میرفتیم و نماز جماعت می خوندیم. خودش میشد امام جماعت و ما هم پشت سرش. فکر می کنیم این چند تا نمازی که توی امسال خوندم از مورد قبول ترین نماز های طول عمرم باشه.

اصلاً نمی دونم چرا همه ی معلم های ادبیات این قدر دوست داشتنی هستند.خانم مستقیمی/ خانم آذرنیا/ خانم حقیقت/ و در نهایت آقای برزوئیان که دیگه آخرشه.

یکی به من بگه تو که این قدر از ادبیات خوشت میومد چرا نرفتی رشته ی انسانی.

خب من الآن جوابتون را میدم. چون از عربیش بدم میومد.

خلاصه که هرچی که بود و هرچی که شد، گذشت. یک سال تحصیلی تموم شاگردیش را کردیم و ازش فیض بردیم. برای روز معلم یه هدیه ی کوچیک براش خریذم. یه کتاب از شعر های عارفانه و یه نوار از شعر های فردوسی. ان شاءا لله که خوشش اومده. امروز آخرین نماز را پشت سرش خوندیم و برای آخرین بار از هم خداحافظی کردیم. حالا فقط سر جلسه ی امتحان میبینمش که اون روز هم حواسم توی امتحانه.

 می دونم که اصلاً توی اینترنت نمیاد ولی با این همه میخوام همین جا ازش تشکر کنم. و بهش بگم:

آقای برزوئیان از تمام اطلاعاتی که در اختیارم گذاشت ازش ممنونم و تا آخر عمر خودم را مدیونتون می دونم. همیشه موفق و پیروز باشید و خدا یارتون باشه.

این شعر را توی دفتر خاطراتم نوشت:

به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند         که برون در چه کردی که درون خانه آیی

 

اگه کسی می دونه شاعر این شعر کیه تو نظرات برام بنویسه.

قربون مهربونی همه ی شما .

بای بای

 
 

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386

تولد/جشن/جواب فرح( دیگه خبری نداریم!!)

سلام

خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟

امروز حرف زياد دارم.

اول از همه مي خوام به مهربون ترين مخلوق هستي، عزيز ترين کسي که توي زندگيم دارم و خواهم داشت، کسيکه هيچ وقت يادش از قلب و ذهنم نميره يعنب مادر مهربونم سالگرد تولدش را تبريک بگم. يه جشن تولد کوچولو هم براش گرفتم.

ماماني اميدوارم از کادوت خوشت اومده باشه.

دوستت دارم و مي بوسمت. الهي 120 ساله بشي و من هم به اميد حضور و وجود تو به زندگيم ادامه بدم.

 

 فرح خانم يادته روزيکه تصميم گرفتم وبلاگ را با اسم واقعي خودم بنويسم.؟  و تو گفتي: خوش به حالت که همچين دل و جرأتي داري. ولي به يه هفته نکشيد که اون بلا ها سرم اومد و سرچشمه ي همه شون هم اين بود که با اسم خودم وبلاگ مي نوتم. حالا بعد از اون ضربه ي بزرگي مه خوردم تصميم گرفتم ديگه با اسم خودم ننويسم. فعلاً دنبال يه اسم مستعار خوبم.

پس نتيجه مي گيريم که دل و جرأت داشتن هميشه هم خوب نيست.

دوماً تو از يه طرف ميگي اين قدر تند تند آپ نکن. بعد مياي ميگي وبلاگم به يغما رفته. بابا جون من چه خلي بکوفم پس؟ ( اين يکي از بيانات خودت بود.)

 

خب حالااز جشني که يه عمري آرزوي برگذاريش را داشتم بگم .

يه جشن که خودم آچار فرانسه اش بودم. خودم مجريش بودم. و بعد هم دو تا ملودي با گيتار اجرا کردم.

جشن عالي بود. همه خوششون اومد. اصلاً فکرش را نمي کردم بچه هاي مدرسه مون اين قدر با فرهنگ و با شعور باشن. واقعاً امروز کولاک کردن. از همه شون ممنونم. فقط دلم مي خواست اين جشن را در حضور يه عزيز مهربون اجرا مي کردم ولي اون عزيز مهربون الآن يه جاي دوره.

بعد از جشن با کلي تبريک و نشويق و تشکر از طرف همه رو به رو شدم. همه مي بوسيدنم و بهم به خاطر اجراي خوبم تبريک مي گفتن. خيليا پيشنهاد دادن برم مجري تلويزيون بشم. من هم گفتم آخه مگه تو ايران ميشه يه دختر بره جلوي دوربين و اين ديوونه بازي هايي که من از خودم در آوردم را در بياره.

همه تو جشن از خنده روده بر بودن. ما يه پا مليجک بوديم و نمي دونستيم.

 

راستي من اين مطلب را دارم موقع استراحت بعد از مطالعه ام مي نويسم. همين الآن از پاي کتاب بلند شدم. (قابل توجه بعضي ها که خلي به کنکوري بودن ما گير ميدن.)

 

 
 

پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386

گیتارو با خودت نبر!!

سلام

باید ببخشید که یه مدت آفتابی نشدم. آخه این جناب هکر بلایی سر من آورد که دیگه حسابی حالم گرفته شد.

دوستان خبر این مدت زیاد بوده و مجال تعریف کردنشون را ندارم.

در این حد بگم که:: مدرسه ی جدید را بهمون ندادند. به درک!! من هم سخنرانی نکردم.

همچنان تاریخ برگزاری جشن روز معلم به تعویق میفته. به قول ترانه جون "" معاون جیگر "" هفته معلم که تموم شد بیاید چهلمش را بگیرید.

خلاصه که انگار جشن روز ۱ شنبه ۲۲ اردیبهشته.

امروز یه کار خفن کردیم. کلی مخ مدیر گرامی را زدیم و گیتارم را بردم مدرسه تمرین کنیم با

برو بچس تا تو جشن بخونیم.

بعد یواشکی بردیم تو کلاس شبکه و با هم زدیم و خوندیم. خیلی فاز داد البته اگه حسادت بعضی بچه کوچولو های دبیر اجازه میداد

خلاصه که مثل همیشه جای ناز گل خودم " فرح" خیلی خالی بود.

به یاد پارسال که بدون موزیک چقدر چهچهه می زدیم.

فعلاْ خبری ندارم.

فقط از رسیدن آخر هفته می ترسم. آخه آخر هفته ژایان همه چیزه. همه چیز.

 
 

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

من همونیم که بودم/ تو داری عوض میشی!!!

بالآن وقت زیاد حرف زدن را ندارم.

فقط اومدم بگم:: به خدا منعوض نشدم. من همونیم که بودم.

فقط یه آدم از همه جا بی خبر و بیکار آی دی من را هک کرده و همه را گذاشته سر کار.

از همین جا میگم: من هیچ حرف بیخد و الکی به کسی نزدم.

از فرح مهربون و گلم و الهام نازنینم هم ه دنیا ممنونم. شرمنده کردبد و سورپریز.

آقا رضا/ تو هم این قدر زود قضاوت نکن. هنوز که چیزی روشن نشده.

امیر۱: من نظری که تو گفتی را ندادم.

امیر ۲: ممنون از دلسوزی هات ولی ...

 
 

سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386

اشتباه

یه اشتباه کوچیک

به هر حال تجربه ی قشنگی بود

فرح جووونم

الهام جوونم ببخشید

از هردوتاتون ممنونم.

از هر دو خواهر نازنینم ممنونم.

مرسی.

ممنونم که به فکر خواهر کوچیکتون هستین.

بای بای

 
 

سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386

_______((((حرف دل))))_______

چطوری میشه احساس واقعی را به کسی فهموند؟ چطوری میشه به یه عزیزی بفهونی که قد تموم دنیا دوستش داری؟ شماها می دونید؟

اگه می دونید به من هم کمک کنید چون بدجوری گیر افتادم.

ای کاش حرف دلم را می فهمیدی

 
 

شنبه هشتم اردیبهشت 1386

داداشی دلکم هواتو کرده!

سلام

چه خبر؟

خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟

امروز عصر کلی خبر داشتم که براتون بنویسم ولی امشب که اومدم تو نت یه ضد حال خوردم.

همه چیز از یادم رفت.

از دیروز بگم که رفتم جشن ولی اصلاْ اون طوری که دلم می خواست نبود؟ بیچاره اعظم جوون کلی زحمت کشیده بود. ولی بچه ها قدر ندونستن. به هر حال خوب بود. خوش گذشت.

وسط های جشن هم که یه سوء تفاهم شد و قهر و ....

خلاصه ما هم تیریپ وساطت و آشتی کنون و این ها گذاشتیم. ولی خداییش شب که اومدم خونه نای حرف زدن نداشتم از بس که با برو بچس رقصیده بودیم.

خلاصه این از جشن.

حالا میریم سر بحث بعدی.

راستش من همیشه یه دختری بودم که نسبت به بقیه خیلی فرق داشتم.

همه چیزم.

نمی دونم چرا ولی همیشه از معصومیتی که داشتم ضربه خوردم.

حالا اگه مثل این دختر عقده ای های از خدا خواسته ۱۰۰ تا بوی فرند داشتم همه چیز عالی بود.

امشب دلم خیلی هوای داداشی را کرده بود.

با بد بختی امتحانم را خوندم و اومدم تو نت ولی اون نبود و من ضد حال خوردم.

حالا امشب با چشمای گریون می خوابم فقط به یاد داداشی گلللللم و فرح نازنینم که همیشه به یادشم.

 
 

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

برنامه سازی 3!!! .

سلام سلام به همه ی دوستای نازم

خصوصاْ به فرح گوگولی خودم که یه عمره از ته دل بهش سلام نکرده بودم.

به قول خودش " اشکالی نداره/ قلم نوشت ولی قلبم که گفت"

 

خب ببینم چه خبر؟

من خبری ندارم. الآن یه ساعته که تو نتم ولی سرعت خیلی پائینه و هیچ وبی را باز نمی کنه.

از دوستای گلی هم که بهم سر می زنند واقعاْ ممنونم.

راستی امروز حسابی با دبیر ویژوال دعوام شد.

آخه دیروز یعنی دقیقاْ ۲۰ روز مونده به امتحنات خرداد ماه یکی از کتاب های تخصصیمون ( برنامه سازی۳) رسیده

حالا خانم اومده ۱۰۰ صفحه را تو ۲ روز درس داه و می خواد هفته دیگه از تمام کتاب امتحان بگیره.

منم داغ کردم و هرچی رسیدم بهش گفتم.

آخه ما بیچاره ها چه گناهی کردیم اومدیم رشته فنی؟؟؟؟؟

بعد از ۱ ربع هم زدم به بی خیالی و رفتیم با بچه ها گوشه ی نت جمع شدیم و سر اینکه لباس چی بپوشیم تو جشن حرف زدیم.

راستی من برای اعظم چی بگیرم؟ نمیشه دست خالی برم خونشون که

 

راستی امروز تیریپ تنهائیه. آخه یکی از اقوام دورمون فوت کرده و مامانی و آقا جوون رفتن مراسم.

راستی بهتوننگفتم::: مامان جونننی اجازه داد برم جشن.

قراره بترکونیم.

فعلاْ حرف دیگه ای ندارم.

راستی من یه داداشی جدید دارم.

داداشی رضا که خیلی هم دوستش دارم.

الهی آجی قربونت برم داداشییییییییییییییی

بابای

 
 

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386

جدال بین مرگ و زندگی!

 

از یه هفته پیش تا حالا دارم در این مورد فکر می کنم و هر بار همین عبارت به ذهنم میاد: « جدال بین مرگ و زندگی»

نمی دونم چه جوری حالم را براتون شرح بدم. نمی دونم اسمش را چی میشه گذاشت؟

نوشتن در مورد درد و رنج خود آدم سخته ولی نوشتن از غم و درد دیگروون خیلی سخت تره.

اینکه بخوای وصف حال یکی از دوستان قدیمیت را اونم حالا که بین مرگ و زندگی گیر کرده بگی خیلی سخته.

 

یادش بخیر..

چه روزهای خوشی را با هم سپری کردیم. روز های خوش مدرسه...

روزهایی که حتی فکرش را هم نمی کردیم یکیمون یه روزی گرفتار بشه، اونم اینجوری...

 

خبر در حد یکی دو جمله بود ولی به اندازه ی یک سال خسته تر و پیرترم کرد:

 " سهیلا مریضه، یه تومُر توی مغزشه، هرچه زودتر باید عمل بشه. حافظه ی موقتش را هم از دست داده!!!"

 

هیچی نمی تونستم بگم. از کلاس زدم بیرون. یه ربعی تنهایی تو حیاط خلوت مدرسه قدم زدم ولی انگار نه انگار که یه صبح بهاری بود. هوا ابری و دلگیر.

 

دیروز دوباره ازش خبر گرفتم. حالا عملش کردن و تازه اول کاره. از هفته ی دیگه پرتو درمانیش شروع میشه.

حالا که دارم فکر میکنم با خودم میگم چقدر سهیلا دختر خوشگلیه. البته اگه آثاری از اون خوشگلی بعد از تراشیدن موهای سرش و تموم شدن پرتو درمانی بمونه.

 

حالا کارم فقط و فقط دعاست.هر روز سر نماز تسبیح تبرکی که آجیم به سفارش من از مشهد سوغات آورده را دست میگیرم و با تمام وجودم از خدا میخوام که کمکش کنه.

 

خدایا!

 توی این فصل بهار...

 توی این فصلی که بذرهای کوچیکت جوونه میزنن و رشد میکنن...

 خودت زیر بغل این نهال کوچیکت را هم بگیر...

 نگذار خم بشه...

 نگذار بهارش خزوون بشه...

 

یا امام رضا! خودت شفاش بده...

 

شما هم برای سهیلا جونم دعا کنید. همش ۱۷ سالشه.

 

 

با امید میشه از دست مرگ فرار کرد!!

 
 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

حوصلم سر رفته!!!

چی بگم؟؟؟؟

سلام.

خوبید.

بعد از ۴ ۵ روز اومدم تو نت ولی اصلاْ نمی دونم چی باید بنویسم.!!

از خاطرات چند روز پیشم بگم که رفتم کوهستون.

خیلی عالییییییییییییییییییییییییییییی بود.

جای همتون خالی

آخر هفته هم یکی از بچه ها جشن فارغ التحصیلی ترتیب داده که حالا قراره تا آخر هفته برم تو کار مخ زنی مامان جون گلللللللللللم و راضیش کنم که اجازه بده برم.

همین ...

خبر دیگه ای ندارم...

فعلا بای

 
 

شنبه یکم اردیبهشت 1386

دانشگاه

سلام بچه ها.

من الآن با منصوره جووووووووووووووونم یه جای با حالم.

اگه گفتین کجا؟

دانشگاه آزاد نائین.!!!!!

 

نه بابا فکر های بد نکنید.

من دانشگاه قبول نشدم.

ما را مثل بچه کوچولو ها آوردند بازدید.

اینترنت مجانی و عشق و حال.

فعلاً بای

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme