تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

روزهای بی تو

وانمود

میگذره

بهت

نیو ترم

ضیافت

خدا!!!

پازل عقاید

ماه رمضون

آبجی خانوم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385

عذر خواهر

سلام.

الآن يه ساعت نوشتم و همش پاك شد.

سلام به اون فرشته اي كه با ما قهر كرده ولي بدونه كه من تا چر عمر دوستش دارم و بابات اون ايميل ازش معذرت مي خوام.

الآن نشستم توي اون كافي نتي كه هزار تا خاطره توش داريم.

يادته اون پنج شنبه را؟

جات خاليه آخه چشم سبز يه ژاكت خيلي جيگر پوشيده.

منتظر ۴ دي ماه لحظه هاي زندگيم را سپري مي كنم.

زود تر درسات را بخون و بيا.

 
 

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

آش رشته ی نذری!!!

امروز هم مثل روزهای دیگه اتفاقات پارسال تکرار شد و من را یاد خاطرات قشنگی افتاد.

یاد اون روز قشنگ زمستون که تا عصر با هم دیگه سبزی شستیم تا فردای اون روز آش نذری بپزیم.

یادته مهندس را خیس آب کردیم؟

یادش بخیر.

آش را به نیت امام حسین (ع) پختیم و کی می دونست که من اون موقع سر دیگ آش چه آرزو ها و حاجت هایی ا توی قلبم مرور می کنم.

چه قدر من ابله بودم که مدام سر دیگ به اصرار خودت دعا کردم که دانشگاه قبول بشی و حالا با خودم می گم ای کاش این آرزو را هیچ وقت نمی کردم.

 

و امروز، توی این روز ابری و هوای دل گیر پاییزی، توی حیاط خلوت، سر دیگ آش نذری به نیت امام رضا(ع)، چشمام را بستم و فقط و فقط یه چیز را از خدا خواستم.

اینکه تو برگردی و بیایی پیشم.

6 دی/ نمی دونم در مد این روز چ بگم.

البته از اون بدتر طی کردن زندگیه. یه زندگیه کلیشه ای و مسخره تا اون روز.

شب یلدا یا به قول خودمون شب چله: چند روز زودتر از تو فرا می رسه و ننه سرما بر می گرده ولی تو از ننه سرما هم بی معرفت تری.

6روز بعد از ننه سرما میایی بی وفا؟؟

شب یلدا های خونه ی ما خیلی قشنگ و به یاد موندنیه.

یه جورایی برای من مثل شب کریسمس مسیحی ها است و خیلی دوست دارم توی اون شب برف بیاد. همون شب آقا جون برام فال میگیره و امدوارم حافظ یه جواب خوب برای من داشته باشه و خبر های خوشی را به من نوید بده.

 

زودتر بیا

 

 

 
 

دوشنبه سیزدهم آذر 1385

طاقتم طاق شده!!

چقدر به یادت صبر کردم.

چقدر به یادت گیتار  زدم.

چقدر به یادت نگاه تلفن کردم.

چقدر به یادت صدایم را روی نوار ضبط کردم.

صبط بینوا هم از کار افتاده، از بس توی گوشش گریه کردم

از بس تو بلندگوهای ضبط ناله کردم و فریاد زدم که بیا و نیامدی.

 

دیگر تمرکز هواسی برایم نمانده.

 

به قول فریدون فروغی:

 دیگه این قوزک پام یاری رفتن نداره              لبای خشکیده ام حرفی واسه گفتن ندار

 

حتی نمی دونم چی بنویسم. چی بگم و چی کار کنم.

خواستم صدایت را در آن شب زمستانی بشنوم شاید کمی آرام بگیرم ولی افسوس که بعد از شنیدن صدای ماه تو طوفان دل و قلبم چند برابر شد.

چند شبیست آرزویی در دل دارم و خدا آن آرزو را برای تو برآورده کرده.

خودت می دانی کدام آرزویم را می گویم.

نامرد، با کفش های خیس و گلی روی نام من راه رفتی ولی نمی دانی که با رفتنت رد پایی از عشق روی قلبم جا ماند.

با آمدنت دلم را زنده کردی و با رفتنت دلم را له کردی.

دلداریم میدهی و می گویی باز می گردی اما دیر است.

خیلی خیلی دیر است.

این دل من دیگر طاقت تنها ماندن را ندارد.

کاش برمی گشتی...

کاش نمی رفتی....

کاش...

 

 

لحن نوشتنم خیلی فرق کرده. آره؟ خب چیکار کنم بدجور دلم گرفته و فقط همین طوری می تونم خالیش کنم.

ببخشید که این قدر غمگین می نویسم. قول میدم وقتی برگشت بشم همون دختر گل و شاد و با انرژی قدیما. قول میدم.

 
 

دوشنبه سیزدهم آذر 1385

یا امام رضا!!

 

سلام به همه ی دوستای گلم خصوصاً غریب آشنای عزیز.

از همتون به خاطر وقفه ی طولانی که توی آپ کردن داشتم معذرت می خوام آخه این مودم خونه مثل من با خوش درگیر بود و تا تونستم سر عقل بیارمش طول کشید.

ههههییی !!! ای کاش یکی خود من را هم سر عقل میاورد.

اقلاً یه ذره روی اعمال و کارهای من تأثیر می گذاشت تا دیگه این قدر از غم دوری غریب آشنا مثل دیوونه ها خل بازی از خودم در نیارم.

تنها کارهای خود غریب آشنا روی من تأثیر گذاشته.

حالا دیگه فقط آهنگ های مورد علاقه ی اون را گوش میدم. آهنگ هایی مثل go on از سلندیون( celendion) و یه آهنگ خیلی قشنگ از مایکل و جدیداً هم که یه آهنگ خیلی خیلی فوق العاده از شکیرا( با شکیلای خودمون اشتباهش نگیریدا!!!)

خلاصه که واسه خودمون شدیم یه پا دیوونه ی زنجیری.

هر روز به بهونه ی دل درد و سر درد از کلاس میام بیرون و توی حیاط کلی گریه می کنم.

دیگه همه فکر می کنن من یه بیماری لاعلاج گرفتم که هر روزی یه درد عجیب غریب میاد سراغم.

نمی دونن که من دچار بدترین و لاعلاج ترین مرض و بیماری دنیا شدم. مرض عاشقی!!!!

 

امشب شب ولادت غریب ترین آشناهاست. غریبی که حالا بین همه ی ما مسلمونا و خصوصاً ایرانی ها یه جای مخصوص داره و فکر می کنیم که خیلی می شناسیمش ولی این طور نیست.

 

رضای غریب مردی بود جوانمرد و والا از کنار خود خود خدا. مردی که هیچ کدوم از ما نمی تونیم به طور واقعی بشناسیمش.

درسته برای ما خیلی آشناست. همون امام رضای غریبی که روز های بیکاری و گرم تابستون از فرصت استفاده می کنیم و میریم به پابوسش.

همون امام رضای غریب ولی آشنایی که تا دل مادرامون می گیره و یه مریضی یا گرفتاری براشون پیش میاد جلوی خدا و رو به قبله زانو می زنن و با ناله مگن)) یا امام رضای غریب!! خودت به دادمون برس.))

الآن پشت سر من تلوزیون داره صحنه هایی از آذین بندی های صحن و حرم امام رضا را نشون میده.

اشک چشم های زائرانی که رو به گنبد طلاییش وایسادن و دارن یکی یکی حاجت های دلشون را زیر لب زمزمه می کنن.

امشب بعد از نماز سرم را گذاشتم روی مهر. وای که چه حس خوبی داره این سجده رفتن و با خدا حرف زدن.

از خدا و امام رضا خواهش کردم. تمنا کردم که به حق این شب عید بزرگ غم روی دل من را بردارن.

 

غریب آشنا: کاش می تونستی یه لحظه، فقط یه لحظه بیایی پیشم.

امشب واقعاً محتاج لمس کردن دستای نازنینت هستم.

محتاج بوسیدن گونه های گرمت و گریه کردن روی شونه های نرمت.

ای کاش این جا بودی!!

ای کاش...

 

 
 

دوشنبه ششم آذر 1385

خاطره و گیتار شکسته

یک بار برای غریبه ای شعر خواندم و نارحت شدی. در عوضش تمام زندگیم را شعر می کنم و برای تو می خوانم تا شاید لبخندی به لب بیاوری.

خیلی سخته که اینجا بدون اینکه از طرف اسی بیارم بخوام براش بنویسم.

ولی ممنونم از همه  ی شما که به من سر می زنید  بهم امید میدید.

امروز میخوام از خاطره حرف بزنم.

نمی دونم تا حالا این حالت را تجربه کردید یا نه. ولی باید بدونید که خیلی لذت داره.

یه عصر پاییزی، تک و تنها، کنار پنجره ی اتاقت بشینی و فقط و فقط به خاطرات گذشته فکر کنی. با به یاد آوردن بعضیهاشون بلند بلند بخندی و با به ذهن اومدن بعضی های دیگه اشکات سرازیر بشه.

سخته به یاد آوردن غم های گذشته ولی چه شیرینی تدایی( یا شایدم طدایی) خاطرات و لحظات شاد و خوش زندگی.

لحظه به لحظه  ی گذشته برام شده یه زندی.

روزهای پاییزی که دستمون تو دست هم بود و چشمامون تو چشم هم. به هیچ چیز دیگه جز خودمون فکر نمی کردیم.

من با اوون صدای نکره ام می زدم زیر آواز و تو با چه شوقی به لب های من چشم می دوختی و بعضی تیکه ها با من هم صدایی می کردی.

ترانه می خوندیم و ترانه بهمون گیر می داد ولی فردا روز از امیروز هم بیشتر حال میکردیم.

دیروز دلم گرفته بود. پنجره ی اتاق را بازکردم و گیتار کهنه ام را دست گرفتم و ضخمه ی دلتنگی به سیم هاش کشیدم.

خوشحالم که ترانه  ی حبیب توی این روز های دلتنگی بدجوری به دادم می رسه.

 

با وجود این همه غم و غصه ولی باز هم خدای عزیزم را به خاطر تمام نعمتهاش شاکرم.

 

به قول منصوره خدایا شکرت بدجور. خدایا شکرت اساسی.

 
 

شنبه چهارم آذر 1385

ماه و ستاره

 

خیلی قشنگه که یکی را دوست داشته باشی، همون طور که اون هم تو را دوست داره. خیلی قشنگه که شبها با یاد یکی بخوابی و ایمان داشته باشی که الان اون هم داره به تو فکر می کنه. خیلی، خیلی، خیلی قشنگه این که بدونی اون به خاطر تو زنده است و تو هم فقط با یاد اونه که داری نفس می کشی. هر روز صبح با یاد اون بیدار می شی و توی هر لحظه خوب و به یاد موندنی به اون فکر می کنی.اما یه مشکلی این وسط هست و اون هم دوریه.

چرا آدمای عاشق از هم دورترند؟ تا همین دیروز که مثل یه آدم معمولی باهاش برخورد می کردم هر لحظه کنارم بود و حالا که به عشقمون پی بردم هر روز از هم دورتر میشیم.

ولی یه چیزی این وسط هست که این عشق را از بقیه عشق ها جدا می کنه و اون عشق به یه هم جنسه.

 نمی دونم تا حالا امتحان کردی؟ به نظرمن خیلی خوبه که به هم جنست عشق بورزی، چون اون وقته که طرف هیچ وقت نمی تونه تنهات بگذاره. یعنی جرات نداره.

نمی دونم چه جوری بگم. باید تا حالا خودت باهاش برخورد کرده باشی تا بفهمی چی می گم.

 اگه پسری عاشق یه پسر دیگه بشو و اگه دختری عشقت را با دل و جون نثار یه دختر دیگه که لیاقتش را داشته باشه بکن. اونوقته که معنی عاشقی را می فهمی. باهاش خیلی راحت تری و خیلی راحت تمام چیزهایی که توی دلت موج موزنه را بهش میگی و اون هم درکت می کنه.

خودم هم فهمیدم که امشب بدجوری رفتم تو حس ولی خب چه کار کنم؟ قرار بود هر وقت دلم گرفت براتون  از دل تنگیهام و از حسم نسبت به غریب آشنا بنویسم و حالا یکی از اون وقت هاست.

 راستی لازم نیست زیاد به مغزتون فشار بیارید تا غریب آشنا را بشناسید.

خودش که باید بدونه می دونه ولی تو را خدا قهر نکنید و برید و دیگه هم  به اینجا سر نزنید و من و غریب آشنا را اینجا تنها بزاردیداا.

باور کنید این خونه و کاشونه ی تنهایی های من نیازمند همدلی های شماست.

باز هم از همتون ممنونم.

 

 

ستاره را دیدم و به او گفتم چرا هر شب به آسمان می آیی؟

 گفت: به خاطر عشق.

گفتم:عشق به چه کسی؟

 گفت : به ماه.

 گفتم: پس چرا مدام چشمک می زنی؟

گفت: تا ثابت کنم عاشقش هستم.

 گفتم: چرا گاهی اوقات به آسمان نمی آیی و ماه را تنها می گذاری؟

 گفت: ماه هم گاهی اوقات پشت ابر های تیره اسیر می شود، ولی مهم تلاشیست که هر دوی ما برای آمدن و ماندن در آسمان می کنیم.

 این یعنی عشق واقعی، یعنی عشق ابدی...

 

 

دیدار ماه و ستاره!

 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme