سلام
ببخشید که این مدت دیر به دیر میام. خودتون خوب می دونید که روزهای سخت و مهمی را دارم پشت سر میگذارم و سرم خیلی شلوغه. استفاده از اینترنت را هم تو خونه برام ممنوع کردن.خودم هم کم کم دارم استرس میگیرم و احتمالاً تا 26 روز دیگه آپ نکنم. البته احتمالاً.حالا شما اگه دوست دارید یه سری به اینجا بزنید شاید تا 4 مرداد باز هم آپ شد.
ولی خب بعد از کنکور میخوام حسابی اینجا گرد و خاک هوا کنم. یه خونه تکونی اساسی، یه تغییر تم و تمپ و یه تغییر ... ( همه ی اسرار را که فوراً فاش نمی کنم.)
در مورد مطلب"زیادی" هم که ذهن خیلی از دوستان را مشغول کرده باید بگم که:
من اصلاً هم زیادی نیستم. من به اندازه ام. یعنی می دونید، منظور من درست همون چیزی بود که شبیر آلمایتی عزیز گفت: من از سر آدم های دور و برم زیادیم.
البته لازم به ذکره که این آدم ها به هیچ وجه خانواده ی من نیستند. (قابل توجه فرح عزیز)
خب من از سر آدم های اطرافم زیادیم، در نتیجه تلاشم را مضاعف می کنم تا هرچه زودتر از شرشون خلاص بشم و یه جورایی از دستشون فرار کنم. آدم هایی که عقلشون به چشمشونه.
امروز فهمیدم که من در روز 13 اسفند 68 در زمره ی خوشبخت ترین دختران دنیا قرار داده شدم. خیلی خیلی خوشبخت تر از اون چیزی که بتونید تصورش را بکنید.
امروز فهمیدم که چه آینده ی قشنگی در انتظارمه. خیلی قشنگ. اون قدر که حاضرم به خاطرش یک ماه تموم وبلاگ نویسی را ترک کنم و به نت سر نزنم و تقریباً همه جور تفریحی را به مدت یک ماه برای خودم تعطیل کنم.
خیلی خوشحالم، خیلی خیلی خوشحال. امروز بالاخره طلسم دو ساله ای که مثل خوره به جونم افتاده بود، شکسته شد. امروز بالاخره موافقت خودش را اعلام کرد. امروز بالاخره عکس العمل نشون داد.
نمی دونید که چه حالی بهم دست داد وقتی موافقتش را فهمیدم.داشتم بال در می آوردم.
هیچ وقت توی این دو سال این قدر خوشحال نبودم. امروز بدون شک یکی از بهترین روز های عمر من خواهد بود.
توضیحات بیشتر را بعد از قبولیم توی کنکور میدم. فعلآً بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم( ماجرا عشقولانه نیست، پس لطفاً فکرای بد بد نکیند)
هیچ اجباری در کار نیست، فقط دوستانی که دلشون میخواد لطف کنند و توی این مدتی که نیستم دعا کنند که صبر و استقامتم زیاد بشه و خوب بتونم از پس درسهام و کنکور بر بیام و همون دانشگاهی که دوست دارم قبول بشم.
راستی یه تعریف جدید از دعا بدست آوردم: مفهوم دعا صرفاً این نیست که سر جا نماز بشینی و زار زار اشک بریزی و با التماس از خدا یه چیزی را بخواهی. نه!
وقتی یه لحظه دلت آروم میگیره و احساس میکنی بدون هیچ قصد و غرضی می تونی برای یه نفر آرزوهای خوب بکنی و از خدا بخواهی که او را به آرزوهاش برسونه هم می تونه دعا باشه.
پس اگه دوست داشتین برای موفقیتم دعا کنید. چون من خیلی به دعاهای ساده و خالص دوستانه اعتقاد دارم. ممنون
راستی دلم میخواد اینجا به چند نفر هم تبریک بگم با اینکه یه ذره دیر شده . تولد استاد عزت الله انتظامی و رضا کیانیان عزیز را از همین جا به هردو استاد بزرگوار تبریک میگم. امسال نتونستم مستقیماًً به خودشون تبریک بگم و خواستم که اینجا جبران کنم.
دیشب رضا کیانیان را توی برنامه ی دو قدم مانده به صبح دیدم. بعد از مدت ها. چقدر شکسته و پیر شده بود. و من با دیدن چهره ی شکسته اش بغضم گرفت.
از همین جا از صمیم قلب برای سلامتی و تداوم هر دو استاد بزرگوار ایران دعا می کنم.
رضا کیانیان دیشب میگفت: " از اینکه من را رابرت دنیرو یا آل پاچینوی ایران بدونند بدم میاد." و من واقعاً شرمنده اش شدم. چون همیشه میگفتم این کیانیان آل پاچینوی ایرانه.
قول میدم از این به بعد چنین جسارتی نکنم استاد.از این به بعد شما همون آدم با حاله ایرانید استاد. قبوله؟
پاورقی1: احتمالاً شما هم متوجه شدید که اصلاً تمرکز حواس ندارم. فکرم جای دیگه ایه. پیش درسها و کتابام. ببشخید این حواس پرتی باعث شد کیفیت نوشته ام پایین بیاد. قول میدم بعد از کنکور جبران کنم. قول میدم.
پاورقی2: برای کسانی که هنوز سردرگم هستند باید بگم که من دارم برای کنکور کامپیوتر 4 مرداد ماه می خونم ، نه کنکور انسانی و نه هیچ کنکور دیگه ای.قبولی در این کنکور کار خیلی ساده ای نیست. سختی قبولی در دانشکده ها و آموزشکده های فنی یه چیزیه تو مایه ی قبولی جودی آبوت در دبیرستان و خلاص شدنش از اون یتیم خونه. یادتونه روزی که دبیرستان قبول شده بود چقدر ذوق زده شده بود. ( البته من وضعیتم کمی فرق داره. من الآن در هیچ یتیم خونه ای زندگی نمی کنم به خدا، وضعیتم هم خیلی خوبه ولی قبولی تو دانشگاه خیلی برام سخته که البته امسال ممکنه.)
پاورقی3: دل گرم دعاهای قشنگتونم.تنهام که نمی گذارید؟ممنون.
پاورقی4: پیش به سوی موفقیت، پیش به سوی دانشگاه
۱۳۰۸
سکوتم از رضايت نيست
دلم اهل شکايت نيست
اگه یه روزی بفهمین زیادی هستین( حالا واسه هرکسی یا هرجایی) اون وقت چیکار میکنید؟
برای من بهترین راه بعد از فهمیدن این موضوع خیلی بیش از اندازه احساس گرایانه بود:
یک ربع گریه همراه با گیتار بابک امینی-۴۵ دقیقه زل زدن به دیوار روبه رو و بعد هم نیم ساعت خیره شدن به عقربه ی ساعت
یک بار سروش روحبخش میگفت: واضح ترین علامت افسررگی اینه که کلی وقت زل بزنی به دیوار(اونم ناخودآگاه).یعنی درست همون کاری که من ناخودآگاه انجام دادم.
حالا چیکار کنم؟
فعلاْ که بازم مثل دراز گوشی که هیچی نمی فهمه خودم را زدم به نفهمی و نشستم درس میخونم تا بعد با این زیاده بودن یه کار...
پاورقی:می بینید که من در بدترین حالات زندگیم هم آدم بشو نیستم.
سلام.
این مطلب را در پست پائینی نوشته بودم.
ولی برای اینکه با فضای نوشته ی پائین خیلی فرق داشت از هم جداش کردم.
شاید شما هم بخوانید و با درگیری های ذهنیه من آشنا بشید:
همه ی ما تو زندگیمون به آدم هایی برمیخوریم که گاهی بهشون حسودیمون میشه. گاهی این افراد اسطوره ها و قهرمان های زندگی ما هستند و گاهی یک آدم خیلی ساده و معمولی، مثل نانوای محل یا مثلاً خیاط سر کوچه.
من دختری هستم که برخلاف بقیه ی هم سن و سالای دور و برم خیلی بزرگتر از سنم نشون داده میشم؛ هم از نظر ظاهری و هم از نظر باطنی. یعنی اگه خودم را معرفی نکنم و با یک غریبه شروع به صحبت کنم، طرف فکر میکنه 25 به بالا دارم. قصد تعریف نیست، ولی تا دست به شیطنت های همیشگیم نزنم، چهره ی متین و موقری دارم و به قول معروف خیلی سنگین رنگین و جلتلمنم.
ولی با این همه خودم گاهی احساس میکنم که خیلی از زندگی عقبم. خیلی از دنیا عقب موندم و تمام تلاشهایی هم که انجام میدم برای اینه که خودم را به بقیه برسونم.
چند شب پیش یه مصاحبه با "حنا مخملباف" را خوندم که بی نهایت بهش حسودیم شد.
حنا، دختر محسن مخملباف، 19 سال داره و درست از کلاس دوم دبستان رفتن به مدرسه های عادی را رها کرده و به مدرسه ی خاص پدرش رفته. (1)
وقتی حرف های حنا را می خوندم بهش خیلی حسودیم شد، به زندگی که داشته و بعد از این داره. به آزادی هاش، به خوشیهاش، به اینکه درگیر لحظه نبوده و فراغ بال از هر عرف و قانونی که بیخود و بی جهت گذاشته شده برای خودش زندگی کرده و بزرگ شده. به قول خودش الآن اندازه ی یک زن 30 ساله تجربه داره.( حداقل سر فیلم آخرش کلی جایزه منجمله خرس بلورین برده.)
این روزها از بلندگوی مسجد، از رادیو، تلویزیون و خلاصه هرجایی صحبت هایی میشنیدم که بدون شک شما هم شنیدید: در مورد خانم 18 ساله ای که اون قدر بزرگ و محکم و فداکار بوده که به از چند صد سال هنوز که هنوزه سال روز میلاد و شهادتش همه از ایشون صحبت میکنند: حضرت فاطمه (س).
شاید به خاطر حس همزاد پنداریه، ولی من امسال وقتی می شنیدم که چندین سال پیش یک دختر 18 ساله صاحب یک خانواده ی به اون بزرگی ( از نظر وست معرفت) بوده و با اون مسائل و مشکلات اون قدر تونسته خودش را حفظ کنه و از پا در نیاد که خیلی جاها میگن: « خداوند فاطمه را قبل از خلقت دیگران آزمود و او از این آزمایش پیروز و سربلند بیرون آمد.» واقعاً از اینکه خودم این قدر بچه موندم و بی خیال از گذر روزها، از خودم خجالت می کشیدم.
اینجور وقتهاست که با خودم فکر میکنم من خیلی خیلی خیلی از غافله عقبم. مگه قراره من چند سال زندگی کنیم. نهایتاً 150 سال دیگه!! بیشتر؟ خب 190 سال! خوبه؟ بیشتر که نمیشه. بعدش را همتون میدونید چیه. پس ما فرصت خیلی کم داریم. چیز زیادی تا 190 سالگی نمونده. همش 172 سال دیگه است.
پس چرا فکر میکنم که هزاران سال دیگه هم زنده ام و فرصت زندگی کردن دارم؟
با این اوصاف، تلاشهایی که این روزها برای رسیدن به زندگی بهتر و متحولانه تر میکنم کم نیست؟
پاورقی1: مصاحبه خیلی طولانیه. اگر دوست دارید بیشتر با این خانواده ی عجیب یا به قول خودشون « دیوونه» آشنا بشید حتماً این مصاحبه را در شماره ی ویژه ی نوروز 87 مجله ی چلچراغ بخونید.
پاورقی2: چقدرم بعد از 2 هفته ننوشتن، لحن نوشتنم تغییر کرده، نه؟ حالا اینجوری بهتره یا اون سبک شوخ و طنز؟
پاورقی3: تو تخمین زدن سالها یک مقداری اغراق کردم.خواستم خیال همه ( حتی باقیمانده های نسل نوح هم ) راحت بشه.
پاورقی۴: این رزوها این جمله را هم خیلی با خودم زمزمه میکنم:
بسا کسا که به روز تو آرزو مند است!
سلامٌ علیکم و رحمة الله !!!!!
حال و احوال چه طوره؟
ما را نمی بینید خوشید؟
از احوال ما اگه جویا باشید؛ ملالی نیست جز حجم خیلی زیاد درس و تست و کنکورهای جامع آزمایشی قلم چی و چندین روز تعطیلات خفنی که یه عالمه مهمون ریخته تو خونمون و ....
عرض شود خدمتتون که تو این مدتی ک نبودم نافرم درگیر درس بودم و هستم. روز بعد از اتمام امتحانات پیش دانشگاهی هم من دقیقاً وسط گرمای 35 درجه ی کویر یک سرمای بی سابقه خوردم.
رفتم دکتر و خانم دکتر انواع قرص و کپسولهای دنیا را برام تجویز کرد و حالا من با چه دردسری این داروها را تهیه کردم بماند.
در بین همه ی داروهایی که تجویز کرده بود یه چیزی خیلی عجیب بود و تقریباً باعث وحشت من و خانواده ام شد.
یک نوع قرص قلب خیلی قوی!!!
من از زمستون 2سال پیش تا حالا دیگه مشکل قلبی نداشتم ولی با معاینه هایی که دکتر انجام داد یک قرصقوی قلب برام تجویز کرد که یه اسم سختی هم داره که الآن یادم نیست!
البته بسته بندی خیلی نازی داره و جذابه ولی دروغ چرا؟ من تا الآن یک دونه اش را هم نخوردم.
( خب لازم نمی بینم، هروقت قلبم لازم داشته باشه خودش صداش در میاد!
)
یک هفته ای از دست قرصهای ضد حساسیتی که می خوردم مدام خواب بودم. صبح ها تا 9.5 می خوابیدم، ظهرها هم 2 ساعت خواب نیم روزی و شبها هم از 11 دیگه خواب خواب بودم و اصلآً نتونستم درس بخونم. حالا باز قرص هام تموم شدن و کمتر میخوابم ولی درس خوندن هنوز جایی نیست.( من دروغ زیاد میگما !
)
دیگه چی؟؟؟
دیگه خبر زیاده ولی وقت و حوصله ی گفتنش را ندارم. فقط اینکه دیروز فرانک عزیز هم خداحافظی کرد و رفت. هفته ی آینده از تورینو باز هم پیگیر مطالب من خواهد بود(به اتفاق همسر عزیزش) و باز هم شاهد کامنتهای خوبش هستیم.
دیروز وقتی اومد و گفت که دارم میرم، یه بغضی گلوم را گرفت. هرچند خودش هم خیلی ناراحت بود و معلوم بود که گریه کرده ولی به روش نیاوردم.ولی خیلی از اینکه رفت ناراحت شدم. این مدت خیلی بهمون خوش گذشت. هرچند که خیلی کم با هم بودیم ولی همینش هم غنیمتی بود.
فرانک قول داده که نیمه های مرداد به اتفاق همسرش برگردن و این موضوع یه ذره از دلتنگی هام کم میکنه.
اون روز صد درصد بیشتر بهمون خوش میگذره چون قراره بریم کوهنوردی و اینا ...
دیگه خبر قابل عرضی نیست.
بقیه ی مطلب را در بالا بخوانید.![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
120 دقیقه و اندی، دلهره، شادی، ترس، عصبانیت، جوش، جیغ، خنده، فریاد، بغض، فحش، و درنهایت گریه
امشب به کل از طرفداری سپاهان انصراف دادم و سر فرصت باید دنبال یک فرزند خونده به جای سپاهان طلایی بگردم. این انصراف هیچ ربطی به باخت های دور از انتظار ندارد. من از طرفداری سپاهان طلایی انصراف میدهم به خاطر تمام زشتی هایی که از آن ها دیدم. به خاطر تمام ناانسانیهایی که دیدم. هرچند تیم های دیگر هم خیلی با شخصیت تر نیستند ولی سپاهان این فصل تیم ایده آل من نبود. فعلآً به برد منچستر دلخوشم تا بعد. باید فکرهام را بکنم و یه تیم با شخصیت تر را انتخاب کنم؛ فراتر از تعصبات استانی و این ها.
داستانی کوتاه درمورد احوالات پس از باخت:
« حالا نیم ساعت بعد از باخت سپاهان به پگاهه. با خواهر زاده اومدیم تو اتاق 3×4 صورتی و من انگار نه انگار که تا نیم ساعت پیش چه بغضی کرده بودم؛یه آهنگ ایتالیایی خیلی شاد گذاشتم و داریم تو طول اتاق بالا و پائین می پریم و تمرین پرش می کنیم تا شاید بتونیم رکورد پرشهای نجومی افشین قطبی را بزنیم. بنیامین با دقتی خاص، عکس روی مجله ی همشهری جوان-که کاریکاتوریه از پرش افشین قطبی- را بررسی می کنه و بعد سعی می کنه درست مثل خود افشین بپره بالا.
دارم تو طول اتاق بالا و پائین می پرم که یه دفعه خودم را تو آینه قدی اتاق می بینم که چقدر دوباره شنگول شدم.
برمیگردم و چند دقیقه ای به خودم زل می زنم، سر تا پام را وارسی میکنم.
حالا چقدر این تاپ و شلوار زرد طلایی-که قبل از بازی درست همرنگ لباس تیم سپاهان بود- لیمویی رنگ شده و به پوست سبزه و کک و مکی من میاد. حالا چقدر شیطون شدم تو این لباس لیمویی روشن با این موهای کوتاه مردونه ی سیخ سیخی.
با خودم میگم: اگه می دونستم باخت تیم محبوبم این قدر خوشحالم میکنه که این قدر سر بردش جوش نمی زدم. »
عناوین خبرها ی این چند روز:
امتحانات ترم دوم پیش دانشگاهی به سلامتی تموم شد و حالا باید تا 4 مرداد ماه به سبکی واقعاً فیلسوفانه بشینم و کتابهای کنکورم را هضم کنم
. توی این مدت کمتر آپ میکنم( برخلاف میلمه و باور کنید برام خیلی سخته ولی به نفعمه).توی این مدت مطمئن باشید میام و کامنت هام را چک میکنم. پس محض رضای خدا هم که شده یه ریزه از این نظرهای انرژی بخش و امیدوار کننده برام بزارید( محتاجشم جون شما
)
امشب طبق سنت هر ساله، پیش دانشگاهی برای دانش آموزها جشن فارغ التحصیلی!!! گرفت.ما هم که همسایه ی دیوار به دیوار مدرسه بودیم و من تا ساعت 10 شب با هر صدای جیغ و خنده ای از بچه ها کلی دلم میخواست اونجا بودم
ولی وقتی آخر جشن صدای گریه ها و خداحافظی هاشون بلند شد، خیلی از اینکه بین اونها نبودم خوشحال شدم.
از من هم دعوت شد که برم و توی جشنشون گیتار بزنم. و من با هزار مکافات و دردسر و با انواع دروغ های شاخ دار و دلیل های عجیب غریب راضیشون کردم که نمی تونم بیام.( بی خود که نیست، این قدر رفتم خون دل خوردم، گیتار کلاسیک یاد گرفتم که حالا برم سوسول بازی و گیتار پاپ و اینا؟؟!!
)
بنیامین-جیگر طلا، نخود سبز، عسلی خاله- امتحاناش تموم شدن(کلش 3 تا بود) و عصر روزیکه امتحان آخرش را داد اومد و رو دیوار کنار اتاق من این جمله را نوشت که توی عکس ملاحظه میکنید.اگه کیفیت بده ببخشید. با گوشی گرفتم، رنگ دیوار هم که سبزه و فلاش هم که زده و ... خلاصه که به جذابیت جمله اش ببخشید. قربونش برم چقدر بچم با احساسه.خداییش همچین جمله ای از یک بچه ی 8 ساله خیلی مفهوم می تونه داشته باشه.![]()
راستی: چرا پودر لباسشویی گرون شده، خوردن رانی ممنوع شده، همستر سرطان زا اعلام شده، برنج کم یاب اعلام شده، با این حال اوضاع اقتصادی، اجتماعی، رفاهی ایران عالی اعلام شده؟!!!!!![]()
پاورقی1: با دوست جدیدی آشنا شدم که واقعاً شخصیت جذابی داره. گفتن نداشت ولی چون افکارم را این روزها مشغول کرده، گفتم اینجا هم یادی ازش کرده باشم. تفکرات ضد و نقیصی داریم که بحث بر سر این تفاوت ها واقعاً شیرینه. (حالا تو کامنتا لو نده کی هستیا)![]()
راستی حالت که خوبه؟ کم پیدایی.امان از بی پولی، امان از بی آنتنی، امان...
پاورقی2: دوستان لطف کیند عیبهایی که در دوران پشت کنکوری داشتم را بهم بگید. مشکلات این وبلاگ را هم گوش زد کنید. می خوام بعد از کنکور یه تحول اساسی، یه گرد و خاک جانانه بکنم. عیبها، نقص ها، کاستی ها والبته اگه داره خویشهاش را هم بگید. امید دادن هم که یادتون نره. رفتم که یه دانشجوی اساسی بشم. اونم کجا! شهر دوست جدید و عزیز.
ممنون و سپاسگزار![]()
سلامت باشید و پاینده، تا دو ماه آینده ( شوخی کردم، هفته ای یک بار میام
)


