وصف یک دیدار:
صحنه ی اول:پری مضطرب ولی خوشحال، با عجله توی این اتاق و اون اتاق می دوه و از هر گوشه ای یه چیزی بر میداره.
سعی می کنه تمام خاطرات یک ماه و یک هفته ی پیش را همراه خودش برداره.
سعی می کنه خیلی مرتب باشه. بهترین لباس هاش را پوشیده.
برای آخرین بار جلوی آینه دم در خونه مکث می کنه. به سر تا پای خودش یه نگاهی می کنه. به نظر خودش همه چیز کامله. به نظر پری از این بهتر نمیشه.
صحنه ی دوم:
حالا پری از در خونه بیرون میاد.
با تمام قدرت پاهاش را روی زمین میگذاره تا به زمین و زمون بفهمونه که خیلی قرص و محکمه.
خیلی سریع راه میره.
یه جورایی میدوه. دلش میخواد زودتر از اون برسه سر قرار .
آره درست فهمیدین، امروز بعد از ظهر پری خانم قصه ی ما با " آشنای خودش " قرار داره.
اون هم بعد از 1 ماه و 1 هفته.
صحنه ی سوم:
از عرض خیابون رد میشه. داره به موعد نزدیک میشه. با خودش یه ترانه را زمزمه میکنه. یه ذره بهش نزدیک تر میشم و گوشهام را تیز می کنم. داره یه آهنگ از رضا صادقی می
خونه: 10 ثانیه تا انتظار
من و یه قلب ...
یه صدای مهیب از پشت سر پری را به خودش میاره: دو تا موتوری با هم تصادف کردن ولی تا سرش را بر میگردونه تا صحنه ی تصادف را ببینه چشماش با یه فرشته که اون طرف خیابون ایستاده تصادف می کنه.
انگار دنیا را بهش دادن.
پری بی توجه به صحنه ی تصادف دو تا موتوری و دعواها فحش و بدبیراه هایی که بین اون دو تا درگرفته می پره وسط خیابون ولی به خاطر تصادفی که سر چهار راه شده ترافیک سنگینیه. اما پری خانم با شوق و شعفی غیر قابل وصف از بین تمام ماشین ها رد میشه و بالاخره اون معجزه ی طلایی رخ داد.
چقد راون لحظه ی اول دیدار دلنشین بود، آرامشی بود بعد از اون همه طوفان...
وقتی پری به چشمای "آشنای خودش" زل زد تمام سختی ها و غصه هایی که از دوری اون توی این مدت تحمل کرده بود از جلوی چشماش رد شدند.
تمام لحظه هایی که به خاطر نبودن "آشنا" شب تا صح گریه کرد.
تمام لحظه هایی که به خاطر تنهایی دلش همراه ابرای پاییزی گرفت و بارید ولی درد دلش را به هیچ کسی نگفت.
حتی اون لحظه هایی که به خاطر نداشتن یه حامی، یه تکیه گاه تحقیر شد، حتی کتک خورد.
و ...
دلش می خواست همونجا وسط خیابون "آشنا" را غرق در بوسه کنه ولی یه حس نجابت بهش این اجازه را نداد. همون حسی که "آشنا" اسمش را گذاشته « محافظه کار و ترسو».
خلاصه...
چی بگم از حرف هایی که بینشون گذشت، چه طوری برق نگاهی که بینشون رد و بدل میشد را وصف کنم؟
چه جوری لبخند های شیرین "آشنا" را وصف کنم؟
هر بار که پری توی چشمای "آشنا" زل میزد و با تمام وجود می گفت: "دوستت دارم!" لرزه به اندام "آشنا" می افتاد.
"آشنا" مدام خودش را به خاطر اینکه نمی تونه حس واقعیش را به پری منتقل کنه سرزنش می کرد ولی در تمام این مدت پری سعی میکرد به اون بفهمه که ، برقی که توی نگاه "آشنا" می بینه چنان حسی بهش منتقل میکنه که هیچ " دوستت دارم" و "I love you" نمی تونه اون را منتقل کنه.
می بینی؟
حتی واژه ها و جمله ها هم توی وصف کردن اون بعد از ظهر رویایی کم میارند.
حالا چند روزی از اون دوشنبه ی رویایی میگذره و تنها دلخوشی پری توی بعدازظهرهای سرد و ساکت و بی روح زمستون ورق زدن کتاب "ری را" است.
حالا پری برای آروم کردن قلبش هر پسین پنج شنبه به یاد "آشنا" شعر " پسین پنج شنبه" را با خودش زمزمه می کنه.