سلام
یه سلام از پس دلتنگی یه سلام از انتهای بغض یه سلام از اوج ناراحتی
همیشه از رسیدن یه همچین روزی وحشت داشتم. مثل کابوس شده بود برام. خصوصاً این سال آخریه که یه لحظه هم از ترس رسیدن امروز آرامش نداشتم.
اما چه فایده ؟ ترس و ناراحتی چه فایده ای داره. بالاخره امروز از راه رسید:
روز 27 اردیبهشت ماه سال 86
روزیکه از یه دنیای خیلی بزرگ خداحافظی کردم: دنیای مدرسه. دنیای دوستای هم کلاسی
تو را خدا بهم نخندید. می دونم الآن میگید: چه دختر بچه ننه ای. ولی باور کنید سخته. سخته که 11 سال تموم به این زندگی عادت کرده باشی و حالا یه دفعه مجبور بشی همه چیز را ترک کنی.
دیگه هیچ وقت خوشی های ساعت تفریح و شیطنت با دوستای هم کلاسی تکرار نمیشه.
دیگه هیچ وقت ساعت های خوش کلاس و شیطنت های سر کلاس تکرار نمیشه.
و من مجبورم اینجا/ توی آخرین نقطه از این دنیای قشنگ مدرسه، خداحافظی کنم.
امروز به اندازه ی تموم زندگیم برام خاطره ساخته شد. از ساعت تفریح اول که به قولی خالی کردن عقده بود و خالی کردن قر های کمر و کلی رقاصی. البته وسط های رقصیدن هامون 5، 6 نفری زدن زیر گریه و بعد انگاری که ما داشتیم وسط کلاس تشییع جنازه میکردیم بهمون نگاه می کردن و های های گریه کردن.
وسطای ساعت دوم هم من یه متن که روز قبل نوشته بودم که خوندم. توی اون متن از خاطرات این دو سالی که با هم بودیم گفتم و خلاصه اشک همه را در آوردم. خداییش تا امروز نمی دونستم چه قلم خوبی دارم. ( چه مغرور !! ) 
ساعت تفریح دوم هم با کلی بغض و البته کلی هم عکس گرفتن همراه بود.
و اما زنگ خونه. زنگ خونه که خرد انگاری دنیا به آخر رسیده بود. انگار قرار بود همه من بمیریم. مثل ابر بهار گریه می کردیم. خیلی سخت بود. اصلاً نمی تونستم ازشون دل بکنم. دونه دونه خداحافظی کردن و من وایساده بودم تو حیاط پشتی و رفتنشون را با چشم های گریون نگاه می کردم.
چه خاطراتی که تو اون حیاط پشتی ندارم.! اکثرشون هم با فرح بوده. 
از همه سخت تر خداحافظی با آنا و عاطی بود. خیلی با هم صمیمی نبودیم. البته صمیمی که را ولی مثل این دوستای جون جونی نبودیم ولی مثل خواهرای خودم دوستشون داشتم. یه مهربونی و صداقت خاصی تو وجودشون بود.
آنا را توی بغل گرفته بودم و دو تایی حسابی گریه کردیم. دلم می خواست تا صبح همون طوری تو بغلش بمونم. احساس میکردم یه تیکه از وجودم داره ازم جدا میشه. 
حالا بدون اون ها انگاری هیچم، پوچم، اصلاً بی ارزشم.
می دونم که از بین اون جمع 20 نفره شاید یکی دو تا شون به وبلاگ من سر می زنن ولی از همین جا به همشون میگم که خیلی خیلی دوستشون دارم. دلم برای همشون تنگ میشه.
دلم برای دنیای ساده و پاک مدرسه هم تنگ میشه. برای آخرین بار با این دنیای قشنگ خداحافظی می کنم.
ای دنیای زیبا، ممنون که 11 سال من را تحمل کردی.
فعلاً هم تا اطلاع ثانوی با همتون خداحافظی می کنم. چون تصمیم دارم توی دوران امتحانات و بعدش هم توی فرجه ی بین کنکور به اینترنت سر نزنم.
البته قول نمیدما. یهو دیدی وسوسه شدم. ولی سعی خودم را می کنم.
تنها خواهشی که دارم اینه که برام دعا کنید. خصوصاً برای کنکورم.
فرح جونم حتماً دعام کن. یه ذره یاد پارسال خودت بیفت و دلت به رحم بیاد.
الهام عزیزم تو هم یه ذره سفارش ما را به خدا بکن. چون دلت پاکه.
داداش رضا مبادا شب آرزو ها را فراموش کنی. دل صافی داری پس من را فراموش نکن.
دوستتون دارم. مواظب خودتون باشید.
خداحافظ