تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

یلدا

دوست خوب من

تنفر

جشنواره تعطیلات

crowded

آخرین تیر

زندگی سگی

تنها صداست که می ماند

روزهای بی تو

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

شنبه سی ام دی 1385

برف، هدیه ای از سمت خدا...

نیازی به گفتن نداره. با خوندن شعر پایین خودتون می فهمید چی شده.

آره درست فهمدین، برف اومده.

شاید با خودتون بگید: همه جای دنیا برف میاد و این یه چیز عجیب نیست. پس چرا من و آشنا با باریدن برف اینقدر ذوق می کنیم.

جوابتون را میدم: اگه یه ذره، فقط یه ذره دلتون را پاک کنید و عاشق باشید، اون وقت حرمت شب های آروم و بی ریای برفی را خودتون حس می کنید.

شب های برفی آرزوی تموم عاشقا برآورده میشه.فقط کافیه مثل من چند لحظه ای هم که شده گرمای دلچسب بخاری و شومینه ی اتاق را بی خیال بشید و برید توی حیاط خونه و زل بزنید به آسمون صاف شب برفی و دونه های ریز برفی که دارن آروم آروم روی زمین خدا فرود میان.

و وقتیکه دلتون پاک و روانتون آروم شد، مثل من چشماتون را ببندید و زیباترین آرزوها را برای معشوقه تون بکنید.

" آشنا " سعی کردم آرزوم هام را خیلی آروم بگم تا نکنه یه معشوقه اون گوشه و کنار صدای من را بشنوه و حسودیش بشه.

اشنای عزیز! زیباترین آرزوهای دنیا از برای تو ...


برف

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.

پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد!
همه آلوده‌گیست اين ايام.

راه ِ شومیست میزند مطرب
تلخ‌ واریست مي‌چکد در جام
اشک ‌واریست مي‌کُشد لب‌خند
ننگ‌ واریست مي‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش ِ هم‌ رنگ مي‌زند رسام.

مرغ ِ شادي به دامگاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي ِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!

تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب مي‌کند پيغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ايم از کام...
خام‌سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف ِ تازه، سلام!

احمد شاملو

 

برف، تنها آرزوی شب های زمستون

 
 

دوشنبه بیست و پنجم دی 1385

سلام دوستان

امروز چون بالاخره امتحاناتم تموم شد خیلی شاژم.

این عکی جیگر و مامانی را تقدیم می کنم به زندایی گلم که عاشق بچه های ناز گوگولیه.

راستی روزخانواده مبارک!!!!!

یه جیگر زنده

 

 

 
 

جمعه بیست و دوم دی 1385

جوابی به یک قاصدک شیرین

سلام عزیزان

امیدوارم این مدت خوش گذشته باشه.

به من که خیلی داره خوش میگذره. می دونید چرا؟ چون یکی یکی امتحاناتم را دارم پشت سر هم گند می زنم و احتمالاً این سال آخریه، یکی دو سلی درجا بزنم.

خبر خاصی در این مدت نبوده.

"آشنا" هم که دوباره رفت و الآ مثل من سخت درگیر امتحاناتشه.

 

 

می دونید که چقدر نظراتتون برام مهمه و ارزش و احترام داره وی یه مسئله:::

فرانک جون از اینکه نظر خودت رابیان کردی ازت ممنونم ولی باید بگم که من خیلی با نظر تو موافق نیستم.

اگه قرار باشه همه ی آدم ها با تفکرات و نظرتو زندگی کنن مطئن باش که حیات جامعه به یکی ، دو ساعت هم نمی کشه.

با عشقه که زندگی می کنیم و زنده هستیم.

به نظر من اگه آدم از ترس اینکه یه وقت عشقش تنهاش بگذاره و آخر این وصال جدایی باشه، احساساست پاک خودش را نسبت به هر چیزی دریغ کنه و به هیچ چیز و هیچ کسی دل نبنده نمی تونه به زندگی ادامه بده.

حتی خود تو،فکرش را بکن اگه الآن یه لحظه عشق و علاقه از زندگیت بیرون بره چه اتفاقی می افته. این علاقه و محبته که تو را به زندگی با همسرت و خانواده ات پایبند می کنه.

" آشنا" گوشه ی یکی از دفترچه هایی که بهم هدیه داده با خط زیبای خودش نوشته:

رودها با جاری شدن

و علف ها با سبز شدن

کوه ها با قله ها

و دریا ها با موج ها

و انسان ها / همه ی انسان ها

با عشق معنا پیدا می کنند.

پس بار خدایا ! نباشم/ هرگز نباشم که در قلبم عشق نباشد.

  

امیدوارم فرانک عزیز از اینکه نظرم را در مورد عقایدش عنوان کردم ناراحت نشده باشه.

 

خب دیگه پر حرفی بسه.

دوستان گلم برام دعا کنین، یه امتحان دیگه بیشتر نمونده ولی همین یه دونه مثل غول می مونه." شبکه" است. یکی از درس های تخصصیمون.آخه با دبیرش کل کل دارم، با من لج افتاده. مطئنم منتظر بهونه است که نمره ام را پایین بده.

 
 

دوشنبه هجدهم دی 1385

یه قصه ی واقعی

وصف یک دیدار:

صحنه ی اول:پری مضطرب ولی خوشحال، با عجله توی این اتاق و اون اتاق می دوه و از هر گوشه ای یه چیزی بر میداره.

سعی می کنه تمام خاطرات یک ماه و یک هفته ی پیش را همراه خودش برداره.

سعی می کنه خیلی مرتب باشه. بهترین لباس هاش را پوشیده.

برای آخرین بار جلوی آینه دم در خونه مکث می کنه. به سر تا پای خودش یه نگاهی می کنه. به نظر خودش همه چیز کامله. به نظر پری از این بهتر نمیشه.

صحنه ی دوم:

حالا پری از در خونه بیرون میاد.

با تمام قدرت پاهاش را روی زمین میگذاره تا به زمین و زمون بفهمونه که خیلی قرص و محکمه.

خیلی سریع راه میره.

یه جورایی میدوه. دلش میخواد زودتر از اون برسه سر قرار .

 آره درست فهمیدین، امروز بعد از ظهر پری خانم قصه ی ما با " آشنای خودش " قرار داره.

اون هم بعد از 1 ماه و 1 هفته.

 

صحنه ی سوم:

از عرض خیابون رد میشه. داره به موعد نزدیک میشه. با خودش یه ترانه را زمزمه میکنه. یه ذره بهش نزدیک تر میشم و گوشهام را تیز می کنم. داره یه آهنگ از رضا صادقی می

خونه: 10 ثانیه تا انتظار

من و یه قلب ...

 

یه صدای مهیب از پشت سر پری را به خودش میاره: دو تا موتوری با هم تصادف کردن ولی تا سرش را بر میگردونه تا صحنه ی تصادف را ببینه چشماش با یه فرشته که اون طرف خیابون ایستاده تصادف می کنه.

انگار دنیا را بهش دادن.

پری بی توجه به صحنه ی تصادف دو تا موتوری و دعواها فحش و بدبیراه هایی که بین اون دو تا درگرفته می پره وسط خیابون ولی به خاطر تصادفی که سر چهار راه شده ترافیک سنگینیه. اما پری خانم با شوق و شعفی غیر قابل وصف از بین تمام ماشین ها رد میشه و بالاخره اون معجزه ی طلایی رخ داد.

چقد راون لحظه ی اول دیدار دلنشین بود، آرامشی بود بعد از اون همه طوفان...

 وقتی پری به چشمای "آشنای خودش" زل زد تمام سختی ها و غصه هایی که از دوری اون توی این مدت تحمل کرده بود از جلوی چشماش رد شدند.

تمام لحظه هایی که به خاطر نبودن "آشنا"  شب تا صح گریه کرد.

تمام لحظه هایی که به خاطر تنهایی دلش همراه ابرای پاییزی گرفت و بارید ولی درد دلش را به هیچ کسی نگفت.

حتی اون لحظه هایی که به خاطر نداشتن یه حامی، یه تکیه گاه تحقیر شد، حتی کتک خورد.

و ...

  دلش می خواست همونجا وسط خیابون "آشنا" را غرق در بوسه کنه ولی یه حس نجابت بهش این اجازه را نداد. همون حسی که  "آشنا"  اسمش را گذاشته « محافظه کار و ترسو».

 

 

خلاصه...

چی بگم از حرف هایی که بینشون گذشت، چه طوری برق نگاهی که بینشون رد و بدل میشد را وصف کنم؟

چه جوری لبخند های شیرین "آشنا" را وصف کنم؟

هر بار که پری توی چشمای "آشنا" زل میزد و با تمام وجود می گفت: "دوستت دارم!" لرزه به اندام "آشنا" می افتاد.

"آشنا" مدام خودش را به خاطر اینکه نمی تونه حس واقعیش را به پری منتقل کنه سرزنش می کرد ولی در تمام این مدت پری سعی میکرد به اون بفهمه که ، برقی که توی نگاه "آشنا" می بینه چنان حسی بهش منتقل میکنه که هیچ " دوستت دارم" و "I love you" نمی تونه اون را منتقل کنه.

 

 

می بینی؟

حتی واژه ها و جمله ها هم توی وصف کردن اون بعد از ظهر رویایی کم میارند.

 

حالا چند روزی از اون دوشنبه ی رویایی میگذره و تنها دلخوشی پری توی بعدازظهرهای سرد و ساکت و بی روح زمستون ورق زدن کتاب "ری را" است.

حالا پری برای آروم کردن قلبش هر پسین پنج شنبه به یاد "آشنا" شعر " پسین پنج شنبه" را با خودش زمزمه می کنه.

 
 

پنجشنبه چهاردهم دی 1385

آمدن ها و رفتن های پیاپی

سلام

حرف ها و گفتنی های زیادی دارم.

تمام لحظات این 2 هفته برام خاطره اند.

ولی فعلاً به خاطر اینکه حالم اصلاً خوب نیست و دارم از سر درد می میرم حوصله ی نوشتنشون را ندارم.

فقط این را بگم که این 2 هفته خیلی زودتر از اونیکه فکرش را می کردم تمام شد و به اون خوبی که فکرش را هم می کردم طی نشد.

دقیقاً هقفته ی قبل روز پنج شنبه اولین دیدارمون بود ولی خیلی توی موقعیت بدی بود. دوست داشتم توی موقعیت و وضعیت خیی بهتری ببینمش و اون خونه ی رویایی را نشونش بدم ولی...

خلاصه که " غریب آشنا" فردا شب بر می گرده و دوباره تنها میشم ولی اینبار پیشرفت تکنولوژی کاری کرده که یه ذره به هم نزدیک تر بشیم.( موبایل و ...)

امتحانات من هم شروع شده و من دارم یکی یکیشون را گند می زنم و این در حالیه که به "غریب آشنا" قول دادم امسال شاگرد اول بشم.

دعا کنید هر دومون (من و غریب آشنا) امتحاناتمون را به خوبی گند بزنیم و دوباره برگرده، هرچند که من تا مرداد ماه و تموم شدن کنکور آروم و قرار ندارم.

فعلاً صحبت دیگه ای ندارم.

منتظر داستان های کوتاه من در زمینه ی دیدار های این 2 هفته ی ما باشید.

بای

 
 

شنبه نهم دی 1385

قربانگاه...

سلام به دوستان عزیز

این چند روز خبر خاصی نیست، جز اینکه امتحاناتم شروع شدن و من سخت مشغول درس خوندنم. یه خبر خیلی بد اینکه ممکنه برای همیشه کلاس گیتارم تعطیل بشه.

چند شب پیش خودم تصمیم گرفتم که به کلاس گیتار نروم ولی حالا سخت پشیمونم. دلم می خواست همین الآن کلاس تشکیل میشد ولی حیف که همه چیز این روز ها بر ضد اون چیزیه که من دلم می خواد.

چند شب پیش "غریب آشنا" و جولیت عزیز اومدن خونمون. خیلی خوش گذشت. مخصوصاً اون 5 دقیقه آخر که با "غریب آشنا" توی کوچه پس کوچه های محلمون قدم زدیم.

فعلاً زندگی خیلی آرومه و داره به خوشی و خرمی میگذره.

 

حرف دیگه ای ندارم.

جز اینکه بگم: اوقات خوشی داشته باشید!

عید همگیتون مبارک!!

 

 

... و اكنون ، ابراهيمي ، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي .
اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و ....
من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !!!

 

 

 

عید قربان مبارک

 
 

دوشنبه چهارم دی 1385

داره بر می گرده/ برای سلامتیش دعا کنین

همین امشب قراره برگردی

و از امروز صبح دل من پر از التهاب و لرزشه.

هزاران نذر برای سفر سالم و بی خطر برای شما کردم.

  امیدوارم هرچه زودتر از نایین بهم زنگ بزنی.

 

 

حیف که سرعت پایینه وگرنه بیشتر می نوشتم.

فعلاْ همین کافیه

بای

 
 

شنبه دوم دی 1385

دل خوشی

می آیی

قراره که برگردی...

 

این عبارات را در روز بار ها تکرار می کنم و با هر بار تکرارش خوشحالی تمام وجودم را پر می کند.

کم کم داشت تبدیل به رویایی دست نیافتنی و دور میشد. : رویای دوباره دیدن تو...

 

اما مثل اینکه باز هم زندگی روی خوشش را داره به ما نشون میده.

خداوند را هزاران هزار بار شاکرم تنها به یک دلیل.

به تنها دلیلی که بزرگ ترین و مهم ترین زندگی و زنده بودن من شده:

اینکه تو را به من هدیه کرده.

این طور نگاه نکن! چرا تعجب می کنی؟

بارها توی دست نوشته هام  نوشتم که تو خودت هنوز نتونستی خودت را بشناسی.

هنوز نفهمیدی چه پری هستی / اون وقت اسم من را می گذاری پری؟؟؟؟

 

این چند روز آخر تنهایی هام بیشترین ضربه ها و سختی ها را دارم تحمل می کنم فقط به شوق اینکه تو باز می گردی.

.

.

.

.

چه خوب شد که امروز نبودی تا تحقیر شدن من را ببینی.

چه خوب شد که نبودی تا اشک های حلقه شده در چشم های تنهام را ببینی.

چه خوب شد که اون لحظه ی دردناک و حشتناک را ندیدی

لحظه ای که ستم های دنیا به آخرین حد خودش رسید

لحظه ای که دست نا مهربونی به اس دوستی بهم نزدیک شد و بعد که دید دارم بهش عادت می کنم با یه ضربه ی محکم روی گونه ام حالم را جا آورد.

چه خوب شد لحظه ی شکستن و خورد شدنم را نیدید

ولی چه حیف شد که نبودی تا حداقل روی شونه هات گریه کنم و از نا مهربونی ها گله کنم.

کاش اقلاً مثل پارسال پیشم بودی.

حداقل اون جوری یه حامی داشتم.

 

حالا تنها به یه چیز دل خوش کردم.

به چند روز دیگه که برمی گردی و تمام این نامهربونی ها را فراموش می کنم.

ولی یه چیز را مطمئن باش که فراموش نمی کنم.

تحقیر شدن امروز صبحم را.

تا آخر عمر فراموش نمی کنم که به چه گناه ساده ای کتک خوردم

به چه گناه ساده و مسخره ای تحقیر شدم و ...

 

بگذار باقی این نا ملایمتی ها را بازگو نکنم.

بگذار درد های زندگی برای خودم باشد.

 

این عهد من است با زندگی::

« درد ها و زشتی های زندگیت را برای خودت پنهان کن

خوشی ها را با بهترین هایت تقسیم کن. »

 
 

جمعه یکم دی 1385

من برگشتم

سلام دوستان.

واقعاْ شرمنده ام آخه این مدت سرم شلوغه و کامپیوترم هم خراب بوده.

دوست داشتم مطالب زیادی در مورد برفی که بارید و شب یلدا بنویسم ولی افسووس که نشد.

فقط این را بگم که غریب آشنا داره حسابی لطف می کنه و قدم روی چشمای من می زاره.

منتظر پست های شاد و شارژ من باشید.

موفق باشید

بای بای

 
 

Weblog Themes By Pars Theme