تبليغاتX
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
   
دوباره خندیدن را تمرین میکنم
 
 
موضوعات

خاطرات روزانه

اراجیف های ذهنی من

زیبا از همه جا

BubbleShare: Share photos - Play some Online Games.
____________________
آرشيو مطالب

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

____________________
مطالب اخير

تا حالا بهت گفتم چقدر شبیه مایکلی؟

first mian term

چیزهایی که بی چیزها میگویند

i am important 2

قضاوت!!

ریسک

نیوز

گوشی

خوبم

____________________
پیوند ها

AB+

فرح من

مریم خانوومی

یک انسان شریف و اکتیو

علیرضا معتمدی

وب نوشته های کمال

داداشی امین گرافیستم

پسر دایی گلـم( زمین یا آسمان)

گذشته های متمایل به حال

علی شمس مهربون ( کامل و جالب)

رادیو مرداد

عکاسی از جنس نور

پیام دهکردی

هم خونه اي من

بنویس از سر خط( عسلی خودم)

عمو هوشنگ

الهام جون

دادا مسعود

مهري عزيز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

 
 
 

شنبه ششم تیر 1388

تا حالا بهت گفتم چقدر شبیه مایکلی؟

-آبجی...

-جونم؟

-میشه روسری سرت نکنی؟

-چرا؟؟؟!!!! نخیر نمیشه. مگه نمیدونی من به سن تکلیف رسیدم. گناه میکنم اگه موهام را مردا ببینند.

- نه عزیزم.تو هنوز خیلی کوچولویی. این صورت فندقیه تو توی این چارقد ۲ متری گم میشه. حیف این صورت ماهت نیست؟؟؟

- اولاً این چارقد نیست و روسریه، دوماً دوست دارم. به تو چه؟؟؟

داداشی انگشتاشو فرو میکنه تو موهام و میگه:

-تا حالا بهت گفتم وقتی موهاتو این مدلی کوتاه میکنی شبیه کی میشی؟

-نه؟ شکل کی میشم؟

-مایکل جکسون.

- جون من؟؟؟ داداشی راست میگی؟ جون آجی شکل مایکل میشم؟؟!!!

-آره عزیز داداشی. حالا بازم دلت میخواد روسری سرت کنی که موهات غایم بشن؟ اونجوری اصلاً مثل مایکل نمیشی ها.

و اون موقع بود که ته دلم قنج میزد و با کیف تموم روسری را از سرم بر میداشتم و موهام را تو هوا تاب میدادم و مدل مایکل شروع میکردم به رقصیدن و داداشی عشق میکرد وقتی موهای منو رها میدید. داداشی اصلاً دوست نداشت من روسری سر کنم. بدش میومد که تو ۹ سالگی ادای همه ی زنها و دخترهای چادر چاقچوری را در بیارم ولی من عاشق روسری سر کردن بودم.

امشب که تو تلویزیون خبر مردن مایکل را دیدم بغضم گرفت. ناخودآگاه دست کردم بین موهام که دم اسبی بسته بودمشون و یاد روزهای قشنگ بچگی و البته نوجوونیم شدم که چقدر عاشقش بودم.تک تک ترانه هاش را با عشق گوش میدادم.

 
 

چهارشنبه سوم تیر 1388

یه سلام داغ تابستونی، تو خونه ای به همه ی شما دوستای گل. بله بله درست فهمستید. فرجه ها شروع شدن و من به خانه برگشته ام و خیر سرم دارم واسه امتحانات آماده میشم. چه درس خوندنی بابا؟؟!!! عقد داداشی، عروسی آبجی خانوم، شولوغی و جو 30آسی و اجتماعی کشور، و یه کار تابستونی و بامزه هیچ کدوم اجازه ی نفس کشیدن هم بهم نمیدن چه برسه به درس خوندن. ت

 
 

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

first mian term

نمره ی اولین میان ترم عمرمان اعلام شد. به سلامتی نتایج انتخابات هم که بافیده شده و به خوردمان داده شد

میان ترم فیزیک گلاب پاشون شد، اما میان ترم زبان انگلیسی توپ دادم. آی ام وایت برد دیگه

ترم هم تموم شد. به خاطر یه کلاس باید تا شنبه اینجا بمونم.

حوصله متن نوشتن ندارم، خسته ام،گرسنمه،دلمم تنگ شده.همین دیگه.

ما بریم حوصله مون که برگشت سر جاش میام اینجا را میترکونیم.

فعلاً بای

 
 

دوشنبه هجدهم خرداد 1388

چیزهایی که بی چیزها میگویند

سلام بر همگی. حالتون خوبه؟خوشید؟ سر حالید؟ اوضاع بر وفق مراده؟ خدا را شکر.

میدونم، میدونم که خیلی وقته کم پیدا شدم. باور کنید این قدر سر خودمو شلوغ کردم که گاهی دلم واسه خودم هم تنگ میشه. خیلی وقته یه دل سیر خودمو تو آینه نگاه نکردم.اونقدر امتحان و درس دارم که وقت سر خواروندن ندارم، سالی ماهی هم اگه وقت اضاف بیارم یه ساعت میرم سر کار که حقوقی که میگیرم(کدوم حقوق؟!!ما که ندیدیم) حلالم باشه ننه جوون.

این وسط این سیاست بی پدر مادر هم واسه ما خواب نذاشته.

نمیخوام سیاست بافی بکنم. چون تازه حالا فهمیدم که این سیاست چه قدر کثیفه، چقدر سیاسی ها حیوانند.

فقط میخوام پیشنهاد بدم که یا اصلاً رأی ندید ( که خب این مسئله ثابت شده که هیچ فایده ای نداره برای نشون دادن نارضایتی از شرایط) یا اینکه خب خودتون میدونید باید به کی رأی بدید دیگه. آخه این به اصطلاح آدم نیم وجبیه ۳۹ ساله تو این ۴سال چیکار کرد که میخواید ۴ساله دیگه هم کامل ترش کنه.

نکنید این طور، التماستون میکنم این طور با فرهنگ ایرانی، با آزادیتون، با غیرتتون بازی نکنهید.

میر حسین موسوی، همین و دیگر هیچ.

البته آقای موسوی کم چیزی نیستا.

 
 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

i am important 2

سلام

ظهر داغ بهاریه کویریه یزدیه باحاله پرانرژیه قشنگه...خلاصه بگم، توپ و عالیتون به خیر.

خشید؟سلامتید؟ چه خبرا؟

ما که پاک یزدی شدیم رفت. ایشالا تشریف بیارید اینجا یه تا خطاب واخعاً عالی مهمون ما باشید.

با بچه های سوئیت مسابقه ی لهجه ی یزدی گذاشتیم. آخه خیلی لازم میشه. توی یه مغازه که میریم یا سوار تاکسی که میشیم،کافیه متوجه بشند که بومی نیستیم و خصوصاً دانشجو هم هستیم. دیگه قصد میکنند که پول دیه ی اجدادیشون که توسط چنگیز خان مغول هم کشته شده را از ما بگیرند. در صورتیکه همون کالا را با یه دختر ساده ی یزدی یک سوم ما حساب میکنند.

تازگی من شدم جک بچه ها. موقع خرید من را میندازند وسط و حالا یزدی حرف بزن که بریم.

از احوالات تازه ی خودم بگم که حسابی سر خودم را شلوغ کردم. می بینید که خیلی دیر به دیر میام نت. از هیچکدوم از دانشجوهای دانشکده که پنهون نیست، از شما چه پنهون من خودم هم نمی دونستم که دو روزه می تونم خودم را توی دل مسئولین دانشگاه جا بدم.

هویجوری یه روز اومدم امور فرهنگی و گفتم دنبال کار نیمه وقت و کم دردسر میگردم که مرتبط با رشته ام هم باشه.اگه موردی پیدا کردید من هستم.یک هفته بعد دیدم باهام تماس گرفتند و خلاصه به همین سادگی من شدم مسئول حق نظارت و وام دانشجویی. در کنارش مسئول کانون تربیت بدنی و امور فرهنگی دانشگاه هم شدم که البته این دو مورد را انداختم گردن دانشجوهای فعال.

ولی خداوکیلی این وام دانشجویی خیلی کار پر دردسریه. منم که همش از زیر کارهام در میرم و کلاسهام را به بهونه ی کار و کار را هم به بهونه ی کلاس می پیچونم و اون وقت کجا میرم و چیکار میکنم بماند.

ولی خداییش سرم بره از درسم نمیزنم. واسه من هیچ چیزی مهم تر از درسم نیست.

فعلاْ برم یه کاری برام پیش اومد.

مواظب خودتون باشید. بخندید و تا می تونید سعی کنید درست به اطرافتون نگاه کنید. خصوصاْ به شعارهای سیاسی ای که این روزها میشنوید.


ادامه مطلب...

 
 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

قضاوت!!

ازاین به بعد سعی میکنم که دیگه هیچ وقت ندیده و نشناخته در مورد کسی قضاوت نکنم.

این چند روز اتفاقاتی برام رخ داد و من اصلاْ به توصیه ی بالا توجه نکردم و حالا به عذاب وجدان سختی دچار شدم.فقط امیدوارم که این دوست جدید ولی عزیز من را به خاطر افکار زشت و اشتباهم ببخشه.

این هفته تقریباْ هیچی خواب نداشتم. آخر شبا میرم تو اتاق خواب سوئیت و تنهایی تا صبح موزیک گوش میدم.خواب به چشمام نمیاد.

 
 

Weblog Themes By Pars Theme